---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 1994: خونِ مختلط (بخشِ ۲) • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 1994: خونِ مختلط (بخشِ ۲)

0

رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سفید وقت کرده بود‌کامیلا​ بیاید، اما تا آن لحظه، فرصتی پیش نیامده‌هیچ‌وقت​ بود که حرفی فراتر از گپِ روزمره بزنند.

وقتی معادلِ موگاریِ والس تمام شد،‌نتونست​ زوج‌ها به سمتِ بوفه رفتند تا‌اعتمادت​ پیش از شروعِ دوبارهٔ موسیقی، نوشیدنی بگیرند.

لیث که از صحبت‌نکرده​ با استادِ قدیمی‌اش معذب بود،‌عروسی​ گفت: «لطف کردید اومدید، پروفسور.»

هیچ نمی‌دانست مارث افشای ماهیتِ حقیقیِ لیث را چطور هضم‌اعتمادت​ کرده است. از وقتی لیث مجبور شده بود آویزِ ارتباطی‌اش را‌نگاهی​ دور بیندازد، این دو مرد فرصتی برای صحبت پیدا نکرده بودند.

جیرنی از طرفِ لیث رئیسِ آکادمی را به‌پرسید​ عروسی دعوت کرده بود و لیث تا یک‌نتونست​ ساعت پیش خبر نداشت که او می‌آید یا نه.

مارث که نمی‌دانست چه حسی داشته باشد یا کجا را نگاه کند، با‌جلب​ صدایی عصبی جواب داد: «لطف کردید ما رو دعوت کردید. امیدوارم دربارِ سلطنتی غرورش‌شدت​ رو زیر پا بذاره و اجازه بده زودتر به پادشاهی برگردید. ما به‌شدت به—»

ریسا حرفش را برید: «دست‌بودند​ از مسخره‌بازی بردار و باهاش صادق‌ساعت​ باش، دوک! ببخشید، اون هنوز دلخوره.»

کامیلا پرسید: «دلخور از چی؟»

ریسا گفت: «از اینکه لیث هرگز حقیقت رو بهش نگفت و اینکه دوک‌بهش​ هیچ‌وقت نتونست تشخیص بده اون یه جانورِ الهیه. دوک عذاب‌وجدان داره که هیچ‌وقت نتونست‌حرفه‌ایش​ اعتمادت رو جلب کنه و از این عصبانیه که غرورِ حرفه‌ایش رو جریحه‌دار کردی.»

مارث از شدتِ خشم‌نگفت​ سرخ شد و با‌جانورِ​ نگاهی سرزنش‌آمیز گفت: «ریسا!»

ریسا دست به کمر‌نکرده​ زد و با همان شدت‌عروسی​ به او خیره شد: «دوک!»

لیث گفت: «ببخشید پروفسور، اما نمی‌تونستم حقیقت رو بهتون بگم. در طولِ‌کنه​ اقامتم تو گریفونِ سفید، اون‌قدر شنیدم که جادوگرها دربارهٔ جانورانِ امپراطور چی‌همان​ فکر می‌کنن که دیگه نمی‌تونستم به کسی دربارهٔ ماهیتِ واقعیم اعتماد کنم.

«اگه باعث می‌شه حسِ بهتری پیدا کنید، باید بگم که حتی به خانواده‌ام هم تا مدت‌ها بعد‌تشخیص​ چیزی نگفتم. در موردِ مهارتتون به‌عنوانِ یه متخصصِ تشخیص هم دلیلی نداره خودتون رو سرزنش کنید. ماهیتِ‌سرزنش‌آمیز​ دورگهٔ من تا قبل از شونزده‌سالگی بروز نکرده بود و تازه همین اواخر به یه تیامات تبدیل شدم.»

مارث سر تکان داد،‌نگفت​ اما چهره‌اش همچنان گرفته بود.‌الهیه​ «می‌فهمم. مانوهار یا واستور می‌دونستن؟»

لیث برای محافظت از هویتِ مخفیِ ارباب دروغ گفت: «مانوهار وقتی بعد‌خبر​ از فرار از هوریول تو قرنطینه بودم، ماهیتِ دورگه‌ام رو فهمید، در‌داد​ حالی که واستور هم مثلِ بقیه از پیامِ همگانیِ ملن متوجهِ قضیه شد.»

مارث گفت: «حرومزادهٔ لعنتی. مانوهار نه‌تنها رو پسرم یه حقه‌ای پیاده کرد تا‌عصبانیه​ مطمئن بشه اسمِ بچه رو از روی اون می‌ذاریم، بلکه حقیقت رو هم‌خیره​ ازم پنهون کرد. بدتر از اون، واستور خیلی آدمِ بهتری نسبت به منه.

