چپتر 1089: تاریکی در برابرِ آشوب (بخشِ ۳)
0گرگومیش نمیتوانست بپذیرد موجودِ پَستی مثل زناگروش که تا همینساختمانِ چند قرن پیش در برابرِ قدرتش چیزی جز یک تولهسگبُعدیِ نبود، حالا جرئت کرده مقاومت کند و پابهپای او بجنگد.
مامان راست میگفت.
سپیده از اتاقِکرد تاجوتختِ گرگومیش بهردهٔ مبارزه نگاه میکرد.
ارباب هر کی که هست، نباید دستکمش گرفت. برادرِ کوچولومبازمیایستاد هنوز دستِ بالا رو داره، ولی ما فقط سهتاییم وخود بینِ مخلوقاتِ مامان، ما اسبسواران از همه به کمال نزدیکتریم.
تعدادِ مسخشدگان کمه، ولی اگهاینکه همهشون به این سطح از قدرتزیرزمینی برسن، اونوقت تعادل به هم میخوره.
زناگروش گفت:بهمحضِ «بذار ببینیمکمانه چقدر احمقی.»
مشتِ یک اژدهای بالغ چنان ضربهای داشت که حتیفضای زرهِ داوروس هم نمیتوانست پوشندهاش را کاملاً از امواجِمنطقهٔ شوکِ ناشی از آن ضربه در امان نگه دارد.
اندامهای داخلیِ یک آدمِ عادی آنقدر تکان میخورد که تا مدتی نمیتوانست از جا بلند شود،کرد اما زناگروش میدانست که گرگومیش درونِ یک لیچ ساکن است. نامردگان نیازی به اندامهای داخلی نداشتند،اطراف پس او بهمحضِ اینکه از کمانه کردن روی دیوارهای ساختمانِ زیرزمینی بازمیایستاد، دوباره سرِ پا میشد.
او از این فرصت استفاده کرد تا طلسمِ بُعدیِ ردهٔ ۵ خود، یعنی فضایسرِ مهروموم شده را اجرا کند. این سلاحِ ضد-لیچِ اختصاصیِ لیگین بود که منطقهٔ اطراف رالیچِ مهروموم میکرد، ارتباطِ نامرده را با فیلاکتریاش میبرید و قدرتِ رزمیاش را به نصف میرساند.
با این حال پس ازکردن تکمیلِ طلسم، زناگروش متوجه شدبازمیایستاد قدرتِ گرگومیش تغییری نکرده است.
خندهاش زمین را لرزاند و سنگهای بیشتری روی مانع ریختمهروموم که با برخوردشان موجهایی ایجاد شد. گفت: «باورم نمیشه اینقدرارتباطِ احمق باشی! فیلاکتریت رو با خودت آوردی، خوب شد فهمیدم.»
زناگروش نفسِ عمیقی کشید و جریانِ خروشانی از شعلههای مبدأِ بنفشدوباره را رها کرد که موانع را شکافتند. ستونِ آتش چنان متراکمفضای بود که با نیروی یک قطارِ سریعالسیر به خورشیدِ سرخ کوبیده شد.
در همان حال که انرژیِ سرخ از کریستالِ درونِ سینهٔ لیچزیرزمینی محیطِ اطرافش را در بر میگرفت، گرگومیش غرید: «کافیه! باورم نمیشهخود موجودِ پَستی مثلِ تو مجبورم کرده از قدرتِ حقیقیم استفاده کنم!»
شرم و خشم برای تسلط بر یکدیگر میجنگیدند و آنچه از غرورِ گرگومیش باقی ماندهاستفاده بود را ویران میکردند. با وجودِ تجهیزاتش و لیچِ قدرتمندی که میزبانش بود، تنها ارتشیبود از بیدارشدگان یا یک نگهبان میتوانست او را وادار کند تواناییهای ذاتیاش را به کار بگیرد.
اما اگر این کار را نمیکرد،ردهٔ پایگاهِ دربارِ نامردگان و تمامِ کسانیاجرا که داخلش بودند از بین میرفتند.
