چپتر 1598: رفت و برگشت (بخشِ ۲)
0«اون اولین دوستیه که بعد از تیستا پیدا کردی، پس آره.ارتباطی من قبلاً با مامان و بابا حرف زدم و با اینکه خیلیخانوادهای با ایدهٔ گشتنِ ما با یه نامرده موافق نیستن، ولی قبول کردن.»
لیث گفت: «همونطور که میبینی،دیگری تمامِ کارایی که میدونم ازشوناین لذت میبری رو فهرست کردم.»
سولوس متوجه شد که او برنامهای برای سفر به سرزمینهای گرفتهسنتون چیده تا نایکا را بردارند و دوباره با کالّا دیدار کنند، فیلمهایگامهای موردعلاقهاش را ببینند، برایش مهمانی بگیرند و کارهای بسیارِ دیگری انجام دهند.
چشمانِ سولوس پر از اشک شد. از این فکر که لیث باسنتون وجودِ زندگیِ پرآشوبش، وقتِ آزادِ بسیار کمی که بهخاطرِ پژوهشهای جادوییاش داشت،گامهای و اتفاقاتِ وحشتناکِ اخیر، هرگز سالگردشان را فراموش نکرده بود، منقلب شد.
علاوه بر این، او حسابی فکر کرده بود تا چیزی راارتباطی که تا یک سال پیش فقط یک مراسمِ خصوصی بود، به مهمانیایخانوادهای تبدیل کند تا آن را با تمامِ افرادِ مهمِ زندگیاش شریک شود.
«شما واقعاً همهٔکارهای این کارا روانجام میکنید؟ برای من؟»
الینا در حالی که همراه با رااز،حالی رنا و سنتون واردِ اتاق میشد، گفت: «ماقبل از قبل همهچیز رو آماده کردیم، دخترِ دیوونه.»
لیث پیش از باز کردنِ گامهای وارپ،الینا از طریقِ آویزِ ارتباطی با او تماساتاق گرفته بود تا از موقعیتهای خجالتآور جلوگیری کند.
رااز او را بغل کرد، سرش را بهآرامی نوازش کرد و گفت: «تو الان بخشی از اینکرد خانوادهای، سولوس. روزی که واردِ زندگیِ لیث شدی، همون روزیه که واردِ زندگیِ ما هم شدی. تو ازتشکرِ سایهها خیلی سخت کار کردی تا زندگیِ ما رو بهتر کنی، بدون اینکه حتی یه تشکرِ خشکوخالی بشنوی.»
«حتی اگه برای تولدت ازم میخواستی برم کرهٔ ماه، این کار رو میکردم چونپرآشوبش تو لیاقتش رو داری و حتی خیلی بیشتر از اینا. این فقط فرصتِ ما براینکرده جشن گرفتنِ اومدنت نیست، بلکه برای اینه که بهت نشون بدیم چقدر برامون ارزش داری.»
سولوس در حالی که اومیکنید را متقابلاً در آغوش میگرفت، فینفینسنتون کرد و گفت: «خیلی ممنون، بابا.»
الینا سولوس را در آغوش گرفت و پیشانیاش را بوسید: «پسرنا اون باباست و من فقط الینام؟ داری بیانصافی میکنی.» لحن و کلماتشکردنِ با هم همخوانی نداشتند و فقط گرمای مادرانهای در صدایش موج میزد.
«ببخشید، الینا. با اینکه من فقط یه خاطره ازطریقِ مامانم دارم، اما برام خیلی ارزشمنده. در عوض ثرین—» درخششِبهآرامی ناگهانیای جلوی چشمانش ظاهر شد و حرفش را قطع کرد.
نسخهٔ خردسالی از خودش را دید که نمیتوانست بیشتر از چهار سالوجودِ داشته باشد و قلممویی در دست داشت. روی پای مردِ لاغراندامی نشسته بوداخیر که در اواخرِ دههٔ بیستِ زندگیاش بود و حدودِ ۱٫۶ متر قد داشت.
چشمانِ سبز، موهای قهوهایِ روشنِ بلندی که دماسبی بسته شده بود، و بینیِ نسبتاً کشیدهای داشت. پیراهن وکردیم شلوارِ کهنهای به تن داشت که هر دو پوشیده از لکههای رنگِ کهنه و تازه بود. سولوس میدیدنوازش که کودک سعی دارد فضاهای داخلِ خطوطِ سیاه در نقاشیای را که مرد برایش آماده کرده بود، رنگ کند.
با این حال دخترک آنقدر دستپاچه و ناشی بود که وقتی کارِسنتون رنگآمیزیاش تمام شد، درختها شبیه کلمبروکلی، گلها شبیه لکه، و حتی خورشیدگامهای شبیه این شده بود که کسی زردهٔ تخممرغی را روی بوم مالیده باشد.
ثرین در حالی که دستِ دخترک را تا جای ممکنآویزِ هدایت میکرد، گفت: «تو از بابا هنرمندتری، اپی. باید اینو توالان کارگاهِ مامان آویزون کنیم تا هیچوقت یادش نره خورشید چه شکلیه.»
سولوسِ خردسال در حالی که بهانجام شاهکارش نگاه میکرد، سینهاش را باوجودِ افتخار جلو داد و پرسید: «واقعاً؟»
«بابا یه حرفهایه، پس میتونی به حرفم اعتماد کنی. اگه یه روز از جادو خسته شدی، هنرمندِآماده بزرگی میشی.» ثرین او را چرخاند تا در چشمانِ سولوس نگاه کند و دخترک هم از این فرصتبهآرامی استفاده کرد تا قلممو را در پالت فرو ببرد و لبهای او را مثلِ لوازمِ آرایش قرمز کند.
