چپتر 2284: بدون عنوان
0«سربازای رتبهٔ M مادرزاد اینجوری به دنیا نمیان. اونا هر روز تو پادگانهای آموزشیای مثل همینجا ساخته میشن. اگه میخواید مثل اونا باشید، دست از بهونهآوردن برای ضعفهاتون بردارید و سخت تلاش کنید تا از حدومرزهاتون فراتر برید.
«دیگه دنبالِ رؤیای بقیه ندوید و رؤیای خودتون رو پیدا کنید. اگه واقعاً میخوایدحتی به عظمت برسید، استعدادهای خودتون رو کشف کنید و بهجای تلف کردنِ وقتتون توسروانِ مسیری که مالِ شما نیست، ازشون استفاده کنید تا از کوهِ خودتون بالا برید.
«من مجبور شدم بمیرم تا این درسنفسِ رو یاد بگیرم. بهتر از من باشیدباید یا به من ملحق بشید، برام فرقی نمیکنه.
توی لژیونِ دیوها حسابی برای اعضای جدید جا هست.»لگد تریون برگشت و در کمالِ تشکر برای لیث سرداده تکان داد و بعد دوباره در سایهاش ناپدید شد.
موروک تنها کسی بود که تحتتأثیرِ این سخنرانی قرار نگرفته بود. او گفت:فرقی «خب، فکر کنم تقریباً همهچیز رو گفت. مگه اینکه بخوای یه گوشمالیِ حسابی بهتکان این تازهکارها بدیم تا درسِ عبرتی براشون بشه، وگرنه به نظرم کارمون اینجا تمومه.»
تپر یک ثانیه به موروکاری چشمغره رفت و بعد نفسِداده عمیقی کشید تا آرام شود.
در دلش فکر کرد: باید یه لگد به ماتحتِ خودم بزنم کهدلش اری رو کشوندم اینجا. بریون بهم هشدار داده بود. گروهبان ارثمن بهمداده هشدار داده بود. لعنتی، حتی خودِ اری هم بهم هشدار داده بود.
تپر در واقع گفت: «یه گوشمالیِ حسابی عالی میشه،لگد دانشجوی افسری ۲۹۷۸. امروز شما کرمها این افتخار رو داریدگروهبان که در کنارِ گروهبانهاتون، یه سروانِ مربی هم داشته باشید.»
سربازان کمی چشمانشان را گشاداین کردند که در ارتش معادلِملحق نالهای از سرِ استیصال بود.
گروهبان ادامه داد: «هر کاری میخواید بکنید، فقط جراحتِ فلجکنندهای برندارن. برای یه تعطیلاتِ لذتبخش توواقع درمانگاه خیلی زوده.» سپس برگشت و به لیث سلامِ نظامی داد. «ممنون که برادرها و خواهرامونکمی رو زنده نگه داشتید و بهشون یه فرصتِ دیگه برای جنگیدن تو این نبردِ برحق دادید.»
سپس نگاهش را پایینثانیه انداخت و به سایهٔعمیقی لیث سلامِ نظامی داد.
«از خدمتتون مچکرم، گروهبان ورهن. اگه یکی از اینلگد احمقها از اولین مأموریتش جونِ سالم به در ببره،داده بهخاطرِ سخنرانیِ شماست. با اجازهتون، میخوام این سخنرانی رو بدزدم.»
چشمانِ لیث سفید شد.بمیرم سلامِ نظامی را پاسخ دادبهتر و با صدای تریون گفت:
«حتماً، گروهبان تپر. راحت باشید و هر چقدر که لازمه من روارثمن احمق جلوه بدید. اگه باعث بشه این بچهها از اشتباهاتم درس بگیرن، اعتبارمدارید بهای ناچیزی برای پرداختنه. اگه مجبور شدید، از من یه داستانِ عبرتآموز بسازید.»
«بهعنوانِ یه مرد، شما واقعاً یه احمق بودید. اماکشید در مرگ، به یه قهرمان و افسانه تبدیل شدید.بزنم منم قصد دارم شما رو همینطور جلوه بدم، گروهبان.»
با بازگشتِ تریون به خوابِ خود در مُهرِ خلأ، نورِ سفید ازبزنم چشمانِ لیث محو شد. لیث برای تشکر سرش را برای تپر تکانواقع داد و پیش از رفتن، با بریون، ویپلی و موروک خداحافظی کرد.
لیث الینا را در آغوشِ کوتاهی کشید وبگیرم دستمالهای زیادی به او داد و گفت: «بریم، بابا.دیوها بهتره شما رانندگی کنید. انگار حالِ مامان خوب نیست.»
الینا فقط چند ثانیه تا بغض ترکاندن فاصلهبهم داشت و تنها به این دلیل که درواقع محاصرهٔ عدهای غریبه بود، خودش را کنترل میکرد.
رااز گفت: «حتماً.تپر من جلوتر میرم، باروننفسِ ویالون. لطفاً دنبالم بیاید.»
بارون با آگاهی از اینکه در دردِ آنهاباید جایی برای او نیست، تعظیمِ عمیقی به هر دوهشدار کرد و گفت: «عجلهای نیست، لرد ورهن. بانو ورهن.»
رسیدن به مقصد مدتی طول کشید، چونیاد رااز آنقدر بیهدف دور زد تا اشکهاینمیکنه الینا تمام شد و توانست خونسردیاش را بازیابد.
وقتی الینا از دولورین پیاده شد، صورتش را شسته بودداده و توانست طوری رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتادهافسری است. آنها بقیهٔ صبح را با بارون و خانوادهاش گذراندند.
