---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1919: بازگشت به کار (بخشِ ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1919: بازگشت به کار (بخشِ ۱)

0

کشتنِ یک نفر برای دفاع از خود یا برای نجاتِ کسی یک چیز بود،‌پدرشان​ و به قتل رساندنِ یک ضعیفِ بی‌دفاع چیزِ دیگری. آن زمان، در بحبوحهٔ نبرد، همه‌چیز‌می‌زد​ برای تیستا سیاه یا سفید به نظر می‌رسید. فقط دشمن در کار بود یا دوست.

اما وقتی تیستا‌آوردم​ آرام شد، سایه‌های خاکستری‌بابا​ به او هجوم آوردند.

لیث که از نادیده‌گرفتنِ او‌جونِ​ و رااز تا آن لحظه احساسِ‌عمر​ گناه می‌کرد، پرسید: «حالت چطوره، آبجی؟»

آهی کشید و گفت: «افتضاح. اگه به‌خاطر مادربزرگ نبود،‌لحظه‌ای​ تا الان به معجون‌های خواب‌آور معتاد شده بودم. خدایان،‌می‌زد​ لیث، چطور می‌تونی با این‌همه جانی که گرفتی زندگی کنی؟»

لیث تیستا را در آغوش گرفت، پیشانی‌اش را بوسید و گفت: «این‌جوری.‌عمر​ من از بچگی آدم کشتم، اما از هیچ‌کدوم پشیمون نیستم. چون حیوانات‌دیو​ رو شکار می‌کردم تونستم بهتون غذا بدم و لباسِ گرم تنتون کنم.

«چون جنایتکارا رو شکار می‌کردم پولِ کافی برای تعمیرِ خونه داشتم. هیچ‌وقت به اونایی که کشتم فکر نمی‌کنم، فقط به‌می‌شدم​ چیزی فکر می‌کنم که با این کار به دست آوردم. مثلِ نجات دادنِ بابا. اگه شک می‌کردم یا حتی یه‌زنده​ ثانیه دیرتر می‌رسیدم فقط برای اینکه جونِ یکی رو ببخشم، اون الان مرده بود و من تا آخرِ عمر پشیمون می‌شدم.»

تیستا به پدرشان که با تریون ورق بازی می‌کرد نگاه کرد و برای‌پدرشان​ لحظه‌ای هر دوی آن‌ها را به شکلِ دیو تصور کرد. اینکه رااز بعد‌مرگش​ از مرگش پرسه می‌زد تا همچنان با خانواده‌اش باشد، نه زنده و نه مرده.

لرزی بر تیره‌پشتش دوید و با وجودِ گرمای کویر، سرمایی وحشتناک بدنش‌شکلِ​ را فرا گرفت. لیث را محکم‌تر بغل کرد و از گرمای او و‌دوید​ طنینِ حرف‌هایش استفاده کرد تا لمسِ سردِ مرگ را از خود دور کند.

تیستا گفت: «شاید‌دیرتر​ حق با تو باشه،‌یکی​ ولی هنوزم حالم افتضاحه.»

لیث سرش را نوازش کرد و گفت: «دفعهٔ اول همیشه بدترینه.‌می‌رسیدم​ چرا فردا با سولوس نمیای ساحل؟ یه مهمونِ بیشتر که مشکلی‌تریون​ نیست، حداقل این‌جوری مطمئن می‌شیم که دوباره یواشکی نمیاد تو تختمون.»

سولوس توانسته بود چند باری شب را جای دیگری بخوابد و حریمِ خصوصیِ لازم را‌ورق​ به این زوج بدهد. مشکل فقط زمانی پیش می‌آمد که لیث و سولوس از وارپِ‌خانواده‌اش​ برج استفاده می‌کردند تا مکان‌هایی را که در گذشته رفته بودند به کامیلا نشان دهند.

این راهی بود تا سولوس و کامیلا با هم آشنا شوند و چیزهایی را با او به اشتراک بگذارند‌همچنان​ که حتی پیوندِ ذهنی هم نمی‌توانست جایگزینشان شود. زیباییِ غروبِ خورشید روی یخچال‌های طبیعیِ شمال، انعکاسِ طلوعِ آفتاب روی دریاچه‌های‌سردِ​ منطقهٔ دیستار، و زمین‌های وحشی که اگر گلهٔ هیولاها در آن نبود، انگار از دلِ یک نقاشی بیرون آمده بودند.

در طولِ آن سفرها به آن‌سوی‌جونِ​ مرزهای کویر، آن‌ها داخلِ برج می‌خوابیدند‌عمر​ و اغلب یک مهمانِ ناخوانده داشتند.

تیستا جواب داد:‌آوردم​ «عمراً! چطور می‌تونم‌دادنِ​ جلوت لخت بگردم؟»

لیث شانه بالا انداخت و گفت: «الان دیگه یه چیزی به اسمِ مایو وجود داره.‌ورق​ تازه، یادم نمیاد وقتی بهت شنا تو رودخونه رو یاد می‌دادم این‌قدر خجالتی بوده باشی.‌خانواده‌اش​ تابستونا برای شیرجه‌زدن تو آب فقط به یه پیراهنِ آستین‌کوتاه و یه شلوار نیاز داشتی.»

با یادآوریِ آن خاطره به‌شدت سرخ‌بازی​ شد و گفت: «اون موقع بچه‌شکلِ​ بودم و اصلاً نمی‌فهمیدم دارم چی‌کار می‌کنم!»

«هر جور راحتی.‌دیرتر​ پس مادربزرگ و‌جونِ​ بچه‌ها رو دعوت می‌کنم.»

در همین حین،‌آوردم​ کامیلا در دفترِ سالارک‌بابا​ با او صحبت می‌کرد.

ارباب پرسید: «بذار درست متوجه بشم. بعد از‌اون​ فقط دو هفته، تو و لیث اون‌قدر از تعطیلاتتون‌نگاه​ خسته شدید که دارید به کارِ پاره‌وقت فکر می‌کنید؟»

کامیلا سر تکان داد و گفت: «بله. این‌جوری لیث می‌تونه به تمریناتش‌شکلِ​ برگرده و منم می‌تونم یه کار پیدا کنم. نمی‌خوام زنِ خانه‌دار باشم.‌تیره‌پشتش​ می‌خوام پولِ خودم رو دربیارم و جایگاهم رو تو جامعه پیدا کنم.»

سالارک از مُهرِ خون استفاده کرد و در حالی که برای چندمین بار‌می‌شدم​ حس می‌کرد کامیلا حتی یک قطره خونِ ققنوس هم ندارد، گفت: «قسم به مادرِ‌مرگش​ بزرگ، شما دوتا واقعاً برازندهٔ هم هستید. حیف که تو از افرادِ من نیستی.»

«رزومه‌ات اینجاست و می‌دونم‌مثلِ​ از پسِ چه کارهایی برمیای.‌ثانیه​ به چه شغلی علاقه داری؟»

کامیلا پرسید: «همیشه رؤیام این‌جونِ​ بوده که یه بازپرس بشم.‌آخرِ​ توی کویر هم همچین نقشی هست؟»

سالارک سر تکان داد:‌تریون​ «آره، ولی ترجیح می‌دم اول‌لحظه‌ای​ به‌عنوانِ کارمندِ دفتری کار کنی.»

کامیلا اخم کرد: «کارمندِ دفتری؟ اگه به‌عنوانِ‌یکی​ دستیار شروع می‌کردم برام قابل‌درک بود، اما‌پدرشان​ کارمندی یه شغلِ سطح‌پایینه و واقعاً خسته‌کننده‌ست.»

سالارک پرسید: «درسته، اما‌مثلِ​ تو از قوانینِ کویر‌حتی​ هیچی نمی‌دونی، مگه نه؟»

«درسته.»

سالارک کتابِ کوچکی دربارهٔ رویه‌های حقوقی به کامیلا داد‌لحظه‌ای​ و گفت: «ببین، ما اینجا نه دادگاهی داریم، نه قاضی‌همچنان​ و نه هیئت‌منصفه‌ای. بازپرس خودش همه‌کار رو به‌تنهایی انجام میده.»

«واقعاً؟ می‌تونن‌ثانیه​ از پسِ‌می‌رسیدم​ کارها بربیان؟»

سالارک مرتبط‌ترین صفحات را به او نشان داد: «البته. توی کویر، شاهدها همیشه خودشون پا‌ببخشم​ پیش می‌ذارن، چون می‌دونن مجرم مجازات میشه و من هم ازشون محافظت می‌کنم. اینجا جانورانِ‌شکلِ​ جادویی گوش می‌دن، حرف می‌زنن و حتی می‌تونن تو پیدا کردنِ سرنخ‌ها بهت کمک کنن.»

