چپتر 2282: بدون عنوان
0لیث گفت: «من هیچوقت رهبر نبودم و رتبهٔ فعلیم فقط برای اینه کهکنیم بهم اقتدار بده. ولی تو از صفر شروع کردی. یه کارنامهٔ کاریِ فوقالعاده ساختیمربیِ و ارتش اونقدر بهت اعتماد داره که میخواد جونِ آدمهای بیشماری رو بسپاره دستت.
«گروهبان تپر فکر میکنه تواناییش رو داری کهکارآموزات به بقیه یاد بدی چطور از جونِ خودشونویپلی و غیرنظامیها محافظت کنن، منم همین فکر رو میکنم.
«باید به خودت افتخار کنی. فقط نذار مغرورت کنه.سلامِ جونِ هر کسی که کارآموزات نجات میدن پای توئه،سروان اما اونایی هم که از دست میدن پای توئه.»
ویپلی شانههایشسروان را صاف کردبقیهٔ و گفت: «ممنون.»
حرفهای لیث چیزی بیش از تعریف و تمجید بود. شنیدنِ دستاوردهای خودش ازکنیم زبانِ یک همرزم، به او اجازه داد تا همهچیز را از زاویهای درست ببیند.مربیِ لیث واقعاً از او موفقتر بود، اما این چیزی از ارزشهای ویپلی کم نمیکرد.
تپر با خُرخُری گفت و لیث را باکارآموزات شمارهٔ شناساییِ دورانِ نوآموزیاش صدا زد: «این سخنرانیها روشانههایش بذار برای نوآموزها، کارآموز ۱۴۱۶. اونا بهش نیاز دارن.»
کامیلا درجهاش از تپر بالاتر بود، اما چون در پایگاهِ او مهمان بود، اولمعرفی او سلامِ نظامی داد و گفت: «با کمالِ احترام، گروهبان، باید همدیگه رو معرفیگروهبانِ کنیم. من فقط ژنرال بریون و سروان اری رو میشناسم و بقیهٔ مهمانهاتون هم همینطور.»
لیث گفت: «حق با توئه، معذرت میخوام. تپر تو پادگانِ آموزشی گروهبانِ مربیِمربیِ من بود و ویپلی یکی از همخدمتیهام تو آسایشگاه. اون دومین پیشاهنگِ برترِ یگانمونبعد بود. اون و نیلو تنها کسایی بودن که بلافاصله بعد از فارغالتحصیلی درجهدار شدن.»
تپر جوابِ سلامِ نظامیاش را داد و سپس خبردار ایستاد: «با کمالِ احترام، سروان، شوهرِبریون شما حتی همون موقع هم یه سرگرد بود. یه سردردِ بزرگ. اون از کارِ تیمی بهعنوانِاون دستمالتوالت استفاده میکرد و جلساتِ تمرینیِ من رو برای بقیه تبدیل به یه کابوس کرده بود.
«تلاشهام برای اینکه بشکنمش و وادارش کنمکسی از قوانین پیروی کنه، بیشتر از یک باردست نزدیک بود کلِ یگان رو به کشتن بده.»
کامیلا لبخند زد: «میدونم. پروندهٔ لیث رو چند بارسلامِ خوندم و بعد از اینکه برای اولین بار ازسروان نزدیک دیدمش، تجربه کردم که چقدر میتونه... سرسخت باشه.»
ویپلی در حالی که او هم سلامِ نظامی میداد گفت: «چیزی که لیثمربیِ یادش میره بگه، قربان، اینه که همه تو آسایشگاه ازش متنفر بودن. مابلافاصله فقط یه بار سعی کردیم باهاش شوخیِ خرکی کنیم، چون تلافیکردنش... بیرحمانه بود.
«من دومین پیشاهنگِ برتر بودم،مهمان اما فرسنگها باهاش فاصله داشتم وهمدیگه اون همون اولِ کار ستوان شد.»
