چپتر 1140: همسایههای عجیب (بخشِ ۲)
0فلوریا به سمتِمثلِ ورودی رفت وگفت دید که دری ندارد.
به دیوار ضربه زد و نگاهِ کنجکاوِ کسانی را که هنوز در طبقهٔ همکف بودند،اول به خود جلب کرد. پیکری انساننما از میانِ تاکهایی که چهارچوبِ در را تشکیل میدادندتازهواردم بیرون آمد؛ شبیه به بوتهای بود که باغبانی ماهر آن را به شکلِ انسان درآورده باشد.
او یک خار بود، از مردمِ گیاهی که از بوتهها زاده میشدند و فلوریاخیلیا پیشتر در کولا و لاروئل با آنها روبهرو شده بود. آنها شکلِ مشخصی نداشتند وچند تا زمانی که از جرمِ بدنشان فراتر نمیرفتند، میتوانستند به دلخواه به خود شکل بدهند.
«گم شدی؟ محلهٔ انسانها از اینجا خیلی دوره.» سعی کرد صدایشگفت تا حدِ امکان آرام و اطمینانبخش باشد و حتی شکلی بهچند خود گرفت که غریبه بتواند بهتر با آن ارتباط برقرار کند.
«ممنون از توجهت، ولی گم نشدم. من همسایهٔ جدیدتونمتأسفم هستم، فلوریا، و اومدم سلام کنم.» دستش را جلو برد،کجا اما حرکتِ مؤدبانهاش با پوزخندِ تحقیرآمیزِ همهٔ حاضران روبهرو شد.
«اسمِ من کلودرانه. به باغِ دانشِ من خوش اومدی، فلوریا، ولی دیگه این کاردیدارِ رو نکن. هیچکس دوست نداره تو همون دیدارِ اول با نشاطبخشی معاینه بشه و خیلیامعاینهت هم مثلِ من بخشنده نیستن.» این را گفت و او را به داخل دعوت کرد.
«خیلی متأسفم، قصد نداشتم معاینهت کنم. من اینجا تازهواردم، یعنی خیلی تازهوارد.معاینه فقط چند ساعته که اومدم. از کجا فهمیدی من یه بیدارشدهام؟» فلوریامعاینهت در حالی که سعی میکرد گافش را توضیح دهد، رنگش به بنفشی زد.
کلودران این را طوری گفت که مهمانانش بشنوند: «تو از ما نمیترسی و ازمتأسفم محلهٔ انسانها هم خیلی دوری، پس حتماً بیدارشدهای. بیخبریت از رسمورسومِ ما هم توضیحمیکرد میده که چرا مدام به اطرافت نگاه میکنی تا از این مکان سر در بیاری.»
وقتی حاضران مطمئن شدند که انسانِ تازهوارد نیتِ بدی ندارد،قصد به کارشان برگشتند. بعضی کتاب میخواندند و بعضی دیگر تاکهایی رابیدارشدهام که از دیوارها بیرون آمده بود به گوشهایشان وصل کرده بودند.
فلوریا پرسید: «باغِ دانش چیه؟»
«سقوطِ نژادِ انسان در جیرا، تعادلِ بینِ نژادها رو به هم ریخت. بدونِ اونا، هیولاها برای غارتِنیستن زمینها و افزایشِ جمعیتشون با هیچ مقاومتی روبهرو نمیشن، جانوران هیچ راهی برای یادگیریِ جادو جز مطالعهحالی ندارن، و ما گیاهان هم تنها منبعِ سرگرمیمون رو از دست دادیم.» آهی کشید و ادامه داد:
«جانوران تو خیلی چیزا مهارت دارن، ولی هنر جزوشون نیست. بدونِ انسانها، مردمِ گیاهیمتأسفم فاقدِ اون تعاملِ اجتماعی هستن که برای تبدیل نشدن به درندههای بیفکر بهش نیازمیکرد دارن. جامعهٔ شما به امثالِ من کمک میکرد تا تو زندگیشون هدفی پیدا کنن.
«برای اینکه جلوی هیولاها رو بگیریم تا به تعدادی نرسن که دیگه نتونیم مهارشون کنیم، به جانورانِچند امپراطورِ بیشتری نیاز داریم، ولی هر سال فقط تعدادِ کمی از جانورانِ جادویی موفق به تکامل میشن. باحتماً افزایشِ ناگهانیِ دشمنامون و اینهمه زمینی که باید پوشش بدیم، نرخِ بقای جانورانِ امپراطورِ جوان داره کم میشه.
«باغها مکانهایی هستن که جانوران و مردمِ گیاهی میان تاهیچکس جادو رو تا ردهٔ ۴ آزادانه مطالعه کنن، به اینمثلِ امید که شانسِ بیداریشون یا دستکم قدرتِ مبارزهشون رو افزایش بدن.
«همچنین مجموعهٔ بزرگی از موسیقی ودوست آثارِ هنری داریم که تونستیم ازمعاینه خرابههای بیشترِ شهرهای بزرگ نجاتشون بدیم.»
فلوریا به چند جانور که تاکهابشه را در گوشهایشان گذاشته بودند اشارهداخل کرد و پرسید: «اون تاکها برای همینه؟»
کلودران گفت: «کاش اینطور بود. هر کتاب به یه زبانِ متفاوت نوشته شده و اونقدرتازهوارد زبانهای مختلف وجود داره که ترجمه و چاپِ هر کتاب به همهٔ زبانها غیرممکنه. خیلیطوری راحتتره که ترجمه با صدای بلند خونده بشه و تو یه کریستالِ جادو ذخیره بشه.»
