چپتر 2113: اتحادی شکننده (بخش ۱)
0در طولِ نبردِ زنما، سپاهِ بیدارشدگانِ فلوریا ارزشِ واقعیاش را نشان داده بود و ثابتچرا کرده بود که شورا برای تصرفِ یک شهر، تاکتیکهای بیشتری نسبت به ثرود در اختیارحتی دارد. حالا که ملکهٔ دیوانه در تنگنا قرار گرفته بود، حتماً با تمامِ توانش تلافی میکرد.
تنها چیزی که برای پس گرفتنِ دستِ بالا نیاز داشت،ضربه این بود که یکی از بردههای کوچکش را در صفوفِ بیدارشدگانکمینِ بکارد و اطلاعاتِ هر حمله را پیش از وقوعش فاش کند.
در آن مرحله، ثرود فقط باید منتظر میماند تابار نیروهای اصلیِ شورا در یک نقطه جمع شوند تادهند همهٔ آنها را با یک ضربه از بین ببرد.
مهم نبود بزرگانِ بیدارشده چقدر قدرتمند باشند، اگر در کمینِاوبرون بیش از سی جانورِ الهی به رهبریِ خودِ ملکهٔ دیوانهاینا گرفتار میشدند، کارِ شورا تمام بود و جنگِ گریفونها را میباختند.
نمایندگانِ چهار نژادمیترسیدند دیگر نمیتوانستند ثرودشده را دستکم بگیرند.
پس از شکستهای پیاپی از ثرود و پسهمهٔ از مرگِ بسیاری از بیدارشدگانِ باستانی به دستِ نیروهایچقدر او، شورا دیگر نمیتوانست او را تهدیدی گذرا بداند.
برای نخستین بارباستانی از زمانِ تولدِگذرا نخستین نگهبان، بیدارشدگان میترسیدند.
میترسیدند با دشمنیآویزِ روبهرو شده باشندپرسید که نمیتوانستند شکستش دهند.
زناگروش در حالی که آویزِروبهرو شورایش را بررسی میکرد، پرسید:حالی «چرا ما این یادداشت رو نگرفتیم؟»
اوبرون پاسخ داد: «تو پوشهٔ هرزنامهها بگرد. اون پیرمردهایآنها خرفت اونقدر از اینا میفرستن که من حتی بازشونقدرتمند نکرده بایگانیشون میکنم. پیوستِ آخرین بولتنِ جنگیِ شورا بود.»
زناگروش پیامهای ناخواسته رانمیتوانست گشت تا یادداشت را پیدابار کرد: «لعنتی، حق با توئه.»
کیگان پرسید:حالی «هی، چراشورایش پیامهای منم اونجاست؟»
زناگروش با پوزخند جواب داد: «خودت حدس بزن.»دهند و ادامه داد: «تا الان تلاشِ ناموفقی براییادداشت نفوذ انجام شده یا این فقط یه اقدامِ پیشگیرانهست؟»
اوبرون گفت: «دومی. ما تو مقطعِ حساسی از جنگیم و نمیتونیم حتی یه اشتباهنبود بکنیم. قبل از رفتنتون کاری هست که بتونم براتون انجام بدم؟» با تکانِ دستِمیشدند سِن، نهالی جوانه زد و به میزِ چوبی، چند فنجان و میوههای تازه تبدیل شد.
«دمنوشِ گیاهی روباستانی پیشنهاد میکنم. برگهاشگذرا رو خودم پرورش میدم.»
دستش را به آنها نشان داد؛پرسید نهالِ کوچکی بهسرعت از پوستِ سبزش بیرونپوشهٔ زد و بوی داروییِ تندی پخش کرد.
کیگان در حالی که دنبالِ خروجیِشده غارِ زیرزمینی میگشت، گفت: «ممنون، ولیشورایش باید بریم. شهرِ زانت کدوم طرفه؟»
سِن گامهای وارپی باز کرد که به بیرون وآنها دهها کیلومتر جلوتر در مسیرِ درست راه داشت وقدرتمند گفت: «اون طرف. مستقیم برید جلو. محاله پیداش نکنید.»
زناگروش فلاسکِ کوچکی پر از شعلههای مبدأِبداند بنفشِ روشن به او داد و گفت:دشمنی «خیلی ممنون. اینم برای زحمتی که کشیدی.»
اوبرون با وجودِ حرفی که زد، فلاسک را گرفت و داخلِ آویزِ بُعدیاش گذاشتهرزنامهها تا مبادا زناگروش آن را پس بگیرد: «هیچ زحمتی نبود. این رونِ تماسِ منه. اگهبولتنِ به کمک یا ارتباطِ مستقیم با اعضای محلیِ شورا نیاز داشتید، خوشحال میشم کمکتون کنم.»
دورگهها از وارپ گذشتند و پیش از پرواز، بازناگروش تکان دادنِ سر با میزبانشان خداحافظی کردند. رسیدن به زانتپاسخ بهخاطرِ رقابتِ غیردوستانهٔ میانشان کمتر از یک ساعت طول کشید.
زناگروش و کیگان چشمِ دیدنِ همدیگرجمع را نداشتند و همهچیز را بهببرد مسابقهٔ کلکل و روکمکنی تبدیل میکردند.
پس از اینکه با شناسههای شورایشان اجازهٔ ورود به شهر را گرفتند، کیگانمیترسیدند پرسید: «حالا چیکار کنیم؟ ما دنبالِ یه پایگاهِ مخفی میگردیم، نه یه شعبهٔیادداشت محلیِ ساده. عمراً بتونیم مثلِ همیشه با تحتِ فشار گذاشتنِ اراذلِ محلی پیداش کنیم.»
