چپتر 2377: فصل 2377
0سالارک از هیچ پدیدار شد و حرفِمهروموم کرانک را قطع کرد: «دوباره بگو. اگهخشک جرئت داری دوباره تو روی خودم بگو.»
«من—»
«جرئت میکنی زیرِ سقفِ من، خونِ منو تهدید کنی؟» هالهای سفیدمخمصه و خشن بچهها را در بر گرفت و ضمنِ محافظت ازاحتمال آنها در برابرِ نیتِ کشتنِ هایپریون، هالهٔ خودِ او را خفه کرد.
کرانک با ناله توانست بگوید:آران «از لحاظِ فنی، اینجا پادشاهیهخبر و خونه هم مالِ لیثه.»
«احمق. کویرِ خون منم. هر جا برم، همونجا پایتختِ قلمروِ منه!» سپس، سالارکوحشت با شیرینترین لبخند رو به آران و لریا کرد: «بچهها، برید داخل وگفتم به بقیه خبر بدید که تا کارم تموم نشده هیچکس نباید بیاد بیرون.»
بچهها فینفینکنان گفتند: «چشم، مادربزرگ.» ومیتونم برای آرامش پایش را بغل کردند، کهپاسخ همین کار محکومیتِ کرانک را طولانیتر کرد.
بهمحضِ اینکه آران و لریا در را بستند،میتونم ارباب دستها و گردنش را کشید و قولنجشانداد را شکست: «حالا میتونی دعاکردن رو شروع کنی.»
کرانک سعی کرد وارپ کند اما فضا مهروموم شده بود. سعیبدید کرد تکان بخورد، اما بدنش از وحشت خشک شده بود: «یعنی داریبرای میگی میتونم با زبونبازی از این مخمصه جونِ سالم به در ببرم؟»
سالارک پاسخ داد: «گفتم دعا کردن، نه التماس کردن.بود همیشه این احتمال هست که واقعاً خدایی وجود داشتهزبونبازی باشه و به دادت برسه. بیا با هم بفهمیم.»
خانهٔ لیث، چندبدنش ساعت بعد، درستیعنی پیش از شام.
لیث برای دلداریِ آران و لریا گفت:برید «شما هیچ کارِ اشتباهی نکردید. البته، میتونستید واضحترهیچکس بگید، اما به آبومینوس و اونیکس نگاه کنید.»
آن دو جانور بالاخره داشتند موفق میشدند هولوگرامهایی کوچکبود با شکلهای ابتدایی پدید آورند. هولوگرامها پیش از ازدستدادنِ انسجامشاناین فقط چند ثانیه دوام میآوردند، اما برای شروع خوب بود.
لریا لبولوچهاش را آویزانیعنی کرد و گفت: «کرانکاین بدجنسه. نمیتونی بیرونش کنی؟»
لیث سر تکان داد: «نه. معاملهمونیعنی پابرجاست. تازه، زندگی پر از آدمای بدجنسه.سالم باید یاد بگیرید چطور باهاشون کنار بیاید.»
رنا گفت: «محضِ رضای خدایان،آران اونا هفت سالشونه! فقط بایدخبر بازی کنن و خوش بگذرونن.»
لیث پاسخ داد: «ممکنه پنج سالِ دیگهمهروموم برن آکادمی. اونجا که نمیتونیم دنبالشون بریم.خشک باید یاد بگیرن از خودشون دفاع کنن.»
با این حرفها، قلبِ الینا و رنا فشرده شد. برای آنها،سالم انگار همین دیروز بود که بچهها به دنیا آمده بودند وواقعاً آن دو زن حس میکردند نوزادانشان قرار است همین فردا ترکششان کنند.
رنا میخواست دخترش شاد باشد،خشک اما در عینِ حال هرگزاین بزرگ نشود: «بیا پیشِ مامان، لریا.»
