چپتر 2673: کورهٔ ققنوس (بخشِ ۱)
0لیث اکنون بسیار قویتر از ققنوسها بود، اما هر عضوِ آشیانه بایدکاخ خودش بهتنهایی به هستهٔ بنفشِ روشن دست مییافت و دستکم یک هزاره تجربهٔیورش نبرد کسب میکرد تا جایی در میانِ نیروهای زبدهٔ ارباب به دست بیاورد.
افزون بر این، تکتکِ تجهیزاتشان ساختِبدن دستِ سالارک بود که توانِ فیزیکیچنگِ و جادوییِ گاردها را چند برابر میکرد.
اثرِ غافلگیریِ ناشی از قدرتِ دورگه تنها کسریواکنش از ثانیه دوام آورد و پس از آن، ققنوسهابگریزند با کارِ گروهی فاصلهٔ قدرتِ خامشان را جبران کردند.
موجود غرید و چادرِ کاخ را لرزاند،واکنش طوری که ادعایش اصلاً صادقانه به نظر نمیرسید:دشمن «ما با صلح اومدیم! ما لیث و سولوسیم!»
گاردها با هماهنگیِ کامل یورش بردند و متجاوز را وادارغرید کردند تصمیم بگیرد کدام ضربه را دفع و کدام راصلح تحمل کند، اما انتخابش هرچه که بود، آسیبِ زیادی میدید.
دورگه دوباره غرید. با شمشیرِ جنگ یک نیزه را دفع کرد،تبدیل با سه دستش جلوی سه سلاحِ دیگر را گرفت و باهشت بالهایش ققنوسهایی را که از پشت حمله میکردند، مثلِ مگس پس زد.
گاردها در واکنش، بدن و سلاحهایشان رامگس به شعلههای مبدأِ زنده تبدیل کردند تا ازچنگِ چنگِ دشمن بگریزند و به یورششان ادامه دهند.
دورگه نفسِ عمیقی کشید، دهانها و هشت بالشبدن را از انواعِ مختلفِ شعلهها پر کرد وبگریزند آنها را به سوی ققنوسهای مهاجم رها کرد.
«کافیه!» فورانی از هالهٔ سفید، که سیاهترینجبران تاریکیِ پس از خلأ را در پیطوری داشت، تمامِ شعلههای عرفانی را متوقف کرد.
لیث و سولوس لحظهای گمان کردند سپیدهسلاحهایشان با مرکبش به نحوی تعقیبشان کرده است، امایورششان حواسِ جادوییشان حقیقت را به آنها نشان داد.
سینمارا، ققنوسِ تاریکی با هستهٔ سفیدمثلِ و دستِ راستِ سالارک، وسطِ درگیری ظاهرزنده شده و به آن پایان داده بود.
سینمارا که کمی طول کشید تامگس امضای انرژیِ حاصل از همجوشی رازنده تشخیص دهد، پرسید: «برادرِ کوچولو؟ واقعاً خودتی؟»
«آره لعنتی!» از روزی که سینمارا حاضر نشده بود برایغرید نجاتِ فلوریا کمکشان کند، هرگز اینقدر از دیدنش خوشحال نشدهصلح بودند. «لطفاً مادربزرگ رو صدا کن. به کمکش نیاز داریم.»
شمشیرِ جنگ را به سینمارا نشانبدن دادند و مراقب بودند او را دردشمن معرضِ تیغه یا قبضهٔ مرگبارش قرار ندهند.
سینمارا به تیغهٔ خُردشده نگاه کرد.مثلِ دهها سؤال در ذهنش نقش بست،مبدأِ اما هیچکدام را به زبان نیاورد.
در حالی که وضعیتِ اضطراریِمثلِ کدِ خون را به اربابشعلههای مخابره میکرد، با خود اندیشید:
میتونه صبر کنه.
این بالاترین وضعیتِ هشدارِ کاخ بود و فقط یکی از اعضای خانوادهادعایش در شرایطِ درماندگی میتوانست آن را فعال کند. این پیام از آرایههای سکوتوادار و مرزِ بُعدی که ارباب برای مهمترین کارهایش به کار میبرد، عبور میکرد.
درست مانندِ کارهاییبالش که در همانشعلهها لحظه مشغولشان بود.
استعمارِ جیرا مسئلهٔ مهمی بود و نقشههای قطارهایی که قصدِ تصاحبشان رااصلاً داشت نیز دستکمی از آن نداشت. سالارک بالاتر از این حرفها بود کهتصمیم از یکی از پَرَکهای خودش دزدی کند، اما خانوادهٔ سلطنتی داستانِ دیگری داشتند.
جاسوسیِ اقتصادی بخشی از بازیِ سیاسی بود؛ کاری که امپراطوریصادقانه و پادشاهی هر روز در کویرِ خون انجام میدادند ومتجاوز به همین دلیل، ارباب هیچ ابایی از تلافی کردن نداشت.
اگه لیث اونقدر سادهست که همچینموجود شاهکاری رو سپرده دستِ اون احمقها،ادعایش دیگه نمیتونه منو مقصر بدونه که...
پیامِ کدِ خون جلسهاش با فرماندهانِشعلهها ارشد را قطع کرد و مختصاتِ بُعدیِفورانی وضعیتِ اضطراری را در اختیارِ سالارک گذاشت.
بیهیچ حرفی وارپجبران کرد؛ نه توضیحی خواستچادرِ و نه توضیحی داد.
تمامِ کسانی که در این نشستهای مخفیانه در یکی از فضاهای جیبیِ سالارکصلح شرکت داشتند نیز ققنوس بودند. آنها با این باور زاده، بزرگ و تربیتدفع شده بودند که مصلحتِ آشیانه فراتر از هر میزان پول و نفوذ است.
