---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

جادوگر بی‌همتا

چپتر 2208: فصل 2208 • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 2208: فصل 2208

0

«نمی‌تونم مجبورت کنم که قبولش کنی، اما نمی‌تونم وانمود کنم که تو نگرانی‌هات شریک هستم. همون‌طور که دفعهٔ پیش‌حتی​ که اینجا بودیم بهت گفتم، لیث برای من همیشه لیث بوده. دورانش به‌عنوانِ دِرِک مک‌کوی می‌تونه بهت کمک کنه‌شده​ گذشته‌اش رو بفهمی، اما حالش رو تعریف نمی‌کنه و آینده‌اش رو هم شکل نمی‌ده. اون چیزیه که خودمون باید بسازیم.»

سکوتِ طولانی بر اتاق حاکم شد و کامیلا به حرف‌های سولوس فکر‌کور​ کرد. آن‌قدر طول کشید که سولوس چای و کلوچه آورد و بدونِ‌یاد​ گفتنِ کلمه‌ای آن‌ها را خوردند؛ هر کدام به مشکلاتِ خودشان فکر می‌کردند.

کامیلا، پس از اینکه از سروسامان دادن به آشفتگیِ ذهنش دست‌شدند​ کشید، پرسید: «تو چطور سولوس؟ چرا ناراحتی؟ به خاطرِ اینه که این‌نداری​ وضعیت باعث می‌شه کنترل کردنِ احساساتت نسبت به لیث برات سخت بشه؟»

سولوس آهی کشید و گفت: «در کنارِ‌نداشتن​ چیزای دیگه. مسئلهٔ بچه هست، مرگِ یورمون،‌باهاش​ مرگِ خاله لوکا... صبر کن، تو می‌دونی؟»

سولوس به رنگِ بنفشِ‌باشن​ روشن درآمد و چراغ‌های‌مشکل​ داخلِ برج نیز همان‌طور شدند.

کامیلا خندید: «همه می‌دونن،‌همان‌طور​ دیوونه. البته مگه اینکه‌می‌دونن​ کور، کر و لال باشن.»

«و تو‌رنگِ​ با این‌روشن​ قضیه مشکلی نداری؟»

«مشکل نداشتن کلمهٔ بزرگیه. بیا بگیم یاد گرفتم باهاش کنار بیام. حتی قبل از‌باهاش​ خواستگاری از لیث هم اینو می‌دونستم و می‌دونستم دارم واردِ چه ماجرایی می‌شم. ولی هیچ‌وقت‌بچه‌مون​ فکر نمی‌کردم به بچه‌مون حسودی کنی.» کامیلا با شک و گیجی به سولوس نگاه کرد.

سولوس از روزی که از بارداری خبردار شده بود، روی ابرها‌بزرگیه​ سیر می‌کرد و جز حمایت کارِ دیگری نکرده بود. کامیلا خبر نداشت‌می‌دونستم​ که بچه‌ای که سولوس از آن حرف می‌زد، بچهٔ احتمالیِ خودش است.

پس از نقل‌مکان به کویر، جزئیاتِ همجوشیِ اخیر را با سالارک در‌کور​ میان گذاشته بود. وقتی نگهبان به سولوس اطمینان داد که ادغامِ بدن‌هایشان‌یاد​ هیچ عارضه‌ای به جا نگذاشته است، او به‌جای آسودگی، احساسِ ناامیدی کرده بود.

هنوز در تلاش بود تا آن احساسِ غیرمنتظره را درک‌همان‌طور​ کند و این فکر که بازگشت به هیئتِ انگشتر ممکن‌باشن​ است بدنش را بازنشانی کند، فقط اوضاع را بدتر می‌کرد.

سولوس گفت: «بهت قول می‌دم که به بچه‌ات حسودی نمی‌کنم.‌بیا​ کاملاً برعکس، اصلاً نمی‌دونی چقدر خوشحالم که اینجایی و وقتی‌اینو​ تو میدونِ نبردم، با دونستنِ اینکه جات امنه، چقدر خیالم راحته.»

کامیلا درحالی‌که‌کور​ گیجی‌اش بیشتر‌باشن​ می‌شد، گفت: «ببخشید؟»

«به‌خاطرِ پیوندمون، هر بار که یه اتفاقِ خیلی بد می‌افته و لیث در‌لال​ هم می‌شکنه، من نمی‌تونم کمکی به جمع کردنِ تیکه‌هاش بکنم. این کاریه که فقط‌کنار​ تو می‌تونی انجام بدی، چون من اون‌قدر درگیرِ جمع کردنِ تیکه‌های خودمم که نمی‌رسم.

«دردِ من دردِ اونه و برعکس. ما آدمای یکسانی رو به یک شکل‌همه​ دوست داریم، برای همین وقتی اونا تو خطر می‌افتن، هر دومون کنترل‌مون رو از‌بزرگیه​ دست می‌دیم، درحالی‌که تو می‌تونی آرومش کنی. به خاطرِ همینه که بهت حسودی می‌کنم.

«اینکه تو تاریک‌ترین ساعت‌های لیث، لمسِ تو درمان می‌کنه اما لمسِ من زهره.‌گرفتم​ و اصلاً حرفِ بچه رو پیش نکش. حتی اگه هیچ‌وقت به کویر نمی‌اومدی‌ولی​ و الان من و لیث با هم بودیم، زندگیِ من یه کابوس می‌شد.

«اگه من حامله بودم، روزی نبود که از این وحشت نداشته باشم که نیروی زندگی و‌باهاش​ هستهٔ ترک‌خورده‌ام ممکنه جونِ بچه رو به خطر بندازه. اینکه هر بار که از یه چشمه‌حسودی​ دور می‌شم، ممکنه برج اونو به‌عنوانِ بخشی از بدنِ من نشناسه و ارتباطش رو قطع کنه.

«علاوه بر اون، اگه جای تو بودم، لیث هرگز بهم اجازه‌مگه​ نمی‌داد تو میدونِ نبرد دنبالش برم. هر ضربه‌ای که می‌خورم روی‌بیا​ برج بازتاب پیدا می‌کنه و سیستمِ حفظِ حیاتم رو به خطر می‌ندازه.»

«در طولِ نبرد با سیروک و بعدش برای محافظت از بلیوس، اون‌قدر‌خندید​ آسیب دیدم که اگه حامله بودم، تا الان چند بار بچه رو از‌نداشتن​ دست داده بودم. با این حال اگه اونجا نبودم، لیث الان زنده نبود.

«تا وقتی بتونم کنارش بجنگم، حتی وقتی محاصره شده‌بزرگیه​ هوای پشت‌سرش رو داشته باشم و مطمئن بشم که‌قبل​ زنده به خونه برمی‌گرده، احساساتِ خودم برام مهم نیست.

«برای همینه که خوشحالم تو رو داره و بهت قول می‌دم هرگز کاری‌بگیم​ نکنم که رابطه‌تون رو به خطر بندازه. دوستت دارم، کامیلا یهوال ورهن. تو‌ماجرایی​ یه خلأِ بزرگ رو تو زندگیِ ما پر کردی و بهمون خوشبختی دادی.

«تو همه‌چیزهایی هستی که‌همان‌طور​ من نمی‌تونم باشم و‌می‌دونن​ ممنونم که تو زندگیم هستی.»

کامیلا که از حرف‌های او متأثر شده‌داخلِ​ بود، سولوس را در آغوش گرفت و‌می‌دونن​ گفت: «این حرفا رو من باید بزنم، دیوونه.»

حالا نوبتِ سولوس‌قضیه​ بود که کاملاً گیج‌نداشتن​ شود. پرسید: «منظورت چیه؟»

«منظورم اینه که منم همون‌قدر که تو به من حسودیت می‌شه، به‌بیا​ تو حسودی می‌کنم. تو قوی و باهوشی و نه‌تنها پیوندی با لیث‌دارم​ داری که از درکِ من خارجه، بلکه تو عشقش به جادو هم شریکی.

«من هیچی از جادو نمی‌فهمم و حتی اگه از همین امروز شروع کنم به‌باشن​ یادگرفتنش تا فقط تو این بخش از زندگیش شریک باشم، سال‌ها طول می‌کشه تا‌بیام​ تازه پایه‌هاش رو یاد بگیرم. هرچقدر هم که تلاش کنم، هرگز به سطحِ تو نمی‌رسم.

