چپتر 1781: روزِ سرنوشت (بخشِ ۱)
0جیرنی به تمامِ اعضای حلقهٔ درونیِ تاجوتخت اشاره کرد که مانندِ مورن فرمانِ سلطنتی را امضا کرده بودند،متفقالقول اما حالا از عواقبِ تصمیمِ خودشان شکایت میکردند. طبقِ این منطق، آنها هم باید همان مجازاتِ خانوادهٔ سلطنتیمیده را میگرفتند؛ اتفاقی که خلأ قدرتی میساخت و دربار را اگر نه برای سالها، دستکم برای ماهها فلج میکرد.
پئونیا گفت: «همچنین، فقط به لطفِ پدر و مادرم بود که تونستیم جسدِ خدای درمان روجایگاهِ پیش از اینکه بهش بیحرمتی بشه برگردونیم. اونا تجهیزاتِ مانوهار رو قبل از اینکه به دستِسربلند دشمن بیفته برگردوندن و بینشون همون طلسمِ تشخیصی رو پیدا کردن که خودش ابداع کرده بود.
اگه سرعتعملِ اونا نبود، پادشاهِ مرده بهجای اینکه مثلِ یهجناحِ ترسو فرار کنه، مثلِ یه فاتح جلوی کلِ پادشاهی به رجزخونیدوباره ادامه میداد و ما هیچ دفاعی در برابرِ پوستدزدهای ثرود نداشتیم.
پادشاه و ملکه شاید قانون رو شکستهبگیره باشن، اما شرایطِ بحرانی اقداماتِ بحرانی میطلبه. توتغییر جنگ، تشریفات نمیتونه جای عقلِ سلیم رو بگیره.»
پس از خواندنِ رونوشتهای جیرنی و شنیدنِ حرفهای پئونیا، نظرِ درباربارِ بارِ دیگر تغییر کرد. دو جناحِ باقیمانده در هم ادغام شدندکردند و متفقالقول لیث و خانوادهٔ سلطنتی را از تمامِ اتهامات تبرئه کردند.
مرون، وقتی دوباره به جایگاهِ پادشاه برگشت، گفت: «یه چیزِ دیگه. اگه واقعاً تاجوتختوقتی رو میخوای، پسرعموی عزیزم، قانون بهت اجازه میده همون آزمونی رو بگذرونی که من توجوونیم جوونیم گذروندم. اگه ازش سربلند بیرون بیای، با کمالِ میل تاج رو بهت تقدیم میکنم.
اما دیدنت تو اینجا، در حالی که داری از قانونِ خودم علیه من استفاده میکنی، بهم میگه کهکردند تو یه ترسویی. من و تو هر دو میدونیم که حق با تایریس بود. اگه بهجای من توگذروندم اون آزمون رو میدادی، امروز مجبور نبودم حضورت رو تحمل کنم و اون تو رو برای شام میخورد.»
فقط ژنرال فهمید منظورِ پادشاهعقلِ چیست و خاطرهٔ تهدیدِ تایریسشنیدنِ تا روزها رنگ از چهرهاش میپراند.
خدای درمان روزِ بعد از مرگش افتخارِ یک تشییعجنازهٔ دولتی را دریافتکردند کرد و در کنارِ مادرش، سیتری، به خاک سپرده شد. تبارِ مانوهار ازاجازه بین رفته بود، اما در میانِ آشوبِ جنگ، جایی برای مراسمهای طولانی نبود.
همکاران و شاگردانِ سابقش از گریفونِ سفید دستهجمعی در مراسم شرکت کردند، با این حال مارث، همسرش، وکردند لیث توانستند در ردیفِ اول و کنارِ خانوادهٔ سلطنتی جای بگیرند. حتی ایلیوم بالکور هم آنجا بود؛ او باازش دگردیسی خودش را به شکلِ یکی از عموزادههای جیرنی درآورده بود تا به رقیبش ادای احترامِ آخر را بکند.
مراسمِ تشییع کوتاه بود، چون همه باید برای محافظت ازشنیدنِ پادشاهی برمیگشتند. پس از آنکه مرون برای خدای درمان مدیحهسراییمتفقالقول کرد، جمعیت متفرق شد و آمادهسازی برای جنگ آغاز شد.
لیث روزهای پیش از ازدواجِ واستور را داخلِ برجحرفهای گذراند و مثلِ یک دیوانه کار کرد. او ومتفقالقول سولوس باید مراحلِ آمادهسازیِ تمامِ پروژههایشان را تکمیل میکردند.
به لطفِ جادوی بُعدیِ برج، لیث هیچ مشکلی برای گسترشِ کوره نداشت تا بتواند جسدِ سیروکجایگاهِ را در آن جا دهد. او به توصیهٔ فالوئل عمل کرد؛ از قفسهٔ سینه برای تقویتِسربلند زرهِ سینه بهره برد و جمجمهٔ اژدهای سیاه را به کلاهخودی با قابلیتِ زندگیِ دوم تبدیل کرد.
از باقیِ استخوانها شمشیرِ یکونیمدستیِ بزرگی ساخت کهدیگر برای هیئتِ تیاماتش مناسب بود و اندامها را کنارتبرئه گذاشت تا بهعنوانِ موادِ اولیه از آنها استفاده کند.
سپس، از طلسمِ جادوآهنگریِ تزریق استفاده کرد تا فلسهایرونوشتهای اژدها و تیغه را با اوریکالکوم بپوشاند، در حالیادغام که برای اجسادِ واگراش و بالور آدامانت به کار برد.
حتی با وجودِ معادنِ برج، تبدیلِ اوریکالکوم به آدامانت زمان میبرد و لیث میخواست خالصترین فلزاتش را به امیدِلیث به دست آوردنِ داوروسِ بیشتر، همانجا نگه دارد. اوریکالکوم تنها چیزی بود که بهوفور داشت و آن هم فقطبگذرونی به این دلیل بود که خانوادهٔ سلطنتی بهخاطرِ «رابطه»اش با پئونیا، مقدارِ زیادی از آن را در اختیارش میگذاشتند.
جایگزین کردنِ بخشهای گمشدهٔ اجساد با زندگیِ دوم و سپس پوشاندنشان با آدامانت بخشِوقتی آسانِ کار بود. حتی پوشاندنِ زرهی که از فلسهای اژدها ساخته شده بود، به کارِجوونیم غولآسایی تبدیل شد، زیرا اولین باری بود که روی چیزی به آن بزرگی کار میکردند.
بینِ افسون کردنِ گولمها و استفاده از تزریق روی تیغهجناحِ و زره، لیث و سولوس آنقدر شکست خوردند که هر زماندوباره تصمیم میگرفتند روی تجهیزاتشان کار کنند، مجبور میشدند به کویر بروند.
مجبور بودند از سپیدهدم تا غروبسلیم به پادشاهیِ گریفون برگردند تا کسی شکبارِ نکند که دارند برای فرار آماده میشوند.
به لطفِ جادوی آفرینشِ سالارک، هر اشتباهی که زمانی بهنظرِ معنای هدر رفتنِ ساعتها کار و دهها کیلوگرم فلزِ افسونشده بود،تبرئه حالا فقط دردسری بود که با تکان دادنِ دست حل میشد.
البته هم دستتغییر و هم دردسرادغام متعلق به سالارک بود.
ارباب کاملاً جدی بود و گفت: «قسم میخورم اگه همچین بچهٔ شیرینیادغام نبودی، تا الان بهخاطرِ اینهمه مزاحمت تو کارم، میزدم بیهوشت میکردم.» زیراچیزِ لیث برای اقامتش در کویر، آزمایشگاهِ کیمیاگری را به شیرینیپزی تبدیل کرده بود.
شیرینیهایی که آنجا پخته میشد،عقلِ هوسهایش را برطرف میکرد وشنیدنِ او را سرحال نگه میداشت.
لیث در مدتی که در پادشاهیِ گریفون بود، چنگالِ اهریمن را تمرین میکرد تا هستهاش را بپالاید، درمتفقالقول حالی که سولوس روی فنِ تنفسِ خودش کار میکرد. تا زمانی که هستهٔ مانایش ترکخورده بود نمیتوانست آنمیده را بپالاید، اما امیدوار بود راهی پیدا کند تا بدونِ وابستگی به هیئتِ برجش، هستهاش را بهسرعت پر کند.
لیث خودش را غرق در کار کرد تا به مرگِ مانوهار فکر نکند. اووقتی یک دوست، یک مربی، و بهترین شانسش برای ترمیمِ نیروی زندگیاش را — بدونِ نیازجوونیم به متوسل شدن به جادوی ممنوعه برای حلِ مشکلِ تناسخش — از دست داده بود.
اگر جواب میداد، دیگر مجبور نبود به شانس تکیه کندجناحِ و در موگار میماند، با این حال همچنان باید ازوقتی دوستانش، خانوادهاش و حتی قدرتهایش بهعنوانِ یک تیامات دست میکشید.
بدتر از همه اینکه،جای خانوادهٔ ورهن در لوتیا بهرونوشتهای افرادی طردشده تبدیل شده بودند.
مردمی که هرگز اورپال را ندیده بودند و فقطحرفهای روایتِ او از ماجرا را که همهجا پخش کردهمتفقالقول بود میدانستند، الینا و رااز را مقصرِ همهچیز میدانستند.
شهروندانِ جدیدِ لوتیا آنها را پدر و مادرِ وحشتناکی میدانستند که پسرِ بزرگشان راوقتی به جنون کشانده بودند. در تبوتابِ خود برای مقصر دانستنِ یک نفر، خانوادهٔ ورهنبگذرونی را مسئولِ تمامِ مرگهایی میدانستند که درباریِ نامردگان در شبِ اولِ جنگ رقم زده بودند.
اگر جانورانِ جادویی نبودند، رنا نمیتوانست بدونِ مزاحمت در خیابانها قدم بزند و راازمتفقالقول هم حالا از رفتن به دهکده دوری میکرد. همین حالا هم روزانه دعواهای زیادیپسرعموی بینِ کارگرانِ مزرعهاش و کسانی که خانوادهٔ ورهن را به شنیعترین جنایات متهم میکردند، درمیگرفت.
او نمیخواست با حضورش آتش را شعلهورتر کند، نه وقتی که زکل از قبلدیگر این کار را برای هر دوی آنها انجام میداد. شنیدنِ تنها یک شایعه کافیجایگاهِ بود تا قیمتهایش را برای هر کسی که از او خوشش نمیآمد، دو برابر کند.
اگر با رنا درمیافتادند، قیمتها سه برابر میشد و اگر به لریا نزدیکتغییر میشدند، یک کتکِ مفصل هم اشانتیون میگرفتند. شاگردانش در مقایسه با روستاییان معدودجایگاهِ بودند، اما همگی مثلِ گاوِ نر تنومند بودند و با چکش به میدان میآمدند.
این درگیریِ مداوم برای بودجهٔ درمانگرِ محلی و خانوادهٔ محافظاتهامات معجزه کرد، اما فضای دهکده را مسموم ساخت و مردمشواقعاً را درست مانندِ اتفاقی که برای پادشاهی میافتاد، دچارِ دودستگی کرد.
لیث خودش را برای همهچیز سرزنش میکردبارِ و بیشترِ شکستهایش بهعنوانِ یک جادوآهنگر، ناشی ازلیث بارِ سنگینی بود که روی ذهنش سنگینی میکرد.