چپتر 1994: خونِ مختلط (بخشِ ۲)
0رئیسِ آکادمیِ گریفونِ سفید وقت کرده بودکامیلا بیاید، اما تا آن لحظه، فرصتی پیش نیامدههیچوقت بود که حرفی فراتر از گپِ روزمره بزنند.
وقتی معادلِ موگاریِ والس تمام شد،نتونست زوجها به سمتِ بوفه رفتند تااعتمادت پیش از شروعِ دوبارهٔ موسیقی، نوشیدنی بگیرند.
لیث که از صحبتنکرده با استادِ قدیمیاش معذب بود،عروسی گفت: «لطف کردید اومدید، پروفسور.»
هیچ نمیدانست مارث افشای ماهیتِ حقیقیِ لیث را چطور هضماعتمادت کرده است. از وقتی لیث مجبور شده بود آویزِ ارتباطیاش رانگاهی دور بیندازد، این دو مرد فرصتی برای صحبت پیدا نکرده بودند.
جیرنی از طرفِ لیث رئیسِ آکادمی را بهپرسید عروسی دعوت کرده بود و لیث تا یکنتونست ساعت پیش خبر نداشت که او میآید یا نه.
مارث که نمیدانست چه حسی داشته باشد یا کجا را نگاه کند، باجلب صدایی عصبی جواب داد: «لطف کردید ما رو دعوت کردید. امیدوارم دربارِ سلطنتی غرورششدت رو زیر پا بذاره و اجازه بده زودتر به پادشاهی برگردید. ما بهشدت به—»
ریسا حرفش را برید: «دستبودند از مسخرهبازی بردار و باهاش صادقساعت باش، دوک! ببخشید، اون هنوز دلخوره.»
کامیلا پرسید: «دلخور از چی؟»
ریسا گفت: «از اینکه لیث هرگز حقیقت رو بهش نگفت و اینکه دوکبهش هیچوقت نتونست تشخیص بده اون یه جانورِ الهیه. دوک عذابوجدان داره که هیچوقت نتونستحرفهایش اعتمادت رو جلب کنه و از این عصبانیه که غرورِ حرفهایش رو جریحهدار کردی.»
مارث از شدتِ خشمنگفت سرخ شد و باجانورِ نگاهی سرزنشآمیز گفت: «ریسا!»
ریسا دست به کمرنکرده زد و با همان شدتعروسی به او خیره شد: «دوک!»
لیث گفت: «ببخشید پروفسور، اما نمیتونستم حقیقت رو بهتون بگم. در طولِکنه اقامتم تو گریفونِ سفید، اونقدر شنیدم که جادوگرها دربارهٔ جانورانِ امپراطور چیهمان فکر میکنن که دیگه نمیتونستم به کسی دربارهٔ ماهیتِ واقعیم اعتماد کنم.
«اگه باعث میشه حسِ بهتری پیدا کنید، باید بگم که حتی به خانوادهام هم تا مدتها بعدتشخیص چیزی نگفتم. در موردِ مهارتتون بهعنوانِ یه متخصصِ تشخیص هم دلیلی نداره خودتون رو سرزنش کنید. ماهیتِسرزنشآمیز دورگهٔ من تا قبل از شونزدهسالگی بروز نکرده بود و تازه همین اواخر به یه تیامات تبدیل شدم.»
مارث سر تکان داد،نگفت اما چهرهاش همچنان گرفته بود.الهیه «میفهمم. مانوهار یا واستور میدونستن؟»
لیث برای محافظت از هویتِ مخفیِ ارباب دروغ گفت: «مانوهار وقتی بعدخبر از فرار از هوریول تو قرنطینه بودم، ماهیتِ دورگهام رو فهمید، درداد حالی که واستور هم مثلِ بقیه از پیامِ همگانیِ ملن متوجهِ قضیه شد.»
مارث گفت: «حرومزادهٔ لعنتی. مانوهار نهتنها رو پسرم یه حقهای پیاده کرد تاعصبانیه مطمئن بشه اسمِ بچه رو از روی اون میذاریم، بلکه حقیقت رو همخیره ازم پنهون کرد. بدتر از اون، واستور خیلی آدمِ بهتری نسبت به منه.
