چپتر 1677: فصل 1677
0فلوریا با معیارهای موگار زنِ بسیار قدبلندی بودوقت و ۱٫۸ متر قد داشت. اندامِ کشیده اما عضلانیِخونه یک شناگرِ حرفهای، پوستِ زیتونی و چشمانی فندقیرنگ داشت.
پس از بیداری، موهای آشفته و تا کمرش بهطورِ طبیعی صاف و ابریشمی شده بود وشرط آنقدر سیاه بود که زیرِ نورِ خورشید تقریباً آبی به نظر میرسید. پالایشِ بدن نیز عضلاتشدخترش را با فیزیکِ بدنش کاملاً هماهنگ کرده و چهرهای لطیفتر و ظاهری زنانهتر به او بخشیده بود.
«بابا، قیافهت خیلی داغونه. باید بشینی، یهشقیقهها غذای خوب بخوری و یکم استراحت کنی. آخرینحتی باری که تو تختِ خودت خوابیدی کِی بود؟»
اوریون ارناس مردی در اواسطِ چهلسالگی بود؛ با بیش از ۱٫۹۶ متر قد، موهای سیاه وخونه چشمانِ قهوهای. آموزشِ نظامی و استفادهٔ مداوم از طلسمهای قدرتمند بهعنوانِ یک جادوآهنگر، بدنش را آبدیدهفقط کرده و عضلاتی ورزیده به او بخشیده بود که باعث میشد یونیفرمش کاملاً به تنش بنشیند.
با وجودِ اینکه لیث بدنش را بهطورِ منظم جوانسازی میکرد، اوریون حالا چند چروکپیش دورِ شقیقهها و پف زیرِ چشمانش داشت. آن روز هنوز صورتش را اصلاح نکردهپادشاهی بود و تهریشش باعث میشد حتی از چیزی که بود هم خستهتر به نظر برسد.
وقتی به چشمانِ فلوریا نگاه کرد و دیدخفه چقدر نگران است، حرف در گلویش خفه شد: «وقتمیبندم ندارم که—» مکثی کرد و گفت: «چند هفته پیش.»
«و شرط میبندم از وقتیچروک از خونه رفتی بیوقفه کارهنوز کردی. بابا، باید مراقبِ خودت باشی.»
اوریون مردی بالغ و یکی از بانفوذترین افرادِ پادشاهی بود، با این حال دخترش همیشه فقط بارفتی چند کلمه باعث میشد احساس کند بچهٔ احمقی است. از وقتی صاحبِ سه دختر شده بود، هراحساس بار که از دریچهٔ نگاهِ آنها به خودش مینگریست، احساس میکرد در برابرِ دادگاهِ نظامی ایستاده است.
اوریون بازویش را به سمتِ اوگلویش گرفت و گفت: «باشه. بذار به یههفته چیزی بهتر از غذاخوریِ ارتش مهمونت کنم.»
فلوریا در حالی که دست در بازویگلویش او قدم برمیداشت، جواب داد: «واقعاً؟ پس شایدپیش بتونم واسه یه چرت خواب هم وسوسهت کنم.»
«شاید.»
اوریون او را به «آشیانهٔ ققنوس» برد؛ یکی از بهترین رستورانهایگفت پایتخت که زوجِ ارناس همیشه میزی رزروشده در آن داشتند. میزشانباشی روبهروی پنجرهای سراسری با منظرهای رو به باغِ داخلیِ مجموعه قرار داشت.
این منظره به مشتریان اجازه میداد تا هنگامِ صرفِ غذا، از آوازِگفت پرندگانِ بیشماری که آنجا لانه داشتند و بوی گلهای تازهآبخورده لذت ببرند. میزشانیکی هم فاصلهٔ بیشتری با دیگران داشت و حریمِ خصوصیِ مناسبی برایشان فراهم میکرد.
در طولِ روز که بیشترِ مشتریان بهجای زوجها،خفه مقاماتِ عالیرتبهٔ پادشاهی بودند، آشیانهٔ ققنوس از میزهایشرط افسونشدهای استفاده میکرد که مانع از شنیدهشدنِ مکالمات میشد.
اوریون یک لیوان آبجوی تیره، استیکِ فیله با سسِ فلفلسبز، سیبزمینیِ ادویهداراصلاح و پورهٔ سبزیجات برای فیبر سفارش داد. فلوریا هم همانها را سفارشنگران داد و پیشخدمت را از آوردنِ هرگونه نوشیدنیِ الکلی به میز منع کرد.
خاندانِ ارناس ثروتِ هنگفتی را برای جبرانِ تمامِ خساراتِ ناشی از طغیانهای اوریونپیش در زمانِ مستی خرج کرده بود و راهانداختنِ یک طغیانِ دیگر در مکانیافرادِ عمومی، چیزی بیش از مبلمان را نابود میکرد؛ حرفهٔ اوریون را به باد میداد.
اوریون غروغربی کرد، نگاهش راحرف جدی کرد و آماده شدکه— تا تشرِ محکمی به او بزند.
اما چشمانشان که به هم گره خورد، دوبارهخفه خودش را در جایگاهِ دادگاهِ نظامی دید کهشرط دارد فهرستِ بلندی از اتهاماتِ ساختهٔ خودش را میخواند.
بهآرامی غذا خوردند و فقط دربارهٔ بیاهمیتترین جزئیاتِ زندگیشان گپ زدند. با ایننکرده حال، آن لحظهٔ استراحت که بهجای نگرانی دربارهٔ اتفاقاتِ گذشته، به قدردانی ازحرف داشتههایش گذشت، به اوریون یادآوری کرد که چقدر دلتنگِ غذا خوردن با خانوادهاش است.
