چپتر 1559: بهای موفقیت (بخشِ ۱)
0شش چشمِ موروک همزمان درخشیدند و شمشیرهای رونا و طلسمهایکشت متحدانش را به درون کشیدند. مانای بیگانه از طریقِ چیرگی پالایشمیکرد شد و امضای انرژیِ اولیهاش به امضای انرژیِ تایرانت تغییر یافت.
بالور که میدانست قرار است چه اتفاقی بیفتد،مستبد برای کشتنِ موروک هجوم برد و پیش ازکمک آنکه خیلی دیر شود، فریاد زد: «کور خوندی!»
اما کویلا این فرصت را از دست نداد و طلسمِ ردهٔ ۴ خود،فروریخت گیرهٔ صاعقه، را پدید آورد. زمین شکافت و شاخکهایی بیرون زدند که روناآنها را گرفتند و همزمان جریانی از آذرخشها را مستقیماً به زیرِ پوستش هدایت کردند.
تلفیقِ تاریکی دردآورد را متوقف کرد، امابیرون گرفتگیهای عضلانی را نه.
این شوک تمرکزش را به هم زد و شبهآرایهای را که با موجِ گرما شکلنیز گرفته بود، باطل کرد. بدونِ اثرهای توانبخشِ آن، پیش از آنکه رونا خودش را از طلسمِنالروند کویلا رها کند، گیرهٔ صاعقه چند ثانیه برای موروک زمان خرید، اما همان هم کافی بود.
وقتی جریانِ عظیمِ مانا به هستهاش رسید، موروک شش عنصر را باسبزِ هم ترکیب کرد و جرقهای از نیروی زندگیاش را به آن افزود. سپسمحافظ شش چشم را روی قفسهسینهاش متمرکز کرد و چشمِ مستبد را شکل داد...
ستونِ عظیمی از انرژیِ سبزِ زمردی از چشم بیرون زد و به رونا و چند هیولایی کهلهشدهاش تازه برای کمک به او رسیده بودند برخورد کرد و همه را در دم کشت. موروک ازشدن فرطِ خستگی روی زمین فروریخت و محافظ نیز که ریهٔ لهشدهاش داشت آرامآرام خفهاش میکرد، به زمین افتاد.
کویلا دلش میخواست به هر دوی آنها کمک کند، اما حالا که رونازیرِ مرده بود، یخِ زخمهای نالروند شروع به ذوب شدن کرده بود. بدونِ لایهٔشبهآرایهای یخ که مثلِ درپوش عمل میکرد، او اکنون از خونریزیِ داخلیِ شدیدی رنج میبرد.
کویلا در حالی که بیشترِ خون را به جایهمه اصلیاش برمیگرداند و ابتدا اندامهای حیاتی را درمان میکرد، گفت:آرامآرام «محافظ، نالروند، از فنونِ تنفستون استفاده کنید و کمکم کنید!»
اگر کویلا تا این حد خسته نبود، زخمهای نالروند کشنده نمیشد. اگر کویلا بهاندازهٔهیولایی کافی از سرزندگیِ خود با او به اشتراک نمیگذاشت، فشارِ ناشی از درمان اولهشدهاش را میکشت، اما اگر بیش از حد به او سرزندگی میداد، خودش هم میمرد.
کویلا در میانِ جنگیدن با چنگودندان و اجرای بیوقفهٔ طلسمهای قدرتمند،فرطِ دیگر نایی برایش نمانده بود. تنها کاری که میتوانست بکند این بوددلش که نالروند را در وضعیتِ پایداری نگه دارد تا بقیه بهبود یابند.
موروک و محافظ تنها به چند نفسِ عمیق نیاز داشتند تا بهمستقیماً اوجِ آمادگیِ خود برگردند. پس از آن، هر کدام از فنِ تنفسِ خودتمرکزش روی یکی از رفقایشان استفاده کردند و آنها را به سلامتِ کامل بازگرداندند.