«دقیقاً میفهمم چی میگی. یه دهه طول کشید تا به همون رتبهای برسماما که یه نوآموزِ تازهفارغالتحصیلشده بهش رسید.» خندهٔ نقرهایاش باعث شد ویپلی عنوانِ مَگوسِ لیثشنیدنِ را به دومین چیزی تنزل دهد که بیش از همه به آن حسادت میکرد.
تپر در حالی که آنها را بهمهمان سمتِ زمینهای تمرین راهنمایی میکرد، گفت: «بهتره راهکنیم بیفتیم، وگرنه این کار کلِ روزمون رو میگیره.»
لیث از پیادهروهای سنگفرششده و آشنای پادگان که مختصِ افسران بودآموزشی عبور کرد. در عوض، نوآموزان مجبور بودند از توی گِلولای راه بروندتنها و هروقت چکمهها و شلوارهایشان را درست تمیز نمیکردند، امتیازِ منفی میگرفتند.
پادگانِ آموزشی حتی در زمانِ صلح هم مکانی پر از فریاد و آدمهایی با چهرههایبریون درهمکشیده بود، اما در زمانِ جنگ، اوضاع خیلی بدتر بود. گروهبانها چیزهایی میگفتند که میتوانست یکاون ملوان را به گریه بیندازد، اما نوآموزان فقط دندان روی هم میفشردند و سر تکان میدادند.
مرگ دیگر یک احتمالِ دور از ذهن نبود، بلکه واقعیتی سرد بود. هر اشتباهی که درویپلی پادگان مرتکب میشدند، به یک یا چند تشییعجنازه در میدانِ نبرد ختم میشد. هر کسی کهاجازه در نبردهای تمرینی گند میزد، میدانست که به همین راحتی کلِ یگانش را به کشتن داده است.
دانشجویانِ نظامی از مربیانِ آموزش بابتِ سختگیریهایشان کینهای به دل نمیگرفتند، چون اینهمدیگه کار در آینده جانشان را نجات میداد. آنها خدایان را شکر میکردند کهپادگانِ آن نبردها فقط یک شبیهسازی بود و شانسِ دومی برای جبرانِ اشتباهاتشان داشتند.
کلاسِ ویپلی از پنج صفِ بیستنفره تشکیل میشد. همه جوانانی شانزدهسالهآموزشی بودند که برای دفاع از کشورشان داوطلب شده بودند. حالتِ چهرهشان یاتنها بیاحساس بود یا مستأصل، گویی در مراسمِ خاکسپاریِ خودشان شرکت کرده بودند.
قرار نبود همهٔ آنها به ویپلی سپرده شوند. بریون صرفاً تاهمدیگه جایی که میتوانست کارآموزان را دورِ هم جمع کرده بود تامعذرت بدونِ اینکه اوضاع به هم بریزد، در این رویداد شرکت کنند.
تپر پیشقدم شد و خطاب به نیروها گفت: «خوب گوش کنید، کرمها.توئه واسه بعضیهاتون این ماهِ اولتونه، بعضیهای دیگه هم مدتیه که تو اردوگاهین. تنهاتمجید نقطهٔ مشترکتون اینه که همهتون مایهٔ ننگِ این یونیفرمی هستین که تن کردین.
«شما رو به این خاطر انتخاب نکردیم که فکر میکنیم آدمای خاصیاحترام هستین، پس از اون اسبِ غرورتون بیاید پایین و اون پوزخندهای احمقانه رومیخوام از رو صورتتون پاک کنید. شما انتخاب شدید چون بدترینِ بدترینهایید. تفالههای گریماتروس.
«امیدوارم دیدنِ دو تا سربازِ واقعی، کسایی که برای پادشاهی میجنگن و بهمربیِ بالاترین افتخارات رسیدن، بتونه آدمتون کنه. به چیزایی که بهتون میگن خوب دقتبلافاصله کنید، چون یه روز ممکنه همین حرفا مرزِ بینِ مرگ و زندگی باشه.
