چپتر 1919: بازگشت به کار (بخشِ ۱)
0کشتنِ یک نفر برای دفاع از خود یا برای نجاتِ کسی یک چیز بود،پدرشان و به قتل رساندنِ یک ضعیفِ بیدفاع چیزِ دیگری. آن زمان، در بحبوحهٔ نبرد، همهچیزمیزد برای تیستا سیاه یا سفید به نظر میرسید. فقط دشمن در کار بود یا دوست.
اما وقتی تیستاآوردم آرام شد، سایههای خاکستریبابا به او هجوم آوردند.
لیث که از نادیدهگرفتنِ اوجونِ و رااز تا آن لحظه احساسِعمر گناه میکرد، پرسید: «حالت چطوره، آبجی؟»
آهی کشید و گفت: «افتضاح. اگه بهخاطر مادربزرگ نبود،لحظهای تا الان به معجونهای خوابآور معتاد شده بودم. خدایان،میزد لیث، چطور میتونی با اینهمه جانی که گرفتی زندگی کنی؟»
لیث تیستا را در آغوش گرفت، پیشانیاش را بوسید و گفت: «اینجوری.عمر من از بچگی آدم کشتم، اما از هیچکدوم پشیمون نیستم. چون حیواناتدیو رو شکار میکردم تونستم بهتون غذا بدم و لباسِ گرم تنتون کنم.
«چون جنایتکارا رو شکار میکردم پولِ کافی برای تعمیرِ خونه داشتم. هیچوقت به اونایی که کشتم فکر نمیکنم، فقط بهمیشدم چیزی فکر میکنم که با این کار به دست آوردم. مثلِ نجات دادنِ بابا. اگه شک میکردم یا حتی یهزنده ثانیه دیرتر میرسیدم فقط برای اینکه جونِ یکی رو ببخشم، اون الان مرده بود و من تا آخرِ عمر پشیمون میشدم.»
تیستا به پدرشان که با تریون ورق بازی میکرد نگاه کرد و برایپدرشان لحظهای هر دوی آنها را به شکلِ دیو تصور کرد. اینکه رااز بعدمرگش از مرگش پرسه میزد تا همچنان با خانوادهاش باشد، نه زنده و نه مرده.
لرزی بر تیرهپشتش دوید و با وجودِ گرمای کویر، سرمایی وحشتناک بدنششکلِ را فرا گرفت. لیث را محکمتر بغل کرد و از گرمای او ودوید طنینِ حرفهایش استفاده کرد تا لمسِ سردِ مرگ را از خود دور کند.
تیستا گفت: «شایددیرتر حق با تو باشه،یکی ولی هنوزم حالم افتضاحه.»
لیث سرش را نوازش کرد و گفت: «دفعهٔ اول همیشه بدترینه.میرسیدم چرا فردا با سولوس نمیای ساحل؟ یه مهمونِ بیشتر که مشکلیتریون نیست، حداقل اینجوری مطمئن میشیم که دوباره یواشکی نمیاد تو تختمون.»
سولوس توانسته بود چند باری شب را جای دیگری بخوابد و حریمِ خصوصیِ لازم راورق به این زوج بدهد. مشکل فقط زمانی پیش میآمد که لیث و سولوس از وارپِخانوادهاش برج استفاده میکردند تا مکانهایی را که در گذشته رفته بودند به کامیلا نشان دهند.
این راهی بود تا سولوس و کامیلا با هم آشنا شوند و چیزهایی را با او به اشتراک بگذارندهمچنان که حتی پیوندِ ذهنی هم نمیتوانست جایگزینشان شود. زیباییِ غروبِ خورشید روی یخچالهای طبیعیِ شمال، انعکاسِ طلوعِ آفتاب روی دریاچههایسردِ منطقهٔ دیستار، و زمینهای وحشی که اگر گلهٔ هیولاها در آن نبود، انگار از دلِ یک نقاشی بیرون آمده بودند.
