چپتر 2330: فصل 2330
0نالروند گفت: «فقطیاد برات وبالِ گردن میشم.غرغر خدایان، این خیلی کلافهکنندهست.»
فریا برای اینکه نگذارد نالروند به حالِ خودش غصه بخورد، بوسهٔ کوتاهی به او داد و گفت: «نگرانخوبیه نباش، همین هم از سرم زیاده. خدا رو شکر که لیث اینجا نبود تا به غرغرام گوش بده.نشه اون خواهرم رو نکشته و اگه حتی به ذهنش خطور کنه که من اونو مقصر میدونم، هیچوقت خودمو نمیبخشم.»
رزار شانه بالا انداخت وداشت وانمود کرد همهچیز را ازآرامگاه یاد برده است: «کدوم غرغر؟»
فریا سر تکان داد:تکان «ممنون. خدایان، نمیدونم اگهپیشم امروز پیشم نبودی چیکار میکردم.»
تقریباً همزمان با هم فکر کردند: «الان وقتِ خوبیه کهنمیدونم بهش بگم عاشقشم. ولی اگه یه چیز از لیث یاد گرفتهوقتِ باشم، اینه که وقتی از نظر احساسی بههمریختهم تصمیمای مهم نگیرم.»
«فقط خدا کنه عاقبتم مثل لیثنمیدونم نشه. سالها به کامیلا نگفت دوستش دارههمزمان تا اینکه کامیلا باهاش به هم زد.»
فریا ملافه را کشید تا روی هر دویشان را بپوشاند وآمدنِ خودش را به نالروند چسباند. آن روز موگار تاریک و سرد بود،پیدا اما او شانس آورده بود و هنوز کمی گرما در زندگیاش داشت.
بیرونِ عمارتِ ارناس، روبهروی آرامگاه.
لیث پس از آمدنِ کامیلا ساعتها درامروز همان حالت ماند. تازه وقتی خورشید کاملاًفکر در افق ناپدید شد، توانِ برخاستن پیدا کرد.
«بیا بریم خونه، کامی.» صدایش به دلیلِعمارتِ کمآبیِ بدن و گلویی که هنوز از شدتِماند غم فشرده بود، دورگه و بمتر شده بود.
کامیلا پرسید: «مطمئنی؟ هر چقدر بخوای میتونیمامروز بمونیم. زرهِ پرِ خلأ منو گرم نگهفکر میداره و قبلاً هم حسابی استراحت کردم.»
لیث دستِ کامیلا را که روی شانهاش بود گرفت و بوسهٔامروز سبکی بر آن زد: «مطمئنم. میدونم که من مسئولِ مرگِ فلوریاخوبیه نیستم. میدونم که هم من و هم اون قربانیِ دسیسهٔ ثرود هستیم.
«تنها فرقِ ما اینه که کارِ ملکهٔ دیوانه هنوز با من تموم نشده. بافکر این حال، اگه همینجا بمونم دونستنِ حقیقت هیچ دردی ازم دوا نمیکنه. باید بپذیرمنظر که فلوریا رفته، وگرنه همونطور که جیرنی گفت، هیچوقت نمیتونم برای همیشه باهاش خداحافظی کنم.»
لیث آویزِ نیلوفرِ طلایی راداشت که هنوز به گردن داشتآرامگاه درآورد و به کامیلا داد.
کامیلا پرسید:کدوم «میخوای ببرمشتکان داخلِ آرامگاه؟»
لیث در چشمانِ کامیلا نگاه کرد و در آنها نگرانی و درد دید:نبودی «نه. میخوام تو برام نگهش داری. هنوز آماده نیستم ازش دل بکنم، ولیولی نمیتونم پیشِ خودم هم نگهش دارم. خواهش میکنم، کامی. به این کار نیاز دارم.»
کامیلا سرکدوم تکان داد:تکان «باشه پس.»
از یک طرف، احساس میکرد نگه داشتنِ این یادگاری در این حد نزدیک به خودش، برایتازه لیث خوب نیست. این کار حتماً خاطرات را برایش زنده میکرد و دردِ بیشتری به همراهگلویی میآورد. کامیلا میترسید تا زمانی که لیث از شرِ آویز خلاص نشود، هرگز بهبود پیدا نکند.
از طرفِ دیگر، به نیلوفرِ طلایی حسادت میکرد. اونبودی شاهدِ پیامِ آخرِ فلوریا به لیث بود و حالاخوبیه میترسید که شبحِ رابطهٔ گذشتهشان دست از سرِ لیث برندارد.
یک آدمِ زنده هرگزبرده در برابرِ خاطرهٔ آرمانیِتکان یک فردِ درگذشته شانسی نداشت.
او هر دلیلی برای مخالفت داشت، اما تصمیم گرفت بهچیکار لیث اعتماد کند و به او فضای لازم را بدهد.بگم آویزِ نیلوفر را گرفت و آن را داخلِ آویزِ بُعدیاش گذاشت.
کامیلا گفت: «گرسنهای؟ هرزندگیاش چی بخوای میتونم برات آمادهروبهروی کنم. فقط لب تر کن.»
لیث گامهای وارپی بافت که آنها را بهپیشم نزدیکترین چشمهٔ مانا میرساند: «نه، ولی باید یهالان چیزی بخورم. هر چیزِ گرمی باشه خوبه. ممنون.»
