چپتر 1444: نقشههای ارباب (بخشِ ۲)
0درست مثل بچههای خاندانِ ورهن، فاصلهٔ ناگهانینوع بین خانوادههایشان بچهها را گیج کرد و دررقیبی ابتدا باعث شد فکر کنند کار اشتباهی کردهاند.
اما با اینکه مادرشان بارها به آنها اطمینان خاطر داده بود،برای آسیب روحیای که فالماگ به آنها وارد کرده بود باعث شدعین فیلیا و فری بترسند که لیث هم مثل پدر مرحومشان شده باشد.
هر سهحرف بزرگسال یکصداچون گفتند: «خدایان، نه!»
کامیلا در حالی که نوازششان میکرد گفت: «نگران نباشید بچهها. لیث هرگز به من آسیبیبرای نرسونده و هیچوقت هم به شما آسیبی نمیزنه. فقط قضیه اینه که اون رازهای زیادیسختترین داشت و بعضی از اونا برای من خیلی سنگینن. من فقط ناراحتم، بهتون قول میدم.»
زینیا خدا را شکر کرد که بچهها را اینقدر رک و درکسی عین حال قادر به شکستن سختترین زرهها آفریده است. حالا که حدسآنقدر میزد چه اتفاقی افتاده، فقط یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود.
پرسید: «بهت خیانت کرده؟»
کامیلا چنان نگاه تندیهیچوقت به او انداخت کهقضیه فهمید قضیه این نیست.
«عمو لیث تقلبفهمید نمیکنه، خاله. اونعمو همیشه منصفانه بازی میکنه.»
بچهها فکر میکردند دارند دربارهٔنمیزنه بازی حرف میزنند، چون اینرازهای تنها نوع تقلبی بود که میشناختند.
یا کامی بهش شک کرده که بانوع کسی سر و سرّی داره یا رقیبی پیدارقیبی کرده. حتماً پای یه زنِ دیگه در میونه.
زینیا با خودش فکر کرد.
اما با اینکه خواهرش آنقدر کامیلا را میشناخت که درد رارازهای در چشمانش ببیند و بداند که دست روی نقطهٔ حساسی گذاشتهمیدم است، واستور متوجه این موضوع نشد و قضیه را اشتباه برداشت کرد.
لعنتی، حتماً به این خاطر به هم زدننمیکنه که لیث بعد از تبدیل شدن به یهدربارهٔ تیامات انسانیتش رو از دست داده. دخترِ بیچاره.
واستور در دل آهی کشیدنمیزنه و به حال کامیلا، امارازهای بیشتر به حال خودش، افسوس خورد.
اگه کامیلا بعد از سه سال با هم بودن نتونسته ذاتِ واقعیِ لیث روداره بپذیره، من چه شانسی با زینیا دارم؟ ما بهزور با هم دست میدیم وببیند برخلافِ لیث، من بیشتر از اونی که تو ظاهرم باشم، از درون یه هیولام.
اونقدر خون رو دستامه که شستنش غیرممکنه. کارایی که اول بهبرای عنوان یه استادِ ارشد و بعد به عنوان ارباب کردم، باعثعین میشه حتی تزکا هم در مقایسه با من بامزه به نظر برسه.
میتونم به مسخشدگانم یه شانسِ دوباره بدم، حتی شاید بتونم بهکسی پادشاهی یه نظامِ برحقتر و عادلانهتر بدم، ولی نتیجهٔ نبرد هرخواهرش چی که باشه، هیچ غنیمتِ جنگیای جز خونِ لعنتیِ بیشتر منتظرم نیست!
واستور به لطافتی که زینیا با آن فرزندانش را در آغوش میگرفت و از کامیلا مراقبت میکردسنگینن نگاه کرد و با تمام وجود آرزو کرد که او نیز شایستهٔ چنین محبتی باشد. با اینحالا حال، با دردی عمیق آگاه بود که برای او زیادی پیر، زیادی کثیف و زیادی خطرناک است.
اگر نقشهٔ ارباب شکست میخورد، نزدیک بودن به او زینیا را به هدفی برای تمامرقیبی دشمنانش تبدیل میکرد. در عوض اگر موفق میشد، پادشاهیِ گریفون، اگر نگوییم کلِ موگار، وارددست یک عصرِ طلاییِ جدید میشد، اما به هر حال همه از کارهای ناشایستِ او باخبر میشدند.
داشتنِ زینیا در این نزدیکی و در عین حال ناتوانی در رسیدن به او، واستور راقول از شدت خشم دیوانه میکرد. خشمش از طریق پیوندی که با هم داشتند، به دورگههای مسخشدهایمیزد که از منطقه محافظت میکردند منتقل شد و اندوه او را به اندوه آنها تبدیل کرد.
آنها بیدرنگ منطقه را به دنبال کسی گشتند که آنقدر احمق باشد کهداره خانوادهشان را تهدید کند. کسی که به آنها راهی بدهد تا خشمشان راچشمانش به روشهای ناگفتنیای که در طول هزارهها به کمال رسانده بودند، خالی کنند.
ناگهان لرزی بر تیره پشتِ مردِ آبیپوش دوید و متوجه شد کهداشت غرق در عرقِ سرد شده است. همانطور که حواسِ جادوییِ دورگههای مسخشده منطقهاینقدر را کاوش میکرد، حس کرد دیگر فقط در چشمانِ مرگ خیره نشده است.
مرگ به او خیره شده بود و دستانش را گشوده بود تا او را دررقیبی آغوشی مرگبار ببلعد. مردِ آبیپوش غرورش را زیر پا گذاشت و برای نجات جانش پادست به فرار گذاشت؛ آنقدر ترسیده بود که حتی استفاده از جادو را هم به یاد نیاورد.
