چپتر 1093: مسائلِ اعتماد (بخشِ ۱)
0فلوریا پرسید: «منم نمیتونم هستهٔ برج رو ببینم.خونهام حتماً یکی از اون طلسمهای نهانسازه که جادوآهنگرها برایداشته مخفی کردنِ رازهاشون استفاده میکنن. سولوس، میتونی خاموششون کنی؟»
سولوس پنلِ کنترل را با لیث بهفقط اشتراک گذاشت و هر دو مدتی بررسیاشباشه کردند تا از گزینههای مختلف سر در بیاورند.
لیث فکر کرد: «فکرنگاه میکردم قراره غریزی بدونیراحت هر طبقه چیکار میکنه.»
او پاسخ داد: «منم همین فکر رو میکردم. شاید هرچی هستهام ترمیم میشه، بخشی از خاطراتم برمیگرده. اگه من شاگردِ منادیون بودم، این برجبود هم آکادمی و هم خونهام بوده. با این حال فقط اربابِ برج میتونسته به اینجور ویژگیها دسترسی داشته باشه، برای همین هیچی ازشون یادمخالی نمیاد. علاوه بر اون، شاید اینا تازه الان در دسترس قرار گرفتن، چون هستهٔ کاذبِ برج بالاخره یه کم از قدرتش رو پس گرفته.»
پیش از آنکه سولوس بدنِ انرژیاش را به دست بیاورد، استفاده از نشاطبخشی روی برجویژگیها تنها هستهٔ انسانیِ ضعیفشدهاش را نشان میداد. اما حالا، فنِ تنفس هستهٔ نیرویی را همچون نشان میداد که انرژیِ برج را تأمین میکرد و جوهرِ زندگیِ آسیبدیدهاش را مهار میکرد.
سولوس گفت: «ببخشید، نمیتونم.خونهام اصلاً نمیدونستم همچین چیزیاربابِ ممکنه. بعداً امتحانش میکنم.»
لیث در حالی که ساعتِ جیبیاش رابمونید نگاه میکرد، گفت: «اگه میخواید اینجا بمونید، راحتسرِ باشید. کامیلا منتظرمه. امشب میخوام ببرمش سرِ قرار.»
آنقدر خسته بود که مجبورامتحانش شد وسطِ خمیازه کشیدن از نشاطبخشیمیخواید استفاده کند تا همانجا خوابش نبرد.
فریا که به جسارتِ کامیلا غبطه میخورد وخونهام دلش یک دوستپسرِ حسابی میخواست، گفت: «وای، بادسترسی این برنامهٔ دیوانهوارمون واقعاً تونستی براش وقت خالی کنی؟»
«آره. با وجودِ نیروی زندگیِ ترکخوردهام، مصیبتها، و اینکه اگه تو آزمونِ فالوئل رد بشم ممکنه بمیرم،یادم دلم نمیخواد اینهمه حسرت داشته باشم. قدیما که جوونتر بودم و تو یه تجربهٔ نزدیک به مرگانرژیاش کلِ زندگیم از جلوی چشمام رد شد، لحظههای خوب زیرِ سایهٔ اتفاقاتِ بد و کار غرق شده بودن.
من عاشقِ جادو ونگاه قدرتم، ولی اینا بهتنهاییراحت آدم رو خوشحال نمیکنن.»
سولوس ریز خندید: «موافقم. اونقدر وقتت رو صرفِ کار کردی که اگه یکی بخواد زندگیت رو خلاصه کنه، فقط یه موسیقیِ جذاب کم داره تا شبیهِ یه مونتاژِ تمرینی یا یه AMV بشه.»
حرفهای لیث به همه یادآوری کرد که آزمونِ فالوئل نزدیک است. هیدرا دانشِمیتونسته بیشتری به آنها نمیسپرد، مگر اینکه شایستگیشان را ثابت میکردند. سرنوشتِ فلوریا بهالان لیث گره خورده بود، اما بقیه هم با او در یک قایق بودند.
نالروند گفت: «حق با لیثه. فالوئل هر کاری ازمون بخواد، قطعاًویژگیها کارِ آسونی نیست. دلم نمیخواد آخرین لحظاتم رو زیرِ یه کوه کتابدسترس یا در حالِ عوض کردنِ پوشک بگذرونم. میخوام چندتا خاطرهٔ خوب بسازم.»
دخترها که انتظار داشتندنگاه نالروند به یکی از آنهاباشید پیشنهادِ قرار بدهد، خجالت کشیدند.
نالروند گفت: «میخوام به برینا پیشنهادِ قرار بدم. بهجیبیاش نظر دخترِ خوبیه و بهخاطرِ رنگِ پوستم جورِ عجیبیامشب نگاهم نمیکنه. لیث، جای خوبی هست که بتونم ببرمش؟»
برینا دخترِ نانوا و عضوِ باشگاهِ گوشهگیرهای تیستا بود؛ گروهی از جوانان که به دلایلی، بیشترِ سالهای اولیهٔباشه زندگیشان را درست مثلِ او در انزوا گذرانده بودند. دلیلِ انزوای تیستا بیماریِ مادرزادیاش بود، اما برینا هنگامِآنکه کمک به پدر و مادرش پای تنور، چند انگشتش را از دست داده و دستِ راستش را سوزانده بود.
لیث پس از یادگیریِ جادوی ردهٔ ۴فقط بدنش را ترمیم کرده بود و حالا اوهیچی در خانهٔ رنا به عنوانِ ندیمه کار میکرد.
«شانس آوردی که از وقتی من جادوگرِ بزرگ شدم، لوتیا خیلی بزرگترامشب شده. قبل از اون فقط همون میخانهٔ محلی رو داشتیم، و بردنشهمانجا به دریوس با جادوی بُعدی هم یه خودنماییِ بزرگ برات به حساب میاومد.
