چپتر 1087: تاریکی در برابرِ آشوب (بخشِ ۱)
0سه جادوگرِ اعظم چنان ضعفی در زانوهایشانسفرِ حس میکردند که برای پنهان کردنِ ناتوانیشان درعنوانِ ایستادن، وانمود کردند به نشانهٔ تسلیم زانو زدهاند.
ملکه سیلفا گفت: «جادوگرِ اعظم ورهن، به لطفِ جادوگرانِپخش ارناس میدونیم تو معادن چه اتفاقی افتاده. حالا نوبتِکنارش شماست که سرنوشتِ اون دو ارتش رو روشن کنید.»
لیث برایشان تعریف کرد که چطور تماسِ اوریون را دریافت کرده و بعد به سمتِکنارش نزدیکترین لانهٔ جانورِ امپراطور در نزدیکیِ اینکا راه افتاده است. برای پنهان کردنِ وجودِ سولوسبیدفاع و توجیهِ سفرِ سریعش، مجبور شده بود از شبکهٔ وارپِ جانوران به عنوانِ پوشش استفاده کند.
لیث برای توجیهِ حضورِ جادوگرانِ مرموزی که بازماندگان گزارشتصویر داده بودند، گفت: «با استادم تماس گرفتم و اونفقط ترتیبِ انتقالِ من، خودش و چندتا نیروی کمکی رو داد.»
«تو میدونِ نبرد با کالیون نوراگور روبهرو شدم و بعد از اینکه کلکش رو کندم، رفتم سراغِ هستهٔکند آرایهٔ مهرومومِ بُعدی.» از استادیِ جدیدش در جادوی نور استفاده کرد تا هولوگرامی از کلِ اردوگاه، همانطور کهنبرد به یاد میآورد، به تصویر بکشد و هم مبارزهاش با کالیون و هم نوای خروشان را دوباره پخش کند.
در روایتِ او از ماجرا، فقطنوای بخشی از گردانِ انسانها خیانت کردهفقط بودند و بقیه در کنارش جنگیده بودند.
کویلا در دلش از شدتِ حسادتپخش داشت میترکید. سطحِ استادیِ نورش حالاانسانها اصلاً به گردِ پای لیث هم نمیرسید.
«اون طلسم من رو بیدفاع گذاشت، اما بدونِ آرایهها، استادم تونست تا جاییخروشان که میتونه آدمها رو وارپ کنه و فراری بده. بعد از اون، بهکویلا محضِ اینکه یکی دیگه از شاگردهای فالوئل ارناسها رو نجات داد، ما هم رفتیم.
«تو اون لحظه، هیدرا ما رو به جای امنیمجبور برد و ساعتهای بعدی رو صرفِ بهبودی از زخمهامون کردیم.حضورِ اصلاً نمیدونم چه بلایی سرِ نامردگان یا بقیهٔ ارتش اومد.»
خانوادهٔ سلطنتی باتصویر شگفتی سر تکاننوای دادند و گفتند: «فوقالعادهست.»
پادشاه مرون پرسید: «تو استادیِ نورتون پیشرفت کردید؟ مایلید نوای خروشان رو با پادشاهی به اشتراکجنگیده بذارید؟» او مرگِ اینهمه سربازِ شجاع را ضایعهای غمانگیز میدانست، اما وجودِ یک جادوگرِ اعظم کهاما قادر به انجامِ چنین کارهایی بود، دلایلِ بیشتری برای جشن گرفتن به او میداد تا غصه خوردن.
«بله، اعلیحضرت. با اینکه پروفسور مانوهار حاضر نشد استادیِ نور رومبارزهاش بهم یاد بده، استاد فالوئل برام یه معلم پیدا کرد.» انکارِخیانت وجودِ نالروند بیفایده بود، چون او بیشترِ مردم را نجات داده بود.
لیث کلماتش را با دقت انتخاب کرد تا به خانوادهٔ سلطنتی بفهماند که چطورجانوران یک بارِ دیگر انسانها ناامیدش کردهاند، در حالی که جانوران بیقیدوشرط از او حمایتترتیبِ میکردند. این یک دروغِ شاخدار بود، اما پادشاهی هیچ راهی برای کشفِ حقیقت نداشت.
زدروس و اسکارلت استادانِ نورِمبارزهاش شناختهشدهای بودند، بنابراین ظهورِ نفرِروایتِ سوم چندان جای تعجب نداشت.
لیث در حالی که مستقیم به دیروس نگاه میکرد، گفت: «در موردِ طلسمم،خیانت متأسفم اما باید رد کنم. این یه سلاح برای روزِ مباداست که برای ساختنشپای ساعتهای بیشماری وقت گذاشتم. اگه به اشتراک بذارمش، دشمنانم میفهمن چطور باهاش مقابله کنن.»
این دروغ باعث میشد مردم باور کنند لیث میتواند هر زمان که بخواهد نوایدوباره خروشان را اجرا کند، نه اینکه فقط در حضورِ برجش قادر به این کارشدتِ است؛ و به این ترتیب، اطلاعاتِ غلط به یک عاملِ بازدارندهٔ قدرتمند تبدیل میشد.
پادشاه مرون گفت: «نیازی به عذرخواهی نیست، جادوگرِ اعظم ورهن. از شنیدنِ موفقیتتونوارپِ خوشحالیم و متأسفیم که ما هم نتونستیم کمکتون کنیم.» او در دلش بهتماس مانوهار لعنت فرستاد که باعث شده بود در مقایسه با جانوران آبرویش برود.
ملکه سیلفا پرسید: «جادوگر ورهن،مبارزهاش ممنون که برادرتون رو همراهیروایتِ کردید. تو میدونِ نبرد چی دیدید؟»
تیستا روایتِ لیث از ماجرا را تأیید کرد و مدعی شد که فالوئل او و چند نفر ازدلش شاگردانش را آورده بود تا به لیث در نجاتِ دوستانش کمک کنند. خانوادهٔ سلطنتی درخواستی برای بازجویی ازجایی محافظ یا نالروند نکردند، زیرا آنها با جا زدنِ خود به عنوانِ جانورانِ امپراطور، تحتِ حوزهٔ قضاییِ پادشاهی نبودند.
پادشاه مرون گفت: «جادوگرِ اعظم ورهن، جادوگر ورهن، پادشاهی یهبکشد دینِ سپاسگزاری به شما بدهکاره. هر دوی شما به خاطرِ کارهاتونانسانها پاداش میگیرید و استادتون هم همینطور. چیزِ خاصی هست که بخواید؟»
لیث گفت: «در حالِ حاضر اونقدر درگیرِ درسهام هستم که نمیتونم طلسمهای جدید یاد بگیرم. تمرکزم روی روننویسیه و برایمرموزی تمرینش به موادِ مختلفی نیاز دارم. دوست دارم فلزهای افسونشده و کریستالهای مانای خام دریافت کنم. دارم روی یه فنِ برشِاینکه جدید کار میکنم که امیدوارم بهم اجازه بده بیشتر از فنی که تو آکادمی آموزش میدن، از کریستالها نیرو بیرون بکشم.»
بخشِ آخرِ حرفش برای خانوادهٔ سلطنتی و اوریون هیچ معنایی نداشت.ماجرا فنِ برشِ کریستال قرنها پیش به کمال رسیده بود و حتیشدتِ نوابغی مثلِ مانوهار هم هرگز ایرادی در آن پیدا نکرده بودند.
ملکه سیلفا جدیدترین کاتالوگی را که پروفسور وانمایر بهعنوانِ نمونه به مشتریانش میداد، به دستِ لیث داد و گفت: «میتونیم کریستالهای بنفشمیترکید و اوریکالکوم در اختیارت بذاریم، اما کریستالهای سفید و آدامانت خیلی ارزشمندتر از این حرفها هستن. وقتی درسهات تموم شد، کاتالوگی از ساختههاییدیگه که مایلی به اشتراک بذاری برامون بیار. اگه بتونی تجهیزاتِ قدرتمندی به پادشاهی بدی، خوشحال میشیم انواعِ منابعِ جادویی رو باهات معامله کنیم.»
بیشترِ ساختههای او قیمتی داشتند که میشد آن راتصویر با پول یا موادِ اولیه پرداخت کرد، در حالیفقط که بهای قدرتمندترینشان فقط با منابعِ جادویی قابلپرداخت بود.
