چپتر 1840: گامهای نهایی (بخش ۲)
0فیلا بهمحض اینکه راهروهای بُعدی پشتِ سرشاندیگری بسته شد، گفت: «حرکتِ جسورانهای بود آتونگ، امامیتواند وقتی راگو بفهمد دورش زدی، تو رو میکشه.»
زنِ جوان پاسخ داد: «فقط در صورتی که همچنان کورکورانه به روشهای قدیمیکمی پایبند بمونه. این یه دعوای پیشپاافتاده سرِ قلمرو یا نفوذ نیست. این نبردیدیگر برای بقاست و یه جنگجوی واقعی، غرورش رو بیرون از میدانِ نبرد جا میذاره.»
چند روز پسچیزی از بهبودیِ کاملِاعصابشان کویلا، دهکدهٔ لوتیا.
لیث در خیابانهای لوتیا قدم میزد و برای بررسیِ اجناسِ مغازهها، به یکی پسآیا از دیگری سر میزد. حالا که آرامش به زادگاهش بازگشته بود، مشتاق بود ببیندنفرینهای آیا میتواند بدونِ نیاز به سفر به سرتاسرِ پادشاهی، آذوقهٔ بیشتری تهیه کند یا نه.
هر جا که میرفت، نگاههای حسرتبار و نفرینهای پچپچوار دنبالش میکردند.دستدردستِ دلیلش بدنِ بلند و عضلانیاش، ردای جادوگرِ اعظمش، یا حتی اینصبحگاهی واقعیت نبود که نقالان در سراسرِ کشور داشتند دربارهاش ترانه مینوشتند.
چنین مسائلی اشراف و آن دسته از جادوگرانی را که خود را رقیبِ اومردمِ میپنداشتند، آزار میداد. مردمِ لوتیا بسیار سادهلوحتر و خاکیتر از این حرفها بودند. چیزیکوتاهتر که بینهایت روی اعصابشان میرفت این بود که او دستدردستِ دو زن راه میرفت.
یکی کمی مسنتر و بسیار کوتاهتر از او بود، با موهای بلندِ قهوهایِ بسیار روشنی که زیرِآفتابِ آفتابِ صبحگاهی طلایی به نظر میرسید. زنِ دیگر به نظر در دههٔ سیِ زندگیاش میآمد، با موهایمثل قهوهایِ روشنِ تا روی شانه و سایههای قرمزرنگی در لابهلایش که هر بار میخندید، مثل شعلههای آتش میرقصیدند.
هر دو اندامِ فوقالعادهای داشتند و بادیگری هر قدمی که برمیداشتند، باسنشان را بهآرامی تابمیتواند میدادند و سرها را به سمتِ خود میچرخاندند.
یکی از فروشندگانِ پارچهفروشیای که لیثبودند در آن بود گفت: «لعنت، سلطنتیهاراه حتماً با ما آدمای عادی فرق دارن.»
صاحبِ مغازه جواب داد: «آره، منظورم اینه که پادشاهخود هم باید یه حرمسرا از صیغهها داشته باشه، وگرنهحرفها نمیذاشت دامادِ آیندهاش تو ملأ عام با زنای دیگه بگرده.»
«نمیفهمم چرا زنا مثل مگس دورِ شیرینی دورِ ورهن جمع میشن. اون یهبلندِ شاهزاده تور کرده، با این حال اون ندیمه و اون تیکهٔ جذاب همش آویزونشن.روشنِ پسر، حاضرم هر چی دارم بدم تا ببرمش تو انبار و حسابی پرش کنم—»
لیث تمامِ صبح با شنواییِ تقویتشدهاش چنین نظراتیحالا را شنیده بود و حسابی روی اعصابش رفتهبدونِ بودند. تشر زد: «داری دربارهٔ مادرم حرف میزنی، عوضی!»
بیشترِ شهروندانِ جدیدِ لوتیا هرگز تمامِ خانوادهٔ ورهن راروی دورِ هم ندیده بودند و هنوز الینا را باقهوهایِ خواهرِ لیث و گاهی حتی با معشوقهاش اشتباه میگرفتند.
وقتی آن دو مرد فهمیدند لیث با وجودِ فاصلهٔ زیاد حرفهایشانمیپنداشتند را شنیده و چنان عصبانی است که نورِ بنفشِ چشمانش حتیروی زیرِ نورِ خورشید هم کاملاً دیده میشود، از ترس خشکشان زد.
الینا پرسید: «چیچیزی میگفتن که اینقدراعصابشان ناراحتت کرد، عزیزم؟»
لیث در حالی که از خجالت از نگاه کردن به چشمانشبازگشته طفره میرفت، جواب داد: «داشتن... دربارهٔ ظاهرِ فیزیکیت حرفای بیادبانهای میزدن وتهیه اینکه اگه یه لحظه تو خلوت بهشون وقت میدادی، میخواستن چیکار کنن.»
الینا با خنده گفت:خاکیتر «فکر میکنن ما بابینهایت همیم و من جذابم؟»
«مامان!» لیث هم مثلِ بیشترِ پسرها دوست نداشتجادوگرانی این کلمه برای مادرش به کار برود، چهسادهلوحتر برسد به اینکه خودش به او اینطور اشاره کند.
الینا گونهاش را بوسید و او رادستدردستِ بیشتر خجالتزده کرد: «نیازی نیست عصبانی بشی،قهوهایِ عزیزم. برای زنی به سنوسالِ من، تعریفِ شیرینیه.»
لیث در جواب غریداجناسِ و چند طاقه پارچهحالا را روی پیشخوان گذاشت،
چشمانش هنوز شعلهور بود.
