---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1671: دهکدهٔ لوتیا • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1671: دهکدهٔ لوتیا

0

دهکدهٔ لوتیا.

طولی نکشید که بچه‌ها به‌جای ترس، در آن‌پروفسور​ محیطِ آشنا احساسِ آرامش کردند و با کارهایی که‌دماغِ​ مرکب‌هایشان باید انجام می‌دادند، یکدیگر را به چالش کشیدند.

جانورانِ جادویی چشم‌غره رفتند، اما از‌خانواده​ اینکه می‌دیدند دوستانِ انسانی‌شان به همان‌نگهبانی​ حال‌وهوای همیشگیِ خود برگشته‌اند، خوشحال بودند.

لیث از شدتِ بی‌حوصلگی داشت دیوانه می‌شد و از حسادت می‌سوخت.‌بود​ رنا و سنتون در کنارِ هم واقعاً خوشحال بودند، اما تمامِ‌بهانهٔ​ آن رفتارهای عاشقانه‌شان وضعیتِ مجرد بودنش را به لیث یادآوری می‌کرد.

اون‌موقع‌ها که رنجر بودم، بعدِ یه مأموریتِ بزرگ می‌رفتم پیشِ کامی. همه‌چیز رو‌اونم​ براش تعریف می‌کردم و اونم نگرانم می‌شد، در حالی که من هولوگرامِ مبارزه‌آخرش​ رو جوری بهش نشون می‌دادم که انگار هنوز معلوم نیست آخرش چی می‌شه.

خدا می‌دونه‌بارِ​ الان داره‌روی​ چی‌کار می‌کنه.

در دل آهی کشید. آن زوج داشتند‌به‌خودیِ‌خود​ برنامه‌ریزی می‌کردند که دوتایی به تعطیلات بروند‌لحظه​ و بچه‌ها را پیشِ پدربزرگ و مادربزرگشان بگذارند.

داشتنِ یک بیدارشده در خانواده به‌خودیِ‌خود به آن‌ها احساسِ اطمینان‌گذشته​ می‌داد، اما وجودِ نگهبانی که می‌توانست هر لحظه آن‌ها را‌بیرون​ پیشِ بچه‌هایشان ببرد، واقعاً بارِ بزرگی را از روی دوششان برمی‌داشت.

«سلام، پروفسور واستور. حالتون چطوره؟» کمتر از ده‌کامی​ دقیقه گذشته بود و لیث از اینکه موی‌هولوگرامِ​ دماغِ آن‌ها باشد خسته و کلافه شده بود.

آویزِ ارتباطی‌اش را بیرون آورده بود تا‌سلام​ به بهانهٔ باخبر شدن از اوضاعِ شمال،‌گذشته​ خودش را از آن انزوا نجات دهد.

واستور پاسخ‌مادربزرگشان​ داد: «دارم‌داشتنِ​ از حسادت می‌ترکم!»

پس دوتامون مثلِ همیم.

«کاش منم مثلِ تو الان برگشته بودم خونه، ولی اوضاع پیچیده شد. اینجا خبری‌نگرانم​ از شورش نیست، اما زمستون خیلی طول کشید. غذا، چوب، زغال‌سنگ، هر چی که فکرشو‌می‌دونه​ بکنی کم دارن. مردم تا مرزِ شورش رفتن و این کارِ منو خیلی سخت‌تر می‌کنه.»

لیث پرسید:‌بارِ​ «دقیقاً دارید‌روی​ چی‌کار می‌کنید؟»

واستور پاسخ داد: «محرمانه‌ست، مخصوصاً روی یه خطِ‌آن‌ها​ ناامن. فقط در همین حد بگم که یه‌ببرد​ نفر از این وضعیت به نفعِ خودش سوءاستفاده کرده.»

یا یه نفر داشته با جادوی ممنوعه آزمایش می‌کرده و سعی کرده قربانی‌هاش‌دماغِ​ رو بینِ کشته‌های زمستون قایم کنه، یا درباریِ نامردگان جنازه‌ها رو دزدیدن تا‌شمال​ سرباز برای ارتششون جور کنن. هر چی که هست، اصلاً خبرِ خوبی نیست.

«باورم نمی‌شه من و مانوهار جزوِ معدود جادوگرانِ اعظمی هستیم‌براش​ که هنوز مأموریتمون رو تموم نکردیم. شاید دارم پیر می‌شم،‌نشون​ شایدم فکرِ دوباره ازدواج کردن تمرکزم رو به هم ریخته.

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زینیا بهم پیشنهادِ ازدواج بده و الان از این‌کمتر​ فکر که دوباره همه‌چیز رو خراب کنم، زهره‌ترک شدم.» واستور با کمالِ‌بیرون​ میل ترجیح می‌داد به‌جای روبه‌رو شدن با وحشتِ ناشناخته‌ها، با یک اژدها بجنگد.

لیث خوشحال بود که آن مردِ بیچاره روحش هم خبر‌می‌داد​ ندارد که گفت‌وگوی آن‌ها خصوصی نیست. رنا، سنتون و حتی بچه‌ها‌برمی‌داشت​ حرف‌هایشان را قطع کرده بودند تا به داستانِ واستور گوش دهند.

لیث لریای کوچک را که می‌خواست وسطِ‌چطوره​ حرف بپرد هیس کرد و گفت: «مطمئنم‌باشد​ همه‌چیز درست می‌شه. دربارهٔ مانوهار چی می‌گفتید؟»

واستور که فکر می‌کرد لیث از روی کلافگی بحث را‌براش​ عوض کرده است، گفت: «ببخشید، نمی‌خواستم با مشکلاتم سرت رو درد‌می‌دادم​ بیارم. وضعیتِ مانوهار شبیهِ همون چیزیه که تو باهاش روبه‌رو شدی.»

«شهرهای شورشی؟»

واستور پاسخ داد: «نه، فقط اشراف. چیزِ عجیب اینه که‌می‌داد​ زمانِ وقوعِ جرایم، مجرم‌ها مدرکِ عدمِ حضورِ کاملاً محکمی دارن،‌دوششان​ اما با این حال هیچ شکی تو گناهکار بودنشون نیست.»

لیث گفت: «خب،‌سلام​ گیج شدم.» و‌حالتون​ رنا سر تکان داد.

واستور شانه بالا انداخت و گفت: «کاش می‌تونستم بیشتر بهت بگم، اما خط امن نیست‌حالی​ و تو هم دوباره یه آدمِ عادی شدی. تنها چیزی که می‌تونم بهت بگم اینه‌الان​ که ظاهراً مانوهار بدش نمیاد که مجبور شده این‌همه وقت رو تو میدون کار کنه.

واستور گفت: «علاوه بر‌روی​ اون، شایعاتی هست که می‌گن‌واستور​ مشتریِ ثابتِ محلهٔ بدنام شده.»

لیث مات و مبهوت بود: «داریم دربارهٔ همون مانوهاری حرف‌می‌داد​ می‌زنیم که هروقت مجبور می‌شه از آزمایشگاهش بیاد بیرون قشقرق‌دوششان​ به پا می‌کنه و کلی پیشنهادِ ازدواج رو رد کرده؟»

واستور گفت: «خودِ خودشه. خب دیگه من باید‌کمتر​ برم. از طرفِ من به کامیلا سلام...» اما‌کلافه​ متوجهِ گافش شد و تماس را قطع کرد.

گروه چند‌بودم​ دقیقه بعد به‌بزرگ​ حومهٔ لوتیا رسید.

جادوگرانِ خودآموخته پیش از آنکه کارگران پیِ خانه‌ها را بریزند، زمین را هموار‌دقیقه​ می‌کردند. هروقت کنترلِ طلسم‌هایشان را از دست می‌دادند، ابری از خاک به پا می‌کردند‌باخبر​ که باد آن را همه‌جا می‌پراکند و باعث می‌شد همسایه‌ها به اجدادشان لعنت بفرستند.

آران پرسید: «داداش، فرقِ یه شهرِ‌خانواده​ کوچیک با یه شهرِ معمولی چیه؟» به‌می‌توانست​ نظرِ او، لوتیا به‌اندازهٔ کافی بزرگ بود.

لیث جواب داد: «مسئله سرِ اندازه و جمعیته. فقط وقتی لوتیا‌بود​ اون‌قدر بزرگ بشه که برای اداره‌اش به اشراف و یه گاردِ‌بهانهٔ​ شهرِ آموزش‌دیدهٔ نظامی نیاز داشته باشه، یه شهرِ درست‌وحسابی به حساب میاد.»

لریا گفت: «ولی‌بعدِ​ دایی، تو که‌می‌رفتم​ خودت یه اشراف‌زاده‌ای.»

لیث گفت: «فقط تو اسم. این‌برمی‌داشت​ زمین‌ها مالِ من نیستن و منم تو‌دقیقه​ کارهای شهر دخالت نمی‌کنم. خیلی وقتمو می‌گیره.»

کارگاهِ زکل حالا به سه ساختمانِ یک‌طبقه و مجاورِ هم تقسیم شده بود. او‌لحظه​ به خانه‌ای دوطبقه در آن‌سوی جاده نقل‌مکان کرده بود تا خانواده‌اش را نزدیکِ خود‌دقیقه​ داشته باشد، بی‌آنکه مشتریان مزاحمشان شوند یا آن‌ها را با شاگردانِ مغازه اشتباه بگیرند.

زمانی او فقط یک آهنگریِ کوچک کنارِ خانه‌اش داشت، اما با پولی که‌دماغِ​ از ذوب کردنِ فلزاتِ جادویی برای لیث به دست می‌آورد و نیازِ مداوم‌شمال​ به تجهیزاتی که رشدِ شهر می‌طلبید، مجبور شده بود کسب‌وکارش را گسترش دهد.

زکل حالا صاحبِ یک آهنگریِ پیشرفته بود که آن را به سنتون سپرده بود،‌نگرانم​ یک زرگری که خودش در آن کار می‌کرد تا سرش گرم باشد، و مغازه‌ای‌خدا​ که از آن ساخته‌های لیث مانندِ صفحه‌های شطرنج، کالسکه‌های بچه و لباس‌های زیر را می‌فروخت.

زکل غرید: «چه عجب.»

او مردی کوتاه در اواسطِ چهل‌سالگی بود. حدودِ ۱٫۶۲ متر قد داشت، با موهای کوتاه و خاکستری و ریشِ‌روی​ کوتاه و مرتبی که به‌دقت اصلاح شده بود. در جوانی سعی کرده بود هر دو را بلند کند، اما‌ارتباطی‌اش​ پس از سوختگی‌های مکرر، به این واقعیت تن داده بود که موی بلند و دمای بالا با هم جور درنمی‌آیند.

با وجودِ هوای سردِ صبح، پیراهنِ سفیدی پوشیده بود که از عرق لک افتاده بود.‌خسته​ پیش‌بندی برزنتی روی شلوارِ کارِ گشاد و قهوه‌ای‌اش بسته بود، و وسیله‌ای قابل‌تنظیم شبیهِ عینک روی‌پاسخ​ سرش داشت که به چشمانِ پیرش اجازه می‌داد ظریف‌ترین برش‌ها را روی هر فلزی انجام دهند.

با وجودِ سنش، دست و پاهای عضلانی‌ای داشت که به‌سختی‌براش​ در لباس‌های گشادش جا می‌گرفتند. تنها شکمش بود که کمبودِ ورزش‌می‌دادم​ و عشق به غذای گرم و آبجوی خنک را لو می‌داد.

«ببین کی بالاخره یادش اومده که شغلی هم‌پروفسور​ داره! قبل از اینکه بری تو آهنگری لباست رو‌دماغِ​ عوض کن. نمی‌خوای که لباس‌های شیکت رو خراب کنی.»

سنتون جواب داد: «منم از دیدنت خوشحالم،‌به‌خودیِ‌خود​ بابا. فقط اومدم سر بزنم ببینم حالت‌لحظه​ خوبه یا نه. من هنوز تو تعطیلاتم.»

زکل غرید: «تعطیلات!‌سلام​ فکر کردی کی‌حالتون​ هستی؟ یه اشراف‌زاده؟»

سنتون هم غرید: «من‌مأموریتِ​ تو این بیست‌وشش سال حتی‌همه‌چیز​ یه روز هم مرخصی نگرفتم!»

لریا با چشم‌های بزرگ و مظلومش‌برمی‌داشت​ پرسید: «بابابزرگ، می‌شه بابا با ما تو‌دقیقه​ کویر بمونه، لطفاً؟ من هنوز شبا می‌ترسم.»

با ورودِ دخترک به زرگری، چهره و لحنِ زکل کاملاً عوض شد: «البته که‌لحظه​ می‌شه عزیزم. فقط مسئله اینه که بابات نه زنگ می‌زنه نه بهمون سر می‌زنه.‌دقیقه​ اون همهٔ نوه‌های عزیزم رو ازم دور کرده و بابابزرگ خیلی احساسِ تنهایی می‌کنه.»

او دخترک را از‌پروفسور​ پشتِ آبومینوس بلند کرد‌کمتر​ و محکم در آغوش گرفت.

ناولها | novelha.net