چپتر 1423: سنگینیِ حقیقت (بخشِ ۱)
0کامیلا پرسید: «چطور ممکنه؟ نمیتونی پردهٔ نقشدار رو قبل از اومدنم بهروززیرِ کرده باشی. حتی لباسم هم دقیقاً همونیه که اونجا تصویر شده وآبیِ تو اصلاً خبر نداشتی که یونیفرمم رو به لباسهای شانسم تغییر شکل میدم.»
لیث به درِ اتاقِ سولوس که آرام باز میشد تا موجودی از جنسِکمک نور از آن بیرون بیاید، اشاره کرد و گفت: «کامیلا یهوال، این سولوسه.بار اون هم شریکِ منه و هم ذهنِ پشتِ این برج. سولوس، این کامیلا یهواله.»
سولوس شبیه زنی کوتاهقد بود، با حدودِ ۱٫۵۴ متر قد، که از انرژیِ طلایی ساخته شدهنذاشت بود. موهای طلایی و بلندش طوری در هوا شناور بود که گویی زیرِ آب قرار دارد.زینیا پیراهنِ روزمره و سادهای به تن داشت که او را از گردن تا مچِ پا میپوشاند.
سولوس لباسهای گشادی به رنگِ آبیِ تیره انتخاب کردهشدیم بود که هیچکدام از خطوطِ اندامش را نمایان نمیکردمنم تا سرسوزنی برای رابطهٔ آنها تهدید به حساب نیاید.
کامیلا حس میکرد مغزش راساخته درونِ قیر انداخته و بعد منجمدگویی کردهاند. پرسید: «منظورت چیه که شریکته؟»
«دقیقاً همونطوریه که توی فرش میبینی. من سولوس رو وقتی بچه بودم پیدا کردمکردیم و اون موقع فقط یه سنگ بود. ما با هم بزرگ شدیم و تودلیلِ روزهای سخت و آسون به هم کمک کردیم. اون هیچوقت تنهام نذاشت و منم همینطور.
لیث ادامه داد: «اگه اون نبود، تا حالا صدها بار مرده بودم.کمک اون دلیلِ تمامِ موفقیتهای منه، دلیلِ اینکه تونستم زینیا رو از دستِ فالماگبار نجات بدم و دلیلِ اینکه میتونم آرتیفکتهایی بسازم که هیچ جادوگرِ دیگهای نمیتونه.»
چیزی که کامیلا را بیشتر از همه میترساند خودِ این غافلگیری نبود، بلکه محبتِ متقابلیهیچوقت بود که میانِ آن دو حس میکرد. گفت: «خیلی خب، الان داری منو میترسونی. لطفاًموفقیتهای بهم بگو اینجا چه خبره و یهجوری هم توضیح بده که واقعاً با عقل جور دربیاد.»
گذشته از این، اگر حتی نیمی از حرفهای لیثهوا حقیقت داشت، رابطهٔ خودش با او در مقایسه باداشت پیوندِ میانِ آن دو، ناگزیر سطحی و گذرا میشد.
لیث دستش را به سوی او دراز کرد و سولوس نیز همان حرکتکمک را موبهمو تکرار کرد. لیث گفت: «توضیح دادنش با کلمات خیلی طول میکشهبار و محاله که همهچیز رو اشتباه برداشت نکنی. اگه بهت نشون بدم خیلی راحتتره.»
کامیلا در حالتِ عادی جانش را هم به او میسپرد، اماآسون هرچه بیشتر به خاطر میآورد که تا به حال چند بارنبود آن انگشترِ سنگی را دیده است، بیشتر تزلزلِ باورهایش را حس میکرد.
کامیلا لحظهای تردید کرد و سپس دستِ راستِ لیثشدیم و دستِ چپِ سولوس را گرفت؛ آن دو نیز دستِهمینطور آزادشان را در هم گره کردند و حلقهٔ کاملی ساختند.
کامیلا زندگیِ او را از بر بود، بنابراین لیث تنها بخشهای مربوط به سولوس را که کامیلاسادهای از آنها بیخبر بود، به ذهنش منتقل کرد. این کار به او اجازه میداد تا بدونِ خطرِ ایجادِآنها ابهام یا مسموم کردنِ هستهٔ مانای کامیلا، درکِ کاملی از رابطهاش با سولوس را به او نشان دهد.
کامیلا تماشا کرد که چگونه لیث سنگِ ترکخورده را از آروارهٔ رایآسون نجات داد، چگونه سولوس در ابتدا تنها به لیث کمک میکرد تا رازشصدها را مخفی نگه دارد، و چگونه خیلی زود به قطبنمای اخلاقیاش تبدیل شد.
با دیدنِ اینکه چگونه از یکدیگر حمایت کرده وروزهای از تجربیاتی گذشته بودند که بیشترِ آدمها را درهمینطور هم میشکست، پیوندشان را شگفتانگیز، شیرین و کاملاً غیرقابلتحمل یافت.
کامیلا از کوره در رفت و گفت: «واقعاً؟بزرگ یعنی تو اولین قرارامون و حتی اون وقتی کهنذاشت اولین شبمون رو با هم گذروندیم هم اونجا بود؟»
«آره، اما بهت نشون دادم که سولوس میدونهطوری چطور باید حریمِ خصوصیمون رو حفظ کنه. تازه،روزمره بعد از یه مدت، دیگه باهام نیومد وقتی که—»
«اوه، آره! عالیه! با جادو چشم و گوشش رو میبنده و منمآسون لابد باید خیالم راحت بشه؟ حداقل خودت تصمیم گرفتی وقتی با منحالا میری سرِ قرار اونو جا بذاری، یا حتی همونم ایدهٔ خودش بود؟»
کامیلا میانِ حرفش پرید، درحالیکه نمیتوانستسنگ تشخیص دهد کجای رابطهشان خودِ لیثکمک بوده و کجایش صرفاً تأثیرِ سولوس.
