چپتر 2280: فصل 2280
0رااز پرسید: «نظرت چیه بریم به بارونتکان ویالون سر بزنیم، پسرم؟ حقشه اون سواری بافکری دولورین رو که بهش قول دادی تجربه کنه.»
«نمیدونم، بابا. همین الانش هم از طرف گروهبانِ قدیمیام، تپر، یهدوستات دعوتنامه دستم رسیده. میخواستم ردش کنم، اما موروک هم دعوت شده.بیفتیم ما هیچوقت خیلی با هم صمیمی نبودیم، ولی اون الان نامزدِ کویلاست.
«بعد از اتفاقی کهکنیم برای فلوریا افتاد، کویلا بیشترخانواده از همیشه بهمون نیاز داره.»
کامیلا پرسید: «چقدر طول میکشه؟»
«یه ساعت. شاید کمتر. بعیده بیشتر بشه. دعوتشون برای اینه کهخوبیه منو به نیروهای جدید نشون بدن و یه جور سخنرانی براشونصاف بکنم. پادگانهای آموزشی هیچ وقتی برای تلف کردن ندارن، حرفمو باور کن.
«اون بیچارهها هر چقدر هم موقعگریماتروس حرف زدنِ من استراحت کنن، قراره بعدشفخرفروشی با عرق ریختن بهای سنگینی براش بپردازن.»
سولوس اشاره کرد: «پادگانِ تو تو شمال بود، جامبل هم همونجاست. نظرت چیهکنی ویالون رو سوار کنیم و بعد بریم گریماتروس؟ اینطوری میتونی جلوی خانواده وفکرِ دوستات حسابی فخرفروشی کنی. تازه، بهمحض اینکه کارت تموم شد میتونیم راه بیفتیم.»
لیث سر تکان دادبود و گفت: «فکرِ خوبیه. راستی،گریماتروس دربارهٔ قضیهٔ وی فکری کردین؟»
کامیلا جوابتموم داد: «نه. هنوزبیفتیم سرم خیلی شلوغه.»
سولوس گلویش را صافسوار کرد و گفت: «منممیتونی هیچ ایدهای ندارم، ببخشید.»
«خوبه، چون منم همین حس رو دارم.» لیثجلوی هنوز به لیگین دربارهٔ به سرپرستی گرفتنِ والروناینکه دوم در صورتِ مرگِ ثرود جوابی نداده بود.
این تصمیمی بود که به تأییدِ کامیلا و سولوس، هر دو، نیاز داشت. پیش از ربودهفخرفروشی شدنِ فلوریا، لیث همینطوری هم از ملکه دیوانه کینه به دل داشت، اما حالا تشنهٔ خونش بود.دربارهٔ لطف کردن در حقِ او، حتی پس از کشتنش، از شدتِ خشم خونش را به جوش میآورد.
منطقه کلار،جامبل شهر جامبل،سوار روزِ بعد.
لیث و بقیهٔ اعضای خانوادهاش با دولورینِ سالارک به شهردوستات رسیدند. الینا رانندگی میکرد تا به آن عادت کند وراه شجاعتِ این را بیابد که بهتنهایی به سفر و ماجراجویی برود.
رااز تمریناتِ مراقبهاش را انجام میداد تا خودش را برای حضور در میانِ مردم آمادهحسابی کند و اضطرابِ اجتماعیاش را مهار کند. هر خبرِ بدی که میشنید ضربهٔ بزرگی بهفکرِ روحیهاش میزد، اما با در راه بودنِ یک دختر و یک نوه، به خودش آسان نمیگرفت.
میخوام پیششون باشم و کسی باشم که برای راهنمایی بهش تکیه کنن. نه یهقضیهٔ آدمِ درهمشکسته که فقط بهشون یاد میده از سایهٔ خودشون هم بترسن. حتی پسچون از دیدنِ قتلعامِ آن سه شهر، فکر کردن به دختربچهها به او قدرت میداد.
