چپتر 1830: حقایق و رازها (بخشِ ۲)
0هولوگرامِ پادشاه مرون و ملکه سیلفا پدیدارکردند شد و باعث شد سراسرِ پادشاهی نفسِگوش راحتی بکشند: «شهروندانِ عزیزم، براتون خبرای خوبی دارم.»
«آخرین باری که صدای منو شنیدید برای اعلامِ شروعِگوش جنگ علیه ملکه دیوانه، ثرود گریفون بود، اما بامانوهار اینکه براتون خبرای مهمی دارم، دلیلی برای ترسیدن نیست.»
پادشاه مرون طوماری رامربوط باز کرد و با صدایخائن بلند شروع به خواندن کرد.
«با فرمانِ سلطنتیِ زیر، تاجوتخت، انجمنِ جادوگران و ارتش بهاتفاقِ آرا جادوگرِ اعظم لیث ورهن را از تمامِ اتهاماتِ مربوط به جانورِ الهیِ سارق، تیامات، و خائن ملن نارچات، پادشاه مرده، تبرئه میکنند.
شواهدِ غیرقابلانکاری به دربار سلطنتی ارائه شده است که نشان میدهد ملن نارچات بهتنهایی با درباریِ نامردگان توطئه کرده است. او قدرتِ خود را فراتر از مرزهای ما، در امپراطوریِ گورگون، بدونِ هیچگونه تماسی با بقیهٔ خانوادهاش بنا کرد.»
اسکنِ چندین سند را نشان داد که کامیلاتیامات تشخیص داد همانهایی است که ولادیون با بهغیرقابلانکاری خطر انداختنِ زندگیِ جاودانهاش به دست آورده بود.
«پس از آنکه والدینِ جادوگرِ اعظم ورهن برادرِ دیوانهاش را طرد کردند، او تمامِ تلاشِ خود را کرد تا به پادشاهی دربارهٔ خطری که نارچات برای ما داشت هشدار دهد، اما ما به او گوش ندادیم. اگر انسانهای خوبی مانندِ کنت لارک، مارکیز دیستار و جادوگرِ اعظم مانوهار مردهاند، تنها مقصر ما هستیم.
با وجودِ کوتاهیهای بسیارِ ما، جادوگرِ اعظم ورهن هرگز از محافظت از پادشاهی در حدِ توانش دست نکشیده است. به لطفِ اوست که بسیاری از شهرها پس گرفته شدهاند. به لطفِ اوست که دو مورد از شهرهای گمشده نابود شدهاند.
به لطفِ اوست که طاعونِ کاندریا ریشهکن شد. مراتبِ سپاسگزاریِ ما تقدیم به جادوگرِ اعظم ورهن. این پیام در ظهر تکرار خواهد شد و در میادینِ شهرهایمان نصب میشود تا همه آن را بخوانند.
پایانِ پیامِ مرون.»
زینیا با غیظ گفت: «حرامزادهٔ نمکنشناس!» و کامیلا را ماتومبهوت گذاشت. «خواهش میکنم کامی،گوش بگو تمامِ این حرفای قشنگ فقط به خاطرِ این بود که مرون میترسه لیث فرارکوتاهیهای کنه بره تو کویر، نه به خاطرِ اینکه واقعاً با اون شاهزادهٔ احمق نامزد کرده.»
کامیلا گفت: «آروم باش زین. تا جایی که من میدونم، این روشِانسانهای خانوادهٔ سلطنتی برای عذرخواهی بابتِ اتهامِ خیانتیه که مورن به لیث زد.کوتاهیهای چرا اینقدر عصبانی هستی؟ همونطور که پادشاه قول داد، خبرای خوبی بود.»
