چپتر 1066: منبعِ همهٔ طلسمها (بخشِ ۲)
0لیث جنگ را از بُعدِ جیبیاش بیرون کشید و درست دربدم آخرین لحظه حملهٔ بعدی را با آن دفع کرد. در همان حالنیزهای با خودش فکر کرد: «دهنم سرویس! هیچوقت نگفت از چیرگی استفاده نمیکنه.»
فالوئل دوباره تیغهاش را تاببماند داد و سرِ لیث راکردند نشانه گرفت. گفت: «انتخابِ خوبیه.»
لیث از جاخالی دادن دست کشیده بود. رقصپای فالوئل فراتر از حدِسرعتم توانش بود و به محض اینکه تیغهاش از بدنش فاصله میگرفت، کارشسهشاخ تمام بود. فقط میتوانست روی دفاع تمرکز کند و منتظرِ یک فرصت بماند.
تیغهها چنان محکم به هم برخورد کردند که لیث نمیتوانست باور کند سلاحِ فالوئلپرواز فقط از هوا ساخته شده است. هنگامِ برخورد، قوسهای الکتریکی جرقه زدند که اگرمیکرد جنگ با قابلیتِ آینهٔ جهان آنها را خنثی نمیکرد، لیث را دچارِ تشنج میکردند.
لیث تمامِ طلسمها را از حلقههای نگهدارندهٔ جادویشکنی رها کرد، اما فقط یک برقِ چشمانِ فالوئلنمیشی کافی بود تا همهٔ آنها را خنثی کند.
لیث هنوز از دیدنِ خنثی شدنِ آنهمه طلسم در آنِ واحد شوکه بود کههوا فالوئل یورش برد و گفت: «حرکتِ عالیایه. اینکه مجبورم کنی مانام رو هدر بدمخنثی سرعتم رو کم میکنه، اما اگه فقط دفاع کنی پیروز نمیشی. باید حمله هم بکنی.»
لیث به عقب پرواز کرد، اما شمشیرِ فالوئل به نیزهای سهشاخ تبدیلسرعتم شد که بهسادگی سریعتر از حرکتِ او دراز میشد. لیث سعی کردسهشاخ جاخالی بدهد، اما سلاح طوری تعقیبش میکرد که گویی موجودی زنده است.
لیث در حالی که نیزهٔ سهشاخ را کنار میزد و همزمان از چیرگیِ خودش وشمشیرِ قابلیتِ آینهٔ جهانِ جنگ برای باطل کردنِ عنصرِ هوا استفاده میکرد، با خودش فکر کرد:موجودی «حرکتِ بدی بود. دور کردنِ سلاحش به این فاصله از بدنش، زمانِ واکنشش رو کند میکنه.»
متأسفانه، تنها کاری که فالوئل باید میکرد این بود که آب را جایگزینِمیکنه عنصرِ ازدسترفته کند. هستهٔ جادوی روحِ طلسم دستنخورده باقی مانده بود و بهبهسادگی او اجازه میداد در کسری از ثانیه سلاح را به نیزهای یخی تغییر دهد.
پیش از آنکه لیث بتواند پیامدهای آن حرکت را درک کند، فالوئل دوباره روبهرویش ایستاده بود. هراست ضربهٔ نیزهاش تپشی سرد معادلِ یک طلسمِ ردهٔ ۲ رها میکرد که نفس کشیدن را برای لیثطلسمها دردناک میساخت و در همان حال، سرما عضلاتش را سفت میکرد و زمانِ واکنشِ او را کند میساخت.
فالوئل گفت: «تا وقتی مانای کافی داشته باشی، جادوی نخستین میتونه بهراحتی جایمیکنه طلسمهای ردهپایین رو بگیره، پس فقط روی تیغه تمرکز نکن. علاوه بر اون، یهسریعتر جادوآهنگر با ترکیبِ جادوی روح و عناصر میتونه تأثیرِ همهٔ ساختههاش رو تقلید کنه.»