رنا شیشهٔ پنجرهاش را پایین داد و با اشاره به پرچمهاییدوستات که در سراسرِ جامبل در اهتزاز بودند گفت: «واو! چقدر خودنمایی!بیفتیم برادرِ کوچولو، حداقل میتونستی بهمون بگی که نشانِ خانواده رو عوض کردی.»
«من همچین کاری نکـ... اوه، لعنت به این شانس!» پرچمها سرخ و سیاهکنی بودند و اژدهای پرِ خلأ را نشان میدادند که دورِ یک برجِ سفیدفکرِ حلقه زده بود؛ شمشیر با جنگ و عصا با عصای فرزانه جایگزین شده بود.
سولوس از درونِ انگشترش از رویهمونجاست شادی جیغ کشید، در حالی کهجلوی غرشِ کامیلا خفیف اما کاملاً واضح بود.
هر کدام نیمی از پرچم را بهتکان خود اختصاص داده بودند، که شراکتشان راقضیهٔ رسمی میکرد و حسادتِ کامیلا را برمیانگیخت.
لیث با وجودِهمونجاست بیگناهیاش عذرخواهی کرد:گریماتروس «ببخشید. ایدهٔ من نبود!»
سولوس گفت: «راست میگهکنیم کامی. هیچکس برای اینجلوی کار از ما اجازه نگرفت.»
او تنها کسی در خانواده به جز لیث بود که از اینجلوی اسمِ مستعار استفاده میکرد، و این باعث میشد بقیه با خودشان فکرراه کنند او کِی متوجه میشود که این کار چقدر عجیب به نظر میرسد.
«من عصبانی نیستم.» اما کاملاً مشخص بودتکان که هست. «فقط یادت باشه دیروز بهتقضیهٔ چی گفتم، سولوس. مسائل رو تحریف نکن.»
«نمیکنم.»
کامیِ بیچاره. سولوس با خود فکر کرد. دقیقاً همونطور که میترسید، دارمفخرفروشی جاش رو میگیرم. بهتره از الان به فکر باشم که چطور به دخترمونگفت توضیح بدم چرا فقط بابا و یکی از مامانها تو نشانِ خانواده هستن.
لیث در حالی که دستِ ویالون راسوار میفشرد و حتی زحمتِ سلام کردن هم بهحسابی خود نداده بود، پرسید: «معنیِ این پرچمها چیه؟»
بارون یک گاردِ احترام برایشان تدارک دیده بود. فرشی بلند بهخوبیه رنگِ سرخ و سیاه زیرِ پایشان پهن بود و هر سربازصاف میلهای در دست داشت که پرچمی روی آن به اهتزاز درآمده بود.
ویالون با خنده گفت: «منظورت نشانِ خانوادگیِ جدیدته؟ لیگین، اژدهایخانواده الهیِ امپراطوری، خودش اونو طراحی کرده و امپراطریس هم اونومیتونیم به خاندانِ سلطنتی هدیه داده. بقیهاش رو خودت میتونی حدس بزنی.»
«پدرِ تمامِ اژدهایان!» قرار بود ایناینطوری یک لقبِ افتخاری باشد، اما لیث آنکنی را مثلِ یک فحش به زبان آورد.
«آره، ببخشید ولی منم تو این مورد باهاش موافقم. هیئتِاینطوری تیاماتِ تو بدجوری ترسناکه، مخصوصاً بعد از اون ماجرا که خودتکارت میدونی.» بارون با یادآوریِ دیوهایی که خورشید را پوشانده بودند، لرزید.
«بیخیالش. باید دربارهٔ کار حرفبیفتیم بزنیم.» لیث برای ویالون توضیحفکرِ داد که چرا نمیتواند زیاد بماند.
«آه.» بارون دمغ به نظرکنیم میرسید؛ تمامِ تدارکاتی که دیده بوددوستات فقط باعثِ خجالتِ مهمانش شده بود.
«خانوادهات کجان؟» لیث بهکنیم دنبالِ میریاس و بچههایشانجلوی گشت اما نتوانست پیدایشان کند.
ویالون پاسخ داد: «نمیخواستم با یه سفرِ خانوادگیکنیم مزاحمت بشم. همین الانش هم همسفر شدن باهات برامکنی افتخاره. تازه، بعید میدونم جای کافی برای همه باشه.»
او به ماشینِ عضلانی اشاره کرد وتکان در این فکر بود که چطور کلِ خانوادهٔفکری ورهن در چنین وسیلهٔ نقلیهٔ کوچکی جا شدهاند.
«راستش، جاش از چیزی که فکر میکنی بیشتره.» لیث آهِ عمیقی کشید، چون مجبورکنی بود اعتراف کند که دولورینِ او در مقایسه با مالِ سالارک افتضاح به نظر میرسید.راستی «ولی بحث این نیست. چرا خانوادهات باید اولین سفرت با دولورینت رو از دست بدن؟»
لیث ماشینِ دیگری از بُعدِ جیبیاش بیرون آوردجلوی و یک کریستالِ جادو به بارون داد کهاینکه قرار بود نقشِ کلیدِ استارت را داشته باشد.
«ببخشید، چی؟»پادگانِ ویالون از شدتِجامبل بهت خشکش زد.
«من مجوزِ ساختِ یکی از اینا رو برایداد دوستِ مرحومم، کنت لارک، گرفته بودم، اما اون دیگهجواب بینِ ما نیست و بچههاش میگن دیدنش براشون دردناکه.
چون ازش خوشت اومده، میخواستم یه دولورین بهتمیتونی بدم تا از مهماننوازیت، کمکت تو معادنِ نقرهام، واینکه دفاع کردنت از من تو دربارِ سلطنتی تشکر کنم.»
«بهت اطمینان میدم که از هراینطوری اسبی سریعتره و اگه تو نبرد باکنی خودت ببریش، شانسِ زندهموندنت بهشدت بالا میره.»
دولورینِ اهدایی شبیهِ یک مینیون بود و اصلاً ظاهرِ جذابی نداشت، اماجلوی صورتِ بارون از شدتِ احساسات سرخ شد و چشمانش پر از اشک شد.بیفتیم فقط یک نفسِ عمیق لازم داشت تا دوباره خونسردیاش را به دست بیاورد.
«من نمیتونم قبول—»
لیث حرفش راهمونجاست برید و گفت:گریماتروس «داری بهم توهین میکنی.»
«پس با کمالِ میل قبولش میکنم.» بارون کریستال را بادوستات هر دو دست گرفت و برای اینکه از خوشحالی بالاراه نپرد، به تمامِ ارادهاش نیاز داشت. «بیصبرانه منتظرم میریاس اینو ببینه!»
«چرا منتظر بمونی؟» لیث جلوی ویالون راسوار که میخواست اسبش را صدا بزند گرفت وحسابی گامهای وارپی مستقیماً به خانهٔ بارون باز کرد.
ویالون گفت: «الانمیتونیم برمیگردم!» و واقعاًلیث هم سرِ حرفش بود.
چند ثانیهٔ بعد برگشت؛ دستِ بچههایشگریماتروس را میکشید و همسرِ تندخویش راحسابی مثلِ کیسهٔ سیبزمینی روی شانه انداخته بود.
«منو بذار زمین ای احمقِ لعنتی! تو خواب میکشمت و—» صورتِ میریاسفخرفروشی از خشم سرخ شده بود و لباسهایش مچاله شده بودند. «دیدارِ دوبارهٔداد شما مایهٔ افتخاره، مَگوسِ اعلی ورهن. این افتخار رو مدیونِ چی هستم؟»
بهمحض اینکه بارون همسرش را زمین گذاشت و او لیثاینطوری را دید، میریاس رفتارش را متناسب با موقعیت تغییر داد.اینکه حالتِ چهرهاش مهربان شد و حتی پوستش به رنگپریدگیِ معمولش بازگشت.
در یک حرکتِ نرم وبیفتیم روان، همزمان با مرتب کردنِفکرِ لباسهایش، تعظیمِ بینقصی به او کرد.