چپتر 1178: نبرد با زمان (بخشِ ۲)
0دلیلِ اینکه جان به در بردن از جادوی آشوب حتی برای اجراکنندهاش تا این حدنمیکردند سخت بود، این بود که به هدف ضربه میزد و تمامِ عنصرِ نورش را میکشیدبیفکر تا اینکه آشوب به تاریکی تبدیل میشد؛ به این ترتیب طلسم سه بار ضربه میزد.
اولین آسیب وقتی رخ میداد که آشوب ضربه میزد، دومی زمانی که کمبودِمنتظرِ عنصرِ نور باعثِ عدمِ تعادلِ سمی در بدن میشد، و آخری وقتی کهوصل عنصرِ تاریکیِ تولیدشده از آشوب بدونِ روبهرو شدن با هیچ مقاومتی پخش میشد.
اجرای طلسمِ آشوب نهتنها از نظرِ مانا آنقدر پرمصرف بود کهمهارش حتی باستانیها هم مراقب بودند بیرویه از آن استفاده نکنند، بلکهمیماندند بینهایت خطرناک هم بود. کوچکترین اشتباه در مهارش باعثِ جنون میشد.
به همین دلیل بود که حتی نگهبانان هم از آن استفاده نمیکردند و معمولاً مسخشدگانِ بسیار کمیمثلِ آنقدر زنده میماندند تا به باستانیها تبدیل شوند. اثرهای جادوی آشوب در ترکیب با گرسنگیِ بیامان و انزوایشان،بازگشتِ آنها را به موجوداتی بیفکر تبدیل میکرد که پیدا کردنشان آسان بود و کشتنشان از آن هم آسانتر.
فقط کسانی که استقامتِ روانی و انضباطِ فوقالعادهای داشتند میتوانستند آنقدر در برابرِدلیل اثرهای جادوی آشوب مقاومت کنند تا در آن به استادی برسند. سالارک معتقد بودانزوایشان که بالکور به دلیلِ روانِ آسیبدیدهاش برای این کار مناسب نیست، درست مثلِ لیث.
تیستا به تمامِ درسهای پیکرتراشی که درفالوئل آکادمی، در خانه تحتِ راهنماییِ لیث، وبازگشتِ در طولِ شاگردیِ فالوئل گذرانده بود، فکر کرد.
تیستا در حالی که هر سهشان منتظرِ بازگشتِ جانورانِ امپراطور بودند، ازجنون راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «سولوس، دوباره به چشمهٔ مانای شهر وصل شواثرهای و ازش استفاده کن تا هر چقدر میتونی خودت رو بازیابی کنی.»
سولوس که از آخرین دگردیسیِ لیث چنان جا خورده بود که بهسختیآسیبدیدهاش میتوانست درست فکر کند، گفت: «به جانِ سازندهام، حتماً حالم حتی ازتحتِ چیزی که فکر میکردم بدتره که چشمه رو یادم رفت. ممنون، تیستا.»
بارها به از دست دادنش نزدیک شده بود، اما حتی مرگ هم بادلیل وحشتِ تبدیل شدنِ لیث به یک مسخشده قابلقیاس نبود. نهتنها به خاطرِ عذابِ جسمانیایانزوایشان که کشیده بود، بلکه به خاطرِ اتفاقی که در صورتِ دائمی شدنِ دگردیسی میافتاد.
این یعنی مجبور میشدند از ارباب پیرویفالوئل کنند و تا زمانِ پیدا شدنِ یکبازگشتِ درمان، دیگر هرگز نمیتوانست لمسش را حس کند.
در حالی که منتظر بودند، سولوس تمامِ اتفاقاتی را که افتاده بود ازهمین راهِ پیوندِ ذهنی به اشتراک گذاشت. برای جلوگیری از مسمومیتِ مانا بیشتر ازگرسنگیِ کلمات استفاده میکرد و فقط در مواقعِ کاملاً ضروری به تصاویر متوسل میشد.
