چپتر 1370: هدفِ نامردگی (بخشِ ۲)
0کالّا با اشکهای سیاه شروع به گریه کرد و گفت: «حتماًهفتساله الگوی وحشتناکی برات بودم که آخرش بچههاتو بدونِ ذرهای عذابوجدان ول کردی.»بهمحضِ نوک سرِ جایش خشکش زد و بقیه نگاههای سرزنشآمیزی به او انداختند.
نوک در حالی که اسکارلت آرایه را تمام کرده بود و نایکا توانستخوندن از خواب بیدار شود، گفت: «به حرفش گوش ندید. بایکها هنوزم خرسان وکند خرسهای نر تو بزرگ کردنِ تولهها کمک نمیکنن. لعنتی، من حتی پدرِ خودمم ندیدم.»
کالّا به گریه ادامه داد و با اشکهایش تمامِ دستمالهایی را که فالوئل به او میداد از بینکلِ برد: «درسته، ولی فکر میکردم بهتر از این بهت یاد دادم که فقط کلِ روز شکمت رو پر کنیآدمِ و مثلِ خرگوش جفتگیری کنی. تو یه جانورِ جادویی هستی. قراره بهتر از اجدادت باشی، نه فقط نسخهٔ توانمندشدهشون.»
نایکا انگشتِ اتهامش را به سمتش گرفت و گفت: «تو یهاین آدمِ دورویی، برادرِ بزرگ. منو از جفتهای احتمالی دور نگه داشتی، درجانورِ حالی که خودت جوری زادوولد کردی که انگار فردایی در کار نیست!»
نوک گفت: «یه بایکِ هفتسالهزادوولد با یه خونآشامِ ششساله یکیبایکِ نیست. ما سریعتر رشد میکنیم!»
نایکا در جواب گفت: «و خونآشامها اصلاً رشداصلاً نمیکنن. از نظرِ تئوری، بهمحضِ اینکه خوندن، نوشتن وگرفتم حرف زدن رو یاد گرفتم، دیگه یه بزرگسال بودم.»
اسکارلت جلوی جروبحثشان را گرفت و به کالّا کمک کرد تا با یک دستمالِ نورِ سختدادم فین کند؛ تنها چیزی که میتوانست در برابرِ جادوی تاریکی که بدنش را تشکیل میداد، دوام بیاورد.انگشتِ اسکارلت گفت: «با اینکه این بحث برام جالبه، ولی دلم میخواد بدونم اصلاً برای چی اومدیم اینجا.»
لیث پیش از اینکه آویزِ شورای خودولی را که پیامِ هاوگ هنوز رویش بوددادم به آنها بدهد، همهچیز را دوباره توضیح داد.
کالّا گفت: «اونایی که گم شدن، آدمایی هستن که بهتازگی به نامرده تبدیلششساله شدن. بچههای دورگه بهخاطرِ باروریِ پایینِ نامردگان خیلی کمیابن و جامعه بهشدت براشوننوشتن ارزش قائله. فقط یه دیوونه ممکنه شانسِ گسترشِ واقعیِ تبارش رو از دست بده.»
فریا پرسید: «پسسریعتر اونایی که تو برجِخونآشامها بابا یاگا بودن چی؟»
کالّا با انزجار خُرناسی کشید و گفت: «همونطور که گفتم، دیوونهها. من ایناین شهری رو که قراره برید، یعنی لایتکیپ، میشناسم. بخشی از سرزمینهای گرفتهست؛ شبکهٔ زیرزمینیِهستی کلانشهرهایی که نامردگان در طولِ قرنها ساختن تا دور از رهروانِ خورشید زندگی کنن.»
تیستا در حالی که فنجانی پر از خونِ خودشمیکردم را به نایکا میداد، پرسید: «سرزمینهای گرفته؟» خونش بهاندازهٔ خونِکنی لیث خوشمزه نبود، اما خونآشام آن را با سپاسگزاری پذیرفت.
