چپتر 1054: دگردیسی (بخشِ ۲)
0فلوریا هنوز هم دربارهٔ سولوس و هم لیث احساساتِکرده ضدونقیضی داشت، برای همین ترجیح داد به بحثی خنثی برگرددهیدرای و پرسید: «فکر میکنید درسِ بعدیِ فالوئل دربارهٔ چی باشه؟»
نالروند گفت: «مطمئناً استادیِ نور نیست. من قبول کردم فقطهیئتِ به لیث، سولوس و فالوئل یادش بدم. بهتون برنخوره، ولی اینبازی میراثِ مردمِ منه و قصد ندارم با غریبهها در میون بذارمش.»
فریا گفت: «بهِم برنخورد،پاسخ ولی واو! کلاسِ بیادبی رفتیگروه یا فقط یه استعدادِ ذاتیه؟»
نالروند گفت: «فقط دارم صادقانه حرف میزنم.» بدشصدای نمیآمد آبجوی بیشتری بخورد، اما کمکم داشت خوابش میگرفتبرگردید و درس هم ممکن بود هر لحظه شروع شود.
«دیر یا زود میفهمیدید و هیچ راهی هم واسه شیرین کردنِگروه این خبر نبود. با خودم گفتم بهتره همین الان دستم روماریاش رو کنم تا اینکه الکی مهربونبازی دربیارم و بعداً یهو غافلگیرتون کنم.»
کویلا گفت: «بهعنوانِ یهزدن درمانگر به یه درمانگرِشورای دیگه، یهجورایی خیلی عوضی هستی.»
نالروند با لبخندی پاسخپاسخ داد، گویی کویلا ازممنون او تعریف کرده بود: «ممنون.»
گروه به گپ زدنهیدرای ادامه دادند تا اینکهصدای آویزِ شورای لیث روشن شد.
فالوئل هنوز در هیئتِ هیدرای خود بود وتعریف سرِ ماریاش با صدای فسفسی حرف میزد کهشورای مورمورشان کرد: «وقتِ بازی تموم شد، بچهها. برگردید اینجا.»
تضادِ شدیدِ میانِ ظاهرِ انسانی و جانورِ امپراطورش فقط باعث میشد شبیه هیولاییسرِ بیرونآمده از یک داستانِ پریان به نظر برسد. وقتی به داخلِ لانهٔ فالوئلتضادِ وارپ کردند، پیشخوانهای آزمایشگاه ناپدید شده بودند و او به هیئتِ انسانیاش بازگشته بود.
او لباسکارِ یکسرهٔ آبیرنگی پوشیده بود که چندین ابزارِ نقرهای از جیبِ جلوی آنشورای بیرون زده بود و زیرش یک پیراهنِ سیاه به تن داشت. گفت: «امیدوارم بهتونتموم خوش گذشته باشه و غذای خوبی خورده باشید، چون به من که خیلی چسبید.»
لباسش و خاکارههای لابهلای موهایش باعثسرِ میشد فالوئل بیشتر شبیه یک نجارکرد به نظر برسد تا یک جادوگر.
پرسید: «قبل از اینکه درس روپاسخ شروع کنیم سؤالِ کوتاهی دارید؟ ابهامی هستادامه که موقعِ ناهار به ذهنتون رسیده باشه؟»
فلوریا گفت: «من چندتا دارم. چطور میشهآویزِ یه نفر نگهبان بشه و چرا بعد ازصدای منصوب شدن به جانور تبدیل میشن؟ دلیلی پشتشه؟»
فالوئل شانه بالا انداخت و گفت: «اگه موگار انتخابتگروه کنه، نگهبان میشی. در موردِ بقیهاش، اشتباه متوجه شدی. اوناسرِ به جانور تبدیل نشدن، از همون اول همهشون جانور بودن.»
خواهرانِ ارناس یکصدا گفتند: «چی؟»
فریا پرسید: «دوتا قاره ولبخندی هیچ نگهبانِ انسانی نیست؟ چطور ممکنه؟»گروه سؤالش باعث شد فالوئل ریز بخندد.
«خدایانِ بزرگ، شما دخترا همین الان دقیقاً به دردِ شورا میخورید. توخود کلِ موگار هیچ نگهبانِ انسانی وجود نداره، همونطور که هیچ نگهبانِ گیاهیبرگردید یا نگهبانِ نامردهای هم نیست. فقط جانوران تونستن به این مقام برسن.»
