چپتر 1873: چهرهٔ آشنا (بخشِ ۱)
0سولوس لیث را داخلِ برج پیدا کرد که بیصدا با چشمانِ بستهبیترا روی تخت دراز کشیده بود. دردی که از او ساطع میشد وآغوشِ استیصالی که ذهنش را میسوزاند، چنان شدید بود که سولوس به گریه افتاد.
زیرِ ملافهها خزید، خودش را به او چسباند وازت محکم بغلش کرد و گفت: «اوه، خدایان. میدونستم امشب بیرونتودهٔ رفتنم اشتباه بود. عیبی نداره، لیث. الان دیگه من پیشتم.»
به خاطرِ فریادهای قبلیاش، صدایش گرفته بود: «هیچیتودهٔ درست نیست. همهچیزم رو از دست دادم وحمل این هستهٔ مانای لعنتیم هم مدام ناامیدم میکنه.»
سولوس پرسید: «منظورت چیه؟»
لیث خستهتر و ضعیفتر از آن بود که حرف بزند،اونهمه پس ذهنشان را تا حدی پیوند داد تا اخبارِ کویلانیازی دربارهٔ خانههایش و اتفاقاتِ میخانه را با او در میان بگذارد.
به تعریفِ او از مشتزنیِ دوستانه غرید: «بهمحضِکردم اینکه هاوگ رو از نزدیک ببینم، با مشتآغوشِ میخوابونم تو صورتش! چرا دربارهٔ حراجِ املاکت بهم نگفتی؟»
پاسخ داد: «چون کاری از دستت برنمیاومد و میدونم تو هم بهاندازهٔشده من اونجا رو دوست داری. دلیلی نداشت بیشتر عذابت بدم. نه با اونهمهکردی بلایی که بیترا سرت آورد. این کار رو کردم تا ازت محافظت کنم.»
«من نیازی به...» بعد سولوس شبهایی را به یاد آورد که در آغوشِ او گریهکنم کرده بود، و اینکه چطور لیث آن تودهٔ دردِ هذیانگویی را که او به آن تبدیلحمل شده بود، از خانهٔ واستور تا خانهٔ سالارک حمل کرده بود، و کلمات در دهانش خشکید.
گفت: «ممنونم. ممنون که ازمدلیلی محافظت میکنی و مجبورم کردی امشببلایی برم بیرون. الان احساسِ سبکی میکنم.»
او را متقابلاً در آغوش گرفت: «خواهش میکنم. میدونی چیِمحافظت این تنگنای لعنتی من رو میترسونه؟ اینکه در حالی کهدردِ من تو بنفشِ تیره گیر کردم، ملن روزبهروز قویتر میشه.
«تا وقتی نتونم تمرین کنم، فاصلهٔ بینمون کم میشه تا اینکه بهمشده برسه. اون موقع، وقتی برگرده، شاید دیگه نتونم پیروز بشم. بدتر از اون،کردی اگه رشدِ هستهام متوقف بشه، برجِ تو هم کندتر از پیشبینیها ترمیم میشه.
«میخوام آزاد باشی، سولوس. نمیتونم ایناونهمه فکر رو تحمل کنم که بهکردم خاطرِ بیعرضگیِ من، تو زندانی بمونی.»
کمی هقهق کرد: «تقصیرِداری تو نیست. بدونِ تو،عذابت من تا الان مرده بودم.»
لیث سرش را بوسید و سولوس روزنهای احساس کرد.ازت میدانست اگر سرش را بلند کند، لیث دوباره او راتودهٔ میبوسد، این بار روی لبهایش، و همهچیز میانشان تغییر میکرد.
اما این را هم میدانست که این کار از رویهذیانگویی عشق نخواهد بود، بلکه از سرِ استیصال و تنهایی است.ممنونم تلاشی ترحمانگیز برای پر کردنِ خلأیی که جایگزینِ قلبش شده بود.
لیث همیشه تمامِ توانش روبدم برای محافظت از من میذاره، درستهکار که منم لطفش رو جبران کنم.
سولوس مطمئناونجا شد که فکرشدلیلی به او نمیرسد.
وقتی بالاخره اتفاقی بینمون میافته، میخوام بهکار خاطرِ این باشه که عاشقِ همیم، نهشبهایی به خاطرِ اینکه من از نقطهضعفش سوءاستفاده کردم.
لیث را محکم به سینهاش فشردکرده و مثل کودکی آرامش کرد تاشده اینکه خواب او را از دردش رهانید.
یک هفتهاونجا پس ازداری تبعید از پادشاهی.
هر وقت لیث در برج یا با آرت کار نمیکرد، وقتشکنم را در دریاچه میگذراند. شنا کردن به او کمک میکرد آرام شودشده و بررسیِ تأثیرِ پهنههای آبی بر هیئتِ تیاماتش، چاشنیِ فکریِ موردنیازش بود.
چون از زمین آمده بود، برایش پشیزی اهمیت نداشت کههذیانگویی کسی او را با مایوی شنا ببیند و بیشترِ زنانِممنونم کویر هم از این جلوهٔ زیبای اضافهشده به منظره لذت میبردند.
صدایی آشنا از پشتِ سرش گفت: «اوه،بلایی خدای من. میدونی که من یه زنِمحافظت شوهردارم، مگه نه؟» و باعث شد لیث برگردد.
وقتی زیرِ آب شنا میکرد، کر بودبیشتر و حسِ بویاییاش به دردی نمیخورد، اما چونکار در کاخِ سالارک بود، لیث احساسِ ناامنی نمیکرد.
