چپتر 2412: فصل 2412
0تیستا با تمامِ توان فریاد میکشید و هر یک ازآدامانت حملاتش پرتوِ تاریکی یا یخی پدید میآورد که یکی دیگرمشتِ از اسیرکنندگانش را آنقدر غافلگیر میکرد که چنگالهایش به آنها برسد.
با هر طلسمی که اجرا میکرد، بدنش بزرگتر میشد و ساندر هم به همین شکل تغییرِ اندازهپوزهٔ میداد. هیولاها رویش تلنبار شدند و سعی کردند اهریمنِ سرخ را دوباره زمین بزنند، اما سرما اولچیزی توانشان را تحلیل برد و بعد در عرضِ چند ثانیه آنها را به مجسمههای یخی تبدیل کرد.
آرایهٔ گرانش کسی را که از یخ ساخته شده بود چندان اذیت نمیکرد، اماتَرَک بقیه را کُند میکرد. مفاصلِ تیستا ترقصدا میدادند و خودشان را ترمیم میکردند و همیندندانهای که هیولاها به زمین میافتادند، با لگد آنها را زیرِ پایش به خردهیخ تبدیل میکرد.
وارگ به نیروهایش دستور داد به جلو یورش ببرند و خودشپوزهٔ به جایی پرید که قرار بود قلبِ تیستا باشد. زرهش هنوزسفیدش بهاندازهٔ یک انسان بود، بنابراین دیگر نمیتوانست از نقاطِ حیاتیاش محافظت کند.
در حالی که با تمامِ توان به یخِ شفاف ضربه میزد، با خودشکردنِ فکر کرد: «پرندهٔ کوچولو یه اشتباهِ خیلی بزرگ کرد. شکوندنِ یه زرهِ آدامانت خیلیفرو سختتر از تیکهپاره کردنِ یه دشمنِ بزرگه. هر چی گندهتر باشن، محکمتر میخورن زمین!»
مشتِ وارگ سپرِ اثیری را تَرَک انداخت و تا آرنج در بدنِ اهریمنِآرنج سرخ فرو رفت. پوزهٔ وارگ با پوزخندی وحشیانه جمع شد و در حالی کهنیشِ بازویش را میچرخاند تا آن را بیرون بکشد، ردیفِ دندانهای نیشِ سفیدش نمایان شد.
اما فقط یک دستِ بریده بیرون آمد. چیزی جز یک لایهٔ ضخیمِ یخ باقی نماندهانداخت بود که نگذاشته بود دردِ قطع شدنِ دستش را حس کند. وارگ با وحشت جیغنیشِ کشید و سعی کرد از روی دشمنِ غولآسایش پایین بپرد، اما دستوپاهایش از او فرمان نمیبردند.
دستوپاهایش هم یخ زده بودند و بدونِ اینکه وارگ حتی متوجه شود، حسِ خود را ازمیچرخاند دست داده بودند. اصلاً خبر نداشت چیزی که به آن چسبیده یخ نیست، بلکه صفر است.نمانده تیستا فقط از روی جیغهای وارگ متوجهِ حضورش شد، چرا که بدنِ یخزدهاش دردی حس نمیکرد.
اهریمنِ سرخ وارگ را گرفتاشتباهِ و با خُرد کردنِ دستوپاهایش،آدامانت او را از تله آزاد کرد.
با یادآوریِ اینکه هیولا چطور مسخرهاش کرده بود، خشم ذهنِ تیستا راانداخت به هم ریخت. اینکه چطور به او صدمه زده بود. و اینکه وارگردیفِ چطور چشمانش را از حدقه درآورده و جلوی خودش آنها را خورده بود.
اهریمنِ سرخ دهانش را کاملاً باز کرد، وارگ را گاز گرفتمشتِ و سینهاش را از لگن جدا کرد. تیستا در حالی که دندانهایجمع نیشش شکار را تکهتکه میکرد، مطمئن شد که وارگ هنوز زنده است.
وقتی جای گازگرفتگی روی وارگهای نزدیکِ دیگر ظاهر شد، هیچرفت احساسِ گناهی نکرد. تمامِ گله حاضر بودند برای نجاتِ رهبرشاندندانهای خود را فدا کنند و همگی در این راه مردند.
اهریمنِ سرخ دوباره فریاد کشید و خورشیدِ خروشانی را روی خودش رها کرد که مسیرش را آنقدرباشن باز کرد تا بتواند نفسِ دیگری بکشد. چشمانِ سرخ و آبیاش از این وعدهٔ غذایی استفاده کردهمیچرخاند بودند تا احیای خود را کامل کنند و با هم شعلهور شدند و عناصر را از هم شکافتند.
یخ به خاکستر تبدیل شد و تیستا بالهایش را به هم زد تاآرنج دوباره آزادانه در آسمانها اوج بگیرد. وقتی به جای امنی رسید، اهریمنِ سرخدندانهای با نفرت به پیکرهای کوچکی که زیرِ پایش در هم میلولیدند خیره شد.
حتی در هیئتِ سپرِ اثیریاش، هنوز هم میتوانست دستهایشان را حس کندسپرِ که او را میگرفتند، گاز میگرفتند و تکهپاره میکردند. میخواست بس کنند، امامیچرخاند مهم نبود چقدر اوج میگرفت یا چقدر داغ میسوخت، دستها هنوز آنجا بودند.
اهریمنِ سرخ نیزههای کیش و مات را رها کرد و آنها را به قندیلهایجمع کوچکتری تقسیم کرد تا دهها موجود را به زمین میخکوب کند. مهِ رعدآسا آنهاچیزی را خیس کرد و بعد پرتوهای صاعقه مانندِ مارهای دیوانه در بدنِ هیولاها جریان یافتند.