فریا گفت: «این یعنی چی؟»
کویلا پرسید:روشن «یعنی موگارهیدرای تبعیض قائل میشه؟»
فلوریا پرسید:خیلی «جانوران نژادِهستی برگزیدهان یا چی؟»
فالوئل گفت: «گفتم سؤالای کوتاه، در حالی که ایناروشن فقط به یه بحثِ فلسفی ختم میشن که تامورمورشان امروز هیچ جوابی براش پیدا نشده. هیچکس نمیدونه، متأسفم.»
لیث گفت: «من یه سؤالِ کوتاه دارم.کرده چرا فقط اژدهایانِ پَست وجود دارن؟ آیاشورای تبارِ بقیهٔ نگهبانان خالصتر و پایدارتره، یا چی؟»
«فقط اژدهایانِ پَست نیستن. فیلا، اون بهیموث رو یادتونه؟ خب،میزد اون یه گریفونِ پَسته. تبارِ همهٔ نگهبانان میتونه دچارِ جهشهاییشدیدِ بشه که معمولاً به یه گونهٔ جدید و ضعیفتر ختم میشه.»
فالوئل چند ثانیه صبر کرد و بعد به حرف زدن ادامهگروه داد: «نگهبانان شکارچیانِ رأسِ هرم هستن، ارتقا دادنِ بدنشون چیزیه کهماریاش فکر کنم حتی برای موگار هم سخت باشه. کسِ دیگهای سؤال نداره؟»
«عالیه. از اونجا که همهتون درمانگرهای ماهری هستید، الانروشن میرم سراغِ توضیحِ یکی از رایجترین هنرهایی که بیدارشدگانمورمورشان ازش استفاده میکنن ولی بیشترِ موجوداتِ دیگه نه. دگردیسی.»
«این هنر بهمون اجازه میده ظاهرِ فیزیکیمون رو تغییر بدیم و راحتتردادند تو یه جامعهٔ متفاوت جا بیفتیم، یا وقتی نمیخوایم شناخته بشیم، برایمورمورشان خودمون هویتهای جعلی بسازیم. قبل از شروع، بیاید یه مرورِ سریع بکنیم.»
فالوئل پرسید: «چراهیئتِ مردم دگردیسی روسرِ فقط یه افسانه میدونن؟»
کویلا گفت: «چون دگردیسی چیزی جز پیکرتراشی نیست که روی کلِ بدن اعمالادامه میشه. کوچکترین اشتباه موقعِ تغییر دادنِ نیروی زندگیِ یه نفر میتونه عواقبِ وحشتناکی داشتهکرد باشه. آسیبِ مغزی، از کار افتادنِ اندامها، بدشکلی، و اینا فقط چندتا از اوناست.»
«درسته. چیزِ دیگهای هم هست؟»
لیث گفت: «دگردیسیلبخندی همونقدر که خطرناکه، ازکرده نظرِ مبارزه هم بیفایدهست.»
«مهم نیست خودتون رو چقدر بزرگ کنین، جرم تغییر نمیکنه و قدرتتون هموقتِ همینطور. علاوه بر اون، حرکت کردن با بدنی که مالِ خودتون نیست حافظهٔباعث عضلانیتون رو به هم میریزه و هر بار باید دوباره بهش عادت کنین.»
فالوئل سر تکان داد و گفت: «باز هم درسته. دگردیسیممنون به جز اینکه کسی رو قدبلندتر، لاغرتر یا زیباتر کنه،خود ماهیتِ چیزها رو تغییر نمیده، فقط ظاهرشون رو عوض میکنه.»
«خطراتِ دیگهای هم داره که آدمهای عادی هرگز بهشون فکرهیئتِ نمیکنن. دلیلی داره که آدمایی مثلِ راگو سعی نمیکنن جوونتروقتِ به نظر برسن یا بیدارشدهها مدام خودشون رو شبیهِ تیستا نمیکنن.»
«اینم دلیلی داره که هیدرایی مثلِ منکرده برای اینکه دیگه بهش نگن "پَست"، خیلی راحتروشن با دگردیسی به یه اژدهای هفتسر تبدیل نمیشه.»
