---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2113: اتحادی شکننده (بخش ۱) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2113: اتحادی شکننده (بخش ۱)

0

در طولِ نبردِ زنما، سپاهِ بیدارشدگانِ فلوریا ارزشِ واقعی‌اش را نشان داده بود و ثابت‌چرا​ کرده بود که شورا برای تصرفِ یک شهر، تاکتیک‌های بیشتری نسبت به ثرود در اختیار‌حتی​ دارد. حالا که ملکهٔ دیوانه در تنگنا قرار گرفته بود، حتماً با تمامِ توانش تلافی می‌کرد.

تنها چیزی که برای پس گرفتنِ دستِ بالا نیاز داشت،‌ضربه​ این بود که یکی از برده‌های کوچکش را در صفوفِ بیدارشدگان‌کمینِ​ بکارد و اطلاعاتِ هر حمله را پیش از وقوعش فاش کند.

در آن مرحله، ثرود فقط باید منتظر می‌ماند تا‌بار​ نیروهای اصلیِ شورا در یک نقطه جمع شوند تا‌دهند​ همهٔ آن‌ها را با یک ضربه از بین ببرد.

مهم نبود بزرگانِ بیدارشده چقدر قدرتمند باشند، اگر در کمینِ‌اوبرون​ بیش از سی جانورِ الهی به رهبریِ خودِ ملکهٔ دیوانه‌اینا​ گرفتار می‌شدند، کارِ شورا تمام بود و جنگِ گریفون‌ها را می‌باختند.

نمایندگانِ چهار نژاد‌می‌ترسیدند​ دیگر نمی‌توانستند ثرود‌شده​ را دست‌کم بگیرند.

پس از شکست‌های پیاپی از ثرود و پس‌همهٔ​ از مرگِ بسیاری از بیدارشدگانِ باستانی به دستِ نیروهای‌چقدر​ او، شورا دیگر نمی‌توانست او را تهدیدی گذرا بداند.

برای نخستین بار‌باستانی​ از زمانِ تولدِ‌گذرا​ نخستین نگهبان، بیدارشدگان می‌ترسیدند.

می‌ترسیدند با دشمنی‌آویزِ​ روبه‌رو شده باشند‌پرسید​ که نمی‌توانستند شکستش دهند.

زناگروش در حالی که آویزِ‌روبه‌رو​ شورایش را بررسی می‌کرد، پرسید:‌حالی​ «چرا ما این یادداشت رو نگرفتیم؟»

اوبرون پاسخ داد: «تو پوشهٔ هرزنامه‌ها بگرد. اون پیرمردهای‌آن‌ها​ خرفت اون‌قدر از اینا می‌فرستن که من حتی بازشون‌قدرتمند​ نکرده بایگانی‌شون می‌کنم. پیوستِ آخرین بولتنِ جنگیِ شورا بود.»

زناگروش پیام‌های ناخواسته را‌نمی‌توانست​ گشت تا یادداشت را پیدا‌بار​ کرد: «لعنتی، حق با توئه.»

کیگان پرسید:‌حالی​ «هی، چرا‌شورایش​ پیام‌های منم اونجاست؟»

زناگروش با پوزخند جواب داد: «خودت حدس بزن.»‌دهند​ و ادامه داد: «تا الان تلاشِ ناموفقی برای‌یادداشت​ نفوذ انجام شده یا این فقط یه اقدامِ پیشگیرانه‌ست؟»

اوبرون گفت: «دومی. ما تو مقطعِ حساسی از جنگیم و نمی‌تونیم حتی یه اشتباه‌نبود​ بکنیم. قبل از رفتنتون کاری هست که بتونم براتون انجام بدم؟» با تکانِ دستِ‌می‌شدند​ سِن، نهالی جوانه زد و به میزِ چوبی، چند فنجان و میوه‌های تازه تبدیل شد.

«دمنوشِ گیاهی رو‌باستانی​ پیشنهاد می‌کنم. برگ‌هاش‌گذرا​ رو خودم پرورش می‌دم.»

دستش را به آن‌ها نشان داد؛‌پرسید​ نهالِ کوچکی به‌سرعت از پوستِ سبزش بیرون‌پوشهٔ​ زد و بوی داروییِ تندی پخش کرد.

