چپتر 2265: فصل 2265
0فقط یک تیاماتِ دیگرانسانها یا یک نگهبان میتوانست دروغهایهمونطور لیث را به رویش بیاورد.
افسوس که نگهبانان در مسائلِ پیشپاافتاده دخالت نمیکردند و لیث تنها تیاماتِ موگارکارمون بود. راگو حرفهایش را به همان شکل پذیرفت و برای چندمین بار حسرتِ زمانهاییاولش را خورد که فرصتِ دادنِ پیشنهادی ردناشدنی به او را از دست داده بود.
در دل آهی کشید: «با اینکه ورهن آخرش یه جانورِ الهی شد، هنوز بخشیضمناً از وجودش یه انسانِ تکاملیافتهست. شاید این مسیر فقط مختصِ گونهٔ خودش باشه، اما شایداولش چیزی باشه که بتونه به اشتراک بذاره یا حداقل بقیهٔ انسانها بتونن ازش یاد بگیرن.
همونطور که پیداست، هیچ دلیلی نداره به ما کمک کنه. همهٔ متحدایپیچیده سرشناسش جانورن، در حالی که نژادِ من بارها فقط باهاش دشمنی کرده.بهتون کمک خواستن از خانوادهاش وقت تلفکردنه. شاید حرف زدن با همسرش راحتتر باشه...»
سپس، راگو روزِ خورشیدِ سیاه را به یاد آورد وپیداست اینکه همیشه یک نگهبان مراقبِ بچه بود. با کنار گذاشتنِحالی فکرِ نزدیک شدن به کامیلا، لرزِ سردی بر تیرهپشتش نشست.
ناراحت کردنِ او نوعیداد خودکشیِ بینهایت پیچیده وخبر دردناک به حساب میآمد.
لیث پرسید و راگواینجایید را از کابوسِ بیداریاشبهتون بیرون کشید: «برای چی اینجایید؟»
راگو پاسخ داد: «فقط اومدم بهتون سر بزنم و خبر بدم که همهچیزدردناک مرتبه. ضمناً، کارمون تو فوگیا تقریباً تموم شده. یکم دیگه زمان میبره وخبر آرایهها دوباره فعال میشن.» جملهٔ اولش به وضعیتِ خانوادهٔ او در لوتیا اشاره داشت.
پس از ربوده شدنِ فلوریا، امنیتِ خانوادهٔ ورهنبگیرن حتی شدیدتر هم شده بود، اما اصلاً معلومهمهٔ نبود ثرود ممکن است دست به چه کاری بزند.
لیث سر تکان داد:داد «ممنون. عجلهای نیست. برای بهبودیِبدم کامل به زمان نیاز دارم.»
راگو بیشتربیداریاش با کنجکاوی پرسیدپاسخ تا نگرانی: «چقدر؟»
«اگه کسی مزاحمِ استراحتم نشه و از هرگونه فشارِ اضافهایخودکشیِ دوری کنم، یک ساعت. کموبیش.» پاسخِ لیث قرار بود اطمینانبخشاینجایید باشد، اما راگو در واقع آبِ دهانش را قورت داد.
یک ساعت در نبرد زمانِ درازی بود، اما فقط در صورتیهیچ که موقعیتِ دشمنت را میدانستی. نمایندهٔ شورا نمیتوانست از این نگرانی دستباهاش بردارد که اگر ثرود بهجای فلوریا، لیث را ربوده بود چه میشد.
یا بدتر از آن، اگر یکبهتون روز تصمیم میگرفت که از شوراضمناً و قوانینش به تنگ آمده است.
راگو گفت: «پس تنهاتون میذارم.» سپسداد چرخید و رفت، و در دلهمهچیز خودش را به خاطرِ حماقتش لعنت کرد.
بیدرنگ طلسمِ سکوت را اجرا کرد و تمامِ شاگردانش را همبینهایت مأمورِ تعقیبِ فلوریا کرد. یادگیریِ جادوی تیغه تازه از مسئلهای مربوطداد به قدرت و اعتبار، به مسئلهٔ بقای شورای انسانها تبدیل شده بود.
آمادهسازیِ لیث بیش از یک ساعت طول کشید، اما هیچکس متوجه نشد، چون رسیدنِفوگیا ارتشِ مشترک به مقصدش بسیار بیشتر از اینها زمان برد. مجموعه حملات داشتند شکافِوضعیتِ عمیقی در خطوطِ ثرود ایجاد میکردند، اما نیروها هرچه بیشتر پیشروی میکردند، باید محتاطتر میشدند.
دستِ تاج ماهها بود که از آن مناطق کوتاه شده بودبدم و هیچ اطلاعاتی دربارهٔ امنیتِ آنجا و موقعیتِ نیروهای ذخیرهٔ ثرود نداشتند.میبره اگر ارتش خیلی سریع حرکت میکرد، خطرِ محاصره و نابودی تهدیدشان میکرد.
و اگر خیلی کند پیش میرفتند، هدفِناراحت بعدیشان لو میرفت و به ملکهٔ دیوانه زمانمیآمد میداد تا مزیتِ غافلگیری را از آنها بگیرد.
ثرود به نقشه خیره شد و با خودش فکر کرد اگر جای لیث بود چه میکرد. زیرِ لب گفت: «بعدشحالی باید کجا بره؟ تا صدها کیلومتر هیچ چشمهٔ آزادی وجود نداره. رسیدن به یکی از اونا به معنیِ تنهایی جنگیدنه،مراقبِ در حالی که بدونِ یه منبعِ نیرو برای برج، ورهن فقط یه جانورِ الهیِ دیگهست که داره برای ارتش میجنگه.»
