چپتر 1304: تبارها و قدرتها (بخشِ ۲)
0«شاید ازتون ضعیفتر باشم و تجهیزاتم کمتر باشه، اماچنین تو کنامِ خودم، فقط با یه بشکن میتونم کلِ شوراشبیهِ رو احضار کنم. شما هم میتونید همین کار رو بکنید؟»
کروان دهانش را باز و بسته کرد، اما راهی برای جواب دادن نداشت. درکنند کارش فوقالعاده بود، اما بودن در سه مکانِ همزمان جزوِ مهارتهایش نبود. گذشته ازمیده آن، هرگز به شورا نپیوسته بود و آنها را چیزی جز مشتی آدمِ ضعیف نمیدانست.
با این حال، غرورِ کروان در این بودحضورِ که هرگز مادرش را ناامید نکرده بود، نهاون در اینکه مثلِ اوباشِ میخانهها به قدرتش ببالد.
«نه، نمیتونم.» یک ثانیه چشمانشبُعدیای را بست و گذاشت هالهٔساده بنفشِ روشنش از بدنش بیرون بزند.
سایهاش بُعدِ سومی پیدا کرد که بهسرعت به زنی بامسافتِ لباسِ مشابه تبدیل شد که شباهتِ عجیبی به کروان داشت. اینبلینکِ پدیده دوباره رخ داد، اما این بار مردِ دیگری بیرون آمد.
با ورودِ هر مهمانِ تازه، فالوئل حس کرد سرمایمسافتِ آزاردهندهٔ پاییز به گرمای دلپذیرِ بهار تبدیل میشود، گویی تنهاطلسمِ حضورِ آنها جنگلِ تراون را به مکانِ روشنتری تبدیل میکرد.
لیگین با تعجب پرسید: «اون چی بود؟» فقط نگهبانان میتوانستند چنینروشنتری مسافتِ درازی را بدونِ آرایهٔ وارپ طی کنند، با این حال اختلالِآرایهٔ بُعدیای که حس کرده بود، شبیهِ اختلالِ یک طلسمِ بلینکِ ساده بود.
کروان گفت: «یکی از قدرتهای تبارمونه. بهمون اجازه میدهبلینکِ حتی از راهِ دور پیوندِ ذهنی داشته باشیم و بهراهِ فانوسِ بُعدیِ همدیگه تبدیل بشیم. ما بهش میگیم ندای خون.»
«من از شاگردانتون محافظت میکنم، لنانا مراقبِ دهکده میمونه ومسافتِ جت هم مراقبِ روستاییها. سهتای ما کافی هستیم؟» لحظهای که کروانبلینکِ آنها را معرفی کرد، هر ققنوس تعظیمِ عمیقی به فالوئل کرد.
«کاملاً کافیه. بریم، پدربزرگ. حالا کاملاً در اختیارِ توام.» فالوئل شستشبدونِ را برایشان بالا برد و لیگین را به داخلِ کنامش کشیدگفت و در آنجا نزدیکترین آرایهٔ وارپ به گریفونِ پرنده را تنظیم کرد.
بهمحضِ رفتنِ آنها، سه ققنوس همزمان بلینک کردند وجنگلِ شکافِ بُعدیای را که تزکای فیلگیا در آن پنهان شدهچنین بود تا بیسروصدا از خانهٔ زینیا محافظت کند، محاصره کردند.
در حالی که آویزِ بُعدی فضای فرعیای میساخت که زمان در آن تقریباً متوقف میشد،بهمون شکافِ بُعدی جیبِ کوچکی از فضا بود که با جادو کشیده شده بود — شبیهِمیگیم یک حاشیهٔ بسیار کوچک — و به دورگهٔ وارگ-باستانی اجازه میداد درست جلوی چشم پنهان شود.
