چپتر 1194: جدا شدن (بخشِ ۲)
0سولوس که حس میکرد هر لحظه ممکن است گریه کند، گفت: «لطفاً دیگهتار بس کن. سالهاست آرزوی دیدنِ خانوادهات رو دارم و اگه اونا هم همونطوری باهامزندگیت رفتار کنن که عمه لوکا با تو کرد، نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه.»
سولوس تصویرش را در آینه بررسی کرد و در این فکر بود که چرا اینقدرشکلی شبیهِ هیئتِ دورگهٔ لیث است، اما در عینِ حال اینقدر متفاوت. «الان تنها چیزی که میخواماشتراک اینه که از هم جدا بشیم و یکم فضای شخصی داشته باشم. این وضعیت خیلی معذبکنندهست.»
لیث گفت: «کجاش معذبکنندهست؟کجاش اگه اینطور بود کهجواب همجوشیمون تا الان شکسته بود.»
سولوس جواب داد: «احساساتمون تو چیزی گره خورده که فقط میتونم به یه آغوشِ گرم تشبیهش کنم.خودشان نمیتونم عصبانی بشم چون تو آرومم میکنی. نمیتونم برای چیزی که الان اتفاق افتاد گریه کنم چون توبخشِ خوشحالم میکنی. با این حال حس میکنم هم از نظرِ ذهنی و هم جسمی، کاملاً برهنه جلوت ایستادم.»
لیث جواب داد: «منم همینطور.» حوصله نداشت در حالی که از چندمینثانیه مانعِ ناحق در مسیرش خشمگین بود، نقشههای احتیاطی علیهِ سیلوروینگ بکشد، چونصبر تنها چیزی که حس میکرد آرامش بود. «میخوای سلاحهای سنگین رو رو کنم؟»
«آره، لطفاً.»
لیث آویزِ ارتباطیاش را بیرون آورد و بهجواب رونِ کامیلا خیره شد. دیدشان یک ثانیه تارتشبیهش شد و بعد هر کدام به بدنِ خودشان برگشتند.
سولوس دستش را گرفت تا تماس را بهرونِ تعویق بیندازد: «صبر کن. اول میخوام نیروی زندگیت روخودشان بررسی کنم و میخوام بهم بگی چه شکلی شدم.»
«ببخشید. شاید به خاطرِ اینه که فقط به بخشِ کوچیکی از چشمهٔثانیه مانا دسترسی داریم، اما با همیشه هیچ فرقی نداری.» لیث دیدش را بااول او به اشتراک گذاشت و سولوس جز چهرهای ساختهشده از نور چیزی ندید.
«خب، حداقل من خبرای خوبی دارم.»تماس نشاطبخشی به آنها نشان داد کهزندگیت نیروهای زندگیِ لیث به اوجِ خود برگشتهاند.
ترکهای نیمهٔ انسانی دقیقاً همانطور بود که بهجواب یاد داشتند، اما به نظر میرسید نیمهٔ مسخشده ونمیتونم جانور بیشتر با هم ادغام شده و پایدارتر شدهاند.
سولوس گفت: «به نظر میرسه همونطوربیرون که برای هستههامون اتفاق میافته، یکیثانیه شدنمون نیروهای زندگیمون رو هم تقویت میکنه.»
«شاید ظاهرم فرقی نکرده باشه، اما حسِ متفاوتی دارم. فکرخیره کنم انرژیِ نورِ اضافهای که هنوز نیمهٔ مسخشدهت رو متورمگرفت کرده بود، جذبِ برج شده و روندِ بهبودیم رو سرعت بخشیده.»
لیث سر تکان داد و رون را فشرد. بیقرار بود بفهمد چقدرزندگیت از احساسی که هنوز داشت متعلق به سولوس است و چقدرش ازدسترسی خودش نشئت میگیرد. در جیرا نیمهشب بود و برای کامیلا تقریباً ظهر.
کