چپتر 2568: پیوندهای خون (بخش ۲)
0نگهبان به آسمانِ روشن و بعد به فضای خالی و پهناورِ اطرافشان اشارهبشن کرد و گفت: «اول اینکه، خورشید الان تو کشورِ من بالاست، پس همه میتوننلرزید بدونِ نیاز به طلسم خوب نگاهت کنن. در ضمن، به حریمِ خصوصی نیاز داری.
«همه میدونن تو لوتیا زندگی میکنی و حتماً دوروبرِ خونهتتبدیل پر از جاسوس و دیدهبانه. دلیلی نداره هیئتها و قدرتهای جدیدتبود رو به بقیهٔ موگار نشون بدی، مگه اینکه واقعاً ضروری باشه.
«اگه مردم همچنان تو رو به چشمِ تیستا ورهن ببینن، دشمنات همسفیدِ همینطور فکر میکنن. لحظهای که دست به کار بشن، میفهمن دارن باپولکهایش اهریمنِ سرخِ بزرگتر روبهرو میشن و برای رویارویی با خشمت هیچ آمادگیای ندارن.»
تیستا لرزید و از اینکه گونهاش با چنین لقبِ زنندهای شناخته شود چندششبچهها شد. گفت: «با منطقت موافقم و از نگرانیت ممنونم، اما به خدایان قسم میخورمنگاه اگه این اسم جا بیفته، هر کسی رو که به زبون بیاردش طرد میکنم.»
اول روی کلِ نیروی زندگیاش تمرکز کرد و به موجودی انساننمای ۲۰ متری تبدیلمیفهمن شد؛ موجودی پوشیده از پولکهای ضخیمِ سرخ با دو جفت بال. جفتِ اول پوشیدهگونهاش از پرهای سرخ با رگههای نقرهای بود و جفتِ دوم پرهای سفیدِ برفی داشت.
بچهها یکصدا گفتند: «معرکهست!» و رویتمرکز پای تیستا دویدند تا چنگالهایش را لمسضخیمِ کنند و به پولکهایش تقتق ضربه بزنند.
رااز که از نگاه کردن ازجفتِ پایین به برآمدگیهای سینهٔ دخترش معذب شدهبرفی بود، پرسید: «لختی؟ میخوای روم رو برگردونم؟»
تیستا با وحشت نگاهش را پایین انداخت؛نقرهای میترسید دوباره پولکهای جمعشوندهاش را باز کرده باشد.گفتند هر دو جفت بالش از خجالت شعلهور شد.
نفسِ راحتی کشید و پرهایش به حالتِ عادیفکر برگشت. گفت: «بابا! زهرهترکم کردی. منم مثلِ لیثم. الانسرخِ دیگه ظاهرِ عادیم اینشکلیه. پولکهام همیشه بدنم رو میپوشونن.»
لیث در میانِ سرفههایی ساختگیزندگیاش گفت: «تقریباً همیشه.» طوری که فقطپوشیده کامیلا و نگهبانان صدایش را بشنوند.
کامیلا در گوششسرخ زمزمه کرد: «بهجفتِ پدر و مادرت نگفتی؟»
لیث در جواب زمزمه کرد: «تو جزئیاتِ آناتومیِبود بدنت رو با پدر و مادرت در میونمعرکهست میذاری؟» و در پاسخ یک «نه»ی محکم گرفت.
لیگین در این مسائل متخصص بود و میتوانست بهراحتی پولکهای ثابت را از بقیه تشخیصدارن دهد. با این حال چنین جزئیاتِ پیشپاافتادهای برایش جذابیتی نداشت. گفت: «خارقالعادهست. هر دوتون پولکهایلقبِ من و پرهای سالارک رو به ارث بردید، بهعلاوهٔ یه جفت بال از هر کدومِ ما.
«البته یکم ناامید شدمنیروی که بالهای زیبای اژدهاییتونانساننمای با پُرزِ بالش پوشیده شده.»
سالارک با خُرناسی گفت: «منم در عوض یکمرگههای ناامیدم که نه منقار داره، نه پرِ کافی.یکصدا با اون شاخها و دمها، بیشتر اژدهاست تا ققنوس.»
تیستا غرید: «واقعاً لازمه با این مسابقهٔنقرهای کلکلتون همهچیز رو برام خراب کنید؟ ترجیح میدادمگفتند یکم بیشتر تحسینم کنید و کمتر ناامید بشید.»
نگهبانان در حالی که بهببینن هم سقلمه میزدند و تقصیر رادست گردنِ یکدیگر میانداختند، یکصدا گفتند: «ببخشید.»
تیستا گفت: «اصلاً حوصلهٔ تمرین ندارم و تو هیئتِ انسانیم هم هیچ تغییری ایجادسرخ نشده، پس مستقیم میرم سراغِ جواب دادن به سؤالی که تو ذهنِ همهست.» چشمانش رامعرکهست بست و با استفاده از فنِ تنفسش، نگاهِ مغاکی، به ملودیِ نیروهای زندگیاش گوش سپرد.
روی بنفشِ تیرهٔ جانورِ الهی تمرکز کرد و عمیق و عمیقتر شد تا شاید نشانهایبچهها پیدا کند که نشان دهد این نیرو از دو آهنگِ متفاوت تشکیل شده است. مدتی گوشپایین سپرد و نیمهٔ جانوریاش را بررسی کرد تا ویژگیهای آشنای نیمهٔ اژدها و ققنوسش را بیابد.
تیستا گفت: «لعنتی، انگار فقط سه جنبه دارم. نیروهای زندگیِسفیدِ جانورِ الهیم با هم یکی شدن و میترسم هر تلاشی برایکنند جدا کردنشون، این چیزی رو که الان هستم از هم بپاشونه.»
با تمرکز روی نیمهٔ جانوریاش، تمامِدشمنات بدنش در میانِ شعلههای نقرهای گُر گرفتبشن و به هیئتی تازه دگردیسی پیدا کرد.
موجودی که روبهروی خانوادهٔ ورهن ایستاده بود، مثل یک اژدها روی چهار دستوپایش قرار داشت،جفت اما پنجهها و پاهای پرنده داشت. بدنش پوشیده از فلسهای نقرهای بود و دو جفتپای بالِ پردارِ سرخِ آتشین داشت که بهترتیب از تیغهٔ شانهها و لگنش بیرون زده بودند.
دمی نقرهای و بلند از گودیِ کمرش امتداد یافته بود که پرهایسفیدِ دنبالهدارِ طلاییِ انتهایش دقیقاً شبیه به پرهای یک ققنوس بود. روی پوزهاش، هفتتقتق چشمِ روشن از قدرتِ عناصر و یک منقارِ دندانهدارِ خونین به چشم میخورد.
تیستا سعی کرد روی پاهای عقبش بایستد اما نتوانست با دمش تعادلش را حفظ کندگفتند و با صدای غرمبِ بلندی به زمین کوبیده شد و گفت: «چیزی نبود که انتظارشبرآمدگیهای رو داشتم. بیشتر به این خاطر که تا حالا همچین چیزی ندیدم. من چی هستم؟»
لیگین با تکاندادنِ دستش طوفانِ شنی را که بر اثرِ برخورد به پا شدهمیفهمن بود پراکنده کرد و به تیستا کمک کرد تا بدونِ ایجادِ طوفانی دیگر با بالزدنهایش،چنین از جا بلند شود و گفت: «هیچ ایدهای ندارم. منم تا حالا ققنوسِ چهارپا ندیدم.»
سالارک به بچهها پیوست وزندگیاش پای تیستا را بغل کرد وپوشیده گفت: «خیلی بهت افتخار میکنم، عزیزم!»
ارباب همچنین تواناییِ تبارِ مُهرِ خونِ خود را فعال کرد ودوم فلسهای نقرهای را به پر تغییر داد و تمامِ اعضای خانوادهٔلمس ورهن بهجز الینا و سنتون را نیز غرق در پر کرد.
سالارک در حالی که فینفین میکرد گفت: «حالابود بینقصی.» در همین حین، الینا به لیگین خیرهمعرکهست شده بود و لیگین هم به سنتون نگاه میکرد.
آهنگر شانه بالا انداخت و رنا را بغل کرد و گفت: «نگرانِ منبشن نباشید. من با این قضیه کنار اومدم. ترجیح میدم زندگیم رو با یهندارن ققنوسِ زیبا بگذرونم تا اینکه وقتم رو با آرزوی داشتنِ بال تلف کنم.»
رنا آغوشش را پاسخ داد و سعی کرد او راتبدیل ببوسد، اما پرهایش آنقدر او را قلقلک داد که سنتوننقرهای زیرِ خنده زد و حالوهوای عاشقانهشان را به هم زد.
لیگین دستِ الینا را گرفت و یکسومِ پوستش را بابود ترکیبی از فلسهای سرخ و نارنجی با رگههای زرد پوشاند تاچنگالهایش مثلِ بعد از رقصِ اژدها احساسِ طردشدن نکند و گفت: «ممنون.»
الینا به عروسش و سپس به خودش اشاره کرد وسفیدِ گفت: «صبر کنید، چرا کامیلا پر درمیاره ولی من نه؟لمس چطور ممکنه بچهٔ من یه قطره خونِ ققنوس نداشته باشه؟»
رااز و الینا هرگز تأثیرِ مُهرِ خون را روی کامیلا ندیده بودند،کار برای همین همیشه تصور میکردند روی بچههای بهدنانیامده اثری ندارد. با اینهیچ حال، حالا که حقیقت را فهمیده بودند، از جوابِ این سؤال میترسیدند.
الینا میدانست که هرگز به رااز خیانت نکرده است، پس اینپوشیده اتفاق فقط میتوانست به این معنا باشد که مشکلی برای بچهدوم پیش آمده است؛ در حالی که شوهرش نگرانِ هر دو فرضیه بود.
سالارک آستینهای الینا را بالا زد و چند پرِ طلاییِ بسیار کوچک را نشان دادبچهها که اگر کسی از خیلی نزدیک نگاه نمیکرد، بهراحتی میشد آنها را با موهای بدن اشتباهپایین گرفت و گفت: «خونِ ققنوس که داره. مشکل، اگه بشه اسمش رو مشکل گذاشت، تویی عزیزم.»
رااز که از این فکر که همسرش به بیماریای مبتلاسفیدِ شده که حتی سالارک هم نمیتواند درمانش کند بیش ازلمس پیش ترسیده بود، پرسید: «منظورت چیه؟ نکنه خفهکنندهست؟ نمیتونی خوبش کنی؟»
سالارک با عصبانیت انگشتش را به سینهٔ او کوبید و گفت: «بیخیال! واقعاً اینقدرمیفهمن در موردم بد فکر میکنی که باورت شده اینهمه مدت شما رو زیر سقفِگونهاش خودم نگه داشتم و زیر سقفِ شما زندگی کردم بدون اینکه مراقبِ خونِ خودم باشم؟»
رااز دستانش را به نشانهٔزندگیاش عذرخواهی بالا برد و گفت:تبدیل «ببخشید مامان. فقط ترسیده بودم.»
سالارک بلافاصله نرم شد و به خودش یادآوری کرد که او فقط یک بچهٔ جوانبچهها و نادان است و گفت: «بهتره که باشی. منظورم اینه که بهتره متأسف باشی. دلیلیکردن برای ترسیدن وجود نداره. وقتی گفتم الینا مشکل داره، منظورم سلامتیش نبود، بلکه خونش بود.»