درزِ بُعدی که این جیب را به دنیای بیرون وصل میکرد، بهاندازهٔ سوراخِ یکوارپ سوزن بود و در صورتی که آرایهٔ مهرومومِ بُعدی اجرا میشد، به او اجازه میدادمیده بینِ حبس کردنِ خودش در آنجا یا بیرون آمدن برای مبارزه، یکی را انتخاب کند.
این یکی از قلههایی بود که جادوی بُعدی میتوانست به آن برسد؛آرایهٔ چیزی که افرادِ بسیار کمی از وجودش خبر داشتند. از این رو،قدرتهای دیدنِ اینکه فضای جیبیاش بهزور شکافته میشود، فیلگیا را بهشکلی ناخوشایند غافلگیر کرد.
لنانا، تنها زنِ گروه پرسید: «فکرگویی نکن حقههات میتونه ما رو گولمیکرد بزنه، روباهِ کوچولو. دوستی یا دشمن؟»
تزکا در حالی که هر ده دمش لبریز از قدرت شده بود،یکی گفت: «فکر نکن از مشتی جوجه میترسم، گنجشکِ جوان. اگه قصدِ صدمهباشیم زدن داشتم، اینجا خیلی قبل از رسیدنِ شما به یه ویرانه تبدیل میشد.»
اعضای آشیانه از اینکه مسخشده منشأ مخفیِ مادرشان را میدانست حیرتزدهدرازی شدند، اما چیزی در چهرهشان بروز نکرد. گذشته از آن، تکتکِساده دمهایش بهجز یکی، قدرتِ کافی برای صدمه زدن به آنها را داشت.
از بختِ بدِ تزکا، تجسمِاون تحلیلرفتهٔ استادیاش بر جادوی روح،درازی حتی نمیتوانست یک مگس را بکشد.
کروان گفت: «نمیتونم بدونِ به خطر انداختنِ مأموریتمون باهاتجنگلِ درگیر بشم، پس فعلاً حرفت رو باور میکنم. سرِمیتوانستند راهمون قرار نگیر، ما هم لطفت رو جبران میکنیم.»
تزکا در پاسخ، کلِ شکافِ بُعدی را به مکانی امنتر وارپ کرد و در عین حالاجازه تا جایی که در توان داشت آن را پنهان کرد. از آنجا که آنها زحمتی برایخون گشتن به دنبالش به خود ندادند، نمیدانست آیا هنوز هم میتوانند متوجهِ حضورش شوند یا نه.
بدتر از همه، نمیدانست آیاپرسید به خاطرِ مهارتهایشان توانستهاند پیدایش کننددرازی یا به لطفِ تجهیزاتِ بیشازحد قدرتمندشان.
در هر صورت، حسِ نامحسوسیاون از شکست در ذهنش رخنهدرازی کرد و روزش را خراب کرد.
باید به بیترا بگم کونشومیشود تکون بده و جوری کار کنهروشنتری که انگار فردایی در کار نیست.
در همین حین، فالوئل پس از اینکه لباسش را بهساده یک پیراهنِ روزمرهٔ زیبای آبی تغییر داد و به موهایش رنگِپیوندِ شاهبلوطیِ یکدستی بخشید، وارپی متصل به دروازهٔ گریفونِ پرنده باز کرد.
تفرجگاه روی یک کوه ساخته شده بود و برای دسترسی به شهرهای مهمِ پادشاهی بهکنند دروازهٔ خودش نیاز داشت. این دروازه به گریفونِ پرنده اجازه میداد همیشه بهترین غذاها راحتی داشته باشد و هر چیزی را که مهمانانش نیاز داشتند، در یک چشمبههمزدن فراهم کند.
دربان آنقدر آنجا کار کرده بود که همهچیز را دیده باشد. از اعضای خانوادهٔکنند سلطنتی که آنقدر مست بودند که نامِ خودشان را به یاد نمیآوردند گرفته تا جادوگرِحتی اعظمی چنان خشمگین که تنها نگاه کردن به او برای غش کردنِ کارکنان کافی بود.
