چپتر 2601: برگی در تاریخ (بخشِ ۱)
0لیث پاسخ داد: «چون مینفریمِ آزمایشیای که ساختم فقط برایبیکنترلیِ این بود که پتانسیلِ تبلتها رو نشون بدم. وقت و انرژیِموهایش راهاندازیِ نسخهٔ اصلی رو ندارم، اونم فقط برای یه عدهٔ کم.»
«مخصوصاً وقتی سلطنتیهابیکنترلیِ از قبل داشتنمیکشید روش کار میکردن.»
رااز او را به اندازهٔ دو ضربهٔ آرام روی شانه در آغوشغرقِ گرفت و گفت: «تبریک میگم، پسرم. من مثلِ مادرت اهلِ خوندن نیستم،مادرهای ولی از همین الان میتونم بهت بگم که کلی طرفدار پیدا میکنی.»
به آران، لریا و چند بچهٔ دیگر کهکنن از قبل تبلتهایشان را گرفته بودند و غرقِهمون خواندنِ «مبانیِ جادو» اثرِ لوکرا سیلوروینگ بودند، اشاره کرد.
لیث پاسخ داد: «کلی هم دشمن. از همین الان میتونم صدایگذشتهاش پدر و مادرهای عصبانی رو بشنوم که دارن بهم لعنت میفرستن،ریخت چون بچههاشون توی خونه جادو تمرین کردن و عواقبش هم که معلومه.»
«وقتی استعدادِ بچههاشون رو بفهمن، اون لعنتها تبدیل به دعا میشه. یادت باشهنکن آدمایی مثلِ من بهزور میتونن یه کبریت روشن کنن. برای اینکه کسی بتونهجیبِ به اندازهٔ آران خرابی به بار بیاره، باید همون استعدادِ جادوی اونو داشته باشه.»
آران که هنوز از بینظمی و بیکنترلیِبچهٔ گذشتهاش خجالت میکشید، از خجالت بنفش شدمبانیِ و گفت: «بابا! لطفاً منو مایهٔ عبرت نکن.»
رااز موهایش را به هم ریخت و گفت: «تو و لریابتونه خودتون خودتونو مایهٔ عبرت کردید، مردِ جوان. نیازی به کمک نداشتید. راستی،گذشتهاش میخوام از جیبِ خودم برای همهٔ کارگرهای مزرعهام یه تبلتِ دوم بخرم.»
«اینجوری بزرگترها و بچهها مجبور نیستن شریکیداشته استفاده کنن. تازه، پیدا کردنِ بچههاشون خیلی راحتتربابا میشه چون فقط یه تماس باهاشون فاصله دارن.»
بعد از ورهنها نوبتگذشتهاش به لارکها رسید، سپسبابا دیستارها و در آخر سلطنتیها.
سولوس احساسِ طردشدگی میکرد، چون خارج از خانوادهدیگر هیچکس از نقشِ او در توسعهٔ تبلتها خبراثرِ نداشت و او را عضوِ کاملِ تبارِ ورهن نمیدانستند.
الینا و بقیه باید صبر میکردند تاروشن به خانه برگردند و به او تبریک بگویندباید تا سؤالاتی برانگیخته نشود که جوابی برایشان نداشتند.
سولوس در حالی کههمون دستش را دراز میکردهنوز گفت: «تبریک میگم، لیث.»
شادیِ صدایش با غمی آمیخته بود؛ غمِ ناشی از اینمنو درک که حتی حالا که بدنِ انسانیاش را پس گرفته بود،نیازی باز هم تماشاگری بود که مجبور بود از حاشیه نگاه کند.
لیث دستش را پس زد و او رادیگر در آغوشی شبیهِ همانهایی که چند لحظه پیشاثرِ دریافت کرده بود، گرفت و گفت: «بیا اینجا.»
از راهِباشه پیوندِ ذهنی گفت:میتونن «تبریک میگم، سولوس.»
