چپتر 1145: هستههای سفید و کریستالها (بخشِ ۱)
0منادیون دوباره فینفین کرد و در حالی که به تمامِ دردپاسخگو و رنجِ والرون به خاطرِ یک اشتباه فکر میکرد، گفت: «فقطجدید خسته بود و خیلی خیلی غمگین. حالا دیگه میتونه راحت استراحت کنه.»
آن زمان، این تایریس نبود که فرمانروای جدیدِ پادشاهی را انتخاب کرد، بلکه خودِ والرون بود.اعمالشان پادشاه اول پس از بیش از یک قرن حکومت، مرگِ خود را جعل کرده بود، چون عمیقاًمشکلات باور داشت که عمرِ طولانی و کمکهای تایریس باعث شده دیگر نتواند نیازهای مردمش را درک کند.
جادوگران قدرتِ بیشتر میخواستند، آدمهای عادی آزادیِ بیشتر میخواستند،تبدیل و اشراف میخواستند همهچیز دستنخورده بماند. لحظهای که والروناعمالشان فهمید خودش هم مخالفِ تغییر است، از سلطنت کنارهگیری کرد.
به ندای قلبش، پادشاهی بینقص بود، اما عقلش چیزِبیشتر دیگری میگفت. حکومتی بینقص وجود نداشت، بلکه فقط عادلانهترینلحظهای سازش در شرایطِ یک دورهٔ خاص از تاریخ ممکن بود.
پادشاهی در دورانِ حکومتِ والرون با سرعتی چشمگیر رشد کرده بود و دراینجا مقایسه با دورانِ پیش از یکپارچگیاش، به کشوری آرمانی تبدیل شده بود. قوانینِ عادلانه،مشکلات نبودِ بردهداری، و نظامِ دادگستریای که حتی اشراف را در قبالِ اعمالشان پاسخگو میکرد.
مشکل اینجا بود که «عادلانه» واژهای نسبی بود و با گذشتِ زمان، اشراف راههای بیشماریقبالِ برای دور زدنِ قوانینِ جدید پیدا کرده بودند. با اینکه والرون بیشترِ این مشکلات رابودند میدید، در اجرای تغییراتِ لازم تردید داشت، چون دلبستگیاش به گذشته نمیگذاشت نگرانِ زمانِ حال باشد.
برخی از آن قوانین با کمکِ بهترین دوستانش نوشته شده بود. براینبودِ او، تغییرِ آنها به معنای نابودیِ میراثشان بود، به معنای اعتراف بهگذشتِ خودش که کسانی که بیشترین اعتماد را به آنها داشت، اشتباه کرده بودند.
مجازاتِ اشراف نیز برایش دشوار بود، چون همهٔ آنها از نوادگانِ مردان و زنانی بودند که خودشبماند شخصاً انتخاب کرده بود تا بهعنوانِ ستونهای پادشاهی در کنارش حکومت کنند. کشتنِ آنها یا گرفتنِ القابشان،حکومتی تبارهای کسانی را از بین میبرد که سالها در میدانِ نبرد در کنارش اشک و خون ریخته بودند.
با شکوفاییِ پادشاهی و افزایشِ جمعیتش، والرون چهرههای کمتری را میشناخت ومشکل این باعث میشد احساس کند بازماندهای از یک دورانِ فراموششده است. خاطراتشبودند و تایریس تنها چیزهایی بودند که از زندگیِ انسانیاش برایش باقی مانده بودند.
نوادگانِ مستقیمش هنوز زنده بودند، اما برخلافِ او پیر میشدند و اگر حادثهایدادگستریای برایشان رخ میداد، میمردند. والرون قدرتِ تغییرِ میراثِ خودش را نداشت، پس یکیدور از فرزندانش را به فرمانروایی رساند و از حاشیه به آنها کمک کرد.
با هر قانونِ جدید و هر بار که مرزها جابهجا میشد،عادلانه دلش خون میشد، چون پادشاهی سریعتر از آنکه بتواند بپذیرد تغییرواژهای میکرد، با این حال والرون همچنان از دیدنِ شادیِ مردمش خوشحال میشد.
این موضوع به اومردمش قدرت میداد تا بارقدرتِ و انزوای قدرت را بپذیرد.
اما جنونِ آرتان تمامِ اعتمادی را که والرون به تواناییِ خود در قضاوتِ آدمها داشت،نسبی نابود کرده بود. او خودش را مقصر میدانست که آرتان را بر تخت نشانده و پسلازم از افشای جنایاتش، تایریس را مجبور کرده بود ندیدهٔ خودشان را در ملأ عام اعدام کند.
تایریس میدانست که والرون رنج خواهد برد، اما نگهبان همچنین میخواست به مردمِدادگستریای پادشاهی نشان دهد که هیچکس فراتر از قانون نیست، حتی خانوادهٔ سلطنتی. پس اززدنِ مرگِ آرتان، والرون استفاده از مادرِ زمین، فنِ تنفسِ تایریس، را کنار گذاشته بود.
او که دیگر نمیتوانست پادشاهیِ ساختهٔ دستِ خودش را بشناسد، در حالی که تمامِنظامِ نوادگانِ مستقیمش مرده بودند و بارِ سنگینِ ناتوانی در متوقف کردنِ آرتان پیش ازدور مرگِ هزاران بیگناه را بر دوش میکشید، میل به زندگی را از دست داده بود.
سولوسِ خردسال پرسید: «مامانی، تو هم خیلی غمگینی؟ لطفاً نرو.میخواستند من بچهٔ خوبی میشم.» او هیچ درکی از مرگ نداشت،خودش با این حال فکرِ ندیدنِ مادرش او را به وحشت میانداخت.