«وقتی هویتِ واقعیت فاش شد و مورن سعی کرد تو رو به کشتنبهش بده، من جرئت نداشتم تو دربارِ سلطنتی ازت دفاع کنم، در حالی که واستورحرفهایش این کار رو کرد.» مارث که نمیتوانست به لیث نگاه کند، نگاهش را دزدید.
کامیلا گفت: «خودتون رو سرزنش نکنید، پروفسور. زوگار این کار رو بهاعتمادت خاطرِ زینیا انجام داد که اون هم بهنوبهٔ خودش به خاطرِ من بهشکمر فشار آورده بود. من حقیقت رو میدونستم و میخواستم از لیث محافظت کنم.»
رئیسِ آکادمی آهی کشید: «نه، باید خودم رو سرزنشعروسی کنم. من نفهمیدم تو تمامِ این سالها چی کشیدی،کجا تا اینکه همون سختیها رو با پسرم، دیرال، تجربه کردم.»
لیث پاسخ داد:هیچوقت «چه سختیهایی؟ اونجانورِ که هنوز یه بچهست.»
مارث گفت: «آره، حیف که مردم جوری به پوستِ لیموییرنگش نگاه میکنن کهبهش انگار یه بیماریِ عفونیه. اعضای خانوادهٔ خودم هیچ مخالفتی با ازدواجم با ریساغرورِ نداشتن، اما بعد از دیدنِ بچه، دارن بهم فشار میارن که طلاق بگیرم.»
مارث با خشم ادامه داد: «فکر میکنن باید میراثِ خودم و مانوهار رو برای یهعصبانیه بچهٔ 'عادی' به جا بذارم. درسته که چند سالِ دیگه ریسا به دیرال یاد میدهبهتون چطور به ارادهٔ خودش دگردیسی کنه، اما اون نباید نیازی به پنهون کردنِ هویتش حس کنه.»
«همچنین دلم نمیخواد وقتی بیستسالش شد، برای دست کشیدن از تبارِ گیاهیاش احساسِ فشارمیآید کنه. اگه تصمیم گرفت انسان بشه، میخوام به خاطرِ این باشه که خودش میخواد، نهزیر به این خاطر که اگه غیر از این انتخاب کنه تبدیل به یه هیولا میشه.»
لیث که نمیدانستهیچوقت چه بگوید، فقطجانورِ سر تکان داد.
«دهنم سرویس، اگه فقط یه رنگِ پوستِ متفاوت داره اینقدر براشون دردسر درست میکنه، وقتی برگردیم لوتیاتشخیص چه بلایی سرِ آران و لریا میاد؟ همه هیئتِ تیاماتِ منو دیدن و اگه مردم فکر کننسرزنشآمیز اونا هم مثلِ من هستن، حتی یه ارتش از جانورانِ جادویی هم نمیتونه از معصومیتشون محافظت کنه.»
مارت پرسید: «تو همنگفت عضوِ این شورایی هستی کهالهیه ریسا در موردش بهم گفت؟»
«آره.»
«کسی رو میشناسی که حاضر باشه به دیرال یاد بده چطور باکنه شرایطش کنار بیاد؟ ریسا قبلاً منو با بقیهٔ اعضای گونهاش آشنا کرده،همان اما میترسم اونا فقط باعث بشن حالش بدتر بشه. بهت برنخوره عزیزم.»
درایاد پاسخ داد: «برنخورد.» اوهنوز دستِاول میدانست که بیشترِ مردمِاینکه گیاهی چقدر بیرحم و بیاحساس بودند.
لیث با پوزخندِ تلخی گفت: «چند نفریتشخیص رو میشناسم که شاید بتونن کمکت کنن.کنه البته اگه از این جنگ زنده بیرون بیایم.»
«ممنون.» آن دو مرد رونهای ارتباطیشان را باآکادمی هم ردوبدل کردند و در همین حین، مارتداشته لیث را در جریانِ وضعیتِ پادشاهی قرار داد.
