چپتر 2042: خونِ اول (بخشِ ۲)
0اژدهای هفتسر مدتی میشد که از آسیبی که لیث با شعلههای یخزدهنسبت به او زده بود بهبود یافته بود، اما خودش را از نبرد دورکردند نگه داشته بود تا طلسمهای تیامات را با چشمانِ اژدهایش بهتر بررسی کند.
حالا که درکِ روشنی از تواناییها و زمانِ واکنشِ لیث داشت، برای کشتن دست به کارفعال شده بود. طوفانِ مانا منطقهای آنقدر بزرگ را پوشش میداد که نمیشد با بلینک از آن جاخالیگفت داد و حتی اگر لیث میتوانست از این یورش فرار کند، گلولههای آمیخته به اراده تعقیبش میکردند.
لیث که چارهٔ دیگری نداشت، سدِ روحیِتعداد زرهش را فعال کرد، اما شدتِ برخوردهایخوردند بیشمار او را از مسیرِ موردنظرش منحرف کرد.
اوفیل همانطور که نزدیکتر میشد پوزخندسقوطش زد و کسوفِ نهایی و طوفانِبیاید طاعون را با هم رها کرد.
اوفیل با خنده گفت: «بهم نشون بده چطور درانرژی برابرِ این طلسمها دفاع میکنی، بچه. ارتشِ ملکهٔ راستینفکرشم هر کمکی رو میپذیره، هر چقدر هم که کوچیک باشه.»
لیث در جواب انگشتِ وسطش را به او نشان داد و سقوطش راسدِ طوری تنظیم کرد که نزدیکِ دمش فرود بیاید. چسباندنِ دوبارهٔ یک عضو، انرژینزدیکتر و زمانِ بسیار کمتری نسبت به رویاندنِ یک عضوِ جدید از صفر میبرد.
«فکرشم نکن!» سه تا ازدهانهای دهانهای اوفیل به همان تعدادکردند فورانِ شعلههای مبدأ رها کردند.
ستونهای آتش پیچوتاپ خوردند و به یک گردابِ آتشینِ واحددمش تبدیل شدند که شعلههای سیاه کسوفِ نهایی را احاطه کرد تاعضوِ این دو حمله بدونِ خنثی کردنِ یکدیگر به سد ضربه بزنند.
شرط میبندم ایاتا استادیِ نور رو به این یارو یاد داده و با اینعضوِ طرزِ مسخرهکردنش، حتماً چشمانِ اژدها داره. هر چیزی که استفاده کنم ممکنه و قرارهپیچوتاپ علیه خودم استفاده بشه. نمیتونم بذارم ارتشِ ثرود بیشتر از این طلسمهام رو یاد بگیره.
باید بچسبم به همون اصولِ اولیه و هوشمندانه بازی کنم. لیثدیگری یک طلسمِ استادیِ نورِ ردهٔ ۳ پدید آورد که پرتوِ نورِموردنظرش قدرتمندی تولید کرد و نقطهٔ برخوردِ اژدها روی سد را هدف گرفت.
اوفیل با تمسخر گفت: «احمقانه وهمان بدونِ خلاقیت! این حقه هیچ فایدهایآتش نداره.» اما نظرِ لیث کاملاً فرق داشت.
پرتوِ نور با قدرتِ ترکیبیِ کسوفِ نهایی و شعلههای مبدأ خُردفرود شد، اما همچنان با قدرتِ کافی با آنها برخورد کرد تاجدید مثلِ یک پیشران عمل کند و به سقوطِ لیث شتاب بدهد.
با ظرافتِ یک شهابسنگ بسیار دورتر از دمش فرود آمد، اما به لطفِ این کارجدید هیچکدام از حملاتِ اوفیل به او نرسیده بود. لیث ایستاد و در حالی که برایگردابِ پناه گرفتن پشتِ تپهای پنهان میشد، از تلفیقِ نور برای بند آوردنِ خونریزی استفاده کرد.
