چپتر 1671: دهکدهٔ لوتیا
0دهکدهٔ لوتیا.
طولی نکشید که بچهها بهجای ترس، در آنپروفسور محیطِ آشنا احساسِ آرامش کردند و با کارهایی کهدماغِ مرکبهایشان باید انجام میدادند، یکدیگر را به چالش کشیدند.
جانورانِ جادویی چشمغره رفتند، اما ازخانواده اینکه میدیدند دوستانِ انسانیشان به هماننگهبانی حالوهوای همیشگیِ خود برگشتهاند، خوشحال بودند.
لیث از شدتِ بیحوصلگی داشت دیوانه میشد و از حسادت میسوخت.بود رنا و سنتون در کنارِ هم واقعاً خوشحال بودند، اما تمامِبهانهٔ آن رفتارهای عاشقانهشان وضعیتِ مجرد بودنش را به لیث یادآوری میکرد.
اونموقعها که رنجر بودم، بعدِ یه مأموریتِ بزرگ میرفتم پیشِ کامی. همهچیز رواونم براش تعریف میکردم و اونم نگرانم میشد، در حالی که من هولوگرامِ مبارزهآخرش رو جوری بهش نشون میدادم که انگار هنوز معلوم نیست آخرش چی میشه.
خدا میدونهبارِ الان دارهروی چیکار میکنه.
در دل آهی کشید. آن زوج داشتندبهخودیِخود برنامهریزی میکردند که دوتایی به تعطیلات بروندلحظه و بچهها را پیشِ پدربزرگ و مادربزرگشان بگذارند.
داشتنِ یک بیدارشده در خانواده بهخودیِخود به آنها احساسِ اطمینانگذشته میداد، اما وجودِ نگهبانی که میتوانست هر لحظه آنها رابیرون پیشِ بچههایشان ببرد، واقعاً بارِ بزرگی را از روی دوششان برمیداشت.
«سلام، پروفسور واستور. حالتون چطوره؟» کمتر از دهکامی دقیقه گذشته بود و لیث از اینکه مویهولوگرامِ دماغِ آنها باشد خسته و کلافه شده بود.
آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورده بود تاسلام به بهانهٔ باخبر شدن از اوضاعِ شمال،گذشته خودش را از آن انزوا نجات دهد.
واستور پاسخمادربزرگشان داد: «دارمداشتنِ از حسادت میترکم!»
پس دوتامون مثلِ همیم.
«کاش منم مثلِ تو الان برگشته بودم خونه، ولی اوضاع پیچیده شد. اینجا خبرینگرانم از شورش نیست، اما زمستون خیلی طول کشید. غذا، چوب، زغالسنگ، هر چی که فکرشومیدونه بکنی کم دارن. مردم تا مرزِ شورش رفتن و این کارِ منو خیلی سختتر میکنه.»
لیث پرسید:بارِ «دقیقاً داریدروی چیکار میکنید؟»
واستور پاسخ داد: «محرمانهست، مخصوصاً روی یه خطِآنها ناامن. فقط در همین حد بگم که یهببرد نفر از این وضعیت به نفعِ خودش سوءاستفاده کرده.»
یا یه نفر داشته با جادوی ممنوعه آزمایش میکرده و سعی کرده قربانیهاشدماغِ رو بینِ کشتههای زمستون قایم کنه، یا درباریِ نامردگان جنازهها رو دزدیدن تاشمال سرباز برای ارتششون جور کنن. هر چی که هست، اصلاً خبرِ خوبی نیست.
«باورم نمیشه من و مانوهار جزوِ معدود جادوگرانِ اعظمی هستیمبراش که هنوز مأموریتمون رو تموم نکردیم. شاید دارم پیر میشم،نشون شایدم فکرِ دوباره ازدواج کردن تمرکزم رو به هم ریخته.
هیچوقت فکر نمیکردم زینیا بهم پیشنهادِ ازدواج بده و الان از اینکمتر فکر که دوباره همهچیز رو خراب کنم، زهرهترک شدم.» واستور با کمالِبیرون میل ترجیح میداد بهجای روبهرو شدن با وحشتِ ناشناختهها، با یک اژدها بجنگد.
لیث خوشحال بود که آن مردِ بیچاره روحش هم خبرمیداد ندارد که گفتوگوی آنها خصوصی نیست. رنا، سنتون و حتی بچههابرمیداشت حرفهایشان را قطع کرده بودند تا به داستانِ واستور گوش دهند.
لیث لریای کوچک را که میخواست وسطِچطوره حرف بپرد هیس کرد و گفت: «مطمئنمباشد همهچیز درست میشه. دربارهٔ مانوهار چی میگفتید؟»
واستور که فکر میکرد لیث از روی کلافگی بحث رابراش عوض کرده است، گفت: «ببخشید، نمیخواستم با مشکلاتم سرت رو دردمیدادم بیارم. وضعیتِ مانوهار شبیهِ همون چیزیه که تو باهاش روبهرو شدی.»
«شهرهای شورشی؟»
واستور پاسخ داد: «نه، فقط اشراف. چیزِ عجیب اینه کهمیداد زمانِ وقوعِ جرایم، مجرمها مدرکِ عدمِ حضورِ کاملاً محکمی دارن،دوششان اما با این حال هیچ شکی تو گناهکار بودنشون نیست.»
لیث گفت: «خب،سلام گیج شدم.» وحالتون رنا سر تکان داد.
واستور شانه بالا انداخت و گفت: «کاش میتونستم بیشتر بهت بگم، اما خط امن نیستحالی و تو هم دوباره یه آدمِ عادی شدی. تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینهالان که ظاهراً مانوهار بدش نمیاد که مجبور شده اینهمه وقت رو تو میدون کار کنه.
واستور گفت: «علاوه برروی اون، شایعاتی هست که میگنواستور مشتریِ ثابتِ محلهٔ بدنام شده.»
لیث مات و مبهوت بود: «داریم دربارهٔ همون مانوهاری حرفمیداد میزنیم که هروقت مجبور میشه از آزمایشگاهش بیاد بیرون قشقرقدوششان به پا میکنه و کلی پیشنهادِ ازدواج رو رد کرده؟»
واستور گفت: «خودِ خودشه. خب دیگه من بایدکمتر برم. از طرفِ من به کامیلا سلام...» اماکلافه متوجهِ گافش شد و تماس را قطع کرد.
گروه چندبودم دقیقه بعد بهبزرگ حومهٔ لوتیا رسید.
جادوگرانِ خودآموخته پیش از آنکه کارگران پیِ خانهها را بریزند، زمین را همواردقیقه میکردند. هروقت کنترلِ طلسمهایشان را از دست میدادند، ابری از خاک به پا میکردندباخبر که باد آن را همهجا میپراکند و باعث میشد همسایهها به اجدادشان لعنت بفرستند.
آران پرسید: «داداش، فرقِ یه شهرِخانواده کوچیک با یه شهرِ معمولی چیه؟» بهمیتوانست نظرِ او، لوتیا بهاندازهٔ کافی بزرگ بود.
لیث جواب داد: «مسئله سرِ اندازه و جمعیته. فقط وقتی لوتیابود اونقدر بزرگ بشه که برای ادارهاش به اشراف و یه گاردِبهانهٔ شهرِ آموزشدیدهٔ نظامی نیاز داشته باشه، یه شهرِ درستوحسابی به حساب میاد.»
لریا گفت: «ولیبعدِ دایی، تو کهمیرفتم خودت یه اشرافزادهای.»
لیث گفت: «فقط تو اسم. اینبرمیداشت زمینها مالِ من نیستن و منم تودقیقه کارهای شهر دخالت نمیکنم. خیلی وقتمو میگیره.»
کارگاهِ زکل حالا به سه ساختمانِ یکطبقه و مجاورِ هم تقسیم شده بود. اولحظه به خانهای دوطبقه در آنسوی جاده نقلمکان کرده بود تا خانوادهاش را نزدیکِ خوددقیقه داشته باشد، بیآنکه مشتریان مزاحمشان شوند یا آنها را با شاگردانِ مغازه اشتباه بگیرند.
زمانی او فقط یک آهنگریِ کوچک کنارِ خانهاش داشت، اما با پولی کهدماغِ از ذوب کردنِ فلزاتِ جادویی برای لیث به دست میآورد و نیازِ مداومشمال به تجهیزاتی که رشدِ شهر میطلبید، مجبور شده بود کسبوکارش را گسترش دهد.
زکل حالا صاحبِ یک آهنگریِ پیشرفته بود که آن را به سنتون سپرده بود،نگرانم یک زرگری که خودش در آن کار میکرد تا سرش گرم باشد، و مغازهایخدا که از آن ساختههای لیث مانندِ صفحههای شطرنج، کالسکههای بچه و لباسهای زیر را میفروخت.
زکل غرید: «چه عجب.»
او مردی کوتاه در اواسطِ چهلسالگی بود. حدودِ ۱٫۶۲ متر قد داشت، با موهای کوتاه و خاکستری و ریشِروی کوتاه و مرتبی که بهدقت اصلاح شده بود. در جوانی سعی کرده بود هر دو را بلند کند، اماارتباطیاش پس از سوختگیهای مکرر، به این واقعیت تن داده بود که موی بلند و دمای بالا با هم جور درنمیآیند.
با وجودِ هوای سردِ صبح، پیراهنِ سفیدی پوشیده بود که از عرق لک افتاده بود.خسته پیشبندی برزنتی روی شلوارِ کارِ گشاد و قهوهایاش بسته بود، و وسیلهای قابلتنظیم شبیهِ عینک رویپاسخ سرش داشت که به چشمانِ پیرش اجازه میداد ظریفترین برشها را روی هر فلزی انجام دهند.
با وجودِ سنش، دست و پاهای عضلانیای داشت که بهسختیبراش در لباسهای گشادش جا میگرفتند. تنها شکمش بود که کمبودِ ورزشمیدادم و عشق به غذای گرم و آبجوی خنک را لو میداد.
«ببین کی بالاخره یادش اومده که شغلی همپروفسور داره! قبل از اینکه بری تو آهنگری لباست رودماغِ عوض کن. نمیخوای که لباسهای شیکت رو خراب کنی.»
سنتون جواب داد: «منم از دیدنت خوشحالم،بهخودیِخود بابا. فقط اومدم سر بزنم ببینم حالتلحظه خوبه یا نه. من هنوز تو تعطیلاتم.»
زکل غرید: «تعطیلات!سلام فکر کردی کیحالتون هستی؟ یه اشرافزاده؟»
سنتون هم غرید: «منمأموریتِ تو این بیستوشش سال حتیهمهچیز یه روز هم مرخصی نگرفتم!»
لریا با چشمهای بزرگ و مظلومشبرمیداشت پرسید: «بابابزرگ، میشه بابا با ما تودقیقه کویر بمونه، لطفاً؟ من هنوز شبا میترسم.»
با ورودِ دخترک به زرگری، چهره و لحنِ زکل کاملاً عوض شد: «البته کهلحظه میشه عزیزم. فقط مسئله اینه که بابات نه زنگ میزنه نه بهمون سر میزنه.دقیقه اون همهٔ نوههای عزیزم رو ازم دور کرده و بابابزرگ خیلی احساسِ تنهایی میکنه.»
او دخترک را ازپروفسور پشتِ آبومینوس بلند کردکمتر و محکم در آغوش گرفت.