لیث از آب بیرون آمد و متوجه شد جیرنی یونیفرمِمحافظت بنفشِ تیرهٔ آرخون را پوشیده و تمامِ نشانهای رتبهاش رادردِ به همراه دارد. پرسید: «جیرنی، چه غافلگیریِ خوبی. اینجا چیکار میکنید؟»
جیرنی گفت: «همونطور که احتمالاً از لباسم حدس زدی، برای یه مأموریتِ دیپلماتیکخانهٔ اینجام. در ضمن، خیلی ممنون میشم اگه یه شلوار بپوشی.» صورتش سرخ نشدبرم و چشمانش داشتند او را برانداز میکردند؛ رفتار و کلماتش در تضادِ کامل بود.
در حالی که زرهِ خلأگرد بدنش را میپوشاند، بهسرت سمتِ کاخ اشاره کرد و گفت: «مأموریتِ دیپلماتیک کنارِشبهایی دریاچه؟ دفترِ مادربزرگ اونطرفه.» جیرنی از روی نارضایتی نوچ کرد.
جیرنی بااونجا تعجبی خفیف ابرودلیلی بالا انداخت: «مادربزرگ؟»
«دیگه فایدهای ندارهبلایی پنهانش کنم. من باکار ارباب نسبتِ دوری دارم.»
جیرنی سر تکان داد: «خوبه. اینجوری مأموریتم راحتتر هم میشه. من برایشده دیدنِ تو اومدم، نه فرمانروای کویر. شاید یه مجرمِ فراری باشی، امامجبورم پادشاهی هنوز خیلی بهت توجه داره. جایی هست که بتونیم حرف بزنیم؟»
لیث او را به اقامتگاهِ خصوصیاش دربلایی داخلِ کاخ راهنمایی کرد. هنوز آنقدر بهمحافظت جیرنی اعتماد نداشت که برج را نشانش دهد.
پشتِ میزش نشستند و پیشخدمتی برایشان چای داغ وبدم شیرینیهایی پر از طعمهای مختلفِ بستنی آورد. از وقتی لیثکنم به کویر آمده بود، هنرِ شیرینیپزی پیشرفتِ چشمگیری کرده بود.
گرمای چای و سرمایبیترا بستنی باعث شد شیرینیها حتیازت برای جیرنی هم مقاومتناپذیر باشند.
«اول از همه، بذار خودم رو درست معرفی کنم. من سفیر جیرنیشده ارناس هستم، در یه مأموریتِ دیپلماتیک از طرفِ پادشاهی. اومدم اینجا تامجبورم دربارهٔ شرایطِ بازگشتت حرف بزنم و سرِ مجازاتت مذاکره کنیم. این برای توئه.»
جعبهای بهاندازهٔ یک توپِ فوتبال به اوبلایی داد. لیث بازش کرد و سرِ مورنمحافظت را دید که کاملاً سالم حفظ شده بود.
«قراره با این چیکار کنم؟»
جیرنی شانه بالا انداخت: «بهعنوانِ لگنِ دستشویی یا گلدون ازش استفادهکنم کن، بسوزونش، هر کاری دلت میخواد بکن. این فقط نشونهٔ حسننیتِ پادشاهیهشده و سندی بر اینکه یکی از موانعِ رابطهمون برای همیشه برداشته شده.»
لیث سر را به خاکستر تبدیل کردچطور و گفت: «خیلی کمه و خیلی دیر.واستور تحتِ چه شرایطی عفوِ کامل بهم میدن؟»
جیرنی پاسخ داد: «راستش چند گزینه برای این کار هست. همهشون نیازمندِکردم اینن که عفوهای سلطنتیت رو مصرف کنی و اون لطفهای بدهکاری رودردِ که خاندانِ سلطنتی بعد از حلِ طاعونِ کاندریا بهت دادن، خرج کنی.»
لیث پرسید:اونجا «مگه همینداری الانش کافی نیست؟»
جیرنی سر تکان داد: «نه. اگه مورن دزدیها رو علنی نمیکرد، اهمیتِ چندانیبعد نداشتن. الان باید بهعنوانِ خیانت باهاشون برخورد بشه. اما چیزی که واقعاً خاندانِسالارک سلطنتی رو تو موقعیتِ بدی قرار میده، آدمهایی هستن که موقعِ پخشِ همگانیت کشتی.»
«یه زمینِ حاصلخیز رو به آتشفشان تبدیل کردی، مردمِدردِ بیگناهِ پادشاهی رو با جادوی ممنوعه به قتل رسوندیدهانش و به افسرها در حینِ انجامِ وظیفهشون حمله کردی.»
«میفهمم. پس گزینههام چیه؟»
پاسخ داد: «بخشِ اول اینه که به پادشاهی برگردی، تو جنگ کمک کنیسرت و اونقدر از منابعِ جادوییت به اشتراک بذاری که لقبِ مَگوس رو بهچطور دست بیاری. این کار بهت امتیازِ شایستگیِ کافی برای گرفتنِ عفوِ کامل میده.»
«بعدی چیه؟»
«برگردی، تو جنگ کمک کنی، از تمامِ غنائمی که ممکنههذیانگویی پیدا کنی بگذری و بدونِ هیچ دستمزدی به پادشاهی خدمتممنونم کنی تا وقتی که جرائمت رو کاملاً جبران کرده باشی.»
لیث با پوزخند گفت: «بعدی.»
جیرنی روی صندلیاش به جلو خم شد: «اینعذابت آسونترین و در عینِ حال سختترین گزینهٔ درکردم دسترسِ توئه. فقط با شاهزاده پئونیا ازدواج کن.»