الینا داشت آران را بغل میکرد و کامیلا در اینخبر فکر بود که با لیث دربارهٔ استفاده از روشی ملایمتر برایچشم تربیتِ الیسیا حرف بزند، که سالارک از درِ پشتی وارد شد.
«حرفامون تموم شد.» و منظورش از حرف زدن، کتکزدنی بیوقفه بود که فقطوحشت بهاندازهٔ فروکردنِ غذا در گلوی کرانک وقفه داشت تا مطمئن شود او نهگفتم میمیرد و نه به درد بیحس میشود. «بارون کرانک میخواد چیزی بهتون بگه.»
گورکنِ عسلخوار در سلامتِ کامل بود. نگهبان پیش ازمخمصه آوردنش به داخل، دقت کرده بود که او راالتماس بهدرستی درمان کند و لباسهای اشرافیاش را مرتب کند.
او به زانو افتاد و با لحنی کهمیتونم از پشیمانی میشکست گفت: «خیلی متأسفم. نباید صداموداد میبردم بالا. من آدمِ مزخرفی بودم. لطفاً منو ببخشید.»
میخواست گریه کند، اما سالارک به اوبرید هشدار داده بود که این کار رانشده نکند و گودالهای عذابش را نشانش داده بود.
بیدارشدگانِ اهلِ ورندی که به کامیلا حمله کرده بودند، هنوز آنجا بودند. نمیشد بهخشک آنها گفت زنده، و مرگ برایشان رؤیا بود. دیدنِ آنچه در صورتِ سرپیچی ازکردن دستوراتِ سالارک در انتظارش بود، باعث شده بود هایپریون تا تهِ رودههایش را بالا بیاورد.
آران گفت: «منم متأسفم. وقتی دیدم هیچ پیشرفتی نمیکنی،مخمصه باید لیث رو صدا میکردم. چون باهامون بیادب بودی،التماس از دیدنِ شکستت لذت بردم ولی این کارم بدجنسانه بود.»
کرانک پرسید: «میشه منو ببخشی؟»
لریا دستش را به سمت او دراز کرد وبقیه هایپریون بهجای فشردنش، آن را بوسید و گفت: «آره.بیرون دوستا با هم دعوا میکنن اما همیشه میتونن آشتی کنن.»
گورکنِ عسلخوار شروع به نالهاما و گریه کرد: «ممنونم، ارباب.تکان هرگز سخاوتتون رو فراموش نمیکنم.»
بچهها که فورانِ خشمِیعنی پیشینِ او را ازاین یاد برده بودند، بغلش کردند.
آران گفت: «مادربزرگ، ممنون که همهچیز رو برامون روشن کردی.» او هیچ ایدهای نداشت چه اتفاقی افتاده استدعا و حرفهای سالارک را کاملاً باور کرده بود. واقعاً فکر میکرد او و کرانک فقط با هم حرف زدهاند،بعد درست مثلِ وقتهایی که خودش با یکی از دوستانش دعوا میکرد و پدر و مادرش با او حرف میزدند.
سالارک موهایشان را نوازش کرد و گفت: «هر وقتبقیه که بخواید، بچهها.» سپس رو به کرانک کرد وبیرون لحنش مثل سنگ سرد شد: «هر وقت که بخواید.»
چند روز بعد، کرانک پذیرفته بود که دوره را از ابتدا بگذراند و خیلیداد زود یاد گرفته بود هولوگرامهای ساده پدید بیاورد. لیث تخمین میزد هایپریون در نهایت تابیا یک هفتهٔ دیگر به استادیِ نورِ ردهٔ ۰ مسلط میشود و به قلمروِ خودش برمیگردد.
با این حال، هر بار که نوبتِ کشیکِ سالارکزبونبازی میشد، هایپریون طوری تمرین میکرد که انگار جانش بهدعا آن بسته است و با سرعتی سرسامآور پیشرفت میکرد.