کالّا گفت: «همونطور که راحت میتونید تصور کنید، دنیای سطح فقط بخشِ کوچکی ازیکی موگاره. اون پایین، صدها کیلومتر سنگ وجود داره که تو هر جهتی کشیده شده.زدن بابا یاگا هرگز نمیخواست بچههاش با انسانها قاطی بشن یا بر اونا حکومت کنن.»
«قرار بود نامردگان تو سرزمینهای گرفته زندگی کنن، در امان ازبهمحضِ تهدیدِ خورشید و دور از تعصبِ زندهها. این به عهدهٔ بابا یاگانورِ و سه سوارشه که راهی برای برطرف کردنِ نقصهای نامردگان پیدا کنن.
«فقط وقتی کارشون تموم بشه، نامردگان بهعنوانِ موجوداتی برابرولی به سه نژادِ دیگه ملحق میشن. تا اون موقع،کلِ برای هر پیشرفتِ بزرگی همیشه به زندهها وابسته میمونن.»
کویلا گفت: «اگه قراره سپیده کاری کنه که تغذیه علاوه بر نیروی زندگی، دانش رو هم منتقلروز کنه، شب نقطه ضعف در برابرِ جادوی تاریکی رو از بین ببره، و گرگومیش اونا رو قادرگرفت به استفاده از جادوی روح و جادوی نور کنه، این یعنی نقطه ضعفِ نامردگان در برابرِ خورشید عمدیه؟»
کالّا سر تکان داد: «دقیقاً. بابا یاگا هرگز نمیخواست یه نژادِ برتر خلقششساله کنه یا گونههای دیگه رو تهدید کنه. نامردگان ذاتاً درندهان و بدونِ یهنوشتن نقطه ضعف برای ایجادِ تعادل در قدرتهای خارقالعادهشون، تمامِ اَشکالِ زندگی رو منقرض میکردن.
«تبدیل شدن به یه نامرده قراره یه مرحلهٔ رشد باشه، تا فرداینکه هم تو ذهن و هم تو بدن قویتر بشه. یه فرصت برایسخت جمع کردنِ دانش و قدرت تا نذاره بدبختیهای زندگیِ اولش دوباره تکرار بشه.»
وایت گفت: «قراره همهٔ بچههای بابا یاگا به هستهٔ خونِفکر کاملاً قرمز برسن و دوباره زنده بشن. نامرده بودن هرگز قرارکنی نبوده یه حالتِ دائمی باشه، بلکه بیشتر یه وسیله برای نجاته.»
نالروند پرسید: «فکر میکنیبین لیث باید چیکار کنه؟فکر رفتنش به لایتکیپ بیخطره؟»
کالّا، در حالی که به حرکتِ بعدیاش فکر میکرد و به تودهای زنده از سایهها تبدیلرشد شده بود، گفت: «به نظرم باید قبول کنه. این یارو هاوگ بدجوری تو دردسر افتاده، ولی پاداشیجروبحثشان که در میونه رو نمیشه دستکم گرفت، و پیامدهای اتفاقاتی که برای لیث تعریف کرده هم همینطور.»
لیث پرسید: «منظورت چیه؟»
«منظورم اینه که میراثِ هاوگ میتونه به خیلیها، از جمله خودم، کمک کنه، برای همین اگهدادم این کار رو قبول کنی خیلی به نفعمه. تازه، یادت نره که داریم به یه جامعهٔتوانمندشدهشون قدرتمند و ثروتمند از نامردگان کمک میکنیم. اگه مشکلشون رو حل کنیم، پاداشِ خیلی خوبی بهمون میدن.
«شاید بتونم کریستالِ سفیدم رو بگیرم، یا حتی راهی بیخطر برایاین رسیدن به مقامِ لیچ پیدا کنم، یا دستکم نایکا رو بیدارجفتگیری کنم.» طمع در چشمانِ کالّا درخشید و پوزهاش را شبیهِ لیث کرد.