دیدنِ بانوی زیبایی که دست در دستِ کسی راه میرفتتراون که دربان فقط میتوانست امیدوار باشد جادوگری آنقدر نابغه استمسافتِ که به ظاهر اهمیتی نمیدهد، حتی باعث نشد ابرو بالا بیندازد.
لیگین با رفتاری کاملاً مؤدبانه که باعثشبیهِ شد دربان در دل نفسِ راحتی بکشد،تبارمونه گفت: «صبح بخیر. میخوایم اینجا غذا بخوریم.»
دربان که مردی در اواخرِ دههٔ پنجاهِ زندگیاش با چهرهای ملایم بود که مهربانیاش بهکنند چشمانش نمیرسید، گفت: «باعثِ افتخاره که در خدمتتون باشیم قربان، اما رستورانِ ما به دلایلِحتی امنیتی فقط برای مهمانان رزرو شده. نمیتونیم اجازه بدیم مردم آزادانه به اینجا رفتوآمد کنن.»
موهای قرمزِ جوگندمی و سبیلِ دربان چنان ظریف کوتاه شده بود که بهوارپ نظر میرسید به جای کوتاه شدن، نقاشی شدهاند. با اینکه از هیچ ژلیبهمون استفاده نمیکرد، فقط یک طوفان میتوانست حتی یک تار از موهایش را جابهجا کند.
لیگین گفت:گرمای «بسیار خب،بهار یه اتاق میگیرم.»
دربان گفت: «متأسفم، اما تمامِبُعدیای اتاقهای ما رزرو شدن. میتونمساده یه جای دیگه رو بهتون پیشنهاد—»
لیگین بیمقدمه یک کارتِ سیاه را که گریفونِ طلاییِچنین کوچکی وسطش کشیده شده بود، روی پیشخوانِ پذیرش کوبیدکرده و گفت: «هر چی که خالی دارید رو میگیرم.»
تنها تعدادِ انگشتشماری از آنها وجود داشت و همگی متعلق به تبارهای جادوییِوارپ باستانی بودند که به والرون در ساختِ پادشاهیِ گریفون کمک کرده بودند. اینبهمون کارتها به صاحبشان سطحِ بالایی از دسترسی و اعتبارِ نامحدود از خزانهداریِ سلطنتی میدادند.
نورِ کوچکی از طمع در چشمانِ دربان درخشیدحضورِ و گفت: «به محضِ اینکه مدارکِ شناساییتون رواون بررسی کنم، سوئیتِ سلطنتی کاملاً در اختیارِ شماست.»
معمولاً هر بار که یکبُعدیای کارتِ سیاه ظاهر میشد، پاداشِساده پایانِ سالِ کارکنان دو برابر میشد.
لیگین و فالوئل مدارکشان را دادند و تنها زمانیچنین که اسکنرِ جادوییِ روی پیشخوان مدارک را با کارتکرده تطبیق داد، دربان درِ منتهی به رستوران را باز کرد.
کفپوشِ پارکت از قطعاتِ چوبی با سایههای مختلفِ قهوهای تشکیل شده بودآرایهٔ که موزاییکهای پیچیدهای را شکل میدادند؛ موزاییکهایی که معروفترین نقاشیهای سه کشورِقدرتهای بزرگ را بازآفرینی میکردند و صدای قدمهای مهمانان را از بین میبردند.
در حالی که منتظرِ رسیدنِ والدینِ لیث بودند، دیدنِ برخی از بهترین آثارش در میانِپرسید آنها لیگین را تحتتأثیر قرار داد. پدرِ تمامِ اژدهایان در میانِ سرگرمیهایش، به پرداختن بهطلسمِ هنر علاقه داشت و در طولِ هزارهها بهطور تصادفی چندین جنبشِ نقاشی را پایهگذاری کرده بود.
دیدنِ مردمی که پس از قرنها هنوز آثارش رابلینکِ تحسین میکردند او را خوشحال کرد، اما دیدنِ چند ترالراهِ در میانِ افرادِ حاضر در سالنِ غذاخوری، چندان خوشایند نبود.