«ملکه حاضره به شورا کمک کنه،پرسید ولی اگه خودش سرنخی داشت، تاداد الان به اونجا حمله کرده بود.»
زناگروش آه کشید و گفت: «حالا بخشِ سختش شروعزناگروش میشه. واسه پیدا کردنِ اطلاعاتِ موثق باید حسابی دوندگی کنیم.پاسخ بیا از هم جدا شیم تا منطقهٔ بیشتری رو بگردیم.»
طیِ روزهای بعد، آن دو دورگه صبحها به مقاماتِ محلیضربه سر میزدند و تا غروبِ آفتاب وقتشان را صرفِ بیرون کشیدنِکمینِ اطلاعات از هر کسی میکردند که حتی ذرهای بوی نامرده میداد.
به نشاطبخشی دسترسی نداشتند، اما برخلافِ گاردِ شهر، حواسی داشتندزمانِ که میتوانست ضعیفترین بوی عطرِ گرانقیمت را حس کند وحالی چشمانشان میتوانست حضورِ هستهٔ خون را حتی در ترالها تشخیص دهد.
زناگروش بهترین ردیابِ سازمان بود و میدانست نامردگانِ واقعینگرفتیم کاملاً با داستانهایی که پدر و مادرها برای ترساندنِخرفت بچههایشان از بیرون رفتن در شب تعریف میکردند، فرق دارند.
نامردگان بوی جسد نمیدادند و همهشان هم از خون تغذیه نمیکردند. بیشترشان تا زمانیپرسید که خودشان نمیخواستند، ظاهر و بویی دقیقاً شبیه به زندهها داشتند. چیزی که آنهااینا را لو میداد، ناتوانیشان در بیرون آمدن هنگامِ روز و علاقهشان به عطرهای کمیاب بود.
اژدهای سایه از روی تجربه یاد گرفته بود که بهترین راهبین برای پیدا کردنِ مخفیگاهِ یک نامرده، گشتن به دنبالِ افرادی است کهجانورِ با وجودِ شغلِ روزمره و پیشپاافتادهشان، بیش از حد بوی خوبی میدادند.
کسانی که به نامردگان خدمت میکردند، آغشته به عطرهایی میشدندزمانِ که اربابانشان برای تازه کردنِ هوای راکدِ کاخهای زیرزمینیشان استفادهحالی میکردند؛ کاخهایی که مجبور بودند تا غروبِ آفتاب در آنها بمانند.
وقتی کارهای روزمرهشان را انجام میدادند، آن بو در سراسرِ شهر همراهشان میآمد وهرزنامهها مانند بیماری به هر کسی که با آنها در تماس بود سرایت میکرد. حتیآخرین جانورانِ امپراطور هم برای دنبال کردنِ چنین بوی ضعیفی در داخلِ شهر به دردسر میافتادند.
عطر با گذشتِ زمان ضعیف میشد و خیلیدهند زود در بوی مردم، عرقِ تندشان و رایحههایییادداشت که از غذاخوریها و میخانهها میآمد، گم میشد.
با این حال، برای بینیِ زناگروش هر بو ردِآنها متمایزی به جا میگذاشت که با صرفِ زمان وقدرتمند کمی شانس میتوانست آن را تا منبعِ اصلیاش دنبال کند.
اما در طولِ شب، دورگهها باگذرا هویتِ جعلیِ استعدادیابهای آکادمیهای امپراطوری بهنگهبان خانههای بانفوذترین جادوگرانِ زانت نفوذ میکردند.
برخلافِ داستانهای نقالان، نامردگانِ واقعی اوقاتِ فراغتشان را در محلههای فقیرنشین، فاضلابهاداد یا روسپیخانههای کثیف نمیگذراندند. آنها دوست داشتند مهمانی بگیرند، با افرادِ قدرتمندنکرده معاشرت کنند و در رذایلِ کثیفشان شریک شوند تا با آنها دوست شوند.
نامردگان قدرت و ثروت جمع نمیکردند تا فقط درزناگروش غاری نمور کز کنند و ساعاتِ بیداریشان را با نالهپاسخ و شکایت از نفرینشده بودنِ وجودشان یا احساسِ تنهایی بگذرانند.
آنها این کار را میکردند تا در حالتِهمهٔ نامردگی از تمامِ چیزهایی لذت ببرند که در زمانِچقدر حیات هرگز توانِ مالیِ رسیدن به آنها را نداشتند.
بهترین مکان برای جستوجوی ردههای بالای دربارِ نامردگان، جایی بود کهتولدِ افرادِ همتراز با آنها جمع میشدند. اگر همکاریِ میانِ شورا وشورایش امپراطریسِ جادو نبود، زناگروش و کیگان هرگز چنین پوششِ بینقصی نداشتند.
در کشوری که چیزی به نامِ اشرافیت وجود نداشتنگرفتیم و قدرتِ یک خاندان فقط به اندازهٔ عمرِ بهترینخرفت جادوگرش دوام میآورد، استعدادیابهای آکادمیهای بزرگ همیشه مهمانانی عالیقدر بودند.
آن دو دورگهٔ مسخشده چند روز را به همین شکل گذراندندآویزِ و چندین ترال را شناسایی و تعقیب کردند، اما مهم نبودهرزنامهها کیگان و زناگروش چقدر تلاش میکردند، سرنخهایشان فقط به بنبست میرسید.
وقتی دورگهها از پاسبانهای محلی فهمیدند که امپراطوری نهآنها تنها از ماهیتِ واقعیِ دو فرستادهٔ شورا آگاه است،قدرتمند بلکه هیچ محدودیتی هم برای اقامتشان قائل نشده، جا خوردند.