خواهرانش به عناصرِ نظم و ویرانی پیوند خورده بودند و آغاز وسرِ پایانِ تمامِ چرخههای حیات را نمایندگی میکردند، اما گرگومیش خورشیدِ سرخ بود.شده او تجسمِ چیزی بود که میانِ تولد و مرگ قرار داشت: زندگی.
ماهیتِ گرگومیش به او استادیِ مطلق بر عنصرِ هفتمِ جادو و تمامِ قدرتهایدوباره ناشی از آن را میبخشید. هرچند توان و ارادهٔ زیادی از او گرفت، امااجرا اسبسوار توانست شعلههای مبدأ را رام کند و آنها را بهسوی زناگروشِ بهتزده برگرداند.
گرگومیش کنترلِ شعلههای مبدأِکمانه من رو به دست گرفتزیرزمینی یا این کارش چیرگی بود؟
در حالی که دردِ سوزانی بدنش را دریعنی هم میکوبید و سریعتر از آنکه احیای ترولشلیگین بتواند ترمیمش کند میسوخت، این فکر از ذهنش گذشت.
برخلافِ طلسمهای عادی، شعلههای مبدأ میتوانستند حتی به سازندهٔ خودشان هم آسیب برسانند.میشد گرگومیش پس از استفاده از تواناییِ ذاتیاش که اثراتِ چیرگی را تقلید میکرد، بالیچِ افزودنِ نیروی زندگیِ خودش به این ترکیب، قدرتِ آنها را بیشتر هم کرده بود.
«هنوز واسه تعجبنداشتند کردن زوده. کارِکمانه من اصلاً تموم نشده.»
انرژیِ جهانبهمحضِ در اطرافِ گرگومیشکردن به ترقوتروق افتاد.
صاعقههای نقرهای که مختصِ گرداب زندگیِ یک گریفون بود، به زناگروش برخورد کرد و او را واداشت برایمنطقهٔ مقاومت در برابرِ گرفتگیِ عضلاتش به زانو بیفتد. گرگومیش نهتنها میتوانست مانای ناب و نیروی زندگی را مهارلرزاند کند، بلکه میتوانست آنها را با انرژیِ جهان ترکیب کند تا تمامِ حملاتِ ذاتیِ تبارهای نگهبانان را بازتولید کند.
«میدونی چیه؟ منم همینطور!»
زناگروش میدانست که روزی سازمان مجبور میشود با اسبسواران روبهرو شود. مسئله هرگز این نبود که آیا اینکرد اتفاق میافتد یا نه، بلکه فقط زمانش مطرح بود. خوبیِ گرد هم آوردنِ قویترین و پیرترین مسخشدگانِ باستانینامرده در موگار این بود که چیزهای کمی وجود داشت که ندانند و چیزهای حتی کمتری بود که نتوانند بسازند.
آنها طلسمِ آشوبِ ردهٔ ۵، یعنی گسستِ جهان را دقیقاًبازمیایستاد برای چنین موقعیتی ساخته بودند. شعلهها و آذرخشها ناپدید شدندخود و گرگومیش حس کرد مشکلی در موگار به وجود آمده است.
سعی کرد طلسمِ ردهٔ ۵ خود، کرمِ شبتاب، را پدید آورد، اما لحظهای که عناصرِ آتشلیگین و باد شروع به شکل دادنِ طلسم کردند، فضای اطرافِ گرگومیش یخ زد و او راتغییری در بلوکی یخی حبس کرد، در حالی که زمین او را در گیرهای مرگبار در هم فشرد.
«اینو بخور!»
طلسمِ آشوبِ ردهٔ ۴، خلأ زوزهکش، به پیکرِ بیدفاعِ گرگومیش برخورد کرد. نیزهٔ سیاه باعث شد تبرش، فایربرند، ازطلسمِ دستانش به پرواز درآید و ردِ زشتی روی زرهِ داوروس به جا گذاشت. زناگروش نامرده نبود. بدنِ زندهاش پس ازقدرتِ درمانِ چنین زخمهای سنگینی به موادِ مغذی نیاز داشت و استفادهٔ پشتسرهم از طلسمهای بسیار قدرتمند، به بدنش فشار میآورد.
