چپتر 1540: مراقبتِ خانوادگی (بخشِ ۲)
0پیکوس، جانشینِ فرمانده، گفت: «آره. وقتی به غذای خونگی عادت میکنی،ببینند برگشتن به قبل سخته. از کارِ میدانی خسته شدم. دلم میخوادگروه بتونم برگردم خونه و چیزی بیشتر از یه آپارتمانِ خالی منتظرم باشه.»
اعضای سه واحدی که از لوتیا محافظت میکردند، استراحتِ ناهارشاندندونامو را بهنوبت به خوردن و نقزدن میگذراندند. همانقدر که دلشاننرسم برای دستپختِ الینا تنگ شده بود، دلتنگِ لبخندش هم بودند.
زست، جانورِ شیف، درحالیکه به گوشتِ خامی که آخورِ همیشگیشان را پر کرده بود نگاه میکرد، نالهبهش کرد و گفت: «خدایان، از همین الان چقدر دلم برای بانو ورهن تنگ شده. همیشه یه خوراکیِجانورانی خوشمزه هم بهش اضافه میکنه و حتی یادشه که هر کدوممون چی رو بیشتر از همه دوست داریم.»
پیش از رفتن، رااز به قصابِ محلی پول داده بود تا گوشتِ فراوانیکنم برای جانورانی که از مزارع، کارگران و همسایگانش محافظت میکردند فراهم کند، امادوستانه قصاب جز خرد کردنِ گوشتها به تکههای لقمهای، آنها را همانطور خام جلویشان میریخت.
گرمست، جانورِ رای، درحالیکه غذای بیمزه را میبلعید گفت: «آره. اونقدرببینند دوسش دارم که حتی برام زحمتی نداشت دندونامو تمیز کنم وگروه مطمئن بشم دهنم بو نمیده تا پیشِ آدما بد به نظر نرسم.»
جانورانِ جادویی و سپاه در رقابتی دوستانه بودند تا ببیننددندونامو کدامشان توجهِ بیشتری از بانوی خانه دریافت میکند. تا اینجاینرسم کار، هیچیک از دو گروه نتوانسته بود این تساوی را بشکند.
خدایان، اینا خیلی خندهدارن!
تزکا، جانورِ فیلگیا،بیمزه از بُعدِ جیبیاش پشتِدارم سرِ همهٔ آنها خندید.
اینهمه قدرتمندپیشِ و در عیننرسم حال اینقدر سادهلوح.
او روی تختی نشسته بود که از استخوانهای تمامِ کسانیدندونامو ساخته شده بود که از چشمِ هر دو نیرو دورنرسم مانده و در نهایت به وعدهٔ غذاییِ او تبدیل شده بودند.
با خود فکر کرد: واستور خوب کاری کرد منوهمین فرستاد اینجا. شبها حملهٔ نامردگان، روزها مزدورانِ ماهر، واضافه حالا حتی چندتا جانورِ امپراطورِ یاغی که اجیر شدهن.
هر کی که پشتشونه، مهارتهای سپاه رو خیلی خوب میشناسه و اونقدر نیرو میفرسته کهبشم سرشون گرم بشه، اما نه اونقدر که باعث بشه درخواستِ نیروی کمکیِ دائمی بکنن. حالا کهبانوی لیث و ققنوسها رفتن، بهترین زمانه تا همون کسی که کارتِ آینده رو فرستاد، حمله کنه.
تنها کاری که باید بکنم اینه که مطمئن بشم پنهان میمونم و دیگهتوجهِ کاری نکنم نیروهاشون «بهطورِ مرموزی» ناپدید بشن. اینجوری، وقتی کسی که پشتِ کارته فکراینا کنه قدرتِ سپاه رو سنجیده، خودش رو نشون میده و میبینه که من منتظرشم.
دورگهٔ مسخشده-وارگ با حسرت و دلتنگی به بازی کردنِ بچههای زینیاتمیز نگاه کرد. آنها او را به یادِ زمانی میانداختند که فقط یکسپاه زوگ (جانورِ جادویی از نوعِ روباه) بود و زندگی بسیار سادهتر بود.
سپس، حواسِ بُعدیاش اختلالی را در فضایکرد اطراف حس کرد و تزکا تیغهاش، شبِهمیشه بیپایان، را از بُعدِ جیبیاش بیرون کشید.
این دیگه چه کوفتیه؟
آران و لریا سوار بر جانورانِ جادوییشان از طویله بیروندوستانه تاختند. کویر در شب برایشان بیش از حد خستهکننده بود،کار برای همین به خانه برگشته بودند تا با دوستانشان بازی کنند.
خندهٔ بچهها زینیا را هم به فضای باز کشاند و رخنهایتمیز ایجاد کرد که هیچ قاتلِ ماهری آن را از دست نمیداد.جادویی بینِ استراحتِ ناهار و بازگشتِ ناگهانیِ ورهنها، تیمِ محافظ غافلگیر شده بود.
تزکا خودش را آماده کرد تاناله از فضای بُعدیاش بیرون بپرد، مبادا تنهاورهن درندهای نباشد که در کمین نشسته است.
آکادمیِ گریفونِپیشِ طلایی، منطقهٔ کلار،نرسم در همان زمان.
پس از گذشتِ کمی بیشتر از سه ماه، شهرِ گمشده بازسازیِ کاملیکنم را پشت سر گذاشته بود. تجهیزاتِ آموزشیِ ازکارافتاده با ابزارهای پیشرفته جایگزینرقابتی شده و کلاسهایی که روزگاری خالی بودند، اکنون پر از دانشآموز شده بودند.
