چپتر 1728: دردسرِ عمیق (بخشِ ۲)
0او هر شکاف را بهزحمت یک ثانیه باز نگه میداشت و بعد نقطهٔآنهمه خروج را به ناحیهٔ کمنورِ دیگری در جلوتر منتقل میکرد. اعوجاجِ فضا آنقدرپیدا طول نمیکشید که کسی متوجهش شود و چنان کوچک بود که با سایهها درمیآمیخت.
موروک با شگفتی گفت: «تقریباً بهاندازهٔ کویلانظر محشری.» فریا بدون اینکه چشم از اسکوپنیست بردارد، با جادوی آب نقشهای از معادن میکشید.
«داری ما رو ازروشنی ساعتها سینهخیز رفتن تو راهروهامثلِ و گشتزدنهای بیفایده نجات میدی.»
نالروند پشتِ سرش ایستاد و سعی کرد به داخلِداخلِ شکافِ بُعدی نگاه کند، اما تغییراتِ سریعِ زاویهٔ دیددید بعد از چند ثانیه حالش را به هم زد.
«هر کسی میتونه از اسکوپ استفاده کنه، اما فقط یه جادوگرِ بُعدی میتونه بهنور این سرعت یه مجموعه مختصاتِ فضایی رو بدونِ— ای مادرِ تمامِ خدایان!» شوخیاش باکریستالهای دیدنِ صحنهای که انگار از دلِ یک داستانِ پریان بیرون آمده بود، نیمهکاره ماند.
نورِ بنفشِ روشن ناگهان جای خود را به نورِ سفیدِ روشنیمطمئن داد که چنان شدید بود که نه تنها آن ناحیه را مثلِدیوارها روز روشن کرد، بلکه هیچ راهی برای جلو رفتنِ اسکوپ باقی نگذاشت.
شکافِ بُعدی هرچقدر هم که کوچک بود، در میانِ آنهمه نور شبیههیچ به یک سیاهچالهٔ کوچک به نظر میرسید. فریا ارتفاع و زاویهٔ شکافسیاهچالهٔ را تغییر داد تا مطمئن شود هیچ دشمنی در آن اطراف نیست.
تونلی که پیدا کرده بود پر از کریستالهای سفیدِ نابی بهبُعدی اندازهٔ یک توپِ فوتبال بود که از دیوارها بیرون زده بودند. هرکنه کدام از آنها در پایهاش یک حلقهٔ فلزی با طراحیِ ناشناخته داشت.
از پایینترِ راهرو صدای معمولِ معدنکاوی وجلو گپزدن به گوش میرسید، اما پژواکها ونور فاصله باعث میشد شنیدنِ واضحِ آنها غیرممکن باشد.
موروک در حالی که به دستگاههای دورِ کریستالها اشاره میکرد گفت: «فکر کنماطراف دشمنمون رو پیدا کردیم. این یارو هر کی که هست، برای کارای کثیفشکدام از گابلینها و بالورها استفاده میکنه. فقط به خاطر اینکه هیولا هستن دستکمشون نگیرید.»
«بینشون چندتایی هستن که با انداختنِ اون حلقهها دورِمثلِ گردنشون میتونن به وضعیتِ پیش از سقوطشون برگردن ونگذاشت در کنارِ تواناییهای تبارِ قدیمیشون، از جادوی راستین استفاده کنن.»
نالروند با طمع به نسخهٔ جدیدِ هماهنگکنندهها نگاهکرد کرد و آرزو کرد که ای کاش میتوانست یکیزاویهٔ از آنها را از روی کریستالها بردارد و بپوشد.
برام مهم نیست فالوئل چی میخواد، این بار باید حتماً یکی از اونآنهمه چیزا رو برای خودم بردارم. منم درست مثلِ هیولاها هستم. نمیتونم بدونِ مردنپیدا بیدار بشم. ولی اگه هماهنگکنندهها روی منم کار کنن، بالاخره مشکلم حل میشه!
گروه نقشهٔ فریا را دنبال کردند و بهسرعت به ناحیهٔ کریستالِ سفید رسیدند. ازنیست آن نقطه به بعد، باید آهسته حرکت میکردند و همیشه مختصاتِ یک مکانِ امنپایهاش را در ذهن داشتند تا در صورتِ نیاز به عقبنشینی، به آنجا بلینک کنند.
خیلی دوست داشتند مستقیم به سمتِ منبعِ صدا بروند،مثلِ اما بدونِ گشتن در بقیهٔ راهروها، خطرِ غافلگیر شدننگذاشت توسطِ دشمنانی که به سمتشان میآمدند را به جان میخریدند.
نالروند دستش را روی زمین گذاشت و به ارتعاشاتی که از میانِنگاه سنگ عبور میکرد گوش داد تا درکِ حدودی از تعداد و موقعیتِ معدنچیهاجادوگرِ به دست بیاورد. گفت: «میتونم آدمای زیادی رو جلوتر از خودمون حس کنم.»
محافظ پرسید: «بقیهٔ منطقه چطور؟»
«یا راهروها خالیان،آنهمه یا آدمای اونجا بهنظر طرزِ وحشتناکی ساکت هستن.»
محافظ گفت: «بینیِ منم هیچ کمکی نمیکنه. هوای راکدمثلِ باعث میشه نتونم بوهای قدیمی و جدید رو از همهرچقدر تشخیص بدم. بدتر از اون، بوی موجوداتِ اینجا رو نمیشناسم.»
«هر چیمیدی که هستن، گابلینسرش یا بالور نیستن.»
فریا در دل آهی کشید و گفت: «عالی شد! یه تعدادِ نامعلوم از دشمنهای ناشناس محاصرهمون کردن.نظر با هم حرکت کردن خیلی خطرناکه. من تنهایی میرم بقیهٔ راهروها رو چک کنم. فقط به چندتازده ناحیهٔ تاریک نیاز دارم تا از اسکوپ استفاده کنم و تو چند دقیقه کار رو تموم کنم.»
«شماها حواستون به پشتِ سرِشبیه من باشه. اگه کسی سمتمتغییر اومد، باید هرچه زودتر خبردار بشم.»
روی زمین چمباتمه زد و بعد از ارتفاعی که قاعدتاً باید خارج از خطِبرای دیدِ یک موجودِ انساننما میبود، از پشتِ گوشه سرک کشید. همین که فریا از امنمطمئن بودنِ راه مطمئن شد، به کنارِ نزدیکترین راهرو بلینک کرد و اسکوپ را فعال کرد.
میتونم ساعتهامیدی به اونپشتِ پشت نگاه کنم.
نالروند در حالی که فریا چمباتمه زدهجلو بود، به شلوارِ شکارچیاش که مثلِ پوستِنور دوم به تنش چسبیده بود خیره ماند.
از بختِ خوبش، این نوع پیوندِ ذهنی برای انتقالِ فکر به ارادهدشمنی نیاز داشت، بنابراین فریا صدایش را نشنید. از بختِ بدش، بقیه کور نبودندبودند و طولی نکشید که متوجه شدند رزار دارد به مسیرِ اشتباهی نگاه میکند.
لیث هولوگرامی ساخت که رویش نوشته بود: «ازمون خواست هوای پشتش رو داشته باشیم، نه اینکه به باسنشنگذاشت زل بزنیم!» موروک پیش از آنکه برای نالروند شست بالا بیاورد، نگاهی طولانی و تحسینآمیز به فریا انداختکریستالهای و محافظ با لبخوانی به او گفت که بهجای این هیزبازیها از او بخواهد با هم بیرون بروند.
فریا بررسیِ راهرو را تمام کرد، به راهروی بعدی بلینک کردبُعدی و دوباره از نو شروع کرد. پس از چند دقیقه، کارش تمامکنه شد و پیاده به سمتِ گروه برگشت تا مانای بیشتری هدر ندهد.
از راهِ پیوندِ ذهنی گفت: «یه خبرِ خوب دارم و یه خبرِمیانِ بد. خبرِ خوب اینه که بقیهٔ منطقه خالیه. خبرِ بد اینه که دشمنمونتونلی کلی کریستالِ سفید استخراج کرده و داره برای بیشتر از اینا آماده میشه.»
فریا تصویرِ یک دیوارِ سنگیِ پُر از هماهنگکنندهها را با بقیه به اشتراک گذاشت.نیست جریانِ زندگی به او نشان داده بود که حلقههای فلزی انرژیِ چشمهٔ مانا راپایهاش میکشیدند و آن را چنان درونِ خودشان متمرکز میکردند که منطقهٔ اطراف را میخشکاندند.
در وسطِ حلقههای فلزی، کریستالِ سرخِ تیره و کوچکی قرار داشت کههیچ با سرعتی رشد میکرد که به آن اجازه میداد پیش از شروعِ فرایندِنظر پالایش، بهجای چند سال، تنها در عرضِ چند ماه به بلوغِ کامل برسد.
سولوس محاسبه کرد که این سرعت با سرعتِ برجداخلِ برابری میکند و کریستالهای سرخ را بهجای چند دهه،دید در عرضِ چند سال به سفیدِ ناب تبدیل میکند.
موروک با ناباوری گفت: «اوه، لعنتی!برای اونا یه راهی پیدا کردن که کریستالهاآنهمه رو بدونِ بالورها رشد بدن، اما چطوری؟»
فریا به یکی از کریستالهای سفیدیسیاهچالهٔ که راهروی محلِ حضورشان را پردشمنی کرده بود اشاره کرد و گفت: «اینطوری.»
در ابتدا هیچکس منظورِ او را نفهمید و در این فکر بودند که چرا معدنچیها بقیهرفتنِ را برده و آن منطقهٔ خاص را نادیده گرفته بودند. سپس متوجه شدند کریستالی که فریانیست از خاطراتش به آنها نشان داده بود، نسخهٔ کوچکشدهٔ همان کریستالی است که به آن اشاره میکرد.
فریا گفت: «سنگهای مانا تو این تونل تونستن بدونِ تداخل بابُعدی همدیگه رشد کنن و فضای موردِ نیازشون رو بهینهسازی کنن. ایناستفاده یه معجزهٔ طبیعته که داره بهطورِ مصنوعی تو بقیهٔ معدن بازتولید میشه.»
لیث که واقعاً تحتتأثیرهیچ قرار گرفته بود، گفت:رفتنِ «چطور متوجهِ همچین چیزی شدی؟»
این کارِ بزرگی بودنور که فقط سولوس به لطفِارتفاع حافظهٔ تصویریاش میتوانست انجام دهد.
فریا سر تکان داد و گفت: «متوجه نشدم، حداقل اولش نه. اماهیچ تو راهروی سوم دیدم که الگوهای مختلفِ رون روی هماهنگکنندهها همیشه باسیاهچالهٔ یه ترتیبِ یکسان چیده شدن. تا وقتی برنگشتم از نظریهام مطمئن نبودم.»
«اونا به این بخش از معدن دست نزدن تا ازش بهعنوانِبُعدی الگو استفاده کنن. وگرنه منطقی نبود که روی یه کریستالِ سفیداستفاده از هماهنگکننده استفاده کنن، چون اونا دیگه بیشتر از این رشد نمیکنن.»
گروه سر تکان دادند و پیشرویشان را از سر گرفتند و به سمتِآنهمه منبعِ صدا حرکت کردند. عملیاتِ استخراج بیشترِ کریستالها را کنده بود و فضاهای تاریکِکرده کافی به جا گذاشته بود تا فریا بتواند بدونِ جلبتوجه از اسکوپ استفاده کند.
طولی نکشید که به منبعِ صدا رسیدند. به لطفِ نورِتغییر ساطعشده از کریستالهای استخراجنشده که راهروی پیشِ رو را مثلِاندازهٔ روز روشن کرده بود، گروه نگاهِ دقیقی به معدنچیها انداختند.
لیث حرفِ دلِ همهروشنی را زد و گفت:ناحیه «این دیگه چه گُهیه؟»
موجوداتِ پیشِ رویشان شبیهِپشتِ هیچچیزی نبودند که تاکرد به حال دیده بودند.