«نگران نباش، دخترِ کوچولوی من. مامان هیچجا نمیره. منقبالِ همیشه پیشت میمونم. همیشه.» منادیون فرزندش را محکم در آغوشبرای گرفت و خوشحال بود که اشرافزاده به دنیا نیامده است.
در جامعهٔ بیدارشدگان، بچهدار شدن یکی از راههای حفظِ پیوند با دنیایینظامِ بود که دهه به دهه برایشان بیگانهتر میشد. والرون پس از کنارهگیریبیشماری از تاجوتخت، دیگر بچهدار نشده بود تا برای خطِ جانشینی مشکلی ایجاد نکند.
سولوسِ کوچولو پرسید: «چرا موهای مامانیکپارچگیاش چند رنگه ولی من فقط نقرهاینبودِ و نارنجی دارم؟ منم سبز میخوام!»
منادیون خندید و به دخترک نگاه کرد که زیرِ نور با موهایش بازی میکرد وهمهچیز بازتابِ آن را همچون جواهری چندرنگ تحسین میکرد. گفت: «ببخشید عزیزم، اما اینجور چیزها موقعِعقلش تولد تعیین میشه. تو همین الان هم دوتا رگه داری و این یعنی خیلی بااستعدادی.»
«استعداد تو چی؟»
منادیون پاسخ داد: «نور وکشوری خاک. عناصرِ آفرینش. وقتی بزرگ بشی،بردهداری مثلِ مامانت یه جادوآهنگرِ عالی میشی.»
«سبز چی؟چشمگیر میتونم اونممقایسه داشته باشم؟»
منادیون گفت: «سبز خیلی خیلی نادره. فقط اونایی که ششمیخواستند قرابتِ عنصری دارن میتونن بهش برسن. سبز رنگِ ماناست وخودش مانا چیزی نیست جز ترکیبِ شش عنصر با نیروی زندگیِ ما.»
سولوسِ کوچولو لبولوچهاش را آویزان کرد و گفت: «نادر نیست. تو و خاله لوکا داریدش. حتیگذشتِ بابا!» او موهای بلندش را کنارِ موهای مادرش گذاشت و به سولوس مجال داد متوجه شودتردید موهای انسانیاش چنان قهوهایِ روشنی بوده که زیرِ نورهای جادوییِ خانه، طلایی به نظر میرسیده است.
منادیون خندید: «بابا اونو نداره. اون فقط رنگه که موهاشو کثیفبردهداری کرده، چون عادت داره هروقت تو یکی از کارهاش گیر میکنه،گذشتِ سرشو با قلممو بخارونه. خدایان، اون مرد باید بیشتر بره حموم.»
مادرم منادیون بود و پدرمپیش یه نقاش. یعنی هیچوقت معروفقوانینِ شد؟ اصلاً چهجور مردی بود.
«آدمهای عادی اصلاً هیچ رگهٔ عنصریای ندارن. درست مثلِ بابامیخواستند و حتی عمو والرون. به کسایی مثلِ تو که قرابتِخودش بالایی با هر دو عنصرِ آفرینش دارن، میگن متبرکشدهٔ نور، عزیزم.»
منادیون سازهٔ نورِ سختی از والرون پدید آورد که زرهِ سلطنتی بهمشکل تن داشت و شمشیرِ سلطنتی را در دست گرفته بود. از آنجا کهاینکه او دههها بود که «مرده» محسوب میشد، تایریس هیچ مراسمِ خاکسپاریای برگزار نمیکرد.
اطمینان از اینکه دستکم یادِ اوآرمانی در ذهنِ فرزندش زنده میماند، روشِ منادیوندادگستریای برای ادای احترام به پادشاهِ اول بود.
در آن هولوگرام، والرون جوانپیش و شاداب به نظر میرسیدقوانینِ و لبخندِ گرمی بر لب داشت.
سولوسِ کوچولو پرسید: «تو اوندرک چیزها رو براش ساختی، مامان؟میخواستند خیلی مسخره به نظر میرسن.»
منادیون پاسخ داد:عادلانه «نه، عزیزم. اونا شمشیردادگستریای و زرهِ سیفل هستن.»
«سیفل کیهمقایسه و چرا اینقدرکشوری کارش بد بوده؟»
«مامان میخواد یه رازِ بزرگ رو بهت بگه، پس بایدقوانینِ بهم قول بدی که هرگز به هیچکس نگیش.» با مرگِمشکل والرون، قولی که منادیون به او داده بود، دیگر اهمیتی نداشت.
«سیفل فقط یکی دیگه از اسمهای تایریسه. بعد از اینکه ازدواج کردن، عمو والرون دوست نداشت مجبوربماند باشه اونو با بقیهٔ موگار شریک بشه. بیدارشدگان بهش میگفتن تایریس، مردم با اسمِ مادرِ بزرگ بهحکومتی درگاهش دعا میکردن، و اون با وظایفی که بهعنوانِ یه نگهبان داشت، اغلب دور از خونه بود.»
«برای همین، عمو والرون یه اسمِنظامِ جدید بهش داد، سیفل، که فقطمشکل خودش هروقت تنها بودن ازش استفاده میکرد.»
سولوسِ کوچولو گفت: «نمیفهمم.»
منادیون گفت: «این یه رسمِ انسانیه، فرزندم. وقتی ما یه بچه یا حیوونِ خونگی میاریم، اولین کاری کهاعمالشان میکنیم اینه که بهشون یه اسم میدیم. این کار اونا رو از بقیه متمایز میکنه و بهمون اجازهمیدید میده اونا رو مالِ خودمون بدونیم. اگه یکی دیگه به من بگه مامان، تو چه حسی پیدا میکنی؟»