میتوانست از دروازهٔ ارناس استفاده کند، اما حتی فکرِ قدمنمیدونم گذاشتن به داخلِ خانهٔ فلوریا و دیدنِ راهروهایی که بارها باوقتِ هم در آنها قدم زده بودند، حالش را به هم میزد.
علاوه بر اون، نمیتونمتکان ریسکِ دیدنِ لاکی روپیشم به جون بخرم. نابودم میکنه.
لیث با یادآوریِ خاطراتِ خودش واما فلوریا که با آن گلولهٔ مویزندگیاش چاق بازی میکردند، دندان به هم فشرد.
کامیلا همانطور که یکی پس ازموگار دیگری از گامها میگذشتند، پرسید: «میخوایآورده بریم خونه یا تو برج بمونی؟»
لیث پاسخ داد: «میریم خونه تا خیالِ بقیه رو راحت کنیم که حالمداشت خوبه، ولی قصد ندارم اونجا بمونم. نیاز دارم یه کم باهات تنها باشم.کاملاً چند تا موضوع هست که باید در موردشون حرف بزنیم.» کامیلا سر تکان داد.
کامیلا در سکوت دوشادوشِ او راه میرفت، دستش را گرفتهروبهروی بود و بازوی لیث را دورِ شانهٔ خودش نگه داشته بود.ناپدید لیث هر از گاهی تلوتلو میخورد؛ حواسپرتیاش باعث میشد پایش بلغزد.
اینگونه میتوانست نگهش دارد و نگذارد زمین بخورد.آورده لیث از این بابت سپاسگزارش بود، چون نمیدانست اگرروبهروی بیفتد اصلاً میتواند دوباره روی پاهایش بایستد یا نه.
بهقدری خسته بود که همهچیز بیمعنی بهتاریک نظر میرسید. حتی قدم از قدم برداشتن همگرما برایش تقلا بود و تمامِ ارادهاش را میطلبید.
رنا در را باز کرد واما او را در آغوش گرفت: «شکرِ خدایانداشت که برگشتی. حالت خوبه؟ داری یخ میزنی.»
رنا دستش را گرفت و او را به سمتِارناس شومینه برد. دستش را محکم مالید و رویش هاخورشید کرد، درست مثلِ کاری که در کودکیشان در زمستانها میکرد.
چشمانِ الینا هنوز پر از اشک بود، اما توانست عادی حرفگرما بزند: «میخوای چیزی بخوری؟ میخوای بشینی؟» مثلِ همیشه دستها، بازوها وحالت صورتِ لیث را وارسی کرد و بعد پتوی سنگینی دورش پیچید.
لیث سر تکان داد و نشستن روی مبلِ راحتیِ جلوی شومینه راآورده رد کرد: «حالم خوبه، ممنون رنا. برای هر دوتاش آره، مامان، اماساعتها نه اینجا. همه دارن عذاب میکشن و نمیخوام به خاطرِ من معذب باشید.
فقط سر زدم تا خیالتون رو از حالم راحت کنم وگرما بگم نگرانم نباشید. امشب رو با کامی تو برج میگذرونم وحالت نمیدونم کجا میریم. مگه اینکه اتفاقِ بدی بیفته، لطفاً باهام تماس نگیرید.»
رنا به سمتِ اجاق رفته بود وبیرونِ حالا کاسهای آبگوشتِ داغ به دستش دادهمان که لیث آن را یکنفس سر کشید.
الینا صورتش را نوازش کرد: «البتهاما عزیزم. فقط یادت باشه اگه چیزیزندگیاش خواستی، هر چیزی که بود، ما کنارتیم.»
«میدونم، مامان. ممنون. اما این روموگار هم میدونم که این اتفاق فقطآورده روی من تأثیر نذاشته. حالت چطوره، بابا؟»
رااز روی صندلی وارفته بود و چشمانش تاریک و خالی بود:گرما «افتضاح. من اون دختر رو دوست داشتم. اگه حالِ من اینه، اصلاًماند نمیتونم تصور کنم اوریون داره چی میکشه. از دست دادنِ دختر کوچولوش...»
نگاهش به تیستا، رنا و بعد به شکمِ الینا چرخید. راازآرامگاه احساسِ ناامیدی و سرخوردگی میکرد. ناامید بود، چون اگر حتی کسیتوانِ به قدرتِ فلوریا ممکن بود بمیرد، دیگر هیچکس در امان نبود.
سرخورده بود، چون مهم نبود چقدر تقلا میکرد؛ موگارهنوز همچنان جای سرد و ناعادلانهای به نظر میرسید کهآرامگاه در آن اتفاقاتِ بد مدام برای آدمهای خوب میافتاد.
رااز غرید و از خودش متنفر بود که باز هم در زمانی که خانوادهاش بیش اززندگیاش همیشه به او نیاز داشتند، وبالِ گردنشان شده بود: «بهتره بری. مادرت احتمالاً حسابی با منناپدید درگیر میشه. من یه پدرِ شکستخوردهام و یه بچهٔ گنده که تو بدنِ یه مرد گیر افتاده.»
لیث شانهٔ رااز را فشرد: «اشتباه میکنی،شانس بابا. تو فقط یه مردِ درهمشکستهای. چیزیبیرونِ که خودم توش تخصص دارم. صبح میبینمت.»
تیستا میخواست در آغوششگرما بگیرد و بگوید همهچیزعمارتِ درست میشود، اما نتوانست.