«هر دوشون آدمای عادیان، بدونِ اینکه مامان یا بابای اشرافزادهای داشتههمدیگه باشن که اونا رو از پلهها بالا بکشه. هر دوشون جون کندنمیخوام و شدن دو تا فارغالتحصیلِ رتبهٔ ام و تازه رنجر هم هستن.
«بهتون معرفی میکنم، سروان و جادوگرِ بزرگ موروک اری-ارناس، و سرگرد وتوئه مَگوسِ اعلی لیث تیامات ورهن.» با این حرفها، تازهکارها رنگپریده شدند وتعریف چشمانشان روی لیث قفل شد تا نشانههایی از ذاتِ غیرانسانیاش پیدا کنند.
همهٔ آنها حرفی برای گفتنچون داشتند و چهرهشان از فشارِنظامی بستهنگهداشتنِ دهانشان منقبض شده بود.
تپر با غرش به تازهکارهای صفِ اول گفت و صدایش آنقدر بلند بودمربیِ که کرشان کند: «چتونه، پرنسسها؟ مادرخواندهٔ پریتون قبل از فرستادنتون به مهمونی، چوبدستیشوبلافاصله تو ماتحتتون فرو کرده؟ چون این تنها دلیلِ منطقی برای این نمایشِ رقتانگیزِ خویشتنداریتونه.»
«کارآموز ۲۴۸۳،بالاتر راحت حرفتپایگاهِ رو بزن.»
مردِ جوانی گفت: «ممنونم، قربان! مَگوس ورهن فقط یه رتبهٔمیدن ام نیست. اون یه هیولای واقعیه، قربان. ما هیچی نمیتونیم ازشحرفهای یاد بگیریم، قربان. ما انسانیم.» و بقیهٔ کارآموزان سر تکان دادند.
تپر بدونِ اینکه صدایش را پایین بیاورد، با وجودِ اینکه بینیهایشان فقط چند میلیمتر از همژنرال فاصله داشت، پاسخ داد: «مثلِ همیشه، اشتباه میکنی کارآموز ۲۴۸۳. مَگوس ورهن یه جانورِ الهیه، نهآسایشگاه یه هیولا. اینم مالِ الانه. اون زمان که من آموزشش میدادم، به طرزِ دردناکی انسان بود.»
تپر دکمهای روی آویزِ ارتباطیاش فشرد و ویدیوهایی از لیث را پخش کرد که مربیانِ ارتشآسایشگاه داشتند به او نبردِ تنبهتن و شمشیرزنی آموزش میدادند. این تدوین روی تمامِ دفعاتی تمرکز داشتنظامیاش که او خلعسلاح میشد، به زمین کوبیده میشد، یا با یک لگدِ جانانه نقشِ بر زمین میشد.
تپر ادامه داد: «میدونم کارم درسته، اما نه اونقدر که بتونم دههامعرفی تن وزن رو از رو زمین بلند کنم. اون موقع با شما هیچآموزشی فرقی نداشت، پس سعی نکنید برای توجیهِ ضعفهاتون از بهونهٔ نژاد استفاده کنید.»
لیث یک قدم جلو رفت و در ذهنش به نگاهِ آدمهای عادیتوئه به خودش دقت کرد و گفت: «حقیقت داره. تو دورانِ آموزشیام، من نیمهانسانتمجید بودم. وزنم دقیقاً مثلِ شما بود و قدرتم هیچ شباهتی به امروز نداشت.»
موروک هم جلو آمد و گفت: «اگه دنبالِ بهونهاید که از اینجا جیم بشید، شانسکنیم نیاوردید. من رتبهٔ امِ خودم رو کاملاً عادلانه گرفتم. من جانورِ الهی نیستم و هیچیکی قدرتِ خاصی نداشتم که با تقلب راهِ موفقیتم رو باز کنم، با این حال الان اینجام.»