زینیا در حالی که با خشم در اتاق قدم میزد، جواب داد: «عصبانیم چون با آدمایی مثلِ لیثسلطنتی اینقدر مهربونه، ولی یه کلمه هم دربارهٔ کسایی مثلِ زوگار نگفت که اونا هم هر روز جونشون روهیچگونه به خطر میندازن و دستاشون رو کثیف میکنن تا خانوادهٔ سلطنتی بتونن دستای خودشون رو تمیز نگه دارن.»
کامیلا پرسید: «داری ازخطر چی حرف میزنی زین؟ دلیلِآورده دعوای تو و واستور همینه؟»
سر تکان داد: «یکی از دلایلش، آره. اولش متوجه نشدمخطری چون تو اتاقای جدا میخوابیدیم، اما بعد از اینکه ازدواجلارک کردیم، نمیتونستم نبینم که زوگار چطور هیچوقت از عصاش جدا نمیشه.
شبایی هست که با جیغ از خواب میپره و سعیندادیم میکنه دستاش رو از خونی که فقط خودش میتونه ببینهتنها پاک کنه. بارها ازش پرسیدم چهشه، ولی هیچوقت جواب نمیده.
این اولین شکاف تو خوشبختیِ ما بود که فقط بدتر شد؛ تا اینکه یه شبشواهدِ اونقدر به هم ریخته بود که بعضی از کارایی رو که برای این پادشاهی کردهخود بود بهم گفت. کارای وحشتناکی که هیچکس ازشون خبر نداره ولی هنوزم دست از سرش برنمیدارن.
به زوگار گفتم دیگه استادِ ارشد نباشه، گفتم میتونیم بریم هر جای دیگهای زندگیطرد کنیم و برام نه یه خونهٔ بزرگ مهمه نه یه لقبِ اشرافی. اما قبوللارک نکرد و یه حرفای احمقانهای دربارهٔ شرافت و قولی که به مانوهار داده بود زد.»
خدمتکاری در زد، اما زینیادیوانهاش او را رد کرد وخطری خودش چرخدستی را داخل آورد.
«گفتنِ این حرفای بیمعنی آسونه، وقتی تو اون کسی نیستی که تو خونه میمونه ولارک هر ثانیه از این میترسه که پیامِ تسلیت بهش برسه. وقتی تو نیستی که بایدنکشیده ببینی مردی که عاشقشی، از بس عذابوجدان داره نمیتونه یه شب خوابِ راحت داشته باشه.»
کامیلا جواب داد: «این چیزیه که هرسارق مرد یا زنی که با یه سربازمیکنند ازدواج کرده، تو زمانِ جنگ باید تجربهاش کنه.»
«اینطور نیست. همهٔ مأموریتهایی که لیث انجام میده براش شکوه ووالدینِ افتخار و مدال میاره. ولی مأموریتهایی که خانوادهٔ سلطنتی به زوگارگوش میسپارن، از چشمِ مردم پنهون میمونه و فقط براش کابوس میاره.»
زینیا میز راوالدینِ برایشان چید و برایکردند خواهرش سوپِ خوشمزهای کشید.
مدتی در سکوت غذا خوردند،خطری تا اینکه کامیلا توانست بهندادیم خودش جرئت بدهد و بپرسد:
«گفتی به دلایلِاتهاماتِ دیگهای هم با همسارق بحث میکنید. موضوع چیه؟»
زینیا پیش از آنکه جواب بدهد، قاشقش را پایین گذاشت و گفت:برادرِ «کامی، برخلافِ چیزی که ظاهراً همه فکر میکنن، من احمق نیستم. برادرزادهها وانسانهای خواهرزادههای زوگار اصلاً فامیلش نیستن. من پرترههای بچهها و زنِ سابقش رو دیدم.
«فکر میکنی چه حسی بهم دست میده وقتی دورم پُر میشه از زنهاییدهد که از من جوونتر، باهوشتر، داناتر و خیلی زیباترن؟ زنهایی که وقتِ زیادیمقصر رو هم با شوهرم میگذرونن، خدایان میدونن چیکار میکنن، و بهش میگن بابا؟»
کامیلا خشکش زد. تازه فهمید زینیا بههشدار این باور رسیده است که دورگههای مؤنثکنت یا باید دخترانِ نامشروعِ واستور باشند یا معشوقههایش.
