چپتر 2134: مهمانِ عالیمقام (بخشِ ۲)
0رااز از گرمای تایریس، لطافتِ لمسش و نرمیِکمک بدنش دستپاچه شده بود. الینا میدید که گردنرها و گوشهایش به رنگِ بنفشِ روشنی درآمده است.
با ورودِ تایریس فکِ سنتون به زمین چسبیده بود و به نظر نمیرسید قصدمیآیند داشته باشد به این زودیها آن را جمع کند. این حالت و چشمانِ بیپلکش اودقیقهٔ را شبیهِ یک ماهیِ مرده یا جوانی که برای اولین بار عاشق شده، کرده بود.
حتی آران طوری به نگهبانآمده نگاه میکرد که انگار پریایآشپزخونه در میانشان فرود آمده است.
«حالا که اینجام، اشکالی نداره تو آشپزخونه بهت کمک کنم؟» تایریسرنا بهمحضِ اینکه حس کرد تاریکیِ قلبِ رااز برطرف شده، او را رهابزند کرد. «خیلی وقته غذا درست نکردم و کنجکاوم مهارتهام رو محک بزنم.»
رااز روی صندلیاش افتاد، آنقدر خجالت کشیده بود که نمیتوانست برگردد وکرد در چشمانِ همسرش نگاه کند. ذهن و بدنش از دورانِ نوجوانی تامحک این حد با هم در تضاد نبودند، اما تجربه معلمِ ارزشمندی بود.
«هر اتفاقی هم افتاد، نه حرف بزن نه تکون بخور تا وقتی که قلبتمیآیند دیگه نخواد از سینهت بزنه بیرون. وگرنه خودت رو مضحکه میکنی.» این را مدام بادقیقهٔ صدای بلند با خودش تکرار میکرد، بیآنکه متوجه باشد افکارش دارند از دهانش بیرون میآیند.
«رنا، خانوادهٔ شوهرت چی؟ کامیلا، زینیا چیاینجام شد؟» الینا نفسِ صداداری برای شوهرش کشید، امااینکه با این حال توانست به تایریس لبخند بزند.
«چند دقیقهٔ دیگه میرسن.» رنا سقلمهای به سنتون زد و پایش راخانوادهٔ لگد کرد، اما فایدهای نداشت. مجبور شد انگشتش را در دهانِ او فرودقیقهٔ کند و حالتِ تهوعش را تحریک کند تا دوباره توجهش را جلب کند.
«زین هم همینطور.» کامیلا به لیث افتخاربهت میکرد که تنها فردِ حاضر در اتاق بودبرطرف که اصلاً تحتِتأثیرِ حضورِ تایریس قرار نگرفته بود.
الینا سر تکان داد: «پس حتماً به کمک نیازبیآنکه داریم. راستی، خوشحالم که بالاخره فرصتی پیش اومد تاکامیلا بابتِ کاری که تو ورندی کردی ازتون تشکر کنم.»
«باعثِ افتخارم بود.» مادرِ بزرگ تعظیمِ کوتاهی به او کرد وبهت بعد لباسِ دربارِ همیشگیاش را به پیراهن و دامنی نخی به رنگِغذا آبیِ کمرنگ دگردیسی داد که تفاوتِ چندانی با لباسِ زنانِ لوتیا نداشت.
موهای طلاییاش تا روی شانههایش کوتاه شد و آنها را دماسبی بست که پوستِکامیلا صورتی و مرواریدیِ گردنِ باریکش را نمایان میکرد. وقتی پیشبندش را میبست، چنان باوقارپایش حرکت میکرد که حتی جانورانِ جادویی هم نمیتوانستند از روی حیرت چشم از او بردارند.
لیث پرسید: «مناینجام چی، مامان؟ مثلِ همیشهبهت به کمکم نیاز نداری؟»
«نه، ولی ممنون که گفتی. اگه میخوای میتونیتکرار به پدرت کمک کنی.» الینا به شوهرش کهخانوادهٔ هنوز داشت با خودش زمزمه میکرد، سر تکان داد.