«به نامِ مادرِ بزرگ، چه خبر شده؟» اگر لیگین هرلرزاند پنج دقیقه یک بار از روندِ رشدِ نوزاد به اوهماهنگیِ خبر نمیداد، سالارک میترسید کسی قصدِ جانِ الیسیا را کرده باشد.
«وای بر من، شما دو تا چیکارآنها کردید؟» این حرف را فقط دربارهٔ جنگهالهٔ نمیزد، بلکه وضعیتِ اسفبارِ روانیشان را هم میگفت.
«ما—»
«خیلی کُندید. وقت نداریم.» سالارککاخ انگشتِ اشاره و میانیِ هر دونظر دستش را روی پیشانیِ دورگه گذاشت.
مُهرِ خون را فعال کرد تا هرچه را درکاخ دورانِ انزوایش از دست داده بود بفهمد، و بعداومدیم دستانش را عقب کشید و همجوشی را باز کرد.
بدنِ لیث جلوی دستِ راستش وشعلهها سولوس جلوی دستِ چپش ظاهر شد. چشمانِفورانی هر دو از تعجب گرد شده بود.
سالارک دو قطره اشکِ بیصدا را از گونههایش پاک کرد و گفت: «متأسفم،صادقانه ولی مجبور بودم این کار رو بکنم. خیلی دلم میخواست برج نیروهای زندگیِبگیرد هر دوتون رو کمی بیشتر درمان کنه، اما اگه میذاشتم، ذهنهاتون نابود میشد.»
صورتِ سولوس را در دست گرفت، پیشانیاش را بوسید وصادقانه گفت: «سولوس، تو از اون آدما نیستی که برای ابرازِ خشمتوادار به بقیه صدمه بزنی. تو اهلِ انتقام نیستی. این کارِ لیثه.»
سالارک جلوی لیث رفت، همان حرکاتِ محبتآمیز را تکرار کرد و گفت: «لیث، خشمت رو درک میکنم، اما باید همونهماهنگیِ کاری رو میکردی که سولوس همیشه برات کرده؛ باید دردش رو تسکین میدادی، نه اینکه بهش دامن بزنی. آره، خشونتجنگ برای مدتی بهش آرامش میداد، اما اگه روشِ تو رو پیش میگرفت، بهمحضِ اینکه میفهمید چیکار کرده، زخمهای خیلی عمیقتری برمیداشت.»
آن دو همصدا گفتند: «ببخشیدمختلفِ مادربزرگ، ما—» اما سالارک دستانش رارها روی دهانشان گذاشت و ساکتشان کرد.
ارباب رو به فرماندهِ دومش کرد و به تیغهٔ خُردشدهای که حالا با بازنظر شدنِ همجوشی ثانیهبهثانیه قدرتش را از دست میداد، اشاره کرد: «همونطور که گفتم، وقتضربه نداریم. نه اگه بخوایم جنگ رو نجات بدیم. سینمارا، حواست باشه کسی مزاحممون نشه.»
«بله، سرورم. مگه اینکه یه رمزِلرزاند خونِ دیگه در کار باشه، درنمیرسید غیابتون به امورِ کویرِ خون رسیدگی میکنم.»
میتونستم بگم: «چقدرخامشان احتمالش هست؟» ولی اینجوریغرید بدجوری نفوسِ بد میزدم.
سالارک سر تکان دادانواعِ و هر سهشان راسوی به آزمایشگاهِ جادوآهنگریاش وارپ کرد.
آنجا تفاوتِ چندانی با کورهٔ داخلِ برج نداشت، جز اینکه بسیار بزرگتر بود،صادقانه به جریانِ جوشانِ ماگمایی دسترسیِ مستقیم داشت که سالارک از آن بهعنوانِ منبعِبگیرد گرما برای ذوبِ فلزات استفاده میکرد، و تکتکِ ابزارهای اتاق از جنسِ داوروس بود.
لیث میتوانست ساعتها وقت صرفِ ور رفتن باادعایش تجهیزاتِ مختلفی کند که تا به حال ندیده بود،کامل اما همانطور که سالارک گفته بود، هیچ وقتی نداشت.
لیث پرسید: «منظورت از ما چیه؟ ما اومدیمچادرِ اینجا چون هر کاری از دستمون برمیاومد رو امتحانصلح کردیم و شکست خوردیم. تنها امیدمون جادوی آفرینشِ توئه.»
سالارک پاسخ داد: «متأسفم، اما من قراره چیکار کنم؟ من نه میتونم به تیغه دستسفید بزنم نه به قبضه، و اگه همین الان نشانِ تو رو بشکنم، جنگ فرومیریزه. خونکرده و مانایی که بهش تزریق کردی تنها چیزهایی هستن که تیغه رو یکپارچه نگه داشتن.
«اگه شعلهها رو خاموش کنم، هستههای کاذب محو میشن. اگه نشان رو بردارم،صادقانه محو میشن. اگه هر طلسمی به کار ببرم که امضای انرژیِ بیگانهای داشتهبگیرد باشه، هستههای کاذبِ تیغه تمامِ انرژیِ باقیموندهشون رو مصرف میکنن تا باهاش مقابله کنن...»
سولوس سر تکانغرید داد و گفت: «وطوری آگاهیِ جنگ محو میشه.»
هنوز خشمگین و آزرده بود، اما حالاغرید که دوباره بدنش را به دست آوردهصادقانه بود، توانست بهخاطرِ جنگ خونسردیاش را بازیابد.
لیث پرسید: «اگه اوضاع حتیمختلفِ از دستِ تو هم خارجه،مهاجم پس چه نیازی به ما داری؟»