کیگان در حالی که دنبالِ خروجیِ‌شده​ غارِ زیرزمینی می‌گشت، گفت: «ممنون، ولی‌شورایش​ باید بریم. شهرِ زانت کدوم طرفه؟»

سِن گام‌های وارپی باز کرد که به بیرون و‌آن‌ها​ ده‌ها کیلومتر جلوتر در مسیرِ درست راه داشت و‌قدرتمند​ گفت: «اون طرف. مستقیم برید جلو. محاله پیداش نکنید.»

زناگروش فلاسکِ کوچکی پر از شعله‌های مبدأِ‌بداند​ بنفشِ روشن به او داد و گفت:‌دشمنی​ «خیلی ممنون. اینم برای زحمتی که کشیدی.»

اوبرون با وجودِ حرفی که زد، فلاسک را گرفت و داخلِ آویزِ بُعدی‌اش گذاشت‌هرزنامه‌ها​ تا مبادا زناگروش آن را پس بگیرد: «هیچ زحمتی نبود. این رونِ تماسِ منه. اگه‌بولتنِ​ به کمک یا ارتباطِ مستقیم با اعضای محلیِ شورا نیاز داشتید، خوشحال می‌شم کمکتون کنم.»

دورگه‌ها از وارپ گذشتند و پیش از پرواز، با‌زناگروش​ تکان دادنِ سر با میزبانشان خداحافظی کردند. رسیدن به زانت‌پاسخ​ به‌خاطرِ رقابتِ غیردوستانهٔ میانشان کمتر از یک ساعت طول کشید.

زناگروش و کیگان چشمِ دیدنِ همدیگر‌جمع​ را نداشتند و همه‌چیز را به‌ببرد​ مسابقهٔ کل‌کل و روکم‌کنی تبدیل می‌کردند.

پس از اینکه با شناسه‌های شورایشان اجازهٔ ورود به شهر را گرفتند، کیگان‌می‌ترسیدند​ پرسید: «حالا چی‌کار کنیم؟ ما دنبالِ یه پایگاهِ مخفی می‌گردیم، نه یه شعبهٔ‌یادداشت​ محلیِ ساده. عمراً بتونیم مثلِ همیشه با تحتِ فشار گذاشتنِ اراذلِ محلی پیداش کنیم.»

«ملکه حاضره به شورا کمک کنه،‌پرسید​ ولی اگه خودش سرنخی داشت، تا‌داد​ الان به اونجا حمله کرده بود.»

زناگروش آه کشید و گفت: «حالا بخشِ سختش شروع‌زناگروش​ می‌شه. واسه پیدا کردنِ اطلاعاتِ موثق باید حسابی دوندگی کنیم.‌پاسخ​ بیا از هم جدا شیم تا منطقهٔ بیشتری رو بگردیم.»

طیِ روزهای بعد، آن دو دورگه صبح‌ها به مقاماتِ محلی‌ضربه​ سر می‌زدند و تا غروبِ آفتاب وقتشان را صرفِ بیرون کشیدنِ‌کمینِ​ اطلاعات از هر کسی می‌کردند که حتی ذره‌ای بوی نامرده می‌داد.

به نشاط‌بخشی دسترسی نداشتند، اما برخلافِ گاردِ شهر، حواسی داشتند‌زمانِ​ که می‌توانست ضعیف‌ترین بوی عطرِ گران‌قیمت را حس کند و‌حالی​ چشمانشان می‌توانست حضورِ هستهٔ خون را حتی در ترال‌ها تشخیص دهد.

زناگروش بهترین ردیابِ سازمان بود و می‌دانست نامردگانِ واقعی‌نگرفتیم​ کاملاً با داستان‌هایی که پدر و مادرها برای ترساندنِ‌خرفت​ بچه‌هایشان از بیرون رفتن در شب تعریف می‌کردند، فرق دارند.

نامردگان بوی جسد نمی‌دادند و همه‌شان هم از خون تغذیه نمی‌کردند. بیشترشان تا زمانی‌پرسید​ که خودشان نمی‌خواستند، ظاهر و بویی دقیقاً شبیه به زنده‌ها داشتند. چیزی که آن‌ها‌اینا​ را لو می‌داد، ناتوانی‌شان در بیرون آمدن هنگامِ روز و علاقه‌شان به عطرهای کمیاب بود.

اژدهای سایه از روی تجربه یاد گرفته بود که بهترین راه‌بین​ برای پیدا کردنِ مخفیگاهِ یک نامرده، گشتن به دنبالِ افرادی است که‌جانورِ​ با وجودِ شغلِ روزمره و پیش‌پاافتاده‌شان، بیش از حد بوی خوبی می‌دادند.