«وقتی هویتِ واقعیت فاش شد و مورن سعی کرد تو رو به کشتن‌بهش​ بده، من جرئت نداشتم تو دربارِ سلطنتی ازت دفاع کنم، در حالی که واستور‌حرفه‌ایش​ این کار رو کرد.» مارث که نمی‌توانست به لیث نگاه کند، نگاهش را دزدید.

کامیلا گفت: «خودتون رو سرزنش نکنید، پروفسور. زوگار این کار رو به‌اعتمادت​ خاطرِ زینیا انجام داد که اون هم به‌نوبهٔ خودش به خاطرِ من بهش‌کمر​ فشار آورده بود. من حقیقت رو می‌دونستم و می‌خواستم از لیث محافظت کنم.»

رئیسِ آکادمی آهی کشید: «نه، باید خودم رو سرزنش‌عروسی​ کنم. من نفهمیدم تو تمامِ این سال‌ها چی کشیدی،‌کجا​ تا اینکه همون سختی‌ها رو با پسرم، دیرال، تجربه کردم.»

لیث پاسخ داد:‌هیچ‌وقت​ «چه سختی‌هایی؟ اون‌جانورِ​ که هنوز یه بچه‌ست.»

مارث گفت: «آره، حیف که مردم جوری به پوستِ لیمویی‌رنگش نگاه می‌کنن که‌بهش​ انگار یه بیماریِ عفونیه. اعضای خانوادهٔ خودم هیچ مخالفتی با ازدواجم با ریسا‌غرورِ​ نداشتن، اما بعد از دیدنِ بچه، دارن بهم فشار میارن که طلاق بگیرم.»

مارث با خشم ادامه داد: «فکر می‌کنن باید میراثِ خودم و مانوهار رو برای یه‌عصبانیه​ بچهٔ 'عادی' به جا بذارم. درسته که چند سالِ دیگه ریسا به دیرال یاد می‌ده‌بهتون​ چطور به ارادهٔ خودش دگردیسی کنه، اما اون نباید نیازی به پنهون کردنِ هویتش حس کنه.»

«همچنین دلم نمی‌خواد وقتی بیست‌سالش شد، برای دست کشیدن از تبارِ گیاهی‌اش احساسِ فشار‌می‌آید​ کنه. اگه تصمیم گرفت انسان بشه، می‌خوام به خاطرِ این باشه که خودش می‌خواد، نه‌زیر​ به این خاطر که اگه غیر از این انتخاب کنه تبدیل به یه هیولا می‌شه.»

لیث که نمی‌دانست‌هیچ‌وقت​ چه بگوید، فقط‌جانورِ​ سر تکان داد.

«دهنم سرویس، اگه فقط یه رنگِ پوستِ متفاوت داره این‌قدر براشون دردسر درست می‌کنه، وقتی برگردیم لوتیا‌تشخیص​ چه بلایی سرِ آران و لریا میاد؟ همه هیئتِ تیاماتِ منو دیدن و اگه مردم فکر کنن‌سرزنش‌آمیز​ اونا هم مثلِ من هستن، حتی یه ارتش از جانورانِ جادویی هم نمی‌تونه از معصومیتشون محافظت کنه.»

مارت پرسید: «تو هم‌نگفت​ عضوِ این شورایی هستی که‌الهیه​ ریسا در موردش بهم گفت؟»

«آره.»

«کسی رو می‌شناسی که حاضر باشه به دیرال یاد بده چطور با‌کنه​ شرایطش کنار بیاد؟ ریسا قبلاً منو با بقیهٔ اعضای گونه‌اش آشنا کرده،‌همان​ اما می‌ترسم اونا فقط باعث بشن حالش بدتر بشه. بهت برنخوره عزیزم.»

درایاد پاسخ داد: «برنخورد.» او‌هنوز​ دستِ‌اول می‌دانست که بیشترِ مردمِ‌اینکه​ گیاهی چقدر بی‌رحم و بی‌احساس بودند.

لیث با پوزخندِ تلخی گفت: «چند نفری‌تشخیص​ رو می‌شناسم که شاید بتونن کمکت کنن.‌کنه​ البته اگه از این جنگ زنده بیرون بیایم.»

«ممنون.» آن دو مرد رون‌های ارتباطی‌شان را با‌آکادمی​ هم ردوبدل کردند و در همین حین، مارت‌داشته​ لیث را در جریانِ وضعیتِ پادشاهی قرار داد.