«میتونی با استادیِ نور این کار رو بکنی؟ خوبه که میدونم.» اژدهانداشت از همان استراتژیِ تیامات استفاده کرد تا بیشتر شتاب بگیرد و نگذارداوفیل لیث آنقدر از بُردِ بینشِ حیات خارج شود که بتواند وارپ کند.
صبر کن ببینم، منطقهٔ جلوی بلیوس باید دشتِفورانِ صاف باشه. هیچ تپهای تو نقشهها یادم نمیاد.آتشینِ اوفیل یک ثانیه دیرتر به این موضوع پی برد.
سرهنگ وارگریو به محضِوسطش اینکه جانورِ الهی درتنظیم تیررس قرار گرفت، گفت: «بکشیدش!»
بارانی از طلسمهای ردهٔ ۵ بر پایهٔ عنصرِ آب و هوا که جادوگرانِ گردان اجراجدید کردند، اژدها را از آسمان به زیر کشید. سرما توانش را تحلیل برد و کُندشگردابِ کرد، در حالی که آذرخشها باعثِ اسپاسمِ اندامهایش شدند و تیغههای هوا بالهایش را پاره کردند.
یک طلسمِ تنها فقط میتوانست روی فلسهای اژدها فرورفتگی ایجاد کند، اما اینهمه طلسمروحیِ با هم میتوانستند زخمهای عمیقی باز کنند. مشکل اینجا بود که آنها هنوز قدرتِکسوفِ لازم برای کشتنِ یک تایتانِ ۲۵ متریِ پوشیده از آدامانتِ بهشدت افسونشده را نداشتند.
«تلاشِ خوبی بود، ورهن. بذار ببینیم این مورچهها میتونن اونقدر برات زمانآتش بخرن که درمان بشی یا نه.» اوفیل در حالی که از طلسمِخنثی روحِ آغوشِ مادر استفاده میکرد، یکی از سرهایش را به سمتِ لیث چرخاند.
اژدها خیلی دوست داشت این طلسم را هم یاد بگیرد،دمش اما گردانِ وارگریو مدام با طلسمهای ردهٔ ۵ که بهرویاندنِ تمامِ تمرکزش نیاز داشت، او را زیرِ ضرباتِ خود گرفته بود.
لیث پیشتر از طریق آویزِ ارتباطی با متحدانش صحبت کرده و نقاط ضعفِ اژدهای هفتسر و کارهاییمیبرد را که در صورتِ فرود آمدنش باید میکردند، به آنها گوشزد کرده بود. در طولِ سقوطِ کنترلشدهاش، همسیاه طلسمِ درمان را اجرا کرده و هم دالانِ بُعدیِ کوتاهبردی باز کرده بود تا دمش را پس بگیرد.
آغوشِ مادر از تمامِ عناصرِ آفرینش، یعنی نور، خاک و آبِ ملایم استفاده میکردروحیِ تا بهترین طلسمِ درمانی را که لیث در زرادخانهاش داشت، پدید آورد. پیچکهای زمردینکسوفِ از زخمهای لیث بیرون زدند، آنها را به هم دوختند و خونریزی را بند آوردند.
طلسم همچنین بیشترِ خون را جمعآوری کرده بود و حالاکردند در حالی که دمش را با کمترین مصرفِ سرزندگی بهسیاه پشتش میچسباند، خون را دوباره به داخلِ بدنِ لیث تزریق میکرد.
همزمان، پیچکها موادِ مغذی را از زمین و آبنزدیکِ را از هوا بیرون میکشیدند تا در حینِ درمانِکمتری شانهاش، بارِ روی بدنِ تیامات را به حداقل برسانند.
لیث تونیکی به اندازهٔفرود یک کامیون را سر کشیدانرژی و با خود فکر کرد:
لعنتی، باید یه چیزی بخورم. حتی آغوشِ مادر هم نمیتونه تمامِدیگری بافتهایی رو که اسید حل کرده، دوباره بسازه. امیدوارم وارگریو بتونهموردنظرش بیشتر از اون دو ثانیهای که بهم قول داده بود، دووم بیاره.