شاگردانی از تمامِ نژادها که ثرود با خود آورده بود،الان اکنون جادوگرانِ بیدارشدهای بودند که وقتشان را وقفِ کمک بهحتی او برای مطالعهٔ میراثهای تبارِ متعددی میکردند که آزاد کرده بود.
هدفش ادغامِ آنها برای ساختِ یک فنِ تنفسِ قدرتمند و طلسمهایدندونامو منحصربهفردی بود که به جای یک احمقِ پرمدعا که بعداً آنهاجانورانِ را فقط به یک وارث میرساند، به دردِ کلِ ارتشش بخورد.
هنوز از منابعی که پس از کشتنِ زدروسسپاه و همدستانش انباشته بود چیزی نساخته بود، چونخانه میخواست تا لحظهای که سرانجام بیدارشده میشود صبر کند.
ملکهٔ دیوانه تنها در آن زمان و پس از تسلطدندونامو بر فنونی که تمامِ ظرفیتِ وضعیتِ جدیدش را به کارنرسم میگرفتند، ساختِ تجهیزاتِ لازم برای ماشینِ جنگیاش را آغاز میکرد.
ثرود با ازسرگیریِ کارهایش درستمیکرد یک روز پس از رفتنِالان جاکرا، ارادهای تزلزلناپذیر نشان داده بود.
روزها میراثهای بیدارشدگان را مطالعه میکرد و به دنبالِ چیزی میگشت که حتی بهعنوانِمطمئن یک جادوگرِ بدلی هم بتواند از آن استفاده کند. باهوشترین پیروانش به او کمک میکردندتوجهِ و کسانی که توانِ استفاده از شعلههای مبدأ را داشتند، مأمورِ پالایشِ فلزات شده بودند.
عصرها استراتژیِ نظامی درس میداد و شاگردانش را وامیداشت تا در برابرِکدامشان فراموششدگان — دانشآموزانِ پیشینِ گریفونِ طلایی — تمرین کنند. با وجودِ تمامِاین تلاشهای ثرود و سونوس، عقلِ آنها برای همیشه از دست رفته بود.
هیچچیز از شخصیتشان باقی نمانده بود؛ فقط موجوداتی بیعقل بودند که از ابتداییترینمطمئن غرایزِ خود پیروی میکردند. ثرود مجبور بود آنها را تحتِ آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیرببینند و طلسمِ بردگیاش نگه دارد، فقط برای اینکه به خودشان یا دیگران آسیبی نرسانند.
شبها بهتنهایی روی هستهٔ نیروی آکادمی کار میکرد تا آنالان را به سطحِ استانداردهای رونهای مدرن برساند. قاعدتاً این کارحتی باید غیرممکن میبود، اما ملکهٔ دیوانه راهی پیدا کرده بود.
ثرود پس از مطالعهٔ دقیقِ دهها میراثِ تباری که غصب کرده بود،تمیز توانسته بود چندین هنرِ جادوآهنگریِ مختلف را با هنری که خودش در طولِرقابتی ۷۰۰ سال پژوهش توسعه داده بود و همچنین با وضعیتِ فعلیاش ترکیب کند.
او از چیرگیِ بهدستآمده از شمشیرِ آرتان، گردابِ زندگی و قدرتِ نوزادِکدامشان نهماههاش استفاده کرد تا نهتنها کنترلِ هستهٔ نیروی آکادمی را به دستاین بگیرد، بلکه آن را موقتاً بهعنوانِ بخشی از بدنش با خود ادغام کند.
چیرگی مانای میراثِ زنده را با مانای خودش جایگزین میکرد، گردابِ زندگی چنان قدرتی به هستهٔنمیده نیرو میبخشید که بتواند در برابرِ آسیبی که در حالتِ عادی نابودش میکرد مقاومت کند، ودریافت نوزاد هم توانمندیِ ثرود را حتی از وحشیانهترین رؤیاهای یک بیدارشده با هستهٔ بنفشِ روشن فراتر میبرد.
حتی با گذشتِ چند ساعت از پاره شدنِ کیسه آبش، ملکهٔ دیوانه بیوقفه رویهمیشه هستهٔ هیستار کار میکرد و فورانهای شدیدِ مانایی را که با هر انقباض تولیدرااز میشد، به تیغهای از مانا هدایت میکرد که با دقتی جراحگونه به کارش میگرفت.
با خودش فکر کرد.
خیلی دلم میخواد دراز بکشم و استراحت کنم، ولی اصلاً نمیدونم بازمکدامشان به قدرتمندیِ الانم میشم یا نه. حتی اگه به یه هستهٔ مانایاین بنفشِ روشن هم برسم، بعید میدونم نصفِ توانمندیِ جادوییِ الانم رو داشته باشم.
این روند برای سونوس هیستار — بدنی که درنداشت تسخیرِ میراثِ زنده بود — کُند و بهشدت دردناکآدما بود، اما ثرود کوچکترین اهمیتی به رنجِ او نمیداد.
این درد در مقایسه با رنجی که اوخدایان بر دانشآموزانِ گریفونِ طلایی و از آن مهمتر بربهش معشوقِ ثرود تحمیل کرده بود، هیچ به حساب میآمد.
ملکهٔ دیوانه هر بار بخشهای کوچکی از هستهٔ نیرو را نابوددندونامو میکرد و سپس آنها را احیا میکرد و همزمان با بهرهگیریجانورانِ از چیرگی، رونهای باستانی را وامیداشت تا به معادلِ مدرنشان تبدیل شوند.
وقتی هستهٔ نیرو از این آسیب بهبود مییافت، هیچ خاطرهایدوستانه از وضعیتِ پیشینِ خود نداشت و رونهای جدید را چنانکار میپذیرفت که گویی از همان ابتدا بخشی از افسونهایش بودهاند.