لیث که منظورش را فهمیدهسولوس بود، تعظیم کرد و گفت:شده «ممنون از سخاوتِ شما، اعلیحضرت.»
با خودش فکر کرد: «سلطنتیها قبل از اینکه منابعِ بیقیمتی رو دستم بدن، فقطگردانِ میخوان مطمئن بشن که میتونم از تمامِ پتانسیلِ مواد استفاده کنم و آرتیفکتهای منحصربهفردی بسازم.گردِ هر کسی میتونه ادعا کنه یه جادوآهنگرِ استاده، اما در موردِ نتایج نمیشه بحث کرد.»
تیستا گفت: «من هم درخواستِ برادرم رو تکرار میکنم.فقط من هم دارم جا پای اون میذارم و جادوآهنگر میشم،شدتِ اما برخلافِ جادوی درمان، نمیتونم بدونِ فلزهای قدرتمند تمرین کنم.»
درخواستِ تیستا خانوادهٔ سلطنتی را حیرتزده کرد. آنها با خجالت سینه صاف کردند و برایپخش کمک به لیث چشم دوختند. تا جایی که میدانستند، تیستا آدمِ مهمی نبود. او فقطداشت به لطفِ تلاشِ کوارت برای سوءاستفاده از لیث در اوتره توانسته بود به انجمنِ جادوگران بپیوندد.
لیث که میخواست تیستا از سایهاش بیرون بیاید، از اینکه او را فقط «خواهرش» خطابعنوانِ کند پرهیز کرد و گفت: «من جادوگر ورهن رو ضمانت میکنم. اون جادوآهنگری رو از منچندتا یاد گرفته و به سطحی از مهارت رسیده که از هر دانشآموزِ آکادمیای که میشناسم بالاتره.»
لیث به تیستا سقلمه زد ونوای او هولوگرامهایی از ساختههایش را بهفقط نمایش گذاشت و خواصشان را توضیح داد.
خانوادهٔ سلطنتی بهسختی میتوانستند اشتیاقشان را از دیدنِ سومین جادوگرِ انسان درانسانها یک روز که استادیِ نور را اجرا میکرد، پنهان کنند. این اتفاقنورش تأییدی بود بر اینکه میراثِ جادوییِ لیث به تبارِ خودش تعلق خواهد داشت.
تیستا در دل آهی کشید: «آره، جونِ خودش بهم یاد داده. من فقط اصولِ اولیهپخش رو ازش یاد گرفتم، بقیهش رو از سولوس یاد گرفتم. امیدوار بودم استادیِ نورم رو لومیترکید ندم، اما به نظر میرسه پنهان کردنِ استعدادهام همونقدر که ازم محافظت کرده، محدودم هم کرده.
باید برای خودم اسم و رسمی به هم بزنم، وگرنه همیشهبود فقط به چشمِ خواهرِ لیث دیده میشم. کریستالها معادنِ برج روگزارش تقویت میکنن، اما برای ابداعِ فنِ جادوآهنگریِ شخصیم به اوریکالکوم نیاز دارم.»
پس از تیستا، خانوادهٔ سلطنتی از کامیلا، کارکنانِ گریفونِپخش پرنده و حتی پرسنلِ پایگاهِ نظامیِ اینکا بازجویی کردندکنارش تا بفهمند شبکهٔ وارپِ جانوران چقدر سریع کار میکند.
آنها ارزیابی کردند که این شبکه بهتر از شبکهٔ خودشان کارگردانِ نمیکرد، بلکه فقط نقاطِ دسترسیِ متفاوتی داشت. تواناییِ استفاده از هرمیترکید دو شبکهٔ انسانها و جانوران، لیث را به مهرهای ارزشمندتر تبدیل میکرد.
خانوادهٔ سلطنتی تصمیم گرفتند وقتِ آن رسیده که از امپراطوریبکشد الگو بگیرند و بهجای اینکه جانورانِ امپراطورِ ساکن در قلمروشانگردانِ را مهرههایی غیرقابلپیشبینی بدانند، روابطِ دیپلماتیکِ بهتری با آنها برقرار کنند.