چپتر 2591: همسایههای جدید (بخشِ ۱)
0لیث بهسرعت ابزارِ آشپزخانهای را که زنان برای آمادهکردنِانجام موادِ اولیه به کار برده بودند شست و سرِردهٔ جایشان گذاشت تا اتاقِ نشیمن ظاهرِ مرتبتری پیدا کند.
زینیا صورت و گردنش را که از گرمای اجاقها و فر عرقشود کرده بود شست و گفت: «نیازی نبود، ولی ممنونم. خدایان، کاش یه ذرهحامله استعدادِ جادویی داشتم. همهچیز رو با دست انجامدادن خیلی طول میکشه و خستهکنندهست.»
با این حرف، کامیلا استفاده از جادوی روح برای برداشتنِ تکههای خوراکیهایبهش روی میزِ مستطیلی را متوقف کرد. او بدونِ اینکه از جایش بلند شود،میگیره وانمود کرد که از همان اول از کارد و چنگال استفاده میکرده است.
زین همینجوریاش هم افسردهست چونمخفیانهٔ نمیتونه حامله بشه. بهتره قدرتهای دربهتنهایی حالِ رشدم رو به رخش نکشم.
کامیلا هنوز به هستهٔ مانای زرد نرسیده بود، اما به لطفِ همافزایی با هستهٔ قرمزِنمیدونم الیزیا، میتوانست قدرتِ جادوییِ کسی را به کار بگیرد که هستهٔ سبزِ تیره دارد. درسهایباشد مخفیانهٔ جادویش با سولوس از قبل به جایی رسیده بود که کامیلا میتوانست بهتنهایی شناور بماند.
نمیتونم صبرخوراکیهای کنم تا بتونممستطیلی خودم پرواز کنم.
با اینقشنگه فکر درکارِ دلش پوزخند زد.
پرواز با لیث قشنگه و اون هر کارِ احمقانهای که به ذهنم میرسه رو انجام میده،کنم ولی در نهایت، بازم بهش وابستهام. نمیدونم وقتی من و سولوس بهش بگیم که تو جادوی ردهٔبهش ۱ استاد شدم و نزدیکم که یادگیریِ ردهٔ ۳ رو شروع کنم، چه قیافهای به خودش میگیره.
انگار که در پاسخاون به افکارِ کامیلا باشد، سولوسانجام از درِ خانه وارد شد.
سولوس با چهرهای خسته گفت: «من اومدم وبدونِ حسابی داغونم. ببخشید که دیر کردم. مجبور شدمکارد قبل از اومدن به خونه یه استراحتِ کوتاه بکنم.»
چشمهٔ مانا در جنگلِ تراون بهاندازهٔ کافی نزدیک بود تا به او اجازه دهد قدرتش را بازیابد، هرچنداستاد بهکندی، البته تا زمانی که لیث در خانه بود. سولوس صبر کرده بود تا مطمئن شود میتواند کالبدِحسابی انسانیاش را در تمامِ طولِ ناهار حفظ کند و بعد از طریقِ آینهٔ وارپ به خانه برگشته بود.
لیث حولهای سرد و یک لیوانجادویش آب به او داد، بغلش کردشناور و پرسید: «خوش اومدی. کلاس چطور بود؟»
همهٔ اینها بهانهای بود تا به او نزدیک بماندانجام و بدونِ اینکه شکِ زینیا را بیش از حدردهٔ برانگیزد، او را با مانا و نیروی زندگیاش تغذیه کند.
سولوس حوله را دورِ گردنش انداخت، آب را سر کشید و تمامِ تلاشش را کرداول تا بیش از حد در آغوشِ او نماند. سپس گفت: «عالی بود، البته نه بهرشدم لطفِ تو. بهخاطرِ غیبتِ تو، مجبور شدم بهجای دونفر حرف بزنم و طلسم اجرا کنم.»
رااز درست پشتِ سرِ او رسید. هنوز از کار در مزارع زیرِ آفتاب تا همینوقتی چند لحظه پیش غرق در عرق بود. وقتی لیث همان رفتار را با او نکرد،درِ نوچنوچ کرد و پرسید: «منظورت چیه عزیزم؟ مگه کلاس فارغ از تعدادِ پروفسورها یکی نیست؟»
سولوس سر تکان داد و گفت: «نه. بعد از تمومکردنِ ردهٔ ۳، کلاس داره روی جادوی خلأ ردهٔخودم ۴ کار میکنه. مشکل اینه که حتی خودمون هم هنوز کامل کشفش نکردیم، واسه همین هروقت یکی ازوقتی شاگردامون نظریهای میده، وظیفهٔ ماست که عملیبودنش رو دوباره بررسی کنیم و در نهایت تو کلاسهای آینده بگنجونیمش.»
لیث چشمغره رفت و حولهای سرد را که مثلِ کراوات گره زده بود دورِ گردنِنمیدونم رااز انداخت. یک آبجوی خنک به او داد و در حالی که به شانهاش میزد،باشد از جادوی روزمرهٔ آب برای پاککردنِ عرقش استفاده کرد و گفت: «بفرما بابا. راضی شدی؟»
رااز با سنگینی روی نزدیکترین صندلی نشست و در تحسینِجایش آبجو ملچملچ کرد و گفت: «خیلی. میدونم به خوشگلیِ سولوسزین نیستم، ولی باید هوای پیرمردت رو هم داشته باشی پسر.»