در طولِ آن سفرها به آنسویجونِ مرزهای کویر، آنها داخلِ برج میخوابیدندعمر و اغلب یک مهمانِ ناخوانده داشتند.
تیستا جواب داد:آوردم «عمراً! چطور میتونمدادنِ جلوت لخت بگردم؟»
لیث شانه بالا انداخت و گفت: «الان دیگه یه چیزی به اسمِ مایو وجود داره.ورق تازه، یادم نمیاد وقتی بهت شنا تو رودخونه رو یاد میدادم اینقدر خجالتی بوده باشی.خانوادهاش تابستونا برای شیرجهزدن تو آب فقط به یه پیراهنِ آستینکوتاه و یه شلوار نیاز داشتی.»
با یادآوریِ آن خاطره بهشدت سرخبازی شد و گفت: «اون موقع بچهشکلِ بودم و اصلاً نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم!»
«هر جور راحتی.دیرتر پس مادربزرگ وجونِ بچهها رو دعوت میکنم.»
در همین حین،آوردم کامیلا در دفترِ سالارکبابا با او صحبت میکرد.
ارباب پرسید: «بذار درست متوجه بشم. بعد ازاون فقط دو هفته، تو و لیث اونقدر از تعطیلاتتوننگاه خسته شدید که دارید به کارِ پارهوقت فکر میکنید؟»
کامیلا سر تکان داد و گفت: «بله. اینجوری لیث میتونه به تمریناتششکلِ برگرده و منم میتونم یه کار پیدا کنم. نمیخوام زنِ خانهدار باشم.تیرهپشتش میخوام پولِ خودم رو دربیارم و جایگاهم رو تو جامعه پیدا کنم.»
سالارک از مُهرِ خون استفاده کرد و در حالی که برای چندمین بارمیشدم حس میکرد کامیلا حتی یک قطره خونِ ققنوس هم ندارد، گفت: «قسم به مادرِمرگش بزرگ، شما دوتا واقعاً برازندهٔ هم هستید. حیف که تو از افرادِ من نیستی.»
«رزومهات اینجاست و میدونممثلِ از پسِ چه کارهایی برمیای.ثانیه به چه شغلی علاقه داری؟»
کامیلا پرسید: «همیشه رؤیام اینجونِ بوده که یه بازپرس بشم.آخرِ توی کویر هم همچین نقشی هست؟»
سالارک سر تکان داد:تریون «آره، ولی ترجیح میدم اوللحظهای بهعنوانِ کارمندِ دفتری کار کنی.»
کامیلا اخم کرد: «کارمندِ دفتری؟ اگه بهعنوانِیکی دستیار شروع میکردم برام قابلدرک بود، اماپدرشان کارمندی یه شغلِ سطحپایینه و واقعاً خستهکنندهست.»
سالارک پرسید: «درسته، امامثلِ تو از قوانینِ کویرحتی هیچی نمیدونی، مگه نه؟»
«درسته.»
سالارک کتابِ کوچکی دربارهٔ رویههای حقوقی به کامیلا دادلحظهای و گفت: «ببین، ما اینجا نه دادگاهی داریم، نه قاضیهمچنان و نه هیئتمنصفهای. بازپرس خودش همهکار رو بهتنهایی انجام میده.»
«واقعاً؟ میتوننثانیه از پسِمیرسیدم کارها بربیان؟»
سالارک مرتبطترین صفحات را به او نشان داد: «البته. توی کویر، شاهدها همیشه خودشون پاببخشم پیش میذارن، چون میدونن مجرم مجازات میشه و من هم ازشون محافظت میکنم. اینجا جانورانِشکلِ جادویی گوش میدن، حرف میزنن و حتی میتونن تو پیدا کردنِ سرنخها بهت کمک کنن.»