فلوریا مدتی در راهروهای پر از کتاب قدم زد تا اینکه سردرد مجبورش کرد متوقف شود. هر باربشه که زبانِ متفاوتی را میخواند، سنجاقسینهٔ لیگین ذهنش را پر از دانشی میکرد که برای فهمیدنش نیاز داشت،کجا اما تعدادِ زبانها آنقدر زیاد بود که این روند هرگز متوقف نمیشد و دردِ شدیدی برایش به همراه داشت.
خدایان، هیچوقت فکر نمیکردم فقط همین که همه بهدیدارِ یک زبان حرف میزنند، اینقدر در کیفیتِ زندگی تفاوتگفت ایجاد کند. تایریس احتمالاً قدرنادیدهترین نگهبان در قارهٔ ماست.
پس از مدتی، فهمید که دو قاره بیشترِمثلِ طلسمها را مشترک دارند و حتی توانست چندنداشتم تکنیکِ مفید پیدا کند که هرگز دربارهشان نشنیده بود.
فلوریا از کلودرانمثلِ پرسید: «میشه ازگفت روشون کپی بردارم؟»
«دانش اینجا رایگانه. حتی انسانها هم میتونن بیان اینجا و سعیدوست کنن جادو یاد بگیرن. ما بخشِ جادوی بدلی رو براشون آماده کردیم،گفت اما اونقدر میترسن که بهندرت از خونههاشون بیرون میان، مگه برای کار.»
پرسید: «بخشِ ردهٔ ۵ کجاست؟»
خار گفت: «باغها برای تازهکارهاست، در حالی که کارگاهها برای استادهاست. نه مردمِ گیاهی و نهنداشتم جانورانِ جادویی نمیتونن از همهٔ عناصر استفاده کنن، برای همین دلیلی نداره چنین طلسمهایی اینجا داشتهرنگش باشیم. علاوه بر این، طلسمهای ردهٔ ۵ برای کسایی که شورا به رسمیت نمیشناسدشون ممنوعه. خیلی خطرناکن.»
فلوریا تمامِ طلسمهای مرتبطی را که پیدا کرد یادداشت کرد ونداشتم متوجه شد همه چقدر مضطرباند. جانورانِ جادویی طولِ عمرِ محدودی داشتندحالی و عادت نداشتند آن را هر روز صرفِ جنگیدن با هیولاها کنند.
قرار بود شکار کنند، جادو تمرین کنند و بخوابند، اماهیچکس حالا به سرباز تبدیل شده بودند. مردمِ گیاهی هیچچیز ازمثلِ رفتارِ سرخوشانه و بیخیالِ همنوعانشان که در پادشاهی زندگی میکردند، نداشتند.
با تواناییهای احیایشان، ترسی از مرگدوست نداشتند، اما کمبودِ تعاملِ اجتماعی آنهامعاینه را سرد و بیرحم کرده بود.
در این میان، لیث سولوس را پیشِ تیستا در برج گذاشته بود تا خودش کمیقصد قدم بزند. حفظِ هیئتِ دورگهاش برای مدتی طولانی از نظرِ ذهنی خستهکننده بود. لیث باید همیشهدهد هنگامِ لمسِ هر چیز یا هر کس مراقب میبود تا با چنگالهایش به آنها آسیبی نرساند.
برای جنگیدن بهعنوانِ یک ویرملینگ مشکلی نداشت، اما زندگی کردن به آنمعاینهت شکل اگر عجیب نبود، حداقل ناخوشایند بود. لیث نه به وزنِ دوگافش جفت بالِ خود عادت داشت و نه به صدای خودش در آن هیئت.
این مثلِ نقشبازیکردنهای سکسیام با کامی نیست. پنجهها و چنگالها مایهٔدوست دردسرن، بماند که غذا خوردن بدونِ لب چقدر پیچیدهست. مهم نیستنیستن این هیئت چقدر برای جنگیدن مناسبه، زندگی کردن توش لعنتی خیلی ناراحته.
برای اولین بار در زندگیاش، لیث قدرِ انسان بودن را دانست. رگیا بابشه نورِ طبیعیِ خورشید که از سقف میتابید و نسیمِ خنکی که هوا را تمیزتازهوارد نگه میداشت، واقعاً شاهکارِ جادو بود، اما هنوز هم حسِ یک زندان را داشت.
حتی بوی گلهای خانههای مردمِمعاینه گیاهی و آبِ چشمهٔ چند دریاچهٔگفت کوچک هم حالش را بهتر نمیکرد.
صبر کن ببینم، آخه اینا برکهها روداخل برای چی میخوان؟ آب معمولاً با جادو متراکمتازهوارد میشه و ساختنِ رودخونههای زیرزمینی یه کابوسِ امنیتیه.
لیث پس از دیدنِ گروهِ کوچکی ازاین موجوداتِ عجیبوغریب که از دریاچه بیرون میآمدند،دیدارِ به آنها سلام کرد و سپس توضیح خواست.
یک انساننمای مؤنث نزدیکِ برکه در حالینداره که به نگرانیهایش میخندید، گفت: «کانالهای ما امنمثلِ هستن، تو فقط داری بدبینی به خرج میدی.»
حدودِ ۱٫۷۸ متر قد داشت و موها و چشمانش زمردین و تا روی شانهاشمتأسفم بود. فلسهای آبیِ آسمانی او را از سر تا پا پوشانده بود که در ناحیهٔگافش شکم و کفِ دستها به سفیدیِ رنگپریدهای میگرایید و حدس زدنِ سنش را غیرممکن میکرد.
هیچیک از انساننماها روی صورتشان بینی یا گوش نداشتند. از طریقِ آبششهای رویتازهواردم گردنشان نفس میکشیدند و از دو سوراخِ کوچک در دو طرفِ سرشان میشنیدند. لبرنگش هم نداشتند، در نتیجه ردیفِ دندانهای مرواریدی در دهانشان همیشه تا حدی نمایان بود.