چپتر 1155: دو دنیا (بخشِ ۱)
0تیستا گفت: «داداش کوچولو، تو همیشه مثل یه اژدها حریصی. اگهنداره خوب نمیشناختمت، نگران میشدم که اینهمه مدت موندن تو هیئتِ دورگهاتطلسم داره روی قضاوتت تأثیر میذاره. بهجای جیبت، با مغزت فکر کن.
«توی اون خاطره، منادیون به سولوس یاد داد که یه آرتیفکتِ جادوآهنگریشدههست چیزی جز ترکیبِ بینقصِ طلسمها نیست. این یعنی با بررسیِ یه هستهٔبکنیم کاذب، میشه تمامِ تواناییهایی رو که جادوآهنگر بهش القا کرده یاد گرفت.
«این اطلاعات ممکنه کمکمون کنه تانگهدارندهٔ شاخههای مخفی مثلِ روننویسی، استادیِ نوراجرا و حتی جادوی روح رو درک کنیم.»
لیث جواب داد: «آره، شاید قرنها پیش اینطوری بود. امروزه تو روننویسی از رونهای نهانسازحتی استفاده میکنن که بررسیِ هستهٔ کاذب رو غیرممکن میکنه. علاوه بر اون، نالروند داره استادیِ نوراستفاده رو بهم یاد میده و فالوئل هم وقتش که برسه جادوی روح رو بهمون یاد میده.»
فلوریا گفت: «خب، شاید تو بهخاطرِ نالروند با این قضیه مشکلی نداشته باشی، اما رؤیای سولوس هنوزحلقهٔ به من و تیستا این شانس رو میده که استادیِ نور رو یاد بگیریم. تازه، روی یادگارهایکاذبشون باستانی مثلِ انگشترِ گرانشت یا اونایی که تو کتابِ جادوآهنگریِ هوریول نوشته شده، هیچ رونِ نهانسازی وجود نداره.
«بهش فکر کن. جادوی گرانش همونقدر که قدرتمنده، دیریاب همقدرتمنده هست و شاید از حلقهٔ نگهدارندهٔ جادوی دوگانهات یاد بگیریماجرا چطور دو نسخه از یه طلسم رو همزمان اجرا کنیم.
«تنها کاری که باید بکنیم اینه که راهی برای ساختنِ هستههای کاذبشوناجرا پیدا کنیم، اونا رو به رونهایی که ازشون تشکیل شدن تجزیه کنیم ورونهایی بعد به طلسمهایی تبدیلشون کنیم که برای کار کردن نیازی به آرتیفکت ندارن.»
حرفهای فلوریا احتمالاتِ بیشماری را پیشِ رویشان گشود. حالا کهمخفی از رونها خبر داشتند و میدانستند چطور میشود با بافتنشان مهارتهایجواب پیچیده را بازتولید کرد، حتی وسایلِ کمکآموزشی هم اهمیت پیدا میکردند.
تأثیراتی که این وسایل ایجاد میکردند برای یک آرتیفکتنهانسازی بیارزش بود، اما همچنان میتوانستند راههایی برای دستکاریِ عناصر بهدوگانهات آنها بیاموزند که فقط تبارهای باستانی در آن استادی داشتند.
آنقدر دربارهٔ اینکه بهتر است از کجا شروع کنندهمونقدر بحث کردند که وظیفهشان را بهعنوانِ معلم بهکلی ازطلسم یاد بردند، تا اینکه جانوری جادویی درِ خانهشان را زد.
لیث از سولوس خواست بهسرعت به هیئتِ انگشترش برگردد، درطلسم حالی که طبقههای بالاییِ ساختمان به پایین لغزیدند تا این تصورهستههای را ایجاد کنند که کارِ ساختِ آپارتمانهایشان هنوز تمام نشده است.