سپس، وقتی غرق در آب و خون شدند، تیستا شعلههای یخبندانی را کهکردنِ درونِ بدنش پدید آورده بود رها کرد و دستهای از هیولاها را بهبدنِ درختِ کریستالی با دهها متر بلندی تبدیل کرد که با جنازهها تزئین شده بود.
حالا که فقط شعلههای راستین باقی مانده بود، به پایین شیرجه زد و از میانِفرو صفوفِ دشمن پرواز کرد. ضعیفترها در مسیرش خاکستر میشدند، در حالی که قویترها که مقاومتفقط میکردند، چند دقیقه بعد با ریههایی که از شدتِ سوختگی توانِ نفس کشیدن نداشت، جان میدادند.
اهریمنِ سرخ که حالا بیست متر قد داشت، مانند شهابسنگی به میانِ هوردِ هیولاها سقوط کرد و با هررفت ضربهٔ چنگالش دهها تن از آنها را درو کرد. آنهایی که برای متوقف کردنِ حملاتش دورِ هم جمع میشدند،لایهٔ با انفجارِ شعلههای مبدأ میسوختند و آنهایی که سعی میکردند فرار کنند، طلسمِ ردهٔ ۵ از پشت به آنها میخورد.
دهانِ منادیون پشتسرهم آرایههایی را که تیستاآرنج درونش ذخیره کرده بود پدید آورد وجمع مسیرهای عقبنشینی را به میدانِ مین تبدیل کرد.
با مرگِ رهبرانشان، هیولاها به جانِ هم افتادند و بقایآدامانت خودشان را در اولویت قرار دادند. ترولها گابلینها را میخوردند، درسپرِ حالی که معدود وارگهای بازمانده فقط روی فرار تمرکز کرده بودند.
هوردِ هیولاها که تا چند دقیقه پیش تهدید میکرد نسرا راتَرَک میبلعد، به فراری بینظم و آشفته تبدیل شد. وقتی نایکا بهمیچرخاند تیستا رسید، او هنوز به نجات نیاز داشت، اما از دستِ خودش.
او در جنونش مدام شعلههای نفرینشده را به سمتِ هیولاهای درمشتِ حالِ عقبنشینی رها میکرد، با اینکه باری که این شعلهها بر نیرویجمع زندگیاش تحمیل میکردند بسیار بیشتر از آسیبی بود که به دشمنانش میزد.
خونآشام درست جلوی صورتِ اهریمنِ سرخانداخت بلینک کرد و سیلیای به اوپوزخندی زد و گفت: «آروم باش لعنتی!»
تیستا از خشم غرید و دستانش را به هم کوبیدآدامانت تا مهاجمِ ناشناس را مثلِ حشرهای له کند. نایکا غروغندمشتِ کرد و با گرز و شمشیرِ کریستالیاش ضربه را دفع کرد.
سیلیِ دوم تیستا راگندهتر به خودش آورد و بالاخرهسپرِ خونآشام را شناخت: «منم احمق!»
«وای خدایسختتر من، خیلی متأسفم.دشمنِ بهت صدمه زدم؟»
خونآشام لبخند زد: «نه، ولی ازانداخت طرفِ تو کمکاری نشد. ممنون که پرسیدی.وحشیانه راستی، کارت تو حفظِ پوششمون عالی بود.»
تازه آن موقع بود که تیستا درختِ یخزده، زمینِ بایرآدامانت و سوخته، و وحشتِ مردمِ نسرا را دید که ازمشتِ روی دیوارهای شهر به موجودِ شعلهورِ پنجچشم خیره شده بودند.
«وای گندش بزنن!» با از دست رفتنِمیخورن تمرکزش، جریانِ رونها در بدنش شکست وبدنِ اهریمنِ سرخ بهسرعت به اندازهٔ اصلیاش بازگشت.
«نگران نباش. میترسم اول خودم خرابش کرده باشم.» بینِ زره ومشتِ چکشی که در دست داشت، همه شوالیهٔ طلایی را میشناختند کهوحشیانه شاهکارهایش همراه با کارهای ورهن در سراسرِ پادشاهی پخش شده بود.
نایکا با خندهای ریز گفت: «خب، ما نجاتشون دادیمفرو و شما دوتا هم قهرمانهای تحسینشدهاید. تو بدترین حالت، براتونردیفِ رژه میگیرن. فقط سعی کن تو صورتم زیاد پز ندی.»
سولوس گفت:فکر «من اینقدرکوچولو مطمئن نیستم.»
مدتی از پایانِ نبرد میگذشت اما هیچکسمیخورن تشویق نمیکرد. درمانگران به پشتِ دیوارها عقبنشینیبدنِ کرده بودند و دروازههای شهر هنوز بسته بود.
صدای هقهقی آرام باعث شد برگردند و متوجه شوند که چشمانِ تیستا پراثیری از اشک شده است. بالهای زمانی زیبایش هنوز نشانههای نبردِ اخیر را بربیرون خود داشتند. از جاهایی که تکههای گوشت کنده شده بود، بهشدت خون میآمد.
بخشهای بزرگی از پوستِ صورتیِ تیره بیرون زده بود و درپوزهٔ جاهایی که پرها کنده شده بود، خون دلمه بسته بود. تیستاسفیدش امیدوار بود که دگردیسی آنها را ترمیم کند، اما اشتباه میکرد.
بیشتر از درد، چیزی که آزارش میداد حسِ عمیقِ فقدانی بودسختتر که دیدنِ جای خالیِ پرها به او میداد. از جادوی درماناثیری برای بستنِ زخمهایش استفاده کرد، اما قسمتهای بیپر هیچ تغییری نکردند.