«در بدترین حالت، مظنون‌ها رو یه جا جمع می‌کنی، من ذهنشون رو‌می‌شدم​ می‌خونم و کار تموم میشه. اما یادت باشه، مهم نیست چقدر مدرک‌تصور​ کم باشه یا وقتی ادعای بی‌گناهی می‌کنن چقدر صادق به نظر برسن.

«اگه من‌می‌شدم​ بگم گناهکارن،‌تریون​ می‌کشیشون. ختمِ کلام.»

کامیلا به‌ثانیه​ خودش اشاره‌می‌رسیدم​ کرد: «من؟»

«آره، تو. البته ما مجرم‌های خرده‌پا یا اونایی رو که فقط از روی‌جونِ​ گرسنگی دزدی می‌کنن نمی‌کشیم. اما تو کویرِ من جایی برای آدم‌هایی نیست که ترجیح‌لحظه‌ای​ می‌دن برای رسیدن به خواسته‌هاشون به‌جای کار کردن، دست به جرم و جنایت بزنن.

سالارک در ادامه گفت: «برای اونایی که پول درآوردن‌مرده​ از رنجِ دیگران رو قابل‌قبول می‌دونن، هیچ بخششی در کار‌لحظه‌ای​ نیست. فساد بیماری‌ایه که من تحملش نمی‌کنم. تنها جوابش مرگه.»

کامیلا آبِ دهانش‌پدرشان​ را قورت داد: «همون‌نگاه​ کارمندِ دفتری بودن خوبه.»

سالارک که متوجهِ پریشانی‌اش شده بود، گفت: «خوبه! اول با رویه‌ها و کارهای‌می‌شدم​ اداری آشنا شو. بعد به‌عنوانِ دستیار می‌فرستمت به میدان. اگه جرئتش رو داشتی‌بعد​ که کاری رو که لازمه انجام بدی، اون‌وقت در موردِ بازپرس شدنت حرف می‌زنیم.»

کامیلا عادت داشت صحنهٔ جرم را بررسی کند، از مظنونان بازجویی کند‌اینکه​ و بعد آن‌ها را به سیستمِ قضایی تحویل دهد. او در حینِ‌بازی​ انجامِ وظیفه آدم کشته بود، اما هرگز با خونسردی کسی را نکشته بود.

اربابِ کویر بازویش را دورِ شانه‌های ظریفِ کامیلا حلقه کرد‌آخرِ​ و او را پیشِ خانوادهٔ ورهن برد و گفت: «بیا‌دوی​ بریم پیشِ بقیه. بچه‌ها همیشه سراغِ خالهٔ محبوبشون رو می‌گیرن.»

کامیلا در دلش گفت:

باورم نمیشه این‌قدر خوش‌شانسم. شاید بالاخره مسیرِ شغلیم به آخر نرسیده باشه.‌عمر​ سالارک شاید بی‌رحم باشه، اما همیشه ازم حمایت کرده. از وقتی با‌دیو​ لیث ازدواج کردم، با من هیچ فرقی با یکی از اعضای خانواده‌اش نذاشته.

طیِ روزهای بعد، کامیلا و لیث‌یکی​ بسته به اینکه چقدر خسته بودند،‌می‌شدم​ صبح یا بعدازظهر کلبه را ترک می‌کردند.

لیث از دانشِ به‌دست‌آمده از فیلمِ ضبط‌شده علیهِ اورپال استفاده کرد تا هم با تیمی از جادوگرانِ‌پرسه​ اعظم و هم با اِرت روی گولم‌هایش کار کند. مکعب‌های اولیه ثابت کرده بودند که ظرفیتِ نگهداریِ‌بغل​ یک طلسمِ ردهٔ تیغه را دارند و حتی می‌توانند ارادهٔ کافی برای یک حملهٔ ترکیبی را حفظ کنند.

این بسیار فراتر از‌می‌رسیدم​ چیزی بود که لیث‌ببخشم​ برای پژوهشِ خودش نیاز داشت.

واستور با شگفتی گفت: «لیث،‌نجات​ پسرِ من، اگه از این بیشتر‌می‌رسیدم​ برنزه بشی، شبیهِ بومی‌های کویر میشی.»

با این حال، این موضوع به‌خاطرِ رنگِ پوستِ برنزهٔ لیث نبود. از زمانِ‌پدرشان​ بازگشتش از ماه‌عسل، او شبیهِ مردِ کاملاً متفاوتی شده بود. آرام بود و‌مرگش​ از آن حسِ شتاب‌زدگی که همیشه همراهش بود، هیچ اثری در او دیده نمی‌شد.

ناولها | novelha.net