کامیلا هم ظاهر شد و او را از پشت بغلبیکنترلیِ کرد: «ممنون بابتِ تمامِ کارایی که کردی. با اینکه مردمنکن شاید هرگز نفهمن، تو پادشاهی رو به جای بهتری تبدیل کردی.»
رااز و الینا همگذشتهاش در پیوندِ ذهنی بهبابا آنها پیوستند: «تبریک میگیم، عزیزم.»
آران و لریا اوآران را در آغوشی تلهپاتیکدیگر گرفتند: «تبریک میگیم، خاله.»
سنتون و رنا گفتند:بهزور «ممنون، سولوس. ممنون کهکنن همیشه هوای خانوادهمون رو داری.»
تیستا گفت: «آفرین، سولوس. محکم بایستاونو و سهمِ عادلانهت از درآمدِ لیث رومیکشید ازش بخواه. به اون خسیس اعتماد نکن.»
سولوس در درونبیکنترلیِ و بیرون فینفینمیکشید کرد: «ممنون، بچهها.»
حتی اگر بقیهٔ موگار هرگز از تلاشها و دستاوردهایش باخبرگرفته نمیشدند، تمامِ دنیای خودش میدانستند. قدردانیِ آنها برایش از هرکرد رژهای باارزشتر بود و سپاسگزاریشان تنها چیزی بود که اهمیت داشت.
اینکه بگوییم عرضهٔ تبلتها تغییراتِ بزرگی درداشته زندگیِ روزمرهٔ هر جایی که در دسترسبنفش بودند ایجاد کرد، دستکم گرفتنِ ماجرا بود.
تا آن لحظه، آویزهای ارتباطی اشیائی لوکس بودند که فقط خانوادههای ثروتمند از پسِ هزینهشان برمیآمدند وخودتونو تنها اشراف برای هر عضوِ خانواده یکی از آنها داشتند. تبلتها بُردِ بسیار کوتاهتری داشتند و فقطاینجوری در نزدیکیِ یک مینفریم کار میکردند، اما قیمتشان بهجای ده سکهٔ نقره، فقط یک سکهٔ نقره بود.
ارزشِ واقعیشان دانهای ۲ سکهٔ نقره بود، اما خاندانِ سلطنتی تصمیم گرفته بودخواندنِ به توصیهٔ لیث عمل کند و آنها را با ضرر بفروشد تا در مرحلهٔدارن اول که هنوز کنترلِ همهجانبهای روی آزمایش داشتند، تا جای ممکن داده جمعآوری کند.
دانشآموزانِ شش آکادمیِ بزرگ، تبلتهای شخصیشان را همراه با یونیفرمهایشان بهرایگان دریافت کردند و این موضوع تأثیرِجادوی عمیقی بر زندگیِ تحصیلیشان گذاشت. این آویز نهتنها دقیقاً مثلِ یک بالوت کار میکرد و به دانشآموز اجازهخودتون میداد درخواستِ کمک کند و تهدیدها یا زورگیریها را ضبط کند، بلکه شکایتهای ناشناس را هم تشویق میکرد.
کسانی که شاهدِ قلدری بودند، کافی بود عکسی از اتفاق بگیرندگذشتهاش و بهجای یکی از کارکنانِ آکادمی، آن را به سیستمِ مرکزیریخت بفرستند تا مچِ مقصران را بگیرند، بدونِ اینکه شخصاً درگیرِ ماجرا شوند.
علاوه بر این، حالا دانشآموزان کتابهای قطورشان را در طولِ درس بهصورتِ دیجیتالنکن دریافت میکردند، بنابراین کسانی که توانِ خریدِ آویزِ بُعدی را نداشتند، دیگر فقطجیبِ به این دلیل که کتابهایشان را در دست یا کیف حمل میکردند، انگشتنما نمیشدند.