لیث گفت: «رستورانِ گرگِ آسمانی رو بهت پیشنهاد میکنم. صاحبش من واینجا کامیلا رو برای افتتاحیهاش دعوت کرده بود. یه کم روستاییه ولی جای دنجیه.مجبور غذاش هم خیلی خوبه. بهشون بگو من فرستادمت، بهترین میزشون رو بهت میدن.»
نالروند احساس خجالت میکرد، اما میترسید به دلیل رسمورسومِ متفاوتِحال پادشاهی گاف بدهد. پرسید: «ممنون، رفیق. توصیهای هم داری؟ خیلیازشون وقته تو این وادیا نبودم و نمیخوام خیلی تند برم.»
لیث جواب داد: «فقط آروم باش و از خودنمایی با جادو یادسترسی حرف زدن دربارهٔ آینده دوری کن. تو قرارِ اول، حرف زدن از بچههاگرفتن یا برنامههای آیندهای که فقط به خودت مربوط نمیشن، همهچیز رو خراب میکنه.»
تیستا بهمحض اینکه توانست فکش را از رویراحت زمین جمع کند، پرسید: «واقعاً میخوای از بریناآنقدر بخوای باهات بیاد بیرون؟ تو که بهزور میشناسیش.»
نالروند گفت: «آره. حس میکنم تو یه کم از سرم زیادی هستی و برادرت هم منو میترسونه. کویلا که خودش خواستگار داره و به نظرمجبور میرسه بارِ روی دوشش بهاندازهٔ مالِ من سنگینه. فریا خوشگله، ولی خیلی به این موضوع مینازه، در حالی که فلوریا کاملاً مشخصه تمامِ عصر رووجودِ با من حرف میزنه ولی به یکی دیگه فکر میکنه. خداحافظ!» نالروند به خانه وارپ کرد تا لباسهایش را عوض کند و کمی پول بردارد.
فکر کرد: «خیلی خوشحالم که معادنِ نقرهٔ لیث دارن به سوددهیفقط میرسن. خیلی ناجور میشد اگه میخواستم از سلیا پول بگیرم ونمیاد مجبور میشدم توضیح بدم چقدر میخوام و واسه چی لازمش دارم.»
پیش از شروعِ شاگردیاش نزدِ فالوئل، نالروند بهعنوانِ پرستارِ تماموقتِ بچهها برای سلیا کار کرده بود.ازشون با اینکه سلیا بارها پیشنهاد کرده بود به او پول بدهد، نالروند همیشه رد میکرد، چونآنکه خانوادهٔ محافظ را خانوادهٔ خودش میدانست و چون بعد از بازسازیِ خانهٔ قدیمیِ سلیا، دستشان تنگ بود.
خوشبختانه، زولگریشِ لیچ سرِ حرفش مانده بود. بهمحض اینکه پادشاهیِ گریفونمنتظرمه مالکیتِ معادنِ نقرهٔ نزدیکِ جامبل را به لیث اعطا کرد، ارتشهایکشیدن نامردهٔ پَستِ او برای باز کردنِ آنها دست به کار شده بودند.
به لطفِ کارِ بیوقفه و تخصصشان، تنها چند ماه طول کشیده بود تا لژیونِ اسکلتها راهشانکامیلا را به رگههای نقره حفر کنند و حتی برخی از تونلهای قدیمی را بازیابی کنند. لیثنبرد اصلاً نمیدانست نامردگانِ پَست چطور میتوانند چنین معدنچیان و مهندسانِ ماهری باشند، و برایش مهم هم نبود.
نظرِ لیث در این باره این بود: «یا زولگریش این موضوع رو مطالعه کرده و بخشی ازداشته دانشش رو بهشون انتقال داده، همونطور که من میکردم، یا اینکه حتماً یه روحِ بیچاره رو بهگرفته نوچههاش پیوند زده. هر چی که هست، تا وقتی سهمِ ۵۰ درصدیِ نقرهام رو میگیرم، مشکلی ندارم.»
سولوس برج را به نزدیکیِ دریوس، پایتختِ مارکینشینِ دیستار، وارپ کرد و لیث از آنجاهیچی به والرون رفت. آن روزها جیرنی و کامیلا به دلایلِ امنیتی بیشترِ وقتشان را آنجا میگذراندندپیش و در حالِ تحقیق دربارهٔ جادوگرِ اعظم دیروس، بازگشتِ مرموزِ بالکور و حادثهٔ معادنِ فیمار بودند.
عجیب اینکه، هرچقدر هم که برایشاینجا وقت و انرژی میگذاشتند، پروندهٔ بالکورامشب از بینِ آن سه ضعیفترین بود.
لیث زیرِ نگاهِ خیرهٔ گاردهای سلطنتی که در چهار گوشهٔ اتاق مستقراینجا بودند، واردِ اتاق شد و گفت: «آرخون ارناس، بازپرسِ سلطنتی یهوال، امیدوارمبود کارتون تموم شده باشه، چون چیزی نمونده میزم رو از دست بدم.»
هر یک از آنها جادوگری کهنهکار بود که زرهِبوده قلعهٔ سلطنتی به تن داشت. آرتیفکتی به شکلِ گریفونباشه که به پوشندهاش قدرتی شبیه به تبارِ تایریس میبخشید.
جیرنی در حالی که داشت برگههایی را بررسی میکرد و از طریقِدسترسی آویزِ ارتشیاش از یکی از منابعش بازجویی میکرد، غرغر کرد: «خالی نبند.قرار هنوز یه ساعت تا رزروت مونده. در ضمن، از دیدنت خوشحالم لیث.»