لیث به خواستگارِ الینا کهمسائلی تقریباً همسنِ خودش بود چشمغرهرقیبِ رفت و پرسید: «این چقدر میشه؟»
صاحبِ مغازه که غرق در عرقِاعصابشان سرد شده بود، با دستپاچگی گفت:موهای «مهمونِ ما باشید، جادوگرِ اعظم ورهن.»
لیث به سمت او چرخید. صدایشیکی غرشِ بمی بود که از طوفان خبرببیند میداد: «فکر میکنی به صدقهت نیاز دارم؟»
«بله، یعنی، نه. منظورم بیست سکهٔ مسه.» قیمتِبینهایت اجناس در واقع بیستوهفت سکه میشد، اما مرد آنقدربلندِ ترسیده بود که یک طاقه را ندیده گرفته بود.
با تکانِ دستِ لیث، طاقههای پارچه ناپدید شدند و مبلغِ خواستهشدهمیپنداشتند جایشان را گرفت. وقتی صاحبِ مغازه متوجهِ اشتباهش شد، پیشِ خودشروی فکر کرد که هفت سکهٔ مس برای حفظِ جانش بهای ناچیزی است.
لیث با غرغر گفت: «مامان،روی چرا خواستی واسه خرید باهاتمسنتر بیام؟ وسطِ یه پیشرفتِ مهم بودم!»
الینا آهی کشید: «همیشه همینو میگی. گذشته از این، بایدزادگاهش بیشتر از آزمایشگاهت بیای بیرون. قیافهت افتضاح شده و تو،پادشاهی سولوس، باید قبل از اینکه رنگش اینقدر بپره، میکشیدیش زیرِ آفتاب.»
«میدونم، اما ما—»
الینا جملهاش را کامل کرد:مسائلی «وسطِ یه پیشرفتِ مهم بودید. خدایان،میپنداشتند چقدر دلم واسه کامیلا تنگ شده.»
سولوس از اینچیزی حرف سرخ شد، امادستدردستِ بهانهای برای آوردن نداشت.
تسلط بر خشم، کشفِ یک فنِ تنفس برایحالا خودش و ساختِ تجهیزاتی که لیث برای جنگبدونِ نیاز داشت، همگی کارهایی بودند که زمانِ زیادی میبردند.
با این حال میدانست فقط به این دلیل نبوده که گذاشته لیث اینقدر طولانیمسنتر خودش را در برج حبس کند. او صرفاً از اینکه لیث را تماموکمال برای خودشزندگیاش داشت بیش از حد خوشحال بود و دلش نمیخواست او را با کسی شریک شود.
لیث چشمانش را در برابرِ نورِ روز که دیگر به آن عادت نداشت پوشاندمردمِ و گفت: «من هم همینطور.» با این حال، چیزی که بیشتر از همه عذابش میدادموهای این فکر بود که امروز تولدِ کامیلا بود و نمیتوانستند آن را با هم بگذرانند.
«هنوز منتظرِ جوابم، مامان.»
«ازت خواستم باهام بیای چون مریضاحوال به نظر میرسی. تازه، هر دومون بیشببیند از حد عادت کردیم واسه کارامون تو پادشاهی وارپ کنیم. جای تعجب ندارهنگاههای که وقتی مردمِ لوتیا هیچوقت ما رو نمیبینن، باهامون مثلِ غریبهها رفتار کنن.
«تو تنها کسی هستی که میشناسن و اون هم فقط به خاطرِ رداته. علاوه برکوتاهتر اون، میخوام به چشمِ خودت ببینی داری چه کارِ خوبی واسه مردمِ پادشاهی میکنی. تومیآمد داری برای آزادی و خوشبختیِ همهمون تو این جنگ میجنگی، اما آرمانها فقط در حدِ حرفن.
«میخوام ببینی واقعاً برای چی و برای کی داری میجنگی. تا بهت یادآوری کنم جایی رو داری کهحرفها بهش بگی خونه و وقتی جنگ تموم شد باید به اونجا برگردی. امیدوارم تو تاریکترین لحظاتت، این موضوع بهتنظر قدرتی رو بده که برای پیروزی نیاز داری...» الینا فینفین کرد: «...و بتونی برگردی پیشِ مامانِ پیر و خستهکنندهت.»
او همیشه خودش را سرسخت نشان میداد و وانمود میکرد حالش خوب است، اما هر بار که لیثصبحگاهی را روزها یا هفتهها نمیدید، عذاب میکشید. اگر پیشتر این فکر که پسرش در امنیتِ آزمایشگاهش به سرآتش میبرد برایش مایهٔ تسلی بود، حالا هر بار که لیث به مأموریت میرفت، احساس میکرد از درون جان میدهد.
از این وحشت داشت که دیگریکی هرگز او را نبیند و جسدشمشتاق زیرِ آوارِ یک ویرانهٔ باستانی گم شود.
لیث او را در آغوش گرفت و دستمالی به دستشاعصابشان داد: «مامان، تو خستهکننده نیستی و قطعاً پیر هم نیستی.زیرِ دستکم از نظرِ اون عوضیهای حشریِ لوتیا که اینطور نیست.»
الینا بینیاش رامینوشتند گرفت و بعد بادسته یادآوریِ فروشندهٔ دستپاچه خندید.
در حالی که به خورشیدِ ظهر نگاهدستدردستِ میکرد گفت: «اینهمه احساسات و خرید حسابیقهوهایِ اشتهام رو باز کرد. کجا غذا بخوریم؟»
لیث جواب داد: «تو بهترینمغازهها رستورانِ لوتیا، یعنی گرگِ آسمانی،زادگاهش برامون یه میز رزرو کردم.»