یک زوگِ مو زرد (جانورِ جادوییممکنه از نوعِ روباه) با ناباوری گفت:روننویسی «جداً؟ یه ساختمونِ کامل برای سه نفر؟»
لیث گفت: «ما زیاد دعوا میکنیم و به فضای شخصیِ خودمون نیاز داریم.» تواناییِقدرتمنده لیث در سرهم کردنِ چرتوپرت در یک چشمبههمزدن همیشه همراهانش را تحتتأثیر قرار میدادبکنیم و به این فکر میانداختشان که نکند با آنها هم همین کار را کرده باشد.
زوگ با لحنی که نشان میداد از روی تجربه حرف میزند،دیریاب گفت: «پس شاید نباید دو تا ماده نگه داری. یدونهاش هم ازباید سرت زیاده و وقتی سروکلهٔ تولهها پیدا بشه، اوضاع فقط بدتر میشه.»
لیث با خشم به تیستاحلقهٔ اشاره کرد و گفت: «منطلسم فقط استادشونم و اون هم خواهرمه!»
زوگ با طعنهای که برای پر کردنِ کلِ ساختمان کافیمخفی بود، به فلسهای لیث سیخونک زد و گفت: «آره، حتماً.لیث عجیبه که چطور متوجهِ شباهتتون نشدم. شاید تو بابای منم باشی.
«گوش کن بچه، من علاقهای به زندگیِ شخصیت ندارم. آرن من رو فرستادهمونقدر اینجا تا بهت یادآوری کنم که آدما قرار نیست زبونِ تایریس رو خودبهخود یادباید بگیرن. اگه میخوای سهمی از منابعمون داشته باشی، باید تو فعالیتهای روزمره مشارکت کنی.
«وگرنه باید روی پایرونِ خودت بایستی، حتی برایگرانش چیزای کوچیکی مثلِ غذا. مفهومه؟»
لیث جواب داد: «کاملاً.»
زوگ گفت: «خوبه. پس پیشنهاد میکنم دوستدخترات رو بفرستی تا این کار رواستادیِ بکنن و خودت به یه کارِ دیگه برسی. بیشترِ اون آدما از مااینطوری متنفرن و اگه تو رو ببینن، اوضاع خیلی بیریخت میشه. البته برای اونا.»
لیث زوگ را که پسنوشته از رساندنِ پیام داشت برمیگشت، متوقفنداره کرد و گفت: «فقط یک سؤال.»
«تا جایی که میدونم، انسانهایی که اینجا ساکن هستنهمونقدر هموناییان که جانورانِ بیدارشده نجاتشون دادن و شما همطلسم زندانیشون نکردین. پس به نامِ موگار چرا ازتون متنفرن؟»
زوگ پاسخ داد: «چون فکر میکنن ناجیهاشون بهاندازهٔ کافی کاری نکردن. همهٔ کسانی کهکاری اینجان با یه جانورِ امپراطور یا یه بیدارشده دوست بودن، اما این به اونشدن معنا نیست که اون فرشتهٔ نجات به کلِ خانوادهٔ اون انسان هم اهمیت میداده.
«بعضیهاشون پدر و مادر، خواهر و برادر یا بچههای بدی داشتن که دوستِ جانورشون تصمیمحتی گرفت اونا رو از طاعون درمان نکنه، چون اونا رو بارِ اضافی میدونست که فقطنهانساز بعداً باید کشته میشدن. انسانها منطقِ ما رو نمیفهمن و به خاطرِ همین از دستمون شاکیان.
«علاوه بر اون، ما آدمهایی از کشورهای مختلف رو کنارِ هم گذاشتیم و اونا از اینهست هم خوششون نمیاد. هنوز دارن سعی میکنن یه نفر رو پیدا کنن تا برای طاعون مقصرساختنِ بدونن و تقریباً به همون اندازهای که از ما متنفرن، از همدیگه هم بهشدت بدشون میاد.»
لیث دگردیسی کرد ورونِ به هیئتِ انسانیاش درآمدگرانش و گفت: «ممنون بابتِ نصیحت.»
این کار باعث شدهست زوگ از روی کنجکاویچطور دمش را بالا ببرد.
