---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1472: شرکای رقص (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1472: شرکای رقص (بخشِ ۲)

0

لیث گفت: «ببین، از احساساتت‌تحمل​ ممنونم و ترسی هم ندارم که‌شناختم​ بگم به نظرم پیمانم هنوز پابرجاست.»

«اگه یه روزی به کمکم نیاز داشتی، فقط اسمم رو صدا‌جداگانه​ کن و من میام. وظیفه و شرافتم رو کنار می‌ذارم، و اگه‌اسمِ​ دروازه‌های بهشت و دنیای مردگان سرِ راهم باشن، می‌شکافمشون و رد می‌شم.

«جایی که بقیه منو یا یه مهرهٔ باارزش می‌دیدن یا یه هیولا، تو منو‌واقعی​ به چشمِ یه آدم دیدی؛ اونم زمانی که حتی خودم همچین فکری دربارهٔ خودم‌واقعیت‌ها​ نداشتم. تو به من یاد دادی انسان باشم و به خاطرِ همین، همیشه ازت سپاسگزارم.

«با این حال، تازه‌بودیم​ با کامی به هم زدم‌نمی‌تونم​ و اصلاً حس و حالِ...»

فلوریا با خنده حرفش را قطع کرد: «از تو نخواستم که دوباره‌فهمیدم​ با هم باشیم، احمقِ مغرور. می‌خواستم بگم یه مدتی طول کشید تا‌زدی​ بفهمم با اینکه آدمِ خوبی نیستی، ولی دوست و دوست‌پسرِ خوبی هستی.

«بعد از اینکه از وجودِ سولوس باخبر شدم، خیلی دلم شکست. اینکه سال‌ها‌فهمیدم​ بود به هم زده بودیم، زهرِ این ضربه رو گرفت، برای همین حتی‌یعنی​ نمی‌تونم تصور کنم کامیلا چه حسی داشته یا چه دردی رو تحمل کرده.

«اما بعد از اینکه تو و سولوس رو به عنوانِ دو‌نیست​ هویتِ جداگانه شناختم، فهمیدم با اینکه اون بخشی از توئه، ولی‌مهمه​ خودِ تو نیست و هر چیزی که بینمون بود واقعی بود.

«همین الان کامیلا رو با اسمِ خودمونیش صدا زدی، که یعنی هنوزم خیلی‌حسی​ برات مهمه. اگه بهش زمان و فرصتی رو که برای جدا کردنِ واقعیت‌ها‌توئه​ از شک و تردیدهاش نیاز داره بدی، ممکنه اونم به همین نتیجهٔ من برسه.»

لیث گفت:‌حسی​ «ببخشید، ولی‌دردی​ نفهمیدم منظورت چیه.»

فلوریا گفت: «خدای من، تیامات باشی یا نه، هنوزم مثلِ هر مردِ دیگه‌ای خنگی.‌اون​ دارم می‌گم اگه بخوای، می‌رم و با کامیلا حرف می‌زنم. احتمالاً تو کلِ موگار‌برات​ من تنها کسی‌ام که جای اون بودم و می‌تونم درگیریِ ذهنیش رو درک کنم.»

لیث او را به خودش نزدیک‌تر کرد و رقص را به آغوشی‌چیزی​ نرم تبدیل کرد و گفت: «ممنون، ولی نه. همون‌طور که قبلاً اشاره‌زمان​ کردی، من استادت هستم. اگه بری پیشش، کامیلا ممکنه فکر کنه من فرستادمت.

«اون هیچ دلیلی نداره که به تو یا حتی به من اعتماد کنه.‌حسی​ اما اگه خودش اومد پیشت، لطفاً باهاش کاملاً صادق باش. دروغ‌های بیشتر شاید‌توئه​ اوضاع رو تو کوتاه‌مدت درست کنه، ولی تو درازمدت همه‌چیز رو نابود می‌کنه.»

رقص به پایان‌داشته​ رسید و گذشته‌کرده​ دوباره همان گذشته شد.

کویلا نگاهی سرزنش‌آمیز‌حسی​ به فلوریا انداخت‌تحمل​ و جایش را گرفت.