«وقتی ظاهرتون رو تغییر میدین، نه تنها بقیه، بلکه خودتون رو هم گول میزنین.بازی اونایی که یه ظاهرِ ساختگی رو خیلی طولانی نگه میدارن، اغلب خودِ واقعیشون وشبیه اینکه واقعاً چطور هستن رو فراموش میکنن و دیگه نمیتونن به حالتِ اصلیشون برگردن.»
«مهم نیست خودتون رو چقدر خوشقیافه یا عضلانی میکنین، اون یه دروغهزدن و به همین خاطر، پتانسیلِ طبیعیتون رو محدود میکنه. در درازمدت، چنینفسفسی تغییراتِ عمیقی تو نیروی زندگی در نهایت روی رشدِ فرد تأثیر میذاره.»
فالوئل گفت: «بدنِ شما قرار نبوده اونشکلی باشه و تغییراتی که اعمال کردینسرِ ممکنه به جای تقویتِ تواناییهای طبیعیتون، اونا رو سرکوب کنه. بینِ بیدارشدهها، دگردیسیِتضادِ بدن به شکلِ یه عضوِ دیگه از نژادِ خودتون تقریباً یه تابو محسوب میشه.»
فریا پرسید: «صبر کنین،پاسخ پس خودتون چی؟ محافظممنون و هیئتِ دورگهاش چی میشن؟»
«هر دو سؤالای عالیای هستن. تبدیل شدن به یه نژادِ دیگه آسونتره،کرد چون اونقدر با شکلِ اصلیتون فرق داره که روی ذهنتون تأثیری نمیذاره. معمولاًامپراطورش جانوران فقط یه ظاهرِ انسانی دارن و تمامِ عمرشون به همون پایبند میمونن.»
«علاوه بر اون، چون جرمِ ما خیلی بیشتر از یه انسانه، فشرده کردنِ شکلمون بهمونآویزِ کمک میکنه تا نیروی زندگیمون رو پایدار نگه داریم و بیشترِ مهارتهامون رو حفظ کنیم.تموم ما نیش و چنگالهامون رو از دست میدیم، اما نیروی زندگیمون تقریباً همونطور باقی میمونه.»
«راحت باشین و اسکنر رو روم اجراآویزِ کنین.» فالوئل به هیئتِ هیدرایش بازگشت تا همهصدای راحتتر بتوانند همزمان دستشان را روی او بگذارند.
در نگاهِ اسکنر، نیروی زندگیِ فالوئل شبیهِ یک ستارهٔ بنفشِ روشنادامه بود که از قدرت شعله میکشید. لیث حتی میتوانست چیزهایی شبیهِفسفسی زبانههای خورشیدی و فورانها را ببیند. سطحِ ستاره هرگز بیحرکت نبود.
از جریانهای بیشمارِ انرژی تشکیل شده بود که به درونِمیزد یکدیگر میریختند و با خنثی کردنِ اثراتِ یکدیگر، به ستارهشدیدِ اجازه میدادند با وجودِ آشوبِ ظاهری، شکلش را پایدار نگه دارد.
کویلا گفت: «خدایانِ من،هستی و من فکر میکردمتعریف نیروی زندگیِ انسانها پیچیدهست.»
«به نگاه کردن ادامه بدین،ادامه میخوام دگردیسی کنم.» بدنِ فالوئل کوچکهیدرای شد و نیروی زندگیاش نیز همینطور.
با فشرده شدنِ جریانهای بالایی روی جریانهای پایینی، گردابی کهزدن ستارهٔ بنفش را تشکیل میداد خروشانتر شد. زمانی که فالوئلماریاش به هیئتِ انسانیاش بازگشت، نیروی زندگیاش ظاهراً دوباره پایدار شده بود.
ستاره هنوز بنفش بود و قدرتش تغییری نکرده بود. فقط کوچکتر شده ووقتِ تغییرِ شکل داده بود تا شبیهِ نیروی زندگیِ یک انسان به نظر برسد، امامیشد به جای آجرهای لگو و قطعاتِ خانهسازی، همچنان از جریانهای انرژی ساخته شده بود.
تمامِ جرمِ اضافی در یک ستارهٔ فشرده دقیقاً مشابهِکرده ستارهٔ اصلی ذخیره شده بود که در جایی قرارهیئتِ داشت که قاعدتاً باید قلبِ انسان در آنجا میبود.