پس از ناهار، از هم جدا شدند و خانوادهٔ ورهن با یک وارپِ برجباید به کویر بازگشتند. تازه آن زمان بود که الینا از لیث خواست تریون راحتی دوباره احضار کند. او بقیهٔ روز را با پسرانش گذراند و از حضورشان لذت برد.
روزِ بعد هر دوی آنها به میدانِکرد نبرد برمیگشتند و اگر اتفاقی برای لیثکشوندم میافتاد، الینا هر دویشان را از دست میداد.
هرچه همه جا را میگشتند، هیچ نشانی ازبهم گریفونِ طلایی پیدا نمیشد. حتی شاگردانِ نمایندهٔ شوراواقع و مارِ موگار هم نتوانستند هیچ سرنخی پیدا کنند.
حضورِ لیث در خطِ مقدم فقط تا زمانی ادامه مییافتآرام که ارتش میتوانست از پیشرویاش پشتیبانی کند. با کمکِ بایتراکشوندم و زناگروش، حتی مستحکمترین شهرها هم مثلِ خانههای پوشالی فرومیریختند.
مهارتشان اصلاً به پای تزکا نمیرسید، اما این موضوعلگد اهمیتِ چندانی نداشت. وقتی اژدهای سایه و تیامات نیروهایشانداده را متحد میکردند، هیچچیز نبود که نتوانند نابود کنند.
شهرها نمیتوانستند برای فرار بلینک کنند.درس شعلههای نفرینشده و طلسمها همیشه بهبرام هدف میخوردند و نتیجهشان مشخص بود.
سولوس هم حالا که ناندی قدرتهایش را تأمین میکرد و بایتراگروهبان مرکبش بود، بهراحتی میتوانست از پسِ جانورانِ الهی بربیاید. شوالیهٔ طلاییامروز و رایجوی سیاهش خیلی زود در میانِ سربازان به افسانه تبدیل شدند.
پیشروی کُند اما پیوسته بود. لیث در قلمروهای ثرود سرپلهایی میساختشود و شورا و پادشاهی بعداً خودشان آنها را گسترش میدادند. ایجادِ خطوطِهشدار تدارکاتی و جابهجاییِ نیروها زمان میبرد و این مثلِ شمشیری دولبه بود.
از یک طرف پیشرویِ پادشاهی را محدود میکرد، چون خانوادهٔ سلطنتی پیش ازاری آنکه جلو بروند و جانِ بیشمار آدم را به خطر بیندازند، جای پاییمیشه امن میخواستند. از طرفِ دیگر، به لیث فرصتِ کافی میداد تا توانش را بازیابد.
در مرحلهٔ تثبیت، بیشتر صدایش میکردند تا صرفاً با نشاندادنِ خودش شورشیانبرام را بترساند و آشوبها را بخواباند. هیچکدام از کسانی که مَگوسِ اعلیکمالِ را در میدانِ نبرد دیده بودند، دیگر دلشان نمیخواست بیرونکشیدهشدنِ جنگ را ببینند.
در بدترین حالت، به هیئتِ تیاماتشکشوندم درمیآمد و حتی خشمگینترین جمعیت همارثمن به زانو میافتادند و طلبِ بخشش میکردند.
هر بار که لیث و سولوس به خانه برمیگشتند، خاطراتِ نبردهاشود را برای کامیلا تعریف میکردند. این کار باعث میشد کامیلا بخشیبهم از بارِ آنها را به دوش بکشد و با احساساتشان همدلی کند.
با این کار لیث و سولوسدلش منزوی نمیشدند و آن سه نفر گروهِاری حمایتیِ کوچک اما منسجمی تشکیل داده بودند.
همهچیز خوب پیش میرفت،بمیرم اما لیث روزبهروز مضطربتر میشدبهتر و البته تنها هم نبود.
اوریون مشتِ داوروسپوشِ خود را روی میزِ هولوگرافیکِ اتاقِهشدار جنگ در کاخِ سلطنتی کوبید و گفت: «این اصلاً منطقیدانشجوی نیست! این بزرگترین ضدحملهٔ ما از زمانِ شروعِ جنگِ گریفونهاست.
«داریم یکییکی مناطقِ اشغالی رو فلج میکنیم، اما ملکهٔ دیوانه هنوزشود هیچ حرکتی نکرده. از اون بدتر، بازم هیچ اثری از جانورانِبهم الهی بینِ نیروهای دفاعی نیست و همهمون میدونیم این یعنی چی.»
اعضای خانوادهٔ سلطنتی، ردههای بالای ارتش و نمایندگانِ شورا یکصدا سر تکان دادند.اری دفعهٔ پیش که این اتفاق افتاده بود، ثرود از غبارِ جنگ سوءاستفاده کرده بوددانشجوی تا فلوریا را برباید و قصد داشت بچههای زینیا را هم با خودش ببرد.
فقط چند نفر بودند که میتوانستند هدفِ بعدیاش باشند وملحق امنیتشان آنقدر بالا رفته بود که حتی نمیتوانستند تنها دستشوییجدید بروند. این افراد جیرنی، اوریون، زینیا، بریون و فالوئل بودند.
جیرنی و اوریون بهترتیب استراتژیستِ ارشد و ژنرالِ ارتش بودند. اسارتِگروهبان آنها تکتکِ خطوطِ مقدم را به خطر میانداخت. آنها از تمامِ تاکتیکهایکرمها دفاعی و تهاجمیِ ارتش و همچنین موقعیتِ تمامیِ نیروهای مستقر خبر داشتند.