کویلا گفت: «خدایان، چقدر به شما بیدارشدهها حسودیم میشه. من مجبور بودم سالها درس بخونمنیز و حتی بیشتر از اون تمرین کنم تا فقط یاد بگیرم چطور یه نفر رو تونالروند شرایطِ وخیم زنده نگه دارم، در حالی که شما فقط کافیه نفس بکشید. این رسماً تقلبه.»
محافظ در حالی که هوای اطرافشان را بومستبد میکشید تا مطمئن شود دشمنِ دیگری در آنکمک حوالی برایشان کمین نکرده است، پاسخ داد: «آره، هست.»
«فقط خبرای خوب دارم. هیچکس به این طرف نمیاد، پس فکر کنمخستگی همهٔ جنگجوها رو کشتیم. تنها کاری که مونده اینه که غارها رو بگردیم،دوی بفهمیم اینجا چه خبر بوده و هیولاها اون قلادهها رو از کجا آوردن.»
موروک سر تکان داد و گفت: «موافقم.» سپس در حالی که به کویلا نگاه میکرد،هدایت ادامه داد: «قبل از اون، میخوام با آجاتار تماس بگیرم. قرار بود این مأموریت فقطگرفته راهی باشه تا یکم استراحت کنم و با شماها وقت بگذرونم، نه یه تلهٔ مرگ.»
کویلا از انرژیِ تازهاش استفاده کرد تا احیای پیوندِهمه خونِ شکستهشده را سرعت ببخشد و تمامِ قطعاتِ پراکندهٔداشت زنجیرها را به جای اصلیشان برگرداند. سپس پرسید: «منظورت چیه؟»
موروک پاسخ داد: «معمولاً برای پاکسازیِ قبیلههای هیولاها به کمک نیازی ندارم. حتیزمردی اگه بتونن به چیزِ خطرناکی تکامل پیدا کنن، فقط به آجاتار خبر میدم وریهٔ با هم به حسابشون میرسیم. اما این بار مجبور شدیم از هم جدا بشیم.»
«یه بحرانِ دیگه هست که خیلی از تواناییهای من بالاتره. نیاز به حضورِ استادم داره، واسه همین به شماها بهعنوانخفهاش نیروی پشتیبان نیاز داشتم تا اگه اوضاع خراب شد، کمک کنید. همچنین میخواستم به کویلا فرصت بدم چیزایی رو کهاکنون تا الان یاد گرفته عملی کنه و در عین حال یکم وقت با هم بگذرونیم. با یه تیر چند نشون زدم.»
تایرانت کمی سرخآورد شد و لبخندیشاخکهایی به لبهای کویلا آورد.
نالروند در حالی که بهاندازهٔ دورسیده نفر غذا میبلعید، پرسید: «داری میگیخستگی ما قرار بود فقط نخودِ آش باشیم؟»
موروک گفت: «برنامهام همین بود.»روی بعد با آجاتار تماس گرفتستونِ و او بیدرنگ جواب داد.
تایرانت پس از پایانِ گزارشِ خود گفت: «هنوز داریم غذا میخوریم تا انرژیمونفروریخت رو پس بگیریم. چند دقیقهای میشه که هیچ دشمنِ جدیدی پیداش نشده، پسآنها میشه با اطمینان گفت حتی اگه هیولایی هم این دوروبر مونده باشه، جنگجو نیست.»
آجاتار در حالی که یک هماهنگکننده را به شاگردش نشان میداد، گفت: «موافقم. منم چندتاهدایت از اینا پیدا کردم، ولی خبری از بالور نیست. دارم اینجا رو میگردم تا سرنخیگرفته از هویتِ سازندهٔ قلادهها پیدا کنم و از تو هم میخوام همین کار رو بکنی.
«مراقب باش و اگه اتفاقِ دیگهای افتاد،بودند واسه بیرون اومدن از اونجا یا کمکمحافظ خواستن از من درنگ نکن. آجاتار، پایانِ تماس.»
همه غذا خوردند و تونیک نوشیدندقفسهسینهاش و پیش از حرکت به جلو،سبزِ منتظر ماندند تا اثرشان کامل شود.
