چپتر 2207: فصل 2207
0رنا گفت: «واقعاً متأسفم برادر کوچولو، اما مطمئنم بقیهٔ جانورانِطلایی الهی بهزودی میفهمن که تو مسئولِ مرگِ یورمون نیستی. تومیخواستند فقط داشتی وظیفهت رو انجام میدادی تا به جنگ پایان بدی.»
لیث آهی کشید و گفت: «همین حرفطلایی رو میشه دربارهٔ یورمون هم زد. اشکالیشانهٔ نداره دربارهٔ یه چیزِ دیگه حرف بزنیم؟»
رنا سر تکان داد: «حتماً. فکر میکنیبرابرِ کویلا و فریا واقعاً ازدواج میکنن یاآرخون از دستوراتِ پدر و مادرشون سرپیچی میکنن؟»
آن دو زن نپذیرفته بودند که در زندگیِ شخصیشان هیچ حقِ انتخابی نداشته باشند و در برابرِ جیرنینشانهای ایستادگی کرده بودند، که همین باعث شده بود آرخون فشار را بیشتر کند. وقتی مهمانی به اوجِ خودنگاه رسیده بود، او ازدواجِ هر دو دخترش را علناً اعلام کرده و راهِ فرار را بر آنها بسته بود.
جیرنی هیچ تاریخی تعیین نکرده بود، اما نامزدیِ رسمی مسئلهٔ مهمیموروک بود، بهویژه برای کویلا. نالروند با شنیدنِ این خبر لیوانش را انداختهبدانند و تمامِ تلاشش را کرده بود تا بیسروصدا از آنجا جیم شود.
اما افسوس که جیرنی نورافکنی نقرهای را روی او و نامزدِ بیخبرش تنظیم کرده بود،انبوهی در حالی که نورافکنی طلایی کویلا و موروک را نشان میداد. نالروند در حلقهای از دستدادنهاسبزِ و ضربههای روی شانهٔ انبوهی از غریبهها که میخواستند همهچیز را دربارهاش بدانند، گیر افتاده بود.
در عوض، تایرانت نورافکن را بهعنوانِ نشانهای در نظر گرفته بود تا ردای سبزِ تیرهٔ جادوگرِ بزرگش را که با ردایخود کویلا هماهنگ بود به تن کند، بهسمتِ او برود و در برابرِ همه او را ببوسد. اتاق از صدای تشویق واین هلهله منفجر شده بود، در حالی که همه به نالروند نگاه میکردند و انتظار داشتند او هم همین کار را بکند.
پس از آن، موروک در حالی که کویلا را بهدنبالِ خود میکشید، به مهمانان خوشامدتایرانت گفته و خودش را موروک اری-ارناس معرفی کرده بود. او با چنان تبختری راه میرفتببوسد و با چنان اعتمادبهنفسی حرف میزد که حالا همه در پادشاهی کار را تمامشده میدانستند.
کویلا میخواست او را له و لورده کند، اما بهعنوانِ شفاگرِ سلطنتی و در حضورِدستدادنها همتایان و اعضای خانوادهاش باید آبروداری میکرد. خلاصه بگویم، او با هر لبخندِ زورکی کهنشانهای میزد و هر تبریکی که میپذیرفت، بیشتر در چاهی که خودش کنده بود فرو میرفت.
لیث پاسخ داد: «فریا اگه درست بازی کنه، هنوز میتونه از ایندستدادنها نامزدی قسر در بره. اما تنها راهِ فراری که برای کویلا موندهتایرانت اینه که به پادشاهی پشت کنه و تو یه کشورِ خارجی پناهنده بشه.»
سالارک سر تکان داد: «خوبه بدونم.» وبرابرِ دعوتنامهٔ شخصیاش را برای کوچکترین عضوِ ارناس فرستادفشار تا در اولین فرصت به کویر نقلمکان کند.
لیث با عصبانیت گفت: «مادربزرگ!» در حالیغریبهها که بقیه میخندیدند. «کویلا دوستِ منه وعوض کشورم هنوز تو یه وضعیتِ افتضاحه. اینقدر بیرحمی؟»
ارباب شانه بالا انداخت: «منظورت بخشندهست. من یه جادوگرِ جدیدطلایی گیرم میاد و اونم به چیزی که میخواد میرسه. همه برندهن.»همهچیز و حتی کسرِ شأنش میآمد که کارتِ بارداریاش را رو کند.
در همین حال، کامیلا از یکی از پنجرههای برجنشان به این صحنهٔ خانوادگی نگاه میکرد و همانقدر باهمهچیز آنها احساسِ بیگانگی میکرد که شوهرش با موگار بیگانه بود.
برای جا دادنِ تمامِ خانوادهٔ ورهن، پدر و مادرایستادگی و خواهرِ بزرگترِ لیث در کلبه زندگی میکردند، در حالیمهمانی که تیستا، کامیلا، سولوس و لیث در برج اقامت داشتند.
معمولاً کامیلا بهخاطرِ پیوندِ لیث با سولوس، دوست نداشت آنجا بخوابد. وقتیگیر آنها اینقدر به هم نزدیک و داخلِ برج بودند، تقریباً هیچ حریمِجادوگرِ خصوصیای نداشتند، اما حالا همین موضوع به یک نکتهٔ مثبت تبدیل شده بود.
این شرایط به کامیلا اجازه میداد تا برای مرتبحالی کردنِ احساساتش بهاندازهٔ کافی به او نزدیک بماند وانبوهی در عینِ حال از صمیمیت و فضای عاشقانه دوری کند.
سولوس غافلگیرش کرد و باعث شد کامیلا یکه بخورد:نشان «اینجا چیکار میکنی کامی؟ بهجای اینکه تو سایهها غمبرک بزنی،دربارهاش باید با بقیه رو ساحل باشی. این کارا مخصوصِ لیثه.»
هیچکدام به این شوخیانتخابی لبخند نزدند و تلاشِ سولوسایستادگی برای تلطیفِ فضا شکست خورد.
کامیلا جواب داد: «منظورتضربههای دِرِک نیست؟ تازه، منم میتونستمهمهچیز همین سؤال رو ازت بپرسم.»
سولوس با آهی جواب داد: «چند باربیخبرش باید بهت بگم که اونا یکی هستن؟حلقهای مطمئنی نمیخوای برج رو به ظاهرِ قبلیش برگردونم؟»
به اتاقها و مبلمانِ جدیدی اشاره کرد که بر اساسِ نقشههایشانحلقهای برای خانهٔ رؤیاییِ لیث شکل گرفته بودند. این طراحی بر پایهٔ عمارتِعوض کوچکِ بارون ویالون در جامبل بود، ساختمانی دوطبقه از چوب و سنگ.
کامیلا سر تکان داد: «مطمئنم. تا قبل از اینکه این تغییراتباعث رو بدیم، اصلاً نفهمیده بودم که دقیقاً یکیبودنِ برج و خونهٔرسیده محافظ با خونهٔ لیث تو لوتیا چقدر همهچیز رو گیجکننده میکنه.
«همهجا یه شکل بود، برای همینانبوهی حتی وقتی جابهجا میشدیم، این حسگیر رو داشتم که همیشه تو لوتیا هستم.»
سولوس سرافسوس تکان داد:نقرهای «راست میگی.»
«راستی فکر نکننامزدِ متوجه نشدم چطورحالی سؤالم رو پیچوندی.»
سولوس حرفِ کامیلا را تکرار کرد، بهبرابرِ این امید که از موضوع طفره برود:آرخون «منم میتونستم همین رو دربارهٔ تو بگم.»
کامیلا روی تخت نشست و با دست به جای خالیِ کنارش زد تا سولوس را دعوت کند که پیششنظر بنشیند: «باشه، من شروع میکنم. اصلاً نمیتونم با این ایده کنار بیام که دارم با یه بیگانه از یهانتظار سیارهٔ دیگه زندگی میکنم. ازدواجم بر پایهٔ یه دروغ بنا شده و باعث میشه کلِ زندگیم غیرواقعی به نظر برسه.
«مطمئنم هنوز به لیث، دِرِک، یا هر کسی که واقعاً هست احساساتینشان دارم، اما هربار که بهش دست میزنم، ترس وجودم رو میگیره. ازگیر اون روز به بعد، حس میکنم دارم با یه غریبه زندگی میکنم.
«هیچچیزی دربارهٔ مردی کهبیخبرش بچهاش رو باردارم نمیدونمموروک و این واقعاً زهرهترکم میکنه.»
سولوس درست روبهروی کامیلا نشست و به چشمانش نگاه کرد: «بذار ببینم درست فهمیدمآرخون یا نه. تو با قرار گذاشتن با یه دورگهٔ مرموز مشکلی نداشتی. بعد ازفرار اینکه فهمیدی اولش یه بیدارشده و بعدش یه مسخشده بوده هم هیچ مشکلی نداشتی.
«حتی بعد از اینکه لیث انسانیتش رو از دست داد،دربارهاش چیزی که باعث شد همهچیز رو به هم بزنی وجودِگرفته من بود، نه تبدیل شدنش به یه تیاماتِ ۲۰ متری. درسته؟»
کامیلا سر تکان داد: «آره.»
سولوس مات و مبهوت مانده بود: «به نامِموروک مادرم قسم، آخه چطور محلِ تولدِ مسخشدهای کهغریبهها از قبل پذیرفته بودیش میتونه چیزی رو عوض کنه؟»
کامیلا جواب داد: «چون اون کسی نیست که فکر میکردم میشناسمش! منظورم اینه کهآرخون اون از یه دنیای دیگه اومده، از چیزی که به نظر میرسه پیرتره، و هرآنها چیزی که همه فکر میکنن دربارهاش میدونن یه دروغه. محلِ تولدش همهچیز رو عوض میکنه.»
سولوس گفت: «اگه بحثِ اینه، من، سالارک، و هر بیدارشدهای تو موگار از چیزی که به نظر میرسیمنشانهای پیرتریم. قبول دارم که قضیهٔ دنیای دیگه یکم دلهرهآوره، اما با وجودِ زندگی تو یه سیارهٔ دارای آگاهینگاه که نامردگان بینمون راه میرن و نگهبانان سرنوشتِ کلِ قارهها رو تعیین میکنن، دیگه اونقدرها هم عجیب نیست.»
کامیلا سر تکان داد: «راست میگی.» او معمولاً چیزهایی مثلِطلایی وجودِ حاشیهها، مسخشدگان، نامردگان، هستههای سفید، و آگاهیِ موگار رامیخواستند در گوشهای از ذهنش و دور از منطقش نگه میداشت.
این روشِ ناخودآگاهش بود تا از دیوانهشدنش در برابرِ این فکر کهدستدادنها زندگیِ یک انسانِ معمولی چقدر ناچیز است، محافظت کند. حالا که سولوس آنهانورافکن را پیش کشیده بود، رنگِ کامیلا پرید و عرقِ سرد بر تنش نشست.
با این حال، همزمان بهنداشته او کمک کردند تا همهچیزکرده را از زاویهٔ درستی ببیند.
سولوس گفت: «با این اوصاف، محلِ تولدِ لیث هیچچیزی رو عوض نمیکنه.گیر اون هنوز همون کسیه که جونِ منو نجات داد. همونی که جونجادوگرِ کند تا تو زمستون برای خانوادهاش غذا و لباسِ گرم فراهم کنه.
«اون هنوز همون پسریه که بارها و بارها زندگیش رو برای من، تو، خواهرت و همهٔضربههای کسایی که دوستشون داشت به خطر انداخت. اینکه اون جای دیگهای تو یه زمانِ دیگه بهگرفته دنیا اومده، ازش آدمِ متفاوتی نمیسازه، فقط باعث میشه تقلاش برای زنده موندن طولانیتر و دردناکتر بشه.»