بعد از یک دوشِ آبِ سردِ سریعاینجام و پنج دقیقه دلسوزی به حالِ خودبهمحضِ در حمام، رااز مثلِ روزِ اولش شد.
«نیمهٔ پرِ لیوان رو ببین،بیآنکه بابا. اونقدر خجالت کشیدی کهمیآیند دیگه وقت نداری افسرده باشی.»
«این موضوع اصلاً شوخیبردار نیست، پسرم. مادرت من رو میکشه. حتی بدتر، ممکنه درخواستِ طلاق بده.»رها رااز بیاختیار به این فکر کرد که اگر جایشان برعکس بود و این الینا بود کهنمیتوانست مثلِ احمقها جلوی او برای مردِ دیگری آب از لبولوچهاش راه میافتاد، چقدر احساسِ خیانت میکرد.
لیث سر تکان داد: «داری قضیه رو خیلی بزرگ میکنی.متوجه مامان حتماً یه مدت بهت محل نمیذاره و باهات حرفنفسِ نمیزنه، ولی مطمئنم به خاطرِ عشقش به خواهرِ کوچولوی آیندهم میبخشتت.»
«این موضوع اصلاً شوخیبردار نیست!»
«کی شوخی کرد؟» رااز با دیدنِ چهرهٔافکارش جدیِ لیث، قلبش را فشرد، گویی پسرشکامیلا با چاقو به او ضربه زده بود.
بعد از بازگشت به اتاقِ نشیمن، لیث یک فیلمِ شاد برای بچهها پخش کرد. یکیبرطرف از آن داستانهای بهطرزِ مسخرهای کلیشهای که از زمانِ حضورش در زمین از آنها متنفر بود؛کشیده جایی که آدمبدها بهجای اینکه شرور باشند، احمق و خندهدار بودند و آدمخوبها همیشه پیروز میشدند.
لریا درحالیکه با شگفتی به قهرمانانِ فیلمخودش نگاه میکرد، پرسید: «عمو لیث، میشه مامیآیند هم یه اژدها برای خودمون تربیت کنیم؟»
لیث شانه بالا انداخت: «این فقط یه داستانه. اژدهایانِنداره واقعی خیلی بزرگتر و باهوشتر از این حرفان. بیشتر احتمالبرطرف داره اونا شما رو حیوونِ خونگیِ خودشون بکنن تا برعکس.»
آران گفت:بلند «پس شایدتکرار یه وایورن؟»
لیث به جانورانِ جادویی که با چشمانی مظلومانه به بچهها خیره شده بودند اشاره کردبرطرف و گفت: «باور کنید وایورنها موجوداتِ بدقلقیان. گذشته از این، پس اونیکس و آبومینوس چی؟خجالت اگه اونا میرفتن دنبالِ بچههای باحالتری تا باهاشون بازی کنن، چه حسی بهتون دست میداد؟»
آران و لریا گردنِ پشمالویصدای دوستِ خود را بغل کردندمتوجه و از آنها بخشش خواستند.
«ببخشید، اونیکس. تو از هر اژدهاییحالا بهتری و ما تا ابد با همکنم دوست میمونیم.» شیف در جواب خرخر کرد.
«من هیچوقت یادم نرفته چطور منو از دستِ اون نامردهمیآیند نجات دادی، آبومینوس. تو رو با دنیا هم عوض نمیکنم.» رایتوانست لریا را لیسید و دمش را با شادی به زمین کوبید.
وقتی زینیا و بچههایش رسیدند، معرفیِ تایریس به آنها فقطبهمحضِ چند دقیقه طول کشید، اما نزدیک به نیم ساعت زمان بردنکردم تا تزکا از حملهٔ قلبی ناشی از دیدنِ نگهبان بهبود یابد.