«اولش فکر میکردم یه معشوقه یا چندتا داره، ولی بعد از اونهمه مدت زندگیمیکنند با فالماگ، سخت نبود که بفهمم قضیه این نیست. واستور هیچوقت بوی یه زنِکرده دیگه رو نمیده، هیچوقت بهم بیتوجهی نمیکنه، و از روی عذابوجدان هم بهم هدیه نمیده.
«با این حال، اینکه هنوز از نظرِ احساسی ازم فاصله داره، غیرقابلتحمله. من میدونم تزکا چیهتلاشِ و کاملاً مطمئنم که بقیهٔ ‹خانواده› هم فرقی باهاش ندارن. از این متنفرم که زوگار حاضر نیستتنها برام توضیح بده چطور با هم آشنا شدن و تو اون آزمایشگاهِ مخفیشون با هم چیکار میکنن.»
کامیلا در حالی که نمیتوانست چشمانش را از روی زمین بردارد، گفت: «اگهدهد داره این کار رو میکنه تا از تو محافظت کنه چی؟ اگه فقط میترسههستیم که با فهمیدنِ حقیقت ازش طلاق بگیری و میخواد از خوشبختیت محافظت کنه چی؟»
زینیا چانهٔ خواهرش را بالا آورد و اودهد را مجبور کرد به چشمانش نگاه کند. سپسمارکیز پرسید: «برای همینه که با لیث به هم زدی؟»
«آره.» کامیلا بیاختیاراتهاماتِ شرایطشان را باالهیِ هم مقایسه کرد.
او کسی بود که حقیقت را میدانست، اما این حقیقت به بهای از دست دادنِ مردی کهدربارهٔ عاشقش بود، خانوادهای که رؤیای داشتنش را در سر میپروراند و پدر و مادری که هرگز نداشت،مقصر تمام شده بود. کامیلا اغلب آرزو میکرد ای کاش لیث هرگز همهچیز را به او نگفته بود.
زینیا پرسید: «بهت خیانت کرد؟»
«نه.»
«کاری کرد که باعثِمربوط شرمندگیت بشه یا اعتمادتتیامات رو بهش از بین ببره؟»
«آره. نه.همانهایی یهجورایی. یهخطر کارایی کرد—»
زینیا حرفش را قطع کرد: «پس اشتباه کردی. از وقتی رفتمداشت با زوگار زندگی کنم، با دیدنِ چیزایی که این کشور ازش میخوادمانوهار و زخمهایی که روی روحش داره، فهمیدم زندگیِ یه جادوگر چقدر بیرحمانهست.
«اونا قدرتِ خدایان رو دارن و همه انتظار دارن عاقلانه ازش استفادهانسانهای کنن و هیچوقت خطا نکنن. ولی در نهایت، اونا هم آدمایی هستن مثلِبسیارِ من و تو. مثلِ بقیه اشتباه میکنن، اما اشتباهاتِ اونا عواقبِ وحشتناکی داره.
«همون قدرتهایی که با انجامِ کارهای خوب ازشون آدمای بزرگی میسازه، با انجامِ کارهایمیکنند بد اونا رو تبدیل به هیولا میکنه. با همون زحمتی که من میکشم تاکرده به یه مردِ بیادب سیلی بزنم، زوگار میتونه یه شهر رو با خاک یکسان کنه.
«من حتی نمیتونم بارِ مسئولیت و وسوسهای که داشتنِ چنین قدرتی به همراه داره روکردند تصور کنم. من از اشتباهاتِ گذشتهٔ زوگار خیلی کم میدونم، اما همونقدر کافیه تا اعترافدیستار کنم که نمیتونم اون رو طوری قضاوت کنم که انگار فقط یه کشاورز یا یه تاجره.»