کسانی که به نامردگان خدمت می‌کردند، آغشته به عطرهایی می‌شدند‌زمانِ​ که اربابانشان برای تازه کردنِ هوای راکدِ کاخ‌های زیرزمینی‌شان استفاده‌حالی​ می‌کردند؛ کاخ‌هایی که مجبور بودند تا غروبِ آفتاب در آن‌ها بمانند.

وقتی کارهای روزمره‌شان را انجام می‌دادند، آن بو در سراسرِ شهر همراهشان می‌آمد و‌هرزنامه‌ها​ مانند بیماری به هر کسی که با آن‌ها در تماس بود سرایت می‌کرد. حتی‌آخرین​ جانورانِ امپراطور هم برای دنبال کردنِ چنین بوی ضعیفی در داخلِ شهر به دردسر می‌افتادند.

عطر با گذشتِ زمان ضعیف می‌شد و خیلی‌دهند​ زود در بوی مردم، عرقِ تندشان و رایحه‌هایی‌یادداشت​ که از غذاخوری‌ها و می‌خانه‌ها می‌آمد، گم می‌شد.

با این حال، برای بینیِ زناگروش هر بو ردِ‌آن‌ها​ متمایزی به جا می‌گذاشت که با صرفِ زمان و‌قدرتمند​ کمی شانس می‌توانست آن را تا منبعِ اصلی‌اش دنبال کند.

اما در طولِ شب، دورگه‌ها با‌گذرا​ هویتِ جعلیِ استعدادیاب‌های آکادمی‌های امپراطوری به‌نگهبان​ خانه‌های بانفوذترین جادوگرانِ زانت نفوذ می‌کردند.

برخلافِ داستان‌های نقالان، نامردگانِ واقعی اوقاتِ فراغتشان را در محله‌های فقیرنشین، فاضلاب‌ها‌داد​ یا روسپی‌خانه‌های کثیف نمی‌گذراندند. آن‌ها دوست داشتند مهمانی بگیرند، با افرادِ قدرتمند‌نکرده​ معاشرت کنند و در رذایلِ کثیفشان شریک شوند تا با آن‌ها دوست شوند.

نامردگان قدرت و ثروت جمع نمی‌کردند تا فقط در‌زناگروش​ غاری نمور کز کنند و ساعاتِ بیداری‌شان را با ناله‌پاسخ​ و شکایت از نفرین‌شده بودنِ وجودشان یا احساسِ تنهایی بگذرانند.

آن‌ها این کار را می‌کردند تا در حالتِ‌همهٔ​ نامردگی از تمامِ چیزهایی لذت ببرند که در زمانِ‌چقدر​ حیات هرگز توانِ مالیِ رسیدن به آن‌ها را نداشتند.

بهترین مکان برای جست‌وجوی رده‌های بالای دربارِ نامردگان، جایی بود که‌تولدِ​ افرادِ هم‌تراز با آن‌ها جمع می‌شدند. اگر همکاریِ میانِ شورا و‌شورایش​ امپراطریسِ جادو نبود، زناگروش و کیگان هرگز چنین پوششِ بی‌نقصی نداشتند.

در کشوری که چیزی به نامِ اشرافیت وجود نداشت‌نگرفتیم​ و قدرتِ یک خاندان فقط به اندازهٔ عمرِ بهترین‌خرفت​ جادوگرش دوام می‌آورد، استعدادیاب‌های آکادمی‌های بزرگ همیشه مهمانانی عالی‌قدر بودند.

آن دو دورگهٔ مسخ‌شده چند روز را به همین شکل گذراندند‌آویزِ​ و چندین ترال را شناسایی و تعقیب کردند، اما مهم نبود‌هرزنامه‌ها​ کیگان و زناگروش چقدر تلاش می‌کردند، سرنخ‌هایشان فقط به بن‌بست می‌رسید.

وقتی دورگه‌ها از پاسبان‌های محلی فهمیدند که امپراطوری نه‌آن‌ها​ تنها از ماهیتِ واقعیِ دو فرستادهٔ شورا آگاه است،‌قدرتمند​ بلکه هیچ محدودیتی هم برای اقامتشان قائل نشده، جا خوردند.

ناولها | novelha.net