آکادمی گریفونحرف طلایی، منطقه کلار،تنها در همان زمان.
زمان زیادی طول کشیده بود تا ثرود به مقصدش برسد.رازهای حرکت با ارتشی از جانوران امپراطور آنقدرها مشکلساز نبود کهقول هوسهای رو به افزایش، خستگی و اشتهایش دردسرساز شده بود.
بارداریاش قدرتهای عظیمی به او میداد، اما هرچه به روز زایمان نزدیکترکسی میشد، با مشکلات بزرگتری دستوپنجه نرم میکرد. علاوه بر این، سفر درآنقدر سراسر قاره گارلن برای جمعآوری میراث همدستانِ کشتهشدهاش هم کار آسانی نبود.
درست بعد از مرگ زدروس، اول لانهٔ او را خالی کرده بود، چون آن وایورنبهتون سرشناسترین عضوِ گروهش بود. آرایههایش بعد از شکست او ضعیف شده بودند و این باعثحالا شد ثرود بتواند مثل آب خوردن با استفاده از شمشیر آرتان کنترلشان را به دست بگیرد.
پس از آن، از شاگردانی که «نجاتشان» داده بود خواسته بودکسی تا او را به لانههای مخفیِ استادانشان ببرند و هر چه راآنقدر داشتند برداشته بود و جز مشتی خاک چیزی به جا نگذاشته بود.
تلهها، آرایهها و حتی گولمها در برابرقضیه چیرگیِ شمشیر — وقتی با گرداب زندگیاونا تقویت میشد — چارهای جز تسلیم نداشتند.
ثرود با لبخندی گرم، در حالی که جاکرا شکمِ برآمدهاش را نوازش میکرد، گفت:داره «عشقم، بهم گفتی منابعِ گریفون طلایی داره ته میکشه، ولی با یه همچین گنجیببیند میتونم به همه آموزش بدم و هر چیزی که لازم دارن رو براشون بسازم.»
اژدهای زمردین که هنوز از مقدارِ کریستالهای مانا و آدامانتِ استفادهنشدهایبرای که پیدا کرده بودند حیرتزده بود، گفت: «دقیقاً. هیچوقت فکر نمیکردم همچینحال موجوداتِ باستانیای بتونن اینهمه ثروت رو تلنبار کنن و ازش استفادهای نکنن.»
«عزیزم، جادو هم منسوخ میشه. یه آرتیفکت وقتی ساخته شد، دیگه کارش تمومه و نمیشهپیدا تغییرش داد. احتمالاً منتظرِ یه چیزِ اونقدر قوی بودن که فلزشون هدر نره. حیف کهروی همچین اتفاقی هیچوقت نمیفته. برای ساختنِ یه چیزِ خوب، هیچ وقتی بهتر از الان نیست.»
«علاوه بر اون، بیشترشون شعلههای مبدأ نداشتن و ساختنِ یهرازهای چیزی از آدامانتِ تصفیهنشده، هدر دادنش رو دوبرابر میکنه. خوشبختانهقول ما همچین مشکلی نداریم.» با شیطنت گلوی او را خاراند.
ثرود از شمشیر و زره آرتان استفاده کرد تا آرایههای پیرامونِبهش آکادمیِ گمشده را اسکن کند و راهی برای دور زدنِ سیستمِخودش پیچیدهٔ فرمولهای جادویی بیابد، بدون اینکه هیچ هشداری را فعال کند.
ملکه دیوانه روزها بیرون ماند و آرایهها را بارها و بارها بررسی کردسنگینن تا اینکه مطمئن شد هیچ جزئیاتی را از قلم نینداخته است. جاکرا هم بهزرهها لطفِ قابلیتِ مجموعهٔ آرتان در تحملِ دو نشان بهطور همزمان، به او کمک کرد.
درست مثلِ نسخهٔ اصلی،چون این مجموعه هم برای یککامی زوجِ سلطنتی ساخته شده بود.
سپس، از فورانِ قدرتمندی از گرداب زندگی استفاده کرد تا شمشیرزیادی آرتان را به نهایتِ حدِ توانش برساند و با زور کنترلِ سیستمِخدا مانعی را که گریفون طلایی را مهروموم کرده بود، به دست بگیرد.
وقتی وارد شد، ثرود ازچون دیدنِ هر چیزی که بهکامی چشمش میخورد بهشدت ناامید شد.
ثرود در حالی که با کشتار راهش را بهبعضی جلو باز میکرد، گفت: «خدایانِ بزرگ، اینجا یه مزبلهست.زینیا لگنِ بیمار؟ اتاقهای مشترک؟ کدوم غارنشینی اینجا رو طراحی کرده؟»
مدتی طول کشید تا هستهٔ نیروی آکادمی امضای انرژیِ فرزندِ آرتانکسی را تشخیص دهد. آزمایشهای ثرود بدنش را تا جایی تغییر داده بودآنقدر که بیشترِ افسونهای بهجامانده از پادشاه دیوانه در شناساییِ او ناکام ماندند.
سونوس هیستار در حالی که زانو زده بود واون پیشانیاش با زمین تماس داشت، در مقابلش ظاهر شدناراحتم و گفت: «بابتِ این دردسر واقعاً عذر میخوام، اعلیحضرت.»
او ردای جادوگرِ طلایی و گشادی به تن داشت و قدشبهش حدودِ ۱٫۶۰ متر بود. هیستار در اواسطِ دههٔ پنجاهِ زندگیاش به نظرخواهرش میرسید و موهای قهوهایِ بلند و ریشی پر از رگههای سرخ داشت.