لیث با پوزخند گفت: «منظورمزادوولد اون پیامدهایی بود که گفتی!بایکِ و منظورت از "ما" چیه؟»
کالّا جواب داد: «آها، اون. اسکورج، اول بذار جوابِ سؤالِ دومِ نالروند رو بدم.نوشتن تنهایی رفتن خودکشیه. حتی ساکنانِ سرزمینهای گرفته هم از شاهکارت بهعنوانِ قاتلِ زنجیرهایِ نامردگان خبرمیتوانست دارن. اگه نمیخوای بهمحضِ دیدنت بهت حمله کنن، به کمکِ من و نایکا نیاز داری.
«من قبلاً به لایتکیپ رفتم و اونا منو میشناسن. داشتنِ یه خونآشام که بهت اهمیت بدهدادم و ضمانتت رو بکنه، تفاوتِ خیلی بزرگی ایجاد میکنه. در موردِ سؤالت دربارهٔ پیامدهای پنهانِ اینتوانمندشدهشون مأموریت هم، بعد از اونهمه درسی که دربارهٔ نامردگان بهتون دادم، جواب باید کاملاً واضح باشه.»
نایکا با گیجی سرش را کج کرد و پرسید:میکردم «چی قراره واضح باشه، مامان؟» حتی او هم هیچشکمت ایدهای نداشت که وایت دربارهٔ چه چیزی حرف میزند.
کالّا با کلافگی چشمغره رفت و گفت: «اینکهکار احتمالاً با یه جور جادوی ممنوعه سروکار داریم.» نایکامیکنیم نوشیدنی در گلویش پرید و بقیه هم یکه خوردند.
«اصلاً به حرفام گوش دادی؟ نامردگان بهطورِ طبیعی در برابرِ مسمومیتِ مانااینکه ایمن هستن و میتونن هر نوع نیروی زندگی رو با درجاتِ مختلفیسخت از بازدهی به نیروی زندگیِ خودشون تبدیل کنن. سازگاری یه جادهٔ دوطرفهست.
«این ویژگی باعث میشه اونا نهتنها گیرندهٔ عمومیِ مانا و نیروی زندگی باشن،این بلکه اهداکنندهٔ عمومی هم باشن. دستگیریِ تازهمتولدشدهها آسونه و بالاترین نرخِ تبدیل روجادویی دارن، چون یه کم طول میکشه تا هستههای خونشون تو غذا خوردن سختگیر بشن.»
فالوئل پرسید: «جدی میگی؟»
«البته که جدی میگم. بهتون که گفتم، اونا مثلِ مسخشدگان با هستهٔ سیاهششساله شروع میکنن. نایکا تو روزهای اولش میتونست بدونِ هدر دادنِ حتی یه قطرهنوشتن انرژی، از جانوران، گیاهان و انسانها تغذیه کنه. اونموقع خیلی بامزه بود که—»
فالوئل با استیصال سرش را چنگ زد و گفت: «منظورم اون نبود!» کالّا روی پاهایحرف عقبش ایستاده بود و با پاهای جلویش ادای در آغوش گرفتنِ نایکا را درمیآورد، انگار کهجادوی او بهجای یک فردِ بالغ، یک نوزاد است. فالوئل ادامه داد: «منظورم بخشِ جادوی ممنوعه بود.»
«بازم میگم، آره، جدی میگم. خیلی وقت بود به این فکر میکردم کهاین برای افزایشِ شانسم برای رسیدن به مقامِ لیچ یه کارِ مشابه بکنم، ولیجادویی بعد از به دنیا آوردنِ دخترِ کوچولوم از این کار منصرف شدم. من—»
فالوئل دوباره حرفِ کالّا را قطع کرد: «یهفکر کلمهٔ دیگه بگی مجبور میشم به شورا گزارشتکلِ بدم. لطفاً خفه شو و بذار فکر کنم.»
وایت سر تکان داد و گفت: «چیزی برایکار فکر کردن وجود نداره. لیث، نایکا، سولوس، اسکارلترشد و من بهمحضِ اینکه آمادهسازیها تموم بشه راه میافتیم.»