در موردِ زکل و همسرش هم همهچیز به همان آرامی پیش رفت. آهنگرِ پیر آنقدر باخانوادهٔ رنا، تیستا و فالوئل وقت گذرانده بود که در برابرِ زیباییِ زنانه مقاوم شده باشد. سیرما فقطلگد لازم بود گوشش را تا مرزِ کنده شدن بپیچاند تا او را از حالتِ بهتزدگی بیرون بیاورد.
زکل درحالیکه با لیث و سپس کامیلا دست میداد گفت: «خوشحالم کهکمک بالاخره میتونم شخصاً بهتون تبریک بگم. بعد از اونهمه اتفاقی که بادرست رفتنِ شما و بردنِ پسرِ من افتاد، به یه خبرِ خوب نیاز داشتم.»
آهنگر به تایریسخودش اشاره کرد: «راستی،متوجه ایشون کی هستن؟»
تایریس با لبخندی گرم جواب داد: «من فقط یهکنم خدمتکارم. خانوادهٔ ورهن منو استخدام کردن تا وقتی دوبارهوقته به زندگی تو پادشاهی عادت میکنن، بهشون کمک کنم.»
سیرما نگاهِ مشکوکی بهمدام لیث انداخت: «یکی دیگه؟تکرار مگه شما سولوس رو ندارید؟»
سولوس جواب داد: «وظیفهٔ من کمکحالا به الیناست، درحالیکه تایریس از کامی مراقبتکنم میکنه. اون تو نوزادهای دورگه تخصص داره.»
«پس چرا تو آشپزی نمیکنی؟»
لیث به امیدِ متوقف کردنِ سؤالاتی که جوابِ منطقیای برایشان نداشت، بحثکرد را عوض کرد: «تو این مدت که نبودم، اوضاع تو لوتیا چطور پیشبزنم میره، زکل؟ امیدوارم ارتباط با خانوادهٔ من براتون دردسرِ زیادی درست نکرده باشه.»
همانطور که به خانوادهٔ پراودهمر تعارف میکردخودش بنشینند، متوجه شد کیفیتِ لباسهایشان از آخرین باریرنا که همدیگر را دیده بودند، بهتر شده است.
زکل درحالیکه روی سینهاش، جایی که سنجاقسینهای عجیب قرار داشت میزد، گفت: «بهت دروغبهمحضِ نمیگم. اولش سخت بود، اما به لطفِ خدایان، بعد از اعدامِ مورن همهچیز به حالتِبزنم عادی برگشت. بعد از اون، کسبوکارم حسابی رونق گرفت. و همهاش به خاطرِ توئه، پسرم.»
سنجاقسینه از یک دیسکِ سیاه به اندازهٔ یک سکهدهانش تشکیل شده بود که هفت سنگِ رنگی با همان الگویکشید چشمانِ لیث در هیئتِ تیامات روی آن چیده شده بودند.
سپس زکل با دیدنِ چشمغرهٔ همسرشآشپزخونه و چهرهٔ درهمشکستهٔ سنتون، با عجلهکرد اضافه کرد: «منظورم دامادمه. البته که دامادم.»
سولوس پس از اینکه متوجهصدای شد سیرما هم سنجاقسینهٔ مشابهیمتوجه به لباس دارد، پرسید: «اون چیه؟»
زکل گفت: «یادت میاد وقتی ازت اجازه خواستم تا ماکتهای دوستِ اژدهات، یعنیکنم همون هیئتِ اژدهات رو بفروشم؟» لیث در جواب سر تکان داد. زکل ادامهکنجکاوم داد: «خب، کاروکاسبی اونقدر خوب پیش رفت که اونو به سطحِ بالاتری بردم.»
«نگران نباش، من سرِتکرار حرفم موندم و سهمت ازدهانش سود رو محفوظ نگه داشتم.»