«هی، الان شباهت رو میبینم. ببخشید که قبلاً بهت شک کردم. این روزا توچطور این مکان دردسر از موهای پشتِ منم بیشتره. یادت باشه قبل از اینکه شروعکاذبشون به کتکزدنِ یه انسان بکنی، از زنگِ هشدار استفاده کنی و تا پنج بشماری.»
سپس جانورِ جادویی به باغِ دانشچطور در همان نزدیکی رفت تا خودشکاری زبانِ قارهٔ گارلن را مطالعه کند.
گروه پیش از رفتن، ساختمان و آرایهها را قفل کردند. هیچچیزِ باارزشی داخلنگهدارندهٔ نگذاشته بودند، اما مبلمانِ موقتی فقط با یک نگاهِ گذرا میتوانست کسی را گولساختنِ بزند و آنها هم قصد نداشتند توضیح دهند که واقعاً کجا برنامه دارند بخوابند.
سولوس همهٔ آنها را با جادوی روح پیوند داده بود تا در گفتگوتنها شرکت کند. «فکر کنم باید از هم جدا بشیم. با اینکه سنجاقهای لیگینازشون همهٔ زبانها رو برامون ترجمه میکنن، شک دارم که برعکسش هم کار کنن.»
فلوریا پرسید: «یعنی چی؟»
«یعنی هروقت با همدیگه حرف میزنید، احتمالاً به زبانِهمزمان گارلن صحبت میکنید، در حالی که سنجاق فقط وقتیساختنِ فعال میشه که به یه زبانِ دیگه گوش میدید.»
تیستا گفت: «منطقی به نظر میرسهنداره و کارمون رو هم راحتتر میکنه.حلقهٔ کلاسِ کوچکتر یعنی سرعتِ یادگیریِ بیشتر.»
لیث گفت: «شک دارم. ماهها از شیوعِ طاعون گذشته، با این حال اون آدما هنوزباید نتونستن با فقدانهاشون کنار بیان یا حتی الفبای زبانِ همدیگه رو یاد بگیرن. به نظرِبعد من، این یعنی اونا نهتنها غرق در ماتم هستن، بلکه تمایلی هم به همکاری ندارن.»
فلوریا گفت: «قابلدرکه. اونا همهچیزشون رو از دست دادندیریاب و احتمالاً برای سازگاری با یه سبکِ زندگیِ جدید مشکلتنها دارن. به نظر نمیرسه جانوران هم چندان اهلِ همدلی باشن.»
شهرِ رگیا او را به یادِ یک اردوگاهِ نظامی میانداخت؛ مرتب و پر از چیزهایی که فقطبرای برای زندهماندن لازم بود، اما خالی از چیزهایی که زندگی را ارزشِ زیستن میبخشید. بهعنوانِ یک سرباز،آرتیفکت چنین محیطی را تحسین میکرد، زیرا کاربردی بود و کمکش میکرد به یاد بیاورد برای چه میجنگد.
با این حال، این محیط به یک پناهندههمونقدر تمامِ چیزهایی را که از دست داده بودنسخه یادآوری میکرد و روندِ بهبود را کند میساخت.
یا دستکم تا زمانی که به منطقهٔ انسانها رسیدند، اینطور فکر میکرد. آنجا بهجز خیابانها، شبیهِبکنیم یک علفزار بود. سقف نورِ خورشیدِ فراوانی را تأمین میکرد و چشمهای که از یک دیوارتبدیلشون بیرون میآمد، دریاچهٔ کوچکی را تشکیل داده بود که جوندگانِ کوچک و پشمالو در آن زندگی میکردند.
حیوانات خود را به پاهای بازدیدکنندگان میمالیدند و بادیریاب چشمانِ گرد و درشتشان به آنها خیره میشدند، بهاجرا این امید که نوازش شوند، غذا بگیرند یا هر دو.
تأثیرِ ترکیبیِ نور و آب، رنگینکمانی همیشگینسخه بر فرازِ دریاچه ایجاد کرده بود وبکنیم به آن ظاهری شبیهِ قصههای پریان میبخشید.