موروک با آسودگی آه کشید و گفت: «خیلی بهترهمه از چیزی که فکر میکردم پیش رفت. توقع داشتمداشت آجاتار واسه منفجر کردنِ یه معدنِ کریستال خرخرهام رو بجوه.»
محافظ پاسخ داد: «احتمالاً بیشتر نگرانِ اینه که اگه اینجریانی کار رو نمیکردی چه اتفاقی میافتاد. معلوم نبود اون موجوداتمتوقف اگه به افزایشِ منابعشون ادامه میدادن به چی تبدیل میشدن.»
کویلا که هیچ ضرری در این نمیدیدبودند که هیولاها کریستالِ مانا پرورش دهند یامحافظ فلزهای افسونشده استخراج کنند، پرسید: «یعنی چی؟»
اعضای نژادهای سقوطکرده حتی در هیئتهای بازگشتهشان هم تواناییِ جادوآهنگریِ هیچچیز را نداشتند.زمردی قلادهها شاید عقلشان را به آنها برمیگرداند، اما میراثِ تبارشان هزاران سال پیشنیز از دست رفته بود و باید ساختنِ میراثی جدید را از صفر شروع میکردند.
محافظ پاسخ داد: «ببخشید. معمولاً یادم میره که بهخاطرِهمه کمبودِ منابعِ جادویی و محافظتِ شدیدی که ازشون میشه،داشت بیشترِ مردم هیچ ایدهای ندارن هیولاها چقدر میتونن خطرناک بشن.
«ببین، اونا دنبالِ چشمههای مانا نمیگردن که فقط تو انرژیِ جهان غسل کنن، بلکه میخوانهدایت هر گنجِ طبیعیای رو که میتونن پیدا کنن جمع کنن. فلزهای جادویی فقط آلیاژهای طبیعیایگرفته هستن که تو انرژیِ جهان آبدیده شدن، درست همونطور که کریستالها تجلیِ فیزیکیِ جوهرِ موگار هستن.
«هیولاها نمیتونن مثل ما از هیچکدومشون استفاده کنن، ولی میتونن از منابعِ جادوییفروریخت تغذیه کنن و انرژیِ جهانِ ذخیرهشده توشون رو جذب کنن. این کار بهشون اجازهحالا میده حتی بدونِ پیکرتراشی نیروهای زندگیشون رو تغییر بدن و اثراتش هم همیشه غیرقابلپیشبینیه.»
نالروند در حالی که در این فکر بود که آیا خودش همسبزِ میتواند چنین کاری کند یا نه، گفت: «فوقالعادهست. هیولاها انرژیِ جهانِ متبلورشدهفروریخت رو جذب میکنن تا درست مثل بیدارشدگان بدنها و هستههاشون رو پالایش کنن.»
موروک گفت: «آره، حیف که هستههای معیوب و نیروهای زندگیِ فلجی دارن.» او طوری به رزار نگاه کردداشت که انگار بهخاطرِ نشان دادنِ چنین اشتیاقی دیوانه شده است و ادامه داد: «شاید فقط من اینطور فکر میکنم،مثلِ ولی به نظرم اگه تحمیل کردنِ تکاملشون یه بار باعثِ سقوطشون شده، تکرارِ دوبارهاش فقط اوضاع رو بدتر میکنه.»
گروه بدونِ جدا شدن از هم شروع به گشتنِ تونلهای نزدیک کردند و برای حالتی که هنوزتلفیقِ دشمنانی قادر به مبارزه وجود داشته باشند، رویکردی کندتر اما امنتر را در پیش گرفتند. آنها چنداثرهای حلقهٔ فلزیِ دیگر پیدا کردند که در مرکزِ هر کدام یک کریستالِ کوچکِ خونرنگ در حالِ رشد بود.
موروک گفت: «برام سؤاله چندتا از این چیزابرخورد این دوروبر کاشتن و اینکه آیا سنگهای قیمتیریهٔ میتونن بدونِ بالورها به رشدشون ادامه بدن یا نه.»