از زمانی که ثرود موفق شده بود ژنرالهایش را به جانورانِ الهی تبدیل کند، جنگ آهسته اما بهطورِ اجتنابناپذیریخشم به نفعِ او متمایل میشد. علاوه بر آن، پس از اینکه دربارهای نامردگان به او سوگندِ وفاداری خوردند، تضعیفِفکر پادشاهی را از درون آغاز کرده بودند و پیش از هر حمله، میدان را برای ارتشِ ملکهٔ دیوانه آماده میکردند.
افزون بر این، ثرود تمامِ زندانهای مناطقی را که فتح کرده بود خالی کردهنگفت و بدترین جنایتکارانِ پادشاهی را به سربازانی نامیرا برای ارتشش تبدیل کرده بود. آنهاجریحهدار چیزِ زیادی از جادو نمیدانستند، اما برخی از آنها جنگجویانی ماهر و قاتلانی بیرحم بودند.
تا آن لحظه، ارتشِ ثرود نیروی انسانیِ لازم برای رویارویی با ارتشِ سلطنتی راکنه نداشت و بیشتر بر قدرتِ پیروانِ بیدارشدهاش تکیه میکرد. اما حالا، کسانی که قانونخیره را میشکستند یا از زانو زدن سر باز میزدند، به ارتشِ او احضار میشدند.
ریسا که مشتاق بود بحث راجیرنی عوض کند، پرسید: «خانوادهات دربارهٔ تصمیمتخبر برای ازدواج با لیث چی گفتن؟»
او شبانهروز حرفهایی دربارهٔ جنگتشخیص میشنید و میترسید که بهزودی جنگجلب به درِ خانهٔ خودش هم برسد.
کامیلا پاسخ داد: «پدر و مادرِ من یه مشت عوضی وهرگز مجرمِ محکومشدهن، برای همین اصلاً زحمتِ پرسیدنِ نظرشونو به خودم ندادم. درجلب موردِ خواهرم هم، اون تقریباً به اندازهٔ من لیث و خانوادهشو میشناسه.»
«وقتی بهش گفتم که قراره ازش خواستگاری کنم، فقط دو تا سؤال ازمجلب پرسید. اینکه آیا واقعاً مطمئنم که با وجودِ تفاوتهامون لیث میتونه خوشحالم کنه،همان و اینکه آیا واقعیت داره که میتونه اندازهشو به دلخواه تغییر بده یا نه.»
ریسا با خنده پرسید: «خب؟» در همینطرفِ حین، مارت نوشیدنیاش را به بیرون تفمیآید کرد و رنگِ لیث به بنفشِ تیره برگشت.
پوزخندی از روی رضایتنتونست روی صورتِ کامیلا نقش بستداره و گفت: «من زنِ خوششانسیام.»
«کامی!»
ریسا به شانهٔ او زد و گفت: «هیچچیزی برای خجالت کشیدن وجوداعتمادت نداره، لیث. کنجکاوی بخشی از ذاتِ انسانه. از وقتی دوک فهمیده من میتونمکمر دگردیسی کنم، خیلی کیف میکنه که ازم بخواد اندازههامو تغییر بدم، مخصوصاً سینهـ»
«ریسا!» مارت بهسرعت دست تکان داد وطرفِ پیش از آنکه همسرش او را بیشتر خجالتزدهحسی کند، او را با خود کشید و برد.
گیلی لوکریاس به بازوی کامیلا زد تا توجهشعذابوجدان را جلب کند و گفت: «بانو ورهن، اشکالیجریحهدار نداره اگه شوهرتون رو برای رقصِ بعدی قرض بگیرم؟»
دخترِ سروانِ پیشینِ نعشِ ملکه، زنِ جوان و زیبایی با موهای سرخ و چشمانِنگفت آبیِ اقیانوسی بود. او لباسِ مجلسیِ فوقالعادهای به رنگِ آبیِ آسمانی پوشیده بود کهجریحهدار با طلا و یاقوت گلدوزی شده بود و یکراست از کمدِ لباسِ سالارک میآمد.