«در عین حال، بعد از دیدنِ خاطراتِ لیث، می‌دونم که اگه‌شدند​ نورِ تو راهنماییش نمی‌کرد، خیلی وقت پیش خودش رو تو خلأ گم‌نداری​ می‌کرد و به موجودی تبدیل می‌شد که هیچ امیدی به نجاتش نبود.

«این رو هم می‌دونم که چقدر فداکاری کردی تا اون بتونه یه‌یاد​ زندگیِ کامل داشته باشه و رابطه‌مون پا بگیره. اون موقع‌ها که تو‌ماجرایی​ رو نمی‌شناختم، هر بار که می‌رفت مأموریت، هر دقیقه‌اش از ترس زهره‌ترک می‌شدم.

«اما الان می‌دونم لیث هر جا که بره یا اوضاع هر‌بزرگیه​ چقدر هم که خراب باشه، همیشه کسی رو کنارش داره که‌اینو​ هم‌اندازهٔ من دوستش داره، اما می‌تونه طوری بجنگه که من هرگز نمی‌تونم.

«من از حضورِ تو تو زندگی‌مون نمی‌ترسم، اتفاقاً برعکس. وقتی لیث نیست،‌کور​ تو به من احساسِ امنیت می‌دی و تنها کسی هستی که می‌تونم واقعاً‌گرفتم​ باهاش درددل کنم، چون تو کاملاً جای من بودی و هنوز هم هستی.

کامیلا گفت: «دوستت دارم، سولوس منادیون ورهن، و دلم نمی‌خواد این ازدواجِ‌خندید​ سه‌نفرهٔ عجیب‌وغریبمون هیچ‌جورِ دیگه‌ای باشه. این بچه همون‌قدر که مالِ منه، مالِ‌مشکل​ تو هم هست و خیلی خوشحال می‌شم اگه اجازه بدی بهت بگه مامان.»

سولوس در حالی که سکسکه می‌کرد و در نبردِ‌بزرگیه​ نابرابر برای نگه‌داشتنِ اشک‌هایش شکست خورده بود، گفت: «مطمئنی؟‌قبل​ فکر نمی‌کنی دو تا مامان داشتن براش گیج‌کننده باشه؟»

کامیلا در حالی که میانِ گریه می‌خندید، گفت: «واقعاً؟ واقعاً فکر می‌کنی بچه‌ای که‌یاد​ قراره شش‌تا پدربزرگ و مادربزرگ، صدها عمو و عمه و دایی و خاله، و‌ولی​ خدا می‌دونه چندتا فامیلِ دور داشته باشه، با دو تا مامان داشتن گیج می‌شه؟»

سولوس گفت: «اعتراف می‌کنم که شاید یکم عجیب باشه، ولی‌البته​ حالا که این‌طوری می‌گی، خیلی هم نه.» او کمی خندید و‌بزرگیه​ بعد زد زیرِ گریه؛ اشکِ شوقی که تا مدت‌ها بند نیامد.

پادشاهیِ گریفون،‌باشن​ منطقهٔ اسار،‌مشکلی​ آکادمیِ گریفونِ طلایی.

وقتی لیگین و تایریس به دروازه‌های بیرونیِ شهرِ گمشدهٔ هوریول رسیدند،‌بزرگیه​ هیچ مأمورِ کشیکی برای متوقف‌کردنشان جلو نیامد. فراموش‌شدگان و جانورِ امپراطوری‌اینو​ که در حالِ گشت‌زنی بود، در سکوتی یکسان فرو رفته بودند.

تنها تفاوتِ میانِ نامردگان و زندگان این بود‌می‌دونن​ که گروهِ اول هیچ حالتی در چهره نداشتند، اما‌نداری​ چهرهٔ گروهِ دوم از درد در هم رفته بود.

با عبورِ نگهبانان از میانِ جنگلِ بیدارشده،‌داخلِ​ هیچ صدایی در باغ‌های جنون نپیچید و هیچ‌کس‌دیوونه​ هم حضورشان را در آنجا زیرِ سؤال نبرد.

ناولها | novelha.net