چپتر 2329: فصل 2329
0تایرانت پاسخ داد: «فریا و فلوریا خواهراتن، واسه همین میدونستم که بهشون اهمیتچون میدی. اینم میدونستم که حتماً یه رقابتِ خواهرانه بینتون هست، پس با خودم فکرخطرِ کردم اگه فقط اسمِ تو رو 'یادم بمونه'، باعث میشم احساسِ خاص بودن بکنی.»
کویلا روی تختش نشست. نمیدانست از اینکه حرفهای موروک منطقی بودماهها بیشتر درد میکشد یا از شنیدنِ نامِ فلوریا. گفت: «واقعاً همبدتر همین کار رو کردی. پس در موردِ بچه، جوابت نه ـه؟»
موروک جلویش زانو زد و دستانش را گرفت: «اگه بهخاطرِ مرگِ خواهرت بچه میخوای، جوابم نهمیخواد ـه. اگه بچه میخوای چون واقعاً دلت بچه میخواد، جوابم آره ـست. حواست هست که حداقلبیاری تا دو ماه، قویتر از الانِت نمیشی و بچه توی میدونِ نبرد تو خطرِ بزرگی میافته؟
«میخوای از روی عشق یه بچه بیاری یا فقط میخوای یه سلاح برایجنگِ انتقام بسازی؟ قبل از اینکه جوابمو بدی، لطفاً به این فکر کن کهمادرش وقتی بچهمون به اندازهٔ کافی بزرگ شد، میخوای چه داستانی براش تعریف کنی.»
کویلا نگاهش را پایین نگهزانو داشت. موروک انگشتانش را نوازشخواهرت میکرد و او به حرفهایش میاندیشید.
هرچه بیشتر به نقشهٔ بهاصطلاح درخشانش فکر میکرد، آن نقشه بیشترماهها به یک افتضاحِ بیمعنی تبدیل میشد. باردار شدن او را از جنگِنمیتوانست گریفونها دور نگه میداشت، بیآنکه تا ماهها برتریِ خاصی به او بدهد.
اگر اتفاقی برای کویلا یا بچه میافتاد، پدر و مادرش نابودخواهرت میشدند. بدتر از آن، کویلا نمیتوانست تصور کند که به فرزندِقویتر فرضیاش بگوید تنها دلیلِ به دنیا آمدنش، تسویهحساب با ثرود بوده است.
پس از مدتی با آهی عمیق گفت: «حق با توئه. من نمیخوامشدن وسطِ یه جنگ ازدواج کنم، چه برسه به اینکه بچه بیارم. پیشِمیافتاد خودم چی فکر میکردم؟ یعنی من اینقدر آدمِ بدجنسیام یا فقط خیلی احمقم؟»
شرم و خجالت روی غمی کهدستانش از قبل بر دوشش سنگینی میکردجوابم تلمبار شد و سکسکهای از گلویش پرید.
موروک سر تکان داد: «هیچکدوم. تو تازه خواهرت رو به خاک سپردی.برتریِ حق داری عصبانی باشی و حرفای احمقانه بزنی، اما فقط برای یهتصور مدت و فقط در حدِ اعتدال. قرار بود تو آدمِ باهوشه باشی.
«اگه چرتوپرتای مسخره و شوخیای احمقانهزانو رو از من بگیری، من دیگهمیخوای چی میتونم به این رابطه اضافه کنم؟»
کویلا با لبخندی کمرنگ گفت: «خیلی چیزاافتضاحِ اضافه میکنی. تو عاقلتر و مهربونتر ازگریفونها اون چیزی هستی که به نظر میرسی.»
کویلا نخندیده بود، اماجلویش گریه هم نکرده بود ومرگِ همین برای موروک کافی بود.
موروک پاسخ داد: «بذار این حرفت رو واسه دفعهٔ بعدیبیآنکه که یه کار یا حرفِ احمقانهای زدم نگه داریم. چیزینابود میخوری؟ اگه قراره برگردی به میدونِ نبرد، به توانِت نیاز داری.»
«یه کم خورشِ گرم و نون خیلیدستانش میچسبه. ممنون.» کویلا در واقع احساسِ گرسنگیچون نمیکرد، اما موروک باز هم حق داشت.
اگر تا زمانِ بازگشتِ ثرود، معدهٔ کویلا هم مثلِ قلبشمیشد خالی میماند، نمیتوانست چالشِ درخوری برای فراموششدگان باشد. فلوریا رفته بودبدهد و همانطور که تسا اشاره کرده بود، هیچچیز او را برنمیگرداند.
اولویتِ کویلا زنده ماندن بود تا پدر و مادرشمرگِ را داغدارِ دخترِ دیگری نکند. انتقام با فاصلهای کمحواست در جایگاهِ دوم قرار داشت، اما بههرحال دوم بود.
عمارتِ ارناس، اتاقِ فریا.
هیچ بحث یا حتی صحبتی بین فریا و نالروند در نگرفتهباردار بود. از پایانِ مراسمِ خاکسپاری، کنارِ هم روی تختِ فریا درازاگر کشیده بودند و در سکوت یکدیگر را در آغوش گرفته بودند.
فریا نمیتوانست دست از فشردنِ قلبش بردارد؛ دردِبهخاطرِ ناشی از مرگِ خواهرش و حرفهای بیرحمانهای که فلوریاـست در آخرین دیدارشان به او زده بود، رهایش نمیکرد.