کمکم دارم به این نتیجه میرسم که مادربزرگ با اون «حرفزدنش» زَهرهتَرَکش کرده.تموم کرانک دیگه اصلاً با بچهها پررویی نمیکنه و واسه اینکه خیالش راحت باشه،بغل کامیلا رو میپرسته. باید از مادربزرگ بخوام بهم یاد بده چطور این کارو کرد.
کامیلا پرسید: «چطور شدم؟»
او یکی از لباسشبهای تازهای را پوشیده بود که لیث برایش خریده بود. لباسی بهگفتم رنگِ سرخِ آتشین، با آستینهای حلقهای که گردن، شانهها و بازوهایش را برهنه میگذاشت. یقهٔبفهمیم لباس قطرهای بود و دامنِ فنردارش مانع از این میشد که هنگامِ رقصیدن سکندری بخورد.
لباس با تورِ سفید و چند زمردِ کوچک که طرحی گُلدارمخمصه میساختند تزئین شده بود، طوری که به نظر میرسید دستهای ازاحتمال گلهای کاملیا را که به هم بافته شدهاند به تن دارد.
لیث در حالی که بهآران سینههای هنوز در حالِ رشدشخبر خیره شده بود، گفت: «فوقالعاده شدی.»
کامیلا که دید لیث هنوز هیچ نظری دربارهٔ مدلِ مو،تکان آرایش و تمامِ جزئیاتی که ساعتها برایشان وقت گذاشته بود ندادهجونِ است، غُر زد: «با سینههای من حرف نزن. چشمام این بالاست.»
لیث در حالی که فقط یک جفت از چشمانش به سمتِ بقیهٔ اندامِپاسخ کامیلا چرخید، گفت: «ببخشید کامی، ولی من سرِ حرفم هستم. هم ظاهرت وباشه هم عطرت فوقالعادهست. اون تاجِ طلای سفید واقعاً سیاهیِ موهات رو به رخ میکشه.»
«چشمات اینبخورد بالا باشه.وحشت همهشون، عقلکل.»
لیث آهیسپس کشید ولبخند گفت: «باشه.»
کامیلا غرید: «اصلاً نمیدونی چقدر خوششانسی. فقط ردای سفیدِ مَگوسِ اعلی رو رویوحشت یونیفرمِ ارشدت میپوشی و کارت تموم میشه. من کلِ عصر رو صرفِ آمادهشدنگفتم کردم، پس دلم میخواد یه کم بیشتر ذوق نشون بدی و کمتر هیزبازی دربیاری.»
لیث پاسخ داد: «من کهمیگی پیشتر سعی کردم ذوقم رو نشونتسالم بدم، ولی بهم انگشت نشون دادی!»
کامیلا نوچنوچ کرد و گفت: «آره، چونمیگی نمیخواستم دوباره از حمامرفتن شروع کنم. دلم میخوادپاسخ قدرِ زحماتم رو بدونی، نه اینکه خرابشون کنی.»
صدای لیث لبریز از طعنه شد: «ببخشید.برید حتماً آدمِ هوسبازیام که عاشقِ همسرمم، همسرینشده که اتفاقاً زیباترین زنِ موگار هم هست.»
کامیلا صورتِ لیث را در دست گرفتمهروموم و همهٔ چشمانش بهجز دوتا را پوشاند: «دوبارهیعنی بگو، ولی این بار تو چشمام نگاه کن.»
«گفتم که عاشقتم و تو زیباترین زنی هستی کهمخمصه تا حالا دیدم.» لیث بیدارشدگانِ بسیاری را دیده بود، باهمیشه این حال کامیلا میدید که او فقط قصدِ خودشیرینی ندارد.
«یه بارِ دیگه اینو بگو تایعنی وقتی از مراسم برگشتیم، ببینی توجونِ اون لباسِ دوشیزهٔ اژدها چطور میشم.»
لیث همان کاری را کرد که کامیلا خواستهداخل بود و سپس از اتاقش بیرون آمدند. بقیهٔنباید اعضای خانواده از قبل در اتاقِ نشیمن منتظرشان بودند.