فلوریا بهمحضِ اینکه انرژیِ سیاه و آشنای مسخشدگانسالارک را تشخیص داد، بهترین طلسمهای درمانیاش را رویدرست انگشترِ سنگی به کار برد و گفت: «خدایانِ بزرگ.»
در طولِ طغیانِ هیولاها که دورگههای ارباب به راه انداخته بودند، ارتش دادههای فراوانینگهبانان دربارهٔ آشوب از سربازانِ خوششانسی که توانسته بودند زنده بمانند، جمعآوری کرده بود. اینآنها دادهها به بهای جانهای بسیار، به آنها آموخته بود که چطور آشوب را درمان کنند.
نور نمیتوانست چنین زخمهایی را درمان کند، اما پیش از آنکه خیلیسهشان دیر شود جلوی پخش شدنشان را میگرفت. عنصرِ نور در سولوس سرازیر شدشهر و درست همانطور که فلوریا انتظار داشت، هیچ اثری روی بدنِ سنگیاش نگذاشت.
با این حال، آشوبِ باقیمانده را به عنصرِ تاریکی تبدیل کرد و فلوریا بادلیل دقتی جراحگونه و با استفاده از تپشهای متمرکزِ تاریکی، آن را نابود کرد. تنهاانزوایشان در آن زمان بود که تمامِ عوارضِ جانبیِ هیئتِ مسخشدهٔ لیث از سولوس محو شد.
ذهنش ناگهان شفاف شد و درد ازبرسند بدنش رفت؛ حالا میتوانست انرژی را بامناسب کارآمدیِ بیشتری از چشمهٔ مانای زیرزمینی جذب کند.
تیستا و سولوساستفاده همزمان فکر کردند: «ازخطرناک کجا میدونستی جواب میده؟»
فلوریا جواب داد: «همه نمیتونن مثلِ لیث معمولاً از همهٔ طلسمها جاخالی بدن.منتظرِ هر چی ارتش بیشتر با مسخشدگان میجنگه، ما هم بیشتر یاد میگیریم. دلیلِوصل اینکه دربارهٔ این نوع درمان چیزی نشنیدید اینه که بخشِ بالکور تازه کشفش کرده.»
بدنِ سنگیِ سولوس تازه شروع به احیابینهایت کرده بود که دروازهٔ گامهای وارپ درستدلیل جلوی زوتِ نوئه، شهردارِ رگیا، باز شد.
اولوای رُخ در حالی که لیث را در آغوش داشت گفت: «لعنتی،آسیبدیدهاش کمک میخوایم. من تا حالا همچین زخمها یا نیروی زندگیای ندیدم. هر کاریراهنماییِ میکنم، این بچه مدام داره خون، مانا و جوهرِ زندگی از دست میده!»
بدنش شل و بیجان بود و تودههایی از شعلههای سیاه از زخمهای بازِدلیل متعددی که درمان نمیشدند، بیرون میزد. بالِ چپش هنوز احیا نشده بود وبیامان از انتهای پارهاش چنان انرژیِ زیادی از دست میداد که شبیه مشعل شده بود.
اولوا حالا شبیه زنی حدوداً بیستوپنجساله با موها و چشمانِ بلوندِ گندمی بود که از مبارزهامپراطور غرق در خون، امعا و احشا و خاک شده بود. فقط برای اینکه بهتر به همراهِکنی مجروحش برسد هیئتِ انسانی به خود گرفته بود، به همین دلیل هیچ لباسی به تن نداشت.
معدود انسانهایی که در پاسگاهِ دفاعی کار میکردند چنانکوچکترین مسحورِ پوستِ طلاییِ براق و زیباییاش شده بودند کهمسخشدگانِ ویرملینگ را بهسختی متوجه شدند. بقیه هم اصلاً اهمیتی نمیدادند.
بودیای نیدهوگ گفت: «یکیمقاومت همراهاشو صدا کنه! اوناسالارک حتماً یه چیزی میدونن.»
