چپتر 1778: آغازِ جنگ (بخشِ ۲)
0اورپال صحیح و سالم امانشست خشمگین از جا بلند شد وکنترلش گفت: «هر چقدر میخوای بخند، هرزه.»
باز هم زنی که آنقدر زیبا بود که ارزشِ توجهش را داشته باشد، دستِ رد بهاتاقخوابش سینهاش زده بود و هیولایی پولکدار مثلِ برادرش به او زور گفته بود. اما چیزی کهکشید بیشتر از همه خشمگینش میکرد، خندههای ریزِ والرون بود که او را یادِ نوزادیِ لیث میانداخت.
«اینجوری فقط تماشای غرقشرمِ شدنت تو خونِ خودتبیاید لذتبخشتر میشه، درست مثل مانوهار.»
شهرِ بلیوس، صبحِ روزِ بعد.
لیث وقتی بیدارمثل شد، بدترین صبحِ هرصبحِ سه زندگیاش را داشت.
بیدرنگ اتاقخوابش را شناخت، اما آنجا شبیهِ میدانِ نبرد بود. چنگالهایش هنوز بیرون بود ونشست با ندیدنِ کامیلا، ترسید که مبادا بدجوری زخمیاش کرده باشد. لیث بو کشید و دنبالِکردنِ خون گشت تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است و تنها وقتی چیزی پیدا نکرد، آرام گرفت.
سپس، اتفاقاتِمجبور شبِ گذشته راقشقرق به یاد آورد.
غمِ مرگِ مانوهار، خشمِ افسارگسیخته، و بعد شرمِ ناشی از اینکه کامیلا راکرد مجبور کرده بود بیاید و جلوی قشقرق به پا کردنش را بگیرد. لیث رویطبیعت تخت نشست و با خجالتی فزاینده به نتایجِ از دست دادنِ کنترلش نگاه کرد.
زیرِ لب گفت: «اورپال.» و در ذهنش راههایروزِ بیشماری را برای طولانی کردنِ رنجِ برادرِ طردشدهاش برنامهریزیشناخت کرد، فراتر از آنچه طبیعت درست یا ممکن میدانست.
وقتی قدرتِ روبهرو شدن با کامیلا را پیدا کرد وقشقرق واردِ اتاقِ نشیمن شد، سه زنِ مهمِ زندگیاش را دیددادنِ که در چیزی شبیهِ یک مهمانیِ شبانه کنارِ هم خوابیدهاند.
کتری سرد بود، دیگر کلوچهای نمانده بود، و سولوس پس از ته کشیدنِنتایجِ انرژیاش به هیئتِ انگشترِ خود برگشته بود. انگشترِ سنگی روی کاناپه میانِ کامیلارنجِ و فلوریا افتاده بود، جایی که هنوز بوی سولوس در آن حس میشد.
لیث آنها را بهآرامی بیدار کرد و سولوس را دوباره درکنترلش انگشتش انداخت: «خیلی متأسفم که همهتون رو به دردسر انداختم. نیازی نبودطردشدهاش همهتون با هم ازم پرستاری کنید، ولی واقعاً از این کارتون ممنونم.»
از روی عادت شروع بهشهرِ درست کردنِ صبحانه برای همهوقتی و تمیز کردنِ خانه کرد.
فلوریا خواب را از چشمانش مالید و گفت: «منجلوی و سولوس اومدیم تا نیروی زندگیت رو بررسی کنیم، ولیدست بهخاطرِ تو اینجا نموندیم. خیلی چیزا رو از دست دادی.»
لیث پرسید: «منظورت از خیلی چیزا چیه؟» او از بودنِ آن سه نفر دردست یک اتاق بیشتر از هر چیزی میترسید. حکایتهای خجالتآورِ بیشماری دربارهاش وجود داشت کهطردشدهاش نمیخواست آنها را با هم به اشتراک بگذارند. هر چیزی از این بهتر بود.
یا دستکم تاروی وقتی فلوریا جوابخجالتی داد، اینطور فکر میکرد.