اوفیل تمامِ تلاشش را کرد تا دستکم توجهِ یکی ازکردند سرهایش را به او اختصاص دهد، اما سرما خوابآلودش کرده بوداحاطه و آبِ متراکم، صاعقهها را از لایهٔ محافظِ فلسهایش عبور میداد.
اژدها طوفانِ طاعونی را که هنوز احاطهاشطوری کرده بود فراخواند و کسوفِ نهاییِ دیگریدوبارهٔ پدید آورد و غرید: «لعنت بهتون، حشرهها!»
کشتنِ متحدانِ تیاماتدمش با طلسمهای خودش، چیزیدوبارهٔ جز عدالتِ شاعرانه نبود.
وارگریو طلسمِ جادوگرِ جنگِ ردهٔ ۵، گزشِ زمستان،تعقیبش را رها کرد و فریاد زد: «چون ازفعال دهنِ یه مارمولک دراومده، به حسابِ تعریف میذارمش!»
این طلسم طوفانِ برفِ متمرکزی پدید میآورد که بادهای شدیدش رطوبتِ قربانیان را بیرون میکشید و باعثواحد میشد دمای بدنشان بهسرعت افت کند. قرار بود این طلسم یک گردانِ دشمن را تضعیف و دیدشان رایاد کور کند، اما با توجه به اندازهٔ اژدها، بهسختی برای پوشاندنِ او از سر تا پا کافی بود.
اوفیل سعی کرد از سرِ خشم غرش کند، اما دندانهایش از شدتِ سرماچسباندنِ به هم خوردند و در عوض صدایش شبیه به نالهای کوتاه شد. بالهایش رادهانهای دورِ خود پیچید و حس کرد که به خاطرِ یخ، سفت و سنگین شدهاند.
اژدهای هفتسر سعی کردفرود نفسِ عمیقی بکشد وعضو با خود فکر کرد:
انسانهای لعنتی. عمراً بتونم قبل از اینکه ورهن درمان بشه، هم اینانداشت رو بکشم و هم از این سرما خلاص بشم. کمترین کاری کهاوفیل میتونم بکنم اینه که مطمئن بشم مرگی کند و زجرآور در انتظارشونه.
با این حال، این کار فقط باعث شد هوای سرد سریعتر بهآتش داخلِ بدنش نفوذ کند و برای یک لحظه دیدش تار شد. ناگهان احساسِکردنِ خوابآلودگی کرد و تنها دردِ ناشی از بارانِ بیامانِ طلسمها بیدارش نگه داشت.
اوفیل مجبور شد فقط برای گرم کردنِ خودش از تلفیقِ آتش استفاده کند و همزمان طلسمِ جادوگرِ جنگِ ردهٔنسبت ۵، خورشیدِ خروشان، را پدید آورد. این طلسم ترکیبی از آتش و خاک بود که ابتدا انفجاری عظیم درستآتشینِ زیرِ پای گردانِ ولاگروس ایجاد میکرد و در عینِ حال گرمای کافی برای ذوب کردنِ یک یخچالِ طبیعی تولید میکرد.
اژدها حس کرد عناصر در برابرِ ارادهاشدوبارهٔ مقاومت میکنند و از جمع شدن سرعضوِ باز میزنند. گفت: «این دیگه چه وضعشه؟»
چشمِ چپِ سرهنگ روشن شد و جریانهای بیشماری از رونها فضای اطرافشان راسدِ احاطه کردند و تا منطقهای که لیث در آن استراحت میکرد، کشیده شدند.نزدیکتر او گفت: «واقعاً فکر کردی پادشاهی ما رو همینطوری میفرسته به کامِ مرگ؟»
لیث با شناختنِ یکی از آرتیفکتهایهمان سلطنتی که از پادشاهِ اول بهآتش جا مانده بود، با خود فکر کرد:
این همون دنیای کوچک نیست؟
این آرتیفکت در کنارِ مجموعهٔبیاید سیفل و مکعبِ ذخیرهسازِ طلسم،بسیار یکی از ارزشمندترین داراییهای پادشاهی بود.