کتابخانهٔ آکادمی از طریقِ تبلتها در دسترس بود، پستبلتهایشان دیگر نیازی نبود برای کمیابترین کتابها رقابت کنند وسیلوروینگ مثلِ قبل صفِ انتظاری برای امانت گرفتنشان وجود نداشت.
کتابداران همچنان لازم بودند تا دسترسی به کتابهایی را که محتوایشان بحثبرانگیز بود یا برای جادوگرانهمون با مهارتِ ناکافی خطرناک به نظر میرسید، تنظیم کنند. خودِ کتابخانهها هم حالا فضای امنی بودندنکن تا در آنها مطالعه کنند یا به دنبالِ توضیحاتِ دقیق دربارهٔ موضوعاتِ دشواری مثلِ جادوی بُعدی بگردند.
این آویزها در جنگلهای آکادمیها هم کار میکردند و به گروههای دانشآموزانخجالت کمک میکردند تا در طولِ امتحانات با هم هماهنگ شوند یا وقتی باکردید انسان، جانور یا گیاهی بالاتر از سطحِ خود روبهرو میشدند، درخواستِ کمک کنند.
تنها شکایتی که لیث و خاندانِ سلطنتی از اکثریتِلطفاً قریببهاتفاقِ دانشآموزان دریافت کردند، این بود که یادداشتبرداری باکردید تبلت در مقایسه با جادوی آب بسیار ناکارآمد است.
این پدِ دیجیتال برای کسانی که هنوز در جادوی روزمره به استادی نرسیده بودند وجادو یاد نگرفته بودند چطور جوهر را به ارادهٔ خود پخش کنند، بینقص بود، اما بهمحضِمیفرستن اینکه دانشآموزی به آن سطح میرسید، حتی سریعترین تایپیست هم از بقیهٔ کلاس عقب میماند.
علاوه بر این، هروقت کلاسی از آنها میخواست دایرهٔ جادو بکشند یا رونها را بنویسند،باید تبلت بیفایده بود. هیچ نرمافزارِ طراحیای وجود نداشت و تعدادِ رونها آنقدر زیاد بود که نمیشدعبرت بدونِ اینکه کیبورد چند متر طول و عرض پیدا کند، آنها را به کیبورد اضافه کرد.
لیث پیشنهادهای زیادی دریافت کرد مبنی بر اینکه طلسمِ جادوآهنگریای ابداع کندخجالت که کاربر را به تبلت متصل کند تا افکارشان درست همانطور کهخودتونو با جادوی آب روی کاغذِ فیزیکی اتفاق میافتاد، روی صفحههای دیجیتال چاپ شود.
لیث در حینِ خوردنِ صبحانه در خانهٔ رؤیاییاش، پس از آنکه برجعبرت را از لوتیا دور کرد و روی چشمهٔ مانا در رشتهکوهِ رکارراستی گذاشت، غرغر کرد: «بچهپُرروهای نمکنشناس! اصلاً معنیِ کلمهٔ نمونهٔ اولیه رو میدونن؟
«تازه، کدوم احمقی چیزی به پیچیدگیِ رابطِ عصبی روتبلتهایشان میخواد و توقع داره یه طلسمِ ساده باشه؟ واقعاًسیلوروینگ باورشون شده که تاحالا هیچکس به این موضوع فکر نکرده؟
«یا فکر میکنن سالبالاییهاشون یه مشت آدمِ تنبل و بیمصرفن؟ من یکی از معدودبیاره آدمای روی موگارم که میتونم کریستالهای خاطره بسازم و هنوز حتی به یه همچین چیزیمنو نزدیک هم نشدم! زمانِ من، چیزای مجانی رو میگرفتم و دندونِ اسبِ پیشکشی رو نمیشمردم.
«من و سولوس اونقدر رفتیم به اون کتابخونهٔ لعنتیبینظمی و برگشتیم که حسابش از دستم در رفته. دوستامون جونشونعبرت رو به خطر انداختن چون بهاندازهٔ کافی بالوت وجود نداشت.»