لیث پرسید:‌عنوانِ​ «اون دیگه‌جداگانه​ برای چی بود؟»

کویلا لب برچید و گفت: «اون تازه به درجهٔ سرهنگ‌دومی و رتبهٔ جادوگرِ بزرگ ترفیع گرفته. تو هم که هستهٔ‌هویتِ​ بنفشت، یه عمارتِ درندشت و خدا می‌دونه چه قدرت‌های تباری‌ای داری. اگه اینم بهش اضافه کنی که فریا با وجودِ‌بهش​ اینکه هنوز مثلِ من یه جادوگره، ولی عملاً سیلوروینگِ جدیده، از همه‌تون حرصم می‌گیره که منو این‌قدر عقب جا گذاشتید.»

لیث گفت: «واو.‌داشته​ بیداریِ فریا این‌قدر‌کرده​ برات سنگین تموم شد؟»

کویلا جواب داد: «پَ نه پَ! کی فکرش رو می‌کرد‌هویتِ​ که بنفشِ مادرزاد بودن در واقع یه جور نقص باشه؟‌بینمون​ گندش بزنن!» و با این تقلیدش لیث را به خنده انداخت.

«خب، تو هنوز خانواده و قدرت‌های‌فهمیدم​ معرکه‌ت رو داری، در حالی که‌چیزی​ من تازه انسانیتم رو از دست دادم...»

کویلا حرفش را قطع کرد: «جرئت نکن‌گرفت​ تلاشم رو برای اینکه به قیمتِ کوچیک‌داشته​ کردنِ خودم حالت رو بهتر کنم، خراب کنی.»

لیث که مات‌داشته​ و مبهوت مانده‌کرده​ بود، گفت: «چی گفتی؟»

کویلا آهِ عمیقی کشید و گفت: «من واقعاً عصبانی نیستم، خنگول. فقط داشتم سعی می‌کردم‌بخشی​ خوشحالت کنم، چون اخیراً خیلی سختی کشیدی. ببین، نمی‌خواستم بهت بگم تا حال و هوات‌بهش​ خراب نشه، ولی واقعاً فکر می‌کنم یه مشکلی داری که هیچ ربطی به استعدادهای خاصت نداره.»

«تو تازه یه مبارزهٔ به این بزرگی رو بردی که همه فکر می‌کردن توش‌واقعی​ می‌بازی. دشمنات تحقیر شدن و دوستات به خاطر زحماتشون پاداش گرفتن. اما تو اینجایی،‌واقعیت‌ها​ جوری اخم کردی که انگار یه قاتل داره این دور و بر پرسه می‌زنه.

«فکر می‌کردم گذشته‌ت رو می‌دونم، ولی ظاهراً نمی‌دونم. آخه چه اتفاقی افتاده که حتی الینا هم نمی‌دونه و باعث‌عنوانِ​ شده حتی تو درخشان‌ترین لحظه‌ت هم این‌قدر تاریک و افسرده باشی؟» کویلا هیچ ایده‌ای از زندگیِ لیث روی زمین‌برات​ به عنوان دِرِک مک‌کوی نداشت و نمی‌دانست که چطور آن زندگی هنوز هم تا به امروز رهایش نکرده است.

گفت: «پیچیده‌ست. متأسفم،‌داشته​ ولی نمی‌خوام در‌کرده​ موردش حرف بزنم.»

کویلا جواب داد: «خب، این خوبه، چون منم نمی‌خوام در موردش‌جداگانه​ بدونم. فقط می‌خوام بی‌خیالش بشی، وگرنه تا ابد بدبخت می‌مونی و‌الان​ هر کی رو هم که دوست داری با خودت پایین می‌کشی.»

لیث پرسید: «منظورت چیه؟»

کویلا گفت: «شاید به خاطر اینه که تو اولین عشقِ من بودی، ولی‌حسی​ از وقتی تو آکادمی همدیگه رو دیدیم، همیشه از دور بهت نگاه می‌کردم،‌توئه​ واسه همین می‌دونم که تو هم درست مثلِ من، بارِ سنگینی رو دوشت داری.»

«اولش فکر می‌کردم مردمِ دهکده‌ت باهات مثلِ آشغال رفتار‌هویتِ​ می‌کردن، همون‌طور که با من رفتار می‌شد چون یتیم بودم،‌بینمون​ ولی بعد خونواده‌ت رو دیدم و فهمیدم چقدر اشتباه می‌کردم.