پس از مدتی گفت: «باورت میشه؟ فلوریا تو آخرین نفسهاش بهم گفت هرزهخاصی و آدمی که فقط یه ترفند بلده. بهم گفت انگلی که تو خونهاشفرزندِ خزیده. اون منو یه عوضیِ نمکنشناس میدونست که خدمات و تنش رو میفروشه.»
نالروند دست از نوازشِ موهایش کشید و او را محکم بغل کرد:میخوای «اون خواهرت نبود، کارِ آرایهٔ وفاداریِ تزلزلناپذیر بود. آخرین حرفهای فلوریا دربارهٔ اینتوی بود که چقدر دوستت داره و اینکه همیشه تو رو خواهرِ خودش میدونسته.»
فریا برگشت تا توی چشمانشدرخشانش نگاه کند: «از کجا میدونی؟میشد چی باعث شده اینقدر مطمئن باشی؟»
نالروند جواب داد: «میدونم، چون این همون چیزیه که بعد از درگیریتون تو نسرادلت بهم گفتی. مطمئنم، چون آخرین لحظاتِ فلوریا رو بهعنوان یه دیو باهام در میونبزرگی گذاشتی. من هیچکدوم از اون موقعها اونجا نبودم، ولی به تو و لیث اعتماد دارم.
«چرا توتبدیل نمیتونی همینباردار کار رو بکنی؟»
فریا با تشر گفت: «چون عصبانیم! از این متنفرم که لیث تونست برای آخرینچون بار باهاش حرف بزنه، ولی سهمِ من فقط توهین و سرزنش بود. اون خواهرِخطرِ من بود. لیث کشتش و حتی آخرین فرصتِ حرف زدن باهاش رو هم ازم گرفت!»
نالروند پیشِ خودش فکر کرد: دلم میخوادافتضاحِ بهش بگم که وضعِ لیث خیلی بدتر ازدور اونه، ولی تو همچین لحظاتی جای منطقبافی نیست.
اما چیزی که واقعاً بهزانو زبان آورد این بود: «متأسفم،خواهرت عزیزم. کاش تو هم اونجا بودی.»
فریا بعد از چندباردار ثانیه پرسید: «فکر میکنیدور حق با اون بود؟»
نالروند با گیجیبچه گفت: «حق بازانو کی دربارهٔ چی بود؟»
فریا صورتش را در سینهٔ نالروند پنهان کرد: «فلوریا. واقعاً من یهشدن انگلم؟ هرچی باشه، اون مرده و حالا من قراره جاش رو بگیرم.میافتاد قراره لباسهاش، تجهیزاتش و حتی جاش تو قلبِ پدر و مادرمون رو بدزدم.
با سکسکهبچه گفت: «منجلویش یه آدمِ وحشتناکم.»
نالروند او را در آغوش گرفت: «تو انگل نیستی وبیآنکه قرار نیست چیزی رو بدزدی. تو با این هدف نیومدینابود اینجا که جای فلوریا رو بگیری، فقط یه خانواده میخواستی.
«تو هیچ نقشی تو مرگش نداشتی. برعکس، هر کاری از دستتخواهرت برمیاومد برای نجاتِ فلوریا کردی. پدر و مادرت اینو میدونن، همونطور کهالانِت تو میدونی فلوریا هرگز فراموش نمیشه و کسی هم جاش رو نمیگیره.
«اون صدایی که تو سرتهدرخشانش و مدام سرزنشت میکنه، صدای فلوریاباردار نیست، صدای خودته. این عذابوجدانِ بازماندهست.»
فریا دست از گریه کشید و به یاد آورد که نالروند تنها بازماندهٔ دهکدهاش است.میخواد او احتمالاً در همان یک روزی که سپیده فرار کرده بود، بیشتر از تمامِ عمرِ فریابیاری عزیزانش را از دست داده بود، اما حالا او بود که داشت فریا را دلداری میداد.
پرسید: «خواهر و برادر داشتی؟»
نالروند جواب داد:بچه «آره. یه برادرزانو و یه خواهر.»
«دردش باهرچه گذشتِ زمانبهاصطلاح از بین میره؟»
نالروند با آهی گفت: «نه، فقط هر روز کمتر دردخواهرت میگیره تا اینکه یه روز میفهمی میتونی با یه لبخندِ واقعیقویتر رو لبت، به لحظاتِ خوبی که با عزیزانت داشتی فکر کنی.
«تا مدتها، هر خاطرهای که از خواهرت داری غمگینت میکنه. ولی ناامید نشو.خاصی هیچکس نمیتونه روزای شادی رو که با فلوریا گذروندی ازت بگیره. بهمرورِ زمان، بهفرضیاش یاد آوردنِ لبخندش بهجای اینکه به گریهت بندازه، باعث میشه تو هم لبخند بزنی.»
فریا توی چشمانِ نالروند نگاه کرد. آنقدر از غمِ خودش فاصله گرفته بود که قدردانِدلت کارِ نالروند باشد؛ اینکه حرفی از گذشتهٔ خودش نزد یا سعی نکرد شرایطشان را با همعشق مقایسه کند. چنین کاری فقدانِ فریا را کوچک جلوه میداد و باعث میشد احساسِ حماقت کند.
پرسید: «تاهرچه رسیدنِ اونبهاصطلاح لحظه پیشم میمونی؟»
نالروند سر تکان داد: «اگه بخوای، آره. فقط کاش قویترخواهرت بودم. تو همین الانشم تو هر زمینهای از من جلوماه زدی و دفعهٔ بعد که با ثرود بجنگی، نمیتونم همراهت بیام.»