سپس فالوئل نیزهاش را به دو قطعهٔ کوچکتر تقسیم کردباید و در حالی که لیث سعی داشت پیشبینی کند اوسریعتر در ادامه چه نوع سلاحی پدید میآورد، لگدی به شکمش زد.
لیث فریبِ حقهاش را نخورد و پای فالوئل را با زانویش سدسرعتم کرد، اما به خاطرِ قدرتِ لگدِ فالوئل و معلق بودنِ خودش در هواتبدیل به دلیلِ طلسمِ پرواز، شدتِ ضربه او را به یکی از دیوارها کوبید.
در همین حین، آن دو قطعه یک کمان و یک تیر تشکیلباور داده بودند و عنصرِ خاک جایگزینِ آب شده بود. سختترین عنصر بهقابلیتِ سلاحی تبدیل شده بود که میتوانست از قدرتِ هیدرا نهایتِ بهره را ببرد.
وقتی شهابسنگی کوچک به جنگ برخورد کرد وکنی باعث شد لیث دهانهٔ کوچکی در دیوار ایجاد کند،باید تنها چیزی که توانست بگوید این بود: «اوه، لعنتی.»
لیث دهانی پر از خون تف کرد و دستانش را از شدتِ برخورد بیحس یافت. فالوئل حتیسهشاخ یک ثانیه به او استراحت نداد و اجرای طلسم را برایش غیرممکن ساخت. بدونِ سولوس که کمکشکنار کند، حتی با وجودِ اینکه فالوئل تواناییهایش را محدود کرده بود، مسابقه از همین حالا تمام شده بود.
فالوئل فریاد زد: «بیا اینجا!» تودهٔ جادوی روح درست یک لحظهبدم پس از برخورد به میانِ دستانش بازگشته بود، پرتابهٔ خاکی راشمشیرِ پشتِ سر گذاشته و آتش و صاعقه را جایگزینِ آن کرده بود.
دو شلاق به سمتش فرود آمدند؛ شلاقِ آتشین دورِ جنگ پیچید، در حالی کههوا شلاقِ صاعقه پهلویش را گرفت و الکتریسیته را به داخلِ بدنش تزریق کرد. فالوئلخنثی میخواست او را به نبردِ تنبهتن برگرداند، اما با دیدنِ دستانِ بالارفتهٔ لیث متوقف شد.
لیث گفت: «تسلیم میشم.» او با استفادهمجبورم از خونِ خودش جنگ را غلاف کرداگه و آن را داخلِ بُعدِ جیبیاش گذاشت.
فلوریا که اصلاً نمیدانست چه چیزی به چشم دیده است، پرسید:حمله «چطور این کار رو کردید؟ اون واقعاً فقط جادوی نخستین بود؟»میشد او هرگز ندیده بود عناصر اینطور بینقص در هم جریان پیدا کنند.
فالوئل سر تکان داد: «درسته. هدفم این بود بهتون نشون بدم که تقسیم کردنِ جادوپیروز به شاخههای مختلف، یا همونطور که شما بهش میگید تخصص، ابزارِ عالیایه برای اینکه هرسعی بار روی یک جنبه تمرکز کنید، اما باعث میشه جادوگرها تصویرِ بزرگتر رو فراموش کنند.»
«این همون چیزی نیست که بهشتیغهها میگید جادوی نبرد؟» شلاقهای فالوئل بهباور تیغه، چکش و بعد نیزه تبدیل شدند.
«این همون چیزی نیست که بهش میگیدمجبورم جادوی شوالیه؟» سلاحها به سپرهای برجیِ توپراگه تبدیل شدند که با قدرتِ عناصر آمیخته بودند.
«این همون چیزی نیست که بهش میگید جادوی آرایهگر؟» سپرهاباید خُرد شدند و در دم آرایهٔ کوچکی شکل دادند کهسریعتر آنقدر بزرگ بود تا هیدرا و شاگردانش را در بر بگیرد.