«در بدترین حالت، مظنونها رو یه جا جمع میکنی، من ذهنشون رومیشدم میخونم و کار تموم میشه. اما یادت باشه، مهم نیست چقدر مدرکتصور کم باشه یا وقتی ادعای بیگناهی میکنن چقدر صادق به نظر برسن.
«اگه منمیشدم بگم گناهکارن،تریون میکشیشون. ختمِ کلام.»
کامیلا بهثانیه خودش اشارهمیرسیدم کرد: «من؟»
«آره، تو. البته ما مجرمهای خردهپا یا اونایی رو که فقط از رویجونِ گرسنگی دزدی میکنن نمیکشیم. اما تو کویرِ من جایی برای آدمهایی نیست که ترجیحلحظهای میدن برای رسیدن به خواستههاشون بهجای کار کردن، دست به جرم و جنایت بزنن.
سالارک در ادامه گفت: «برای اونایی که پول درآوردنمرده از رنجِ دیگران رو قابلقبول میدونن، هیچ بخششی در کارلحظهای نیست. فساد بیماریایه که من تحملش نمیکنم. تنها جوابش مرگه.»
کامیلا آبِ دهانشپدرشان را قورت داد: «هموننگاه کارمندِ دفتری بودن خوبه.»
سالارک که متوجهِ پریشانیاش شده بود، گفت: «خوبه! اول با رویهها و کارهایمیشدم اداری آشنا شو. بعد بهعنوانِ دستیار میفرستمت به میدان. اگه جرئتش رو داشتیبعد که کاری رو که لازمه انجام بدی، اونوقت در موردِ بازپرس شدنت حرف میزنیم.»
کامیلا عادت داشت صحنهٔ جرم را بررسی کند، از مظنونان بازجویی کنداینکه و بعد آنها را به سیستمِ قضایی تحویل دهد. او در حینِبازی انجامِ وظیفه آدم کشته بود، اما هرگز با خونسردی کسی را نکشته بود.
اربابِ کویر بازویش را دورِ شانههای ظریفِ کامیلا حلقه کردآخرِ و او را پیشِ خانوادهٔ ورهن برد و گفت: «بیادوی بریم پیشِ بقیه. بچهها همیشه سراغِ خالهٔ محبوبشون رو میگیرن.»
کامیلا در دلش گفت:
باورم نمیشه اینقدر خوششانسم. شاید بالاخره مسیرِ شغلیم به آخر نرسیده باشه.عمر سالارک شاید بیرحم باشه، اما همیشه ازم حمایت کرده. از وقتی بادیو لیث ازدواج کردم، با من هیچ فرقی با یکی از اعضای خانوادهاش نذاشته.
طیِ روزهای بعد، کامیلا و لیثیکی بسته به اینکه چقدر خسته بودند،میشدم صبح یا بعدازظهر کلبه را ترک میکردند.
لیث از دانشِ بهدستآمده از فیلمِ ضبطشده علیهِ اورپال استفاده کرد تا هم با تیمی از جادوگرانِپرسه اعظم و هم با اِرت روی گولمهایش کار کند. مکعبهای اولیه ثابت کرده بودند که ظرفیتِ نگهداریِبغل یک طلسمِ ردهٔ تیغه را دارند و حتی میتوانند ارادهٔ کافی برای یک حملهٔ ترکیبی را حفظ کنند.
این بسیار فراتر ازمیرسیدم چیزی بود که لیثببخشم برای پژوهشِ خودش نیاز داشت.
واستور با شگفتی گفت: «لیث،نجات پسرِ من، اگه از این بیشترمیرسیدم برنزه بشی، شبیهِ بومیهای کویر میشی.»
با این حال، این موضوع بهخاطرِ رنگِ پوستِ برنزهٔ لیث نبود. از زمانِپدرشان بازگشتش از ماهعسل، او شبیهِ مردِ کاملاً متفاوتی شده بود. آرام بود ومرگش از آن حسِ شتابزدگی که همیشه همراهش بود، هیچ اثری در او دیده نمیشد.