«نمیتونستیم بریم چون شهر توشهرِ قرنطینهٔ کامل بود. امشب، پادشاهیِ گریفونبیدار واردِ جنگ شد و ما باختیم.»
«منظورت چیه؟»
فلوریا تمامِ اتفاقاتی را که پس از مرگِ مانوهار افتاده بودخجالتی برایش تعریف کرد و گفت که چطور هر سهشان شب را بیداربرای مانده و به گزارشهایی که از سراسرِ کشور میرسید گوش داده بودند.
لیث نتوانست کلماتِ بهتریتخت برای توصیفِ احساسش پیدانتایجِ کند: «ریدم تو این شانس.»
سولوس ازدرست درونِ انگشترشمانوهار گفت: «دقیقاً.»
لیث پرسید: «حالا چی میشه؟»
کامیلا دستوپای کوفتهاش را کشید و گفت: «حالا صبر میکنیم. بیشترِ شهرهایی که ثروددست گرفته تو مرکزِ پادشاهی هستن، پس حداقل مرزهامون امنه. ارتش قبل از برنامهریزی برایطردشدهاش ضدحمله، نیاز به زمان داره تا دوباره تجدید قوا کنه و خسارتها رو بسنجه.»
لیث آویزِ ارتباطیاش را برداشت و تماسهای ازدسترفتهٔ زیادی پیدا کرد. بانگاه یادآوریِ آخرین پیامِ مانوهار، دردی در قلبش احساس کرد و به همهٔبرنامهریزی آنها گوش داد، به این امید که هیچکدامشان یک وداعِ آخرِ دیگر نباشد.
سپس، با پدر و مادرش تماس گرفت تا حالشان را بپرسد و متوجه شد کهبیدرنگ بهشدت پریشاناند. الینا بهخاطرِ مرگهایی که پسرش باعثشان شده بود احساسِ گناه میکرد. قتلِ میریمزخمیاش و لارک روی وجدانش سنگینی میکرد و سوءقصد به جانِ زینیا و فرزندانش نیز همینطور.
الینا میانِ اشکهایش گفت: «ما حتی نمیتونیم تو لوتیا سرمون رو بالا بگیریم. اگه کسی منوخجالتی بهخاطر کارایی که اورپال کرده یا قراره بکنه مقصر بدونه، نمیدونم چی باید بگم.» رااز تمامِ تلاششطردشدهاش را میکرد تا قوی بماند و از او حمایت کند، هرچند خودش فقط میخواست از هم بپاشد.
لیث گفت: «هیچکدوم از این اتفاقا تقصیرِ تو نیست، مامان. حتیخجالتی اگه اورپال رو طرد هم نکرده بودی، بازم همین راه رو میرفت.برای نگرانِ لوتیا نباش. سپاهِ ملکه و جانورانِ جادوییِ من ازتون دفاع میکنن.»
و اگه کسی جرئتتخت کنه دستش بهتون بخوره، دهکدهدست رو با خاک یکسان میکنم.
این قسمت را پیشِ خودششهرِ نگه داشت و بهمحضِ پایانِوقتی مکالمه، با فالوئل تماس گرفت.
هیدرا اتفاقاتِ جلسه در کلبهٔ بابا یاگا رابیاید به او گزارش داد: «شورا تو آشوبه. اگهخجالتی پادشاهی به دستِ ثرود بیفته، هدفِ بعدی شوراست.
«ما قصد داریم با شرایطِ خودمون واردِ مبارزه بشیم، امانشست قبلش چندتا چیز هست که باید در موردشون بحث بشهذهنش و حضورت لازمه. یه وقتِ دیگه در موردش حرف میزنیم.
«میخوام از تکتکِ لحظاتی که دارمخجالتی برای آماده کردنِ بهترین تجهیزاتی کهنگاه میتونم بسازم استفاده کنم. فالوئل قطع میکنه.»
سپس، لیثدرست رونِ واستورمانوهار را فشرد.