لیث گفت و بارِ دیگر خنجری در قلبِ کامیلاشدیم فرو کرد: «با هم تصمیم گرفتیم. میخواستم بفهمم احساسم بههمینطور تو چقدر عمیقه و سولوس هم نمیخواست نفرِ سوم باشه.»
کامیلا دستهایش را چنان محکم مشت کرد که به خون افتادند و گفت: «خیلی جالبه!پیراهنِ اون حس میکرد نفرِ سومه؟ من تمامِ این مدت تو این بازیِ مریضِ شما نفرِنمایان سوم بودم. یه چیزی بهم بگو. نکنه من یهجور جایگزین برای بدنی بودم که اون نداره؟
«وقتی بابودم هم میخوابیدیم، بهموقع کی فکر میکردی؟»
لیث شانههایش را گرفت و مستقیم در چشمانِ کامیلا نگاه کرد:آسون «تو برام هیچکس جز کامیلا نبودی و هربار که شب رونبود با هم میگذروندیم، تو اولین و آخرین فکرم بودی، نه سولوس.»
خوبیِ سه سال با هم بودن این بود کهشدیم حالا میتوانست در همان نگاهِ اول بفهمد لیث کِی دروغِهمینطور شاخدار میگوید. کامیلا از صداقتش در دل نفسِ راحتی کشید.
اما بدیاش این بود که در نهایت، این موضوع حالش را بهتر نکرد. کامیلادارد سه سال از عمرش و تمامِ عشقی را که در توان داشت به لیثخطوطِ داده بود، فقط برای اینکه بفهمد همیشه زنِ دیگری در زندگیِ او وجود داشته است.
زنی که از آنچه کامیلاموقع حتی میتوانست امیدش را داشتهروزهای باشد، به او نزدیکتر بود.
خیانت، خشم و حسادت قلبش را میخوردبزرگ و باعث میشد هر جوابی که لیثهیچوقت میتوانست بدهد، به یک اندازه عذابش دهد.
کامیلا پرسید: «سه سال. چرا اینقدر صبر کردی تا یه چیزِسخت به این مهمی رو بهم بگی؟ داشتی باهام بازی میکردی یا فقطنبود منتظر بودی سولوس بدنش رو پس بگیره تا باهام به هم بزنی؟»
لیث پاسخ داد: «به دلایلِ واضحی بهت نگفتم. سولوس یه برجِ جادوئه. منقرار یه برجِ جادو دارم. چیزی که قراره فقط تو افسانهها وجود داشته باشه.انتخاب چطور میتونستم همچین رازِ خطرناکی رو با زنی در میون بذارم که بهزور میشناختمش؟
«ما تو ارتش با هم آشنا شدیم و تو همهچیز رو دربارهٔآسون اشیاءِ نفرینشده میدونستی. اگه بهت میگفتم با زنی پیوند خوردم که تو سرمصدها زندگی میکنه، نهتنها هیچوقت باهام قرار نمیذاشتی، بلکه منو به ارتش لو میدادی.
«تبدیل میشدم به یه نمونهٔ آزمایشگاهی توبزرگ یه پایگاهِ مخفی و هر چیزی کههیچوقت اینقدر براش زحمت کشیده بودم نابود میشد.»
کامیلا سر تکان داد وموقع در تلاشی برای آرام کردنِ خودش،سخت نفسِ عمیقی کشید: «حق با توئه.»
اگه جای ما برعکس بود، منم هیچی بهشطوری نمیگفتم. یه برجِ جادو اونقدر بزرگ هست کهروزمره بتونه جنگی بینِ سه کشورِ بزرگ راه بندازه.
از اون گذشته، بعد از دیدنِ اینکه ارتش چطور با شهرهایسخت گمشده رفتار میکنه، بعد از دیدنِ کاری که سپیده با آکالااگه کرد، کاملاً طبیعیه که لیث حقیقت رو به من نگفته باشه.
با کمتر از یه سال با هم بودن و با تمامِ دستاندازهایی کهکردیم تو رابطهمون داشتیم، این موضوع زهرهترکم میکرد. بهش التماس میکردم از خانوادهٔ سلطنتیمرده کمک بخواد و اگه قبول نمیکرد از آرتیفکتش جدا بشه، احتمالاً حتی لوش میدادم.
بدونِ دونستنِ چیزایی که الان میدونم، بدونِ تمامِبزرگ چیزای باورنکردنیای که تو این سه سال شاهدشونتنهام بودم و یاد گرفتم، تعصباتم بهم غلبه میکرد.
پس چرا، خدایا؟ چرا با اینکهموهای میدونم حق با اونه، حتی یهزیرِ ذره هم از دردِ قلبم کم نمیشه؟
دیگر نتوانست خودشبزرگ را کنترل کندسخت و زیرِ گریه زد.
در میانِ اشکهایش پرسید: «توکوتاهقد این راز رو اینهمه مدت نگهطلایی داشتی. چرا الان داری بهم میگی؟»
«چون هرچی بیشتر با هم وقت میگذروندیم، مخفی نگهداشتنِ سولوس ازمنم تو بیشتر روی وجدانم سنگینی میکرد تا اینکه دیگه غیرقابلتحمل شد. باموفقیتهای این حال بهت نگفتم چون ترسو بودم و میترسیدم از دستت بدم.»