او حالا شبیه مردِ خوشقیافهای در اوایلِ سیسالگی بود، با پوستی خاکسترگون و موها و چشمانیمعمولاً به سیاهیِ پرِ کلاغ. بدنِ ورزشکاری در اوجِ آمادگی را داشت، سمفونیِ زندهای از گوشت وپیدا عضله که در حالتِ عادی میتوانست مدتها سوژهٔ حرفِ دخترها باشد، اما حالا وقت تنگ بود.
تیستا در حالی که روی لیثشاگردیِ و سولوس نشاطبخشی اجرا میکرد، گفت:سهشان «بذارش روی زمین، بقیهاش با من.»
تیستا در حالی که نیروهای زندگیِ درهمپیچیدهٔ لیث را بررسی میکرد، از راهِ پیوندِدلیل ذهنی گفت: «خبرِ خوب اینه که از وقتی اونا رسیدن، سرعتِ بهبودیِ تو واقعاًانزوایشان معرکه شده، سولوس. خبرِ بد اینه که اصلاً نمیدونم دارم به چی نگاه میکنم.»
بخشِ دورگهاش هنوز آشفته بود و آسیبِ وارده کاملاً به چشم میآمد. با اینکهمناسب هیچ تَرَک یا نشانهٔ آسیبِ دائمی نداشت، نیروی زندگیاش که معمولاً شبیه ستارهای سوزانفالوئل در محاصرهٔ کرهای سیاه بود، تغییرِ شکل داده و به دیگی جوشان تبدیل شده بود.
کره شبیه تخممرغی مایع بود که سطحش میجوشید واشتباه مایعِ سیاهی از آن تراوش میکرد که درست قبلبسیار از رسیدن به شعلهٔ ستارهٔ آبیِ روشن، جلزولز میکرد.
آخرین باری که تیستا نیروهای زندگیِ لیث را دیده بود، سهحالی جزءِ آن در هم آمیخته و شکلِ جدیدی به خود گرفتهدوباره بودند که برادرش گمان میکرد نشانهٔ تبدیلشدنش به گونهای کاملاً جدید است.
اما حالا هیچ تعادلی میانشان نبود. سیاهیِ مسخشده همهچیز را مانندِ کفنی ضخیم پوشانده بودنگهبانان و آبیِ جانور را به خفگی تهدید میکرد. علاوه بر این، کرهٔ متورمی که نیروی زندگیِبیفکر انسانیِ لیث را کاملاً تحتالشعاع قرار داده بود، بررسیِ آن را از قبل هم سختتر میکرد.
سولوس پاسخ داد: «نزدیک بودن به لیث برایسالارک من شبیه نشاطبخشیه، فقط یکم کندتر. وقتی به یهمثلِ چشمهٔ مانا هم وصل بشم، قدرتم تقریباً بینهایت میشه.»
«مشکل اینجاست که نمیتونم بدونِ اینکه لو برم انرژیِ جهانِ زیادی جذبهمین کنم و بیشترش رو هم برای درمانِ زخمهای خودم نیاز دارم. فقط چندگرسنگیِ دقیقه وقت میخوام تا بدنم رو ترمیم کنم، ولی لیث اینقدر وقت نداره.
«تیستا، فلوریا، اول از سرزندگیِ شما استفاده میکنم، پس حواستونکرد باشه که نشاطبخشی رو بهموقع اجرا کنید. صبر کنید تاگفت سهچهارمِ انرژیتون رو از دست بدید، وگرنه زیاد دووم نمیارید.
«میتونستم از مالِ خودم استفاده کنم، ولی تا وقتی بدنم خوب نشده،جنون نمیتونم ریسک کنم که درد تمرکزم رو به هم بزنه. تلفیقِ تاریکی رویترکیب بدنِ سنگیِ من بیاثره، چون تو وضعیتِ من، درد یعنی حالم بهشدت وخیمه.»
فلوریا گفت: «نگرانِ ما نباش. فقط بهمونبرسند بگو داری چیکار میکنی تا اگه یهمناسب وقت مشکلی پیش اومد، بتونیم کمکت کنیم.»