لیث منتظر ماند تا پروفسور جواباینکه دهد و گفت: «یادت باشه ساکتبگیرد بمونی. نمیتونه ببینتت ولی صدات رو میشنوه.»
کامیلا گفت: «اگهبیاید حریمِ خصوصی میخوایکردنش میتونی بری تو اتاقخواب.»
لیث جواب داد: «بههرحال همهچیزنشست رو باهات در میون میذارم،دادنِ پس عوض کردنِ اتاق فایدهای نداره.»
چهرهٔ معمولاً شادابِ واستور از خستگی و خشم دربعد هم رفته بود: «خوشحالم که بالاخره تماس گرفتی. کیآنجا فکرش رو میکرد یه زنگ زدن اینقدر سخت باشه؟»
لیث از چشمانِ پرخونش میدید کهاینکه پروفسور حسابی گریه کرده و اگربگیرد هم خوابیده، بسیار کم بوده است.
لیث پرسید: «من تا چند لحظه پیش بیهوش بودم. خبرِنشست دریوس رو شنیدید؟» واستور در جواب سر تکان داد. لیثذهنش ادامه داد: «اون من بودم که داشتم غمم رو خالی میکردم.»
واستور با یک دست چشمانش را پوشاند و سعی کرد آرام شود: «خدایانِکرد بزرگ، پسر جان، تو اصلاً چی هستی؟ بابتِ قبل معذرت میخوام. من هنوز دارمطبیعت سعی میکنم با غمِ خودم کنار بیام و همونطور که میبینی، چندان موفق نیستم.
«اما نکتهٔ مثبتش اینه که اون شیرینکاریِ کوچیکت بایدبعد دربارهای نامردگان رو زهرهترک کرده باشه، چون دریوس تنهاآنجا شهرِ بزرگ تو پادشاهیه که از حمله در امان مونده.»
لیث جواب داد: «نیازی به عذرخواهیاینکه نیست، پروفسور. منم بهزور دوام آوردم.بگیرد پروفسور مارت چطوره؟ نتونستم باهاش تماس بگیرم.»
«محضِ رضای خدایان، این القابِ احترامآمیز رو بس کن. بهم بگو واستور، زوگار، هر چیزیدادنِ بهجز پروفسور یا اون کلمهای که با «الف» شروع میشه.» ارباب خبر نداشت که آیافراتر آویزها شنود میشوند یا نه، اما در زمانِ جنگ این موضوع اصلاً چیزِ عجیبی نبود.
واستور سعی کرد بخندد اما نتوانست: «اون داغونه. مانوهار برای من یه رقیب بود وذهنش برای اون یه برادر. خبرِ خوب اینه که مانوهار اونقدر باهوش بود که میراثش روقدرتِ آماده کنه و برای مارت بذاره. خبرِ بد اینه که برای ما هیچی جز خداحافظی نذاشت.»
لیث گفت: «دربارهای نامردگان و ثرود مشخصاً متحدِ هم هستن. اون بدونِ کمکِزندگیاش اونا نمیتونست به این راحتی پیروز بشه. مانوهار بهم گفت که میخواد به خانوادهٔترسید سلطنتی در این باره هشدار بده، اما به نظر میرسه به حرفش گوش نکردن.»
واستور جواب داد: «اوه، هشدار داد و خانوادهٔ سلطنتی هم حرفش رو باور کردن. مشکل اینجاست که درست مثلِدست پوستدزدها، ترالهای دربارهای نامردگان هم بینِ نیروهای ما هستن. خانوادهٔ سلطنتی این موضوع رو مخفی نگه داشتن تا دشمناممکن رو هوشیار نکنن و بتونن طلسمی برای پیدا کردنشون بسازن، اما نتیجهٔ عکس داد چون ثرود خیلی سریع عمل کرد.»
«حالا قراره چی بشه، واستور؟»
ارباب جواب داد: «ما داریمنشست میریم به جنگ، پسر جان.دادنِ یا حداقل، من که میرم...»