فلوریا اشاره کرد: «معقولترین کار اینه که یه شهرِ دیگه مثل زسکا رو هدف بگیرهتقریباً که روی یه چشمهٔ مانا ساخته شده. اینجوری لیث فقط لازمه همون استراتژیِ اولی رو کهاشاره امروز به کار برد تکرار کنه و جای پای سلطنتیها رو تو منطقهٔ نسترار محکم کنه.»
ثرود سر تکان داد: «منطقیه. برای همینه که مطمئنم ورهن قرار نیست این کار روکارمون بکنه. منطق هیچ ربطی به این قضیه نداره. اون داره منو به چالش میکشه، پس قرارهخانوادهٔ دقیقاً همونجایی ضربه بزنه که بیشتر از همه درد داره، درست مثل کاری که خودم کردم.»
«پس فکر میکنید چیکار میکنه؟» با اینکه فلوریا نگرانِ از دستبینهایت دادنِ سومین شهر هم بود، لبخند میزد. حرفهای ملکهٔ دیوانه چنانداد مایهٔ مباهاتش شد که حتی شخصیتِ واقعیاش هم آن را غیرممکن میدانست.
ثرود شانه بالا انداخت: «هیچ ایدهای ندارم. اوفیل، زولا، فقط ورهن رو تعقیب کنید وکنه حواستون باشه لو نرید. اگه از استراتژیِ مشابهِ کارایی که امروز کرده استفاده کنه، قرارهحرف بره سمتِ یه نقطهٔ دورافتاده. اگه این اتفاق افتاد، با تمامِ توانتون کارش رو بسازید.
«به ورهن وقت ندید تا طلسمهاش رو آماده کنهبدم یا دیوهاش رو پدید بیاره. نمایشش دیگه سرگرمکننده نیستیکم و من نمیتونم یه شکستِ دیگه رو تحمل کنم.»
اوفیل پرسید:بیداریاش «مطمئنید؟ اگهاینجایید بمیره چی؟»
«این خطریه که حاضرم بپذیرمش.» جوابش باعث شد دلِنوعی فلوریا بریزد. «قرار نیست ضرباتم رو مهار کنم، فقط فعالانهبیرون دنبالِ کشتنش نیستم. اما اگه سرِ راهم بایسته، مشکلِ خودشه.»
زولا که از فکرِ انتقامِ شکستش در زنمابگیرن نیشش تا بناگوش باز شده بود، پرسید: «اگههمهٔ اشتباه کنید و اون از ارتش دور نشه چی؟»
«من که پیشگو نیستم.» ثرود عاشقِ داشتنِ پیروانِ وفادار بود، با این حال دلش میخواست آنهاتموم ابتکارِ عملِ بیشتری داشته باشند. «اگه ورهن دوباره استراتژیش رو عوض کرد، فقط برید داخلِ شهرِداشت تحتِ محاصره وارپ کنید و تمامِ تلاشتون رو بکنید تا رسیدنِ نیروهای کمکی بیرون نگهش دارید.»
اوفیل سر تکانبیرون داد و ارتباط رااومدم قطع کرد: «انجام میشه.»
آنها از وقتی لیث فوگیا را ترک کرده بود، در تعقیبشبینهایت بودند. او با سرعتِ کروز به سمتِ شرقِ شمالِ شرقی پرواز میکرداومدم تا پیش از ارتش به مقصدش نرسد و نقشهشان را لو ندهد.
آن دو جانورِ الهی دلشان میخواست همینجایاد و همین حالا کارش را بسازند، اما نبردکنه در آسمان با نبرد روی زمین فرق داشت.
جایی برای پنهان شدن نبود وبهتون هیچ راهی وجود نداشت که جلویضمناً وارپ کردن و فرارِ لیث را بگیرند.
مگر اینکه چیزی برای محافظت یا جنگیدن داشت، در غیر این صورت لحظهای که آنها رافوگیا میدید یا آنها اولین طلسم را اجرا میکردند، او هیچ دلیلی برای ماندن نداشت. علاوه برلوتیا آن، برای یک جانورِ الهی، سرعتِ کروز به معنای پرواز با سرعتِ بیش از ماخ ۱ بود.
لیث خارج از بُردِ بیشترِ طلسمها بود،ناراحت مگر اینکه زولا و اوفیل به او نزدیکمیآمد میشدند، اما این کار حضورشان را لو میداد.
اگر گمش میکردند، نبرد برای شهرِ بعدی بدونِ آنها شروعپیداست میشد، و اگر به همان سرعتیِ دو شهرِ قبلی بهحالی پایان میرسید، تا وقتی به لیث میرسیدند همهچیز تمام شده بود.
اوفیل از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید،بهتون چون حرف زدن در چنین سرعتی غیرممکنکارمون بود: «صبر کن، داره چه غلطی میکنه؟»
زولا ایستاد، چون لیث چرخشِ تندِ ۹۰ درجهای به سمتِ بالا انجام داد وضمناً در میانِ ابرها ناپدید شد. او گفت: «من چه میدونم، بهتره وضعیت رو گزارشجملهٔ بدیم. تو چشمانِ اژدهات رو برای تلهها باز نگه دار. ممکنه موقعیتمون لو رفته باشه.»
ثرود همانطور که نقشه را بررسی میکرد، گفت: «این اصلاً منطقی نیست،پیچیده اما ظاهراً شهرِ بیما هدفِ بعدیِ ورهنه. اونجا هیچ ذخایرِ غذاییِ قابلتوجهیبهتون نداره و چشمهٔ مانا هم توش نیست، با این حال اهمیتِ استراتژیک داره.
«بیما به مسیرهای تجاریِ اصلیِ منطقهٔ نستراریاد متصله، که اون رو به یه سرپلِکمک عالی برای یه ارتشِ مهاجم تبدیل میکنه.»