ثرین در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تاهمراه بوی تندی را که بینیاش را میآزارد و سوزشِ حلالهاکردیم را روی پوستش تحمل کند، گفت: «داری چیکار میکنی عزیزم؟»
سولوسِ خردسال با چهرهای جدی قلممو را دوبارهوارپ در رنگ فرو برد، کمی سفید به گونههای ثرینکرد اضافه کرد و گفت: «دارم برای مامان خوشگلت میکنم.»
ثرین پرسید: «برای چی؟»
سولوس جواب داد: «مامان همیشهمیکنید خودشو برات خوشگل میکنه. انصافه کهسنتون تو هم همین کار رو بکنی.»
ثرین خندید و اجازه دادکارا صورت و لباسهایش را بهرااز هم بریزد: «حق با توئه.»
سپس خاطره به همان سرعتیباز که آمده بود محو شد وارتباطی اشک در چشمانِ سولوس حلقه زد.
لیث که تلاطمِ احساسیِبسیارِ ناگهانیاش را حس کردهچشمانِ بود، پرسید: «حالت خوبه؟»
پیش از آنکه بتواند جواب دهد، برج با قدرتی عظیم به لرزه درآمد و به صداهمهچیز افتاد. شنهای اطراف را به همراهِ انرژیِ جهان که از چشمهٔ مانای زیرین میجوشید، به درونبغل کشید. بیدلیل نبود که جادوآهنگرِ ماهری مثل منادیون بیشترِ بهترین آثارش را از موادِ معمولی ساخته بود.
اینگونه، دیگر نیازی نبود برای تعمیرات یا اندازه شدن به تنِ کسی بهواردِ بزرگیِ یک اژدها، خروارها فلزِ جادویی انبار کنند. برج میتوانست جِرمِ مورد نیازش راآویزِ از موادِ خامِ در دسترس بگیرد و آنها را غرق در انرژیِ جهان کند.
اینطور، افسونهای هستهٔ نیرو میتوانستند بدونِ هیچ مقاومتیوارپ در بخشهای جدید پخش شوند و تا هر زمانکرد که لازم بود آنها را با خود یکپارچه کنند.
برج هم از درون و هم از بیرون بزرگتر شد. آنقدر شن جذب کرد که بخشی از کاخِ سالارکبهخاطرِ چند سانتیمتر نشست کرد و کج شد. قطرِ برج دو برابر شده و به بیش از ۲۰ متر رسیدهفقط بود. دو طبقهٔ جدید هم به آن اضافه شده بود که ارتفاعش را به بیش از ۱۵ متر میرساند.
طبقههای سوم و چهارم کاملاً بازسازی شدهحالی بودند، اما هنوز اثری از سقف نبود وقبل آوارِ طبقهٔ ششم جای آن را گرفته بود.
وقتی همهچیز تمام شد، لیثکارا و سولوس روی زمین افتادندرااز و از شدتِ خستگی نفسنفس زدند.
لیث به این دلیل که هستهٔ نیرو انرژیِ مورد نیازش برایارتباطی فشارِ نهایی را از او بیرون کشیده بود، و سولوس به اینخانوادهای دلیل که روندِ احیا موقتاً بیشترِ قدرتِ برج را تخلیه کرده بود.
با هستهٔ ترکخورده و نیروی زندگیِ آسیبدیدهاش، برای حفظِ شکلِ فیزیکیِفکر خود به مقدارِ عظیمی انرژی نیاز داشت. حالا که هم لیث واتفاقاتِ هم برج تحلیل رفته بودند، تنها با نیروی اراده میتوانست محو نشود.
بدنِ انرژیاش به تودهای تار ازالینا نور تبدیل شد، اجزای چهرهاش را ازاتاق دست داد و لباسهایش روی زمین افتاد.
لیث و سولوس هرگز هنگامِ بازسازیِ طبقههای جدیدحالی آنجا نبودند. همیشه وقتی به برج برمیگشتند که زمانِهمهچیز کافی برای تثبیتِ هستهٔ نیرویش را سپری کرده بود.
الینا به سمتِ لیث دوید و پرسید: «این دیگهطریقِ چه اتفاقی بود؟» رااز هم سعی کرد به سولوس کمکبهآرامی کند تا بایستد، اما متوجه شد بدنش هیچ مادهای ندارد.
سولوس جواب داد: «فکر کنم تازه به هستهٔ آبیِ تیره رسیدم.فکر مشکل اینجاست که چون داخلِ برج بودیم، بهبودیِ من باعثِ پیشرفتِ نیمهٔاتفاقاتِ دیگهام هم شد و فشاری که بهمون اومد رو دو برابر کرد.»
رااز در حالی که دستش مدام مثلِحالی یک روح از بدنِ سولوس رد میشد،میشد گفت: «قویتر به نظر نمیرسی. کاملاً برعکس.»
لیث حتی سعی نکرد بلند شود. همانطور روی زمین دراز کشیدرنا تا جایی که میتواند انرژی ذخیره کند: «پیشرفتها همینجوریان. تا وقتیباز بهاندازهٔ کافی استراحت نکنی و قدرتت برنگرده، حسِ مزخرفی بهت میدن.»