این را با دردیکارِ اغراقآمیز گفت، انگار که تازهمیده از میدانِ نبرد برگشته باشد.
«راستی، کلِتیره صبح رودرسهای چیکار میکردی؟»
لیث جواب داد: «به زنم میرسیدم. کامی خسته و بیحوصله بود، برای همین حسابیوابستهام بهش توجه کردم، برخلافِ یه نفرِ دیگه که اونم زنِ باردار داره و حتی نپرسیدهافکارِ حالش چطوره، یا ازش تشکر نکرده که برای آماده کردنِ این غذا خودشو هلاک کرده.»
رااز وقتی دید کامیلا مثل یک شاهزادهخانم در محاصرهٔ غذاهاجایش سرِ میز نشسته، در حالی که الینا مثل یک خدمتکار هنوزهمینجوریاش پای اجاقهای داغ کار میکند، حس کرد آبجویش دارد بالا میآید.
نگاهِ غضبناکِ الینا لرزهٔ سردی به جانِ رااز انداخت. «آره، خیلی خوببهش میشد. حداقل لیث ازم عذرخواهی کرد و بعد کارهای آخرش رو انجامخودش داد تا بتونم استراحت کنم. پس حوله و نوشیدنی و بغلِ من کو؟»
این را غرغرکنان گفت و به شوهرشسولوس خیره ماند که مدام تپق میزد و مثلصبر جانوری به دام افتاده به اطراف نگاه میکرد.
لیث کمکش کرد بنشیند و گفت: «بفرماذهنم مامان. ببخشید.» سپس بهجای آبجو، با نوشیدنیِ محبوبش،نمیدونم یعنی آبتوتفرنگیِ عسلی، حسابی به او رسیدگی کرد.
«ممنون عزیزم، اما منظورم تو نبودی.» با چرخشِبدونِ نگاهش از پسر به شوهرش، صدایش از حالتِکارد گرم و پرمهر به سرد و سرزنشگر تغییر کرد.
زینیا که بیشتر به وضعیتِ خواهرش اهمیت میداد تامیده اینکه بگذارد یک دعوای خانوادگی حالوهوایشان را خراب کند، بهشدم دادِ رااز رسید و پرسید: «حالت چطوره، کامی؟ همهچیز مرتبه؟»
کامیلا در حالی که دست روی شکمش میگذاشت، لبخندِجایی خیرهکنندهای به همه زد و گفت: «عالیه. امروز الیسیاخودم برای اولین بار لگد زد و هر دومون حسش کردیم!»
صدای شادی در اتاق پیچید. همه بهذهنم او تبریک گفتند و به امیدِ یکوابستهام نمایشِ عملی، دستشان را روی شکمش گذاشتند.
سولوس پرسید: «شماروی چطور مامان؟ بچهٔمتوقف شما هم تکون میخوره؟»
«نه، ولی ممنون که پرسیدی عزیزم.» در واقع،انجام بچه چند روزی بود که لگد میزد، امابگیم الینا نمیخواست کانونِ توجه را از کامیلا بگیرد.
این اولین بارداریِ کامیلا بود و الینا میخواست کاری کند که او احساسِ خاص بودن بکند، نه اینکهخودم در نوعی رقابت نفرِ دوم شود. او و رااز تصمیم گرفته بودند تا زمانی که کامیلا حرکتِ بچهاشوقتی را برای اولین بار حس نکرده چیزی نگویند، چند روز صبر کنند و بعد خبرِ خودشان را اعلام کنند.
الینا برخاست تا سرِ سولوسکارِ را ببوسد و موهایش را طورینهایت نوازش کرد که زینیا ماتومبهوت ماند.
هنوز نفهمیدم فامیلشونه، دخترخوندهشونه، یا چی. همه با محبتِ زیادی با سولوس رفتار میکنن، با اینکه اولش اونو بهعنوانِ یهزین خدمتکار از کویرِ خون معرفی کردن. مخصوصاً نگرانِ رفتارِ لیث هستم، ولی چون به نظر میرسه برای کامی مهم نیست،همافزایی بهتره سؤالام رو پیشِ خودم نگه دارم. هرچی باشه، لیث یه جادوگرِ قدرتمند مثل زوگاره و خدا میدونه چقدر راز داره.
بارداری و جادو تنها چیزهایی نبود که زینیا در کامیلا به آنها حسادت میکرد. پیشوقتی از آمدن به کویر برای خواستگاری از لیث، کامیلا از خواهرش دعای خیر خواسته و گفتهخانه بود که لیث دربارهٔ رازهایش با او روراست بوده و همان رازها دلیلِ جداییشان بوده است.
با اینکه چیزهایی بود که کامیلا حتی به خواهرش هم نمیتوانست بگوید، اما زینیا درصبر هر حال برایش خوشحال بود، چرا که نشان میداد ازدواجِ کامیلا بر پایهٔ اعتماد بنامیده شده است. اعتمادی که زینیا با دردی عمیق حس میکرد هنوز در ازدواجِ خودش جایی ندارد.
الینا گفت: «با این حال، منم خبرِ خوبی دارم کهمیده من و رااز تا این لحظه برای گفتنش صبر کرده بودیم.نزدیکم بالاخره اسمِ دخترمون رو انتخاب کردیم. میخوایم اسمش رو سورین بذاریم.»
صدای شادیِ دوبارهای بلند شد،مستطیلی این بار حتی بلندتر، چرا کهبلند سالارک هم به جمعِ خانواده پیوست.