از زمانی که ثرود موفق شده بود ژنرال‌هایش را به جانورانِ الهی تبدیل کند، جنگ آهسته اما به‌طورِ اجتناب‌ناپذیری‌خشم​ به نفعِ او متمایل می‌شد. علاوه بر آن، پس از اینکه دربارهای نامردگان به او سوگندِ وفاداری خوردند، تضعیفِ‌فکر​ پادشاهی را از درون آغاز کرده بودند و پیش از هر حمله، میدان را برای ارتشِ ملکهٔ دیوانه آماده می‌کردند.

افزون بر این، ثرود تمامِ زندان‌های مناطقی را که فتح کرده بود خالی کرده‌نگفت​ و بدترین جنایتکارانِ پادشاهی را به سربازانی نامیرا برای ارتشش تبدیل کرده بود. آن‌ها‌جریحه‌دار​ چیزِ زیادی از جادو نمی‌دانستند، اما برخی از آن‌ها جنگجویانی ماهر و قاتلانی بی‌رحم بودند.

تا آن لحظه، ارتشِ ثرود نیروی انسانیِ لازم برای رویارویی با ارتشِ سلطنتی را‌کنه​ نداشت و بیشتر بر قدرتِ پیروانِ بیدارشده‌اش تکیه می‌کرد. اما حالا، کسانی که قانون‌خیره​ را می‌شکستند یا از زانو زدن سر باز می‌زدند، به ارتشِ او احضار می‌شدند.

ریسا که مشتاق بود بحث را‌جیرنی​ عوض کند، پرسید: «خانواده‌ات دربارهٔ تصمیمت‌خبر​ برای ازدواج با لیث چی گفتن؟»

او شبانه‌روز حرف‌هایی دربارهٔ جنگ‌تشخیص​ می‌شنید و می‌ترسید که به‌زودی جنگ‌جلب​ به درِ خانهٔ خودش هم برسد.

کامیلا پاسخ داد: «پدر و مادرِ من یه مشت عوضی و‌هرگز​ مجرمِ محکوم‌شده‌ن، برای همین اصلاً زحمتِ پرسیدنِ نظرشونو به خودم ندادم. در‌جلب​ موردِ خواهرم هم، اون تقریباً به اندازهٔ من لیث و خانواده‌شو می‌شناسه.»

«وقتی بهش گفتم که قراره ازش خواستگاری کنم، فقط دو تا سؤال ازم‌جلب​ پرسید. اینکه آیا واقعاً مطمئنم که با وجودِ تفاوت‌هامون لیث می‌تونه خوشحالم کنه،‌همان​ و اینکه آیا واقعیت داره که می‌تونه اندازه‌شو به دلخواه تغییر بده یا نه.»

ریسا با خنده پرسید: «خب؟» در همین‌طرفِ​ حین، مارت نوشیدنی‌اش را به بیرون تف‌می‌آید​ کرد و رنگِ لیث به بنفشِ تیره برگشت.

پوزخندی از روی رضایت‌نتونست​ روی صورتِ کامیلا نقش بست‌داره​ و گفت: «من زنِ خوش‌شانسی‌ام.»

«کامی!»

ریسا به شانهٔ او زد و گفت: «هیچ‌چیزی برای خجالت کشیدن وجود‌اعتمادت​ نداره، لیث. کنجکاوی بخشی از ذاتِ انسانه. از وقتی دوک فهمیده من می‌تونم‌کمر​ دگردیسی کنم، خیلی کیف می‌کنه که ازم بخواد اندازه‌هامو تغییر بدم، مخصوصاً سینه‌ـ»

«ریسا!» مارت به‌سرعت دست تکان داد و‌طرفِ​ پیش از آنکه همسرش او را بیشتر خجالت‌زده‌حسی​ کند، او را با خود کشید و برد.

گیلی لوکریاس به بازوی کامیلا زد تا توجهش‌عذاب‌وجدان​ را جلب کند و گفت: «بانو ورهن، اشکالی‌جریحه‌دار​ نداره اگه شوهرتون رو برای رقصِ بعدی قرض بگیرم؟»

دخترِ سروانِ پیشینِ نعشِ ملکه، زنِ جوان و زیبایی با موهای سرخ و چشمانِ‌نگفت​ آبیِ اقیانوسی بود. او لباسِ مجلسیِ فوق‌العاده‌ای به رنگِ آبیِ آسمانی پوشیده بود که‌جریحه‌دار​ با طلا و یاقوت گلدوزی شده بود و یکراست از کمدِ لباسِ سالارک می‌آمد.

ناولها | novelha.net