در عوض، گرگومیش فقط به موجوداتِ زنده در مجاورتش نیاز داشت تا به نیروهایفرصت زندگیشان دسترسی داشته باشد و فیلاکتریِ لیچ را هم همراهش داشت. این فیلاکتری به اولیگین نشاطی بیپایان و منبعِ پیوستهٔ مانا میبخشید که بسیار بیشتر از مانای زناگروش دوام میآورد.
تنها با یک فکر فایربرند را به سوی خود بازگرداند، اما لحظهای که گرگومیش سعی کرد طلسمِبود افسانهایاش، پایانِ شب، را پدید آورد، نوری کورکننده او را در بر گرفت. عنصرِ نور که ازخندهاش همتای تاریکیاش جدا شده بود، هم اسبسوار و هم تجهیزاتش را خورد و او را به زانو درآورد.
سپیده پیش از آنکه خیلی دیرروی شود به دادش رسید و گفت:سرِ «دیگه از جادو استفاده نکن، احمق!»
«کارِ اون نیست، مشکل از خودته. طلسمش انرژیِ جهان رو به شش جزءِ سازندهاش تجزیه کرده،فرصت برای همین هروقت عنصری رو فرامیخونی، عدمِ تعادلی میسازی که با نیرویی برابر با طلسمی که پدیدمنطقهٔ آوردی، اما از عنصرِ مخالف، بهت ضربه میزنه. جادوی آشوب تحتتأثیر قرار نمیگیره، چون فقط تاریکیِ نابه.»
زناگروش با صدایی که از آن طعنه میباریدساختمانِ گفت: «اوه خدای من! دو تا اسبسوار؟ مایهٔ تأسفه.»طلسمِ و لرزهای بر اندامِ این خواهر و برادر انداخت.
دیدنِ یک اسبسوار کافی بود تا هر موجودِ عاقلی پا به فراراجرا بگذارد، اما حضورِ دو نفر از آنها بهطور همزمان شبیهِ یک بلای طبیعیرزمیاش بود. با این حال، به نظر میرسید زناگروش هیچ قصدی برای فرار ندارد.
چکشی شعلهور به چهرهٔ زیبای سپیده برخورد کرد و فکش را کند. چکشِمیشد دوم به سینهاش خورد و باعث شد ترکهایی روی زرهِ کریستالیاش پخش شود.سلاحِ سومی خلعسلاحش کرد و چکشهای بعدی مانند بارشِ تگرگی از داوروسِ افسونشده فرود آمدند.
تواناییِ خشمِ منادیون، یعنی سقوطِ چکش، هنوز بیترا را ناامید نکرده بود.بازمیایستاد هر حریفِ دیگری پیش از آنکه سلاح به دستش برگردد به خمیرِ گوشتمهروموم تبدیل میشد، در حالی که هر دو اسبسوار فقط بهشدت مجروح شده بودند.
نورِ خورشید روی موهای نقرهایِ بیترا بازتاب یافت و او را شبیهِ پریانِ افسانهایفرصت کرد. او گفت: «اصلاً قشنگ نیست که تو مبارزهٔ یکی دیگه دخالت کنی یااختصاصیِ رازهاشون رو فاش کنی. فکر کردی برای چی اونجا ایستاده بودم و هیچ کاری نمیکردم؟»
انگار سیستمِ همراهِکرد ارباب همین الانردهٔ جونمو نجات داد.
از بیترا خواستم بکشه کنار تا قدرتِ جدیدمو در برابرِبازمیایستاد کسی که تو گذشته تحقیرم کرده بود امتحان کنم، ولیخود اصلاً انتظار نداشتم سپیده سر برسه. وگرنه اینقدر کشش نمیدادم.
سپیده گفت: «حمله کردن از پشت هم اصلاً قشنگ نیست.» وزیرزمینی سپس ستونی از نور رها کرد که نسخههای خشمِ منادیون را نابودیعنی کرد و بعد به دو نیم شد و دشمنانش را تعقیب کرد.