«منظورم اینه که بیشترِ سختیهای شما از اینجا میاد که دانشتون رو به جعبههایاگه کوچک تقسیم میکنید و طوری باهاشون رفتار میکنید که انگار چیزهای متفاوتی هستن. جادوی نخستینمیشد منبعِ تمامِ طلسمهاست، مهم نیست اسمشون رو چی میذارید. هیچ تخصصی وجود نداره، فقط جادوست.»
با دیدنِ فروریختنِ مرزهایی که در تمامِ آن سالها بدیهی فرض کرده بودند،سلاحِ همه به درکِ تازهای رسیدند. در هر شرایطِ دیگری، حرفهای فالوئل شبیه به چرتوپرتآنها به نظر میرسید، اما حالا ابزار و دانشِ لازم برای درکِ آنها را داشتند.
حتی لیث هم حماقتِ خودش را لعنت کرد که دوباره در تلهٔ راحتِمیکنه عادت افتاده بود. او دیده بود که فالوئل به لطفِ جادوی روح، آرایهبهسادگی را به آن سرعت چید و همان بهتنهایی احتمالاتِ بیشماری را باز میکرد.
«میتونم تمامِ جوابهایی رو که دنبالشون هستید بهتون بدم، اما اونوقت دیگه نمیتونید بهپرواز پتانسیلِ واقعیتون دست پیدا کنید. مقصد هرچه که باشه، این مسیره که بهتون یادمیکرد میده چطور بر هر مانعی که ممکنه در آینده باهاش روبهرو بشید غلبه کنید.
به دست آوردنِ چیزها بدونِ تلاش مثلِ زدنِ چشمبندِ اسبه. دیدتون رو محدود میکنه و باعث میشه نتونید با عقلِعقب خودتون فکر کنید. این همون روشِ آموزشیه که تایریس همیشه برای پادشاهی به کار میبرده. روشی که پدرم برای من استفادهکنار کرد و حالا من دارم برای شما استفاده میکنم.» فالوئل به لیث کمک کرد تا بایستد و جراحاتش را درمان کرد.
لیث هنوز گیج بود و تمامِ چیزهایی را که تاکردند آن زمان آموخته بود در نوری تازه میدید، با اینالکتریکی حال اولین غریزهاش این بود که فالوئل را در آغوش بگیرد.
او که شگفتزده بود چطور کسی به اینکنی قدرتمندی میتواند تا این حد دانا و آرامشبخش باشد،باید گفت: «ممنونم که مثلِ خانواده با من رفتار میکنید.»
خیلی زود بقیه هم به این آغوشاگه پیوستند و از هیدرا به خاطرِ شگفتیهایی کهشمشیرِ با آنها در میان گذاشته بود تشکر کردند.
شهرِ والرون،کند پایتختِ پادشاهیِفرصت گریفون، قلعهٔ زیرزمینی.
ملکه سیلفا گریفون زنی با قامتِ متوسط و اندامی باریک بود. ۱٫۶۲سرعتم متر قد داشت و با وجود اینکه بیش از ۵۰ سال سن داشت،تبدیل سخت میشد او را حتی یک روز بیشتر از ۳۰ سال تصور کرد.
موهای بلند و سیاهش را پشتِ سرش جمع کرده بود، اما این موهاعقب همچنان استعدادِ خارقالعادهاش در هنرهای عرفانی را فاش میکرد؛ هر شش رنگ درطوری آنها پیدا بود و نشان میداد که تمامِ خدایانِ جادو به او برکت دادهاند.
با چانهٔ مربعی و اجزای تیزِ چهرهاش، نمیشد او راهدر زیبا دانست، اما هالهٔ اعتمادبهنفس و قدرتی که از خود ساطعپرواز میکرد در کنارِ آدابدانیِ بینقصش، از او زنی بسیار جذاب میساخت.
آن روز، لباسِ رزمِ سبکی از جنسِ آدامانت به تنکردند داشت که به لطفِ تکنیکِ زرهِ پوستدزد، به نرمیِ ابریشم بود؛جرقه تکنیکی که جادوآهنگرهای سلطنتی از معاملهٔ اوریون با لیث آموخته بودند.