«بعدش فکر کردم از چیزی خجالت می‌کشی، ولی معلوم شد آدمِ عجیبی هستی که اصلاً به‌توئه​ نظرِ بقیه پشیزی اهمیت نمی‌ده. پسر، بعد از اینکه همهٔ رازهات رو با ما و خونواده‌ت در‌جدا​ میون گذاشتی، فکر می‌کردم بالاخره یه کم سبک می‌شی، ولی هنوزم همون‌جوری هستی که تو آکادمی بودی.»

لیث که صداقتِ او را در مقایسه‌اون​ با بقیه که برای جریحه‌دار نکردنِ احساساتش‌واقعی​ دست‌به‌عصا راه می‌رفتند، روحیه‌بخش می‌یافت، پرسید: «من چه‌جوریم؟»

کویلا توانست این را بگوید بدون اینکه صدا یا دستانش بلرزد: «تو کسی‌حسی​ هستی که هروقت اتفاقِ بدی می‌افته، تا ابد با خودش حملش می‌کنه. مثل‌توئه​ وقتی که فکر می‌کردی محافظ مرده یا بعد از اینکه من یوریال رو کشتم.»

«در عوض وقتی یه اتفاقِ خوبی می‌افته، یه ثانیه لبخند می‌زنی و بعد‌اون​ لحظه رو خراب می‌کنی، و به جای اینکه از خوشحالیت لذت ببری، نگرانِ‌هنوزم​ این می‌شی که ممکنه چه مشکلی پیش بیاد. این رفتارت اصلاً سالم نیست، لیث.»

مدتی به حرف‌هایش فکر کرد و در نهایت مجبور شد بپذیرد که‌شناختم​ حق با کویلاست. لیث به اتزیو، پدرش روی زمین، فکر نمی‌کرد مگر اینکه‌زدی​ شاهدِ کودک‌آزاری می‌بود، درست همان‌طور که زیاد به برادرِ ازدست‌رفته‌اش، کارل، فکر نمی‌کرد.

با این حال، سایهٔ آن‌ها همیشه همراهش بود. اتزیو هر تصوری را که‌بینمون​ او از روابطِ انسانی داشت مسموم کرده بود، و باعث شده بود لیث‌جدا​ حتی به خانوادهٔ خودش هم به‌سختی اعتماد کند، مگر اینکه چارهٔ دیگری نداشته باشد.

در عوض ازدست‌دادنِ کارل باعث شده بود آن‌قدر نگرانِ محافظت‌تصور​ از نزدیکانش باشد که همیشه در نهایت به جای لذت‌هویتِ​ بردن از همراهی‌شان، زمانِ بیشتری را صرفِ تأمینِ امنیتِ آن‌ها می‌کرد.

کویلا گفت: «نمی‌دونم هنوز چه رازِ بزرگی رو پنهان می‌کنی و راستش‌فهمیدم​ برام مهم هم نیست، چون اون‌قدر می‌شناسمت که کاملاً بهت اعتماد کنم. اگه‌یعنی​ نمی‌خوای در موردش حرف بزنی اشکالی نداره، چون دونستنش مشکلت رو عوض نمی‌کنه.»

«هر چی که هست، باید از شرِ این زنجیرهایی که به پای خودت بستی‌اون​ خلاص بشی. خودم هم چیزهای بدِ زیادی رو از سر گذروندم، مثلِ مرگِ پدر‌برات​ و مادرم، گرسنگی، سوءاستفاده، و بعدش هم همهٔ اون اتفاقاتی که تو آکادمی افتاد.

«ولی در کنارش یه خونوادهٔ مهربون، دوستای فوق‌العاده و قدرت‌های عالی هم به دست‌واقعی​ آوردم. فقط به خاطر اینکه سختی کشیدم، این واقعیت عوض نمی‌شه که اگه فقط‌واقعیت‌ها​ می‌تونستم یه دوست‌پسرِ لعنتی پیدا کنم، تو اینکه زندگیم رو بی‌نقص بخونم هیچ تردیدی نمی‌کردم.»

ناولها | novelha.net