دلتنگِ اینکه جیرنی چقدر به او غر میزد که برایمکثی هر وعدهٔ غذایی به خانه برگردد تا بتوانند همیشه کمی وقتمراقبِ با هم بگذرانند؛ فارغ از اینکه حجمِ کارشان چقدر سنگین باشد.
آن خاطرهٔ دردناک را پس زدگلویش و تنها گرمایی را که دخترش بههفته او بخشیده بود، در دل نگه داشت.
اوریون دستش را دراز کرد و دستِ فلوریاخفه را گرفت. فلوریا بابتِ منطقهٔ سکوتِ میز سپاسگزارشرط بود. اوریون گفت: «ممنون که اینجا پیشمی، گلِ کوچولو.»
«خواهش میکنم، بابا.حالا ضمناً لطفاً تو جمعشقیقهها اینجوری صدام نکن. خجالتآوره.»
سعی داشت او را بابتِ اینکه با وجودِ ۲۲ سال سن هنوز مجرد بود، عذابوجدانمیبندم بدهد و گفت: «من یه پیرمردِ تنهام که حتی یه نوه هم نداره. چطور میتونی اینقدرهمیشه بیرحم باشی و همین یه ذره دلخوشیای رو هم که تو زندگی برام مونده ازم بگیری؟»
«گونیین کهچقدر تا الان سهتاحرف بهت داده، تولیون—»
اوریون غرید: «اسمِ اونو نیار!»
فرزندِ دومِ زنبارهاش هم مجرد بود، با این حال تعدادِ زیادی فرزند از چندینتهریشش زنِ مختلف داشت. این موضوع باعثِ سرافکندگیِ بزرگِ خاندانِ ارناس شده بود و آنهاخفه را ناچار میکرد به هر یک از آن بچهها یک لقبِ اشرافیِ جزئی بدهند.
آن بچهها همچنان خون و پتانسیلِ جادوییِ ارناسها را در رگ داشتند.هفته با اینکه پدرشان در قبالِ آنها احساسِ مسئولیت نمیکرد، اوریون خود رایکی مسئول میدانست. او حواسش بود که آنها بسیار بهتر از تولیون تربیت شوند.
فلوریا گفت: «خیلی خب. در موردِ من و خواهرام هم باید بگم وقتی پدر آدم اول ماههاخونه زندانیمون میکنه و بعد تا میخوایم با کسی بریم بیرون شروع میکنه به غر زدن، پیدا کردنِکلمه شریکِ زندگی سخته. بذار کویلا بیشتر بره بیرون، شاید اون بتونه یه نوهٔ کوچولوی بانمک بهت بده.»
اوریون با شنیدنِ نامِ موروک اری، رنجرِ سابق و چندشآوری که به دخترِ کوچکش ابرازِپیش علاقه میکرد، رنگش پرید و گفت: «دخترِ کوچولوی من با اون ولگردِ موبلند؟ با اوناین مدلِ مو و رفتارِ افتضاحش، مایهٔ ننگِ ارتشه. کویلا میتونه خیلی بهتر از اونو پیدا کنه!»
فلوریا با آهی گفت: «آره، حتماً. چون جادوگرای بزرگیروز که فقط دنبالِ سوءاستفاده از خاندانِ ارناس نباشن، رو درختاوقتی سبز میشن. من خودم یه چیزایی در این باره میدونم.»
«ببخشید، گلِ کوچولو.است نمیخواستم اون کالیونِخفه عوضی رو یادت بیارم.»
فلوریا سر تکان داد: «اون مالِ گذشتهست،خفه بابا. الان مشکلاتِ مهمتری برای نگرانی دارمپیش تا اینکه بخوام به اون فکر کنم.»
اوریون پرسید: «مشکلی با لیث پیش اومده؟گلویش با شاگردیت پیشِ هیدرا؟ دوستپسرِ جدید پیدا کردی؟»پیش هرچه فرضیههایش بدتر میشد، صدایش هم بالاتر میرفت.
فلوریا خندید: «واو، چقدرچند تند رفتی. حداقل نپرسیدیچشمانش که حاملهم یا نه.»
نه، اگه بودیاست بهجای دفاع از اونوقت موروک همون اول میگفتی.
فلوریا گفت: «فکرنگران کنم شنیدی توگلویش دربارِ سلطنتی چه خبره.»
اوریون آهی کشید: «بایدنگران یکم دقیقتر بگی. ثرود؟خفه نامردهها؟ قحطی؟ بازیهای سیاسی؟»
«یکم از همهچیز. پادشاهی تو چنان وضعیتِ وخیمیهچشمانش که خانوادهٔ سلطنتی تکتکِ جادوگرانِ اعظم رو به خدمتخستهتر فراخونده، حتی اونیا، رئیسِ سابقِ آکادمیِ گریفونِ سیاه رو.
«میخوام کمک کنم، اما بعد از کاراییوقت که دیروس و همدستاش با همدستیِ ارتششرط باهام کردن، دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.»
اوریون سر تکان داداست تا او ادامه دهد: «احساستندارم نجیبانهست و احتیاطت کاملاً منطقی.»
«دربارِ سلطنتی همین الانش هم با این ادعا که لیث بعدکه— از بازنشستگیش از ارتش هیچ کاری برای پادشاهی نکرده، اونو بهزورکردی برگردونده به میدون. فقط مسئلهٔ زمانه تا اینکه علیه من هم بشن.
«میخوام پیشدستی کنم و داوطلبانه برم مأموریت... اینجوریچشمانش اعتبارِ خاندانِ ارناس حفظ میشه و هیچکدوم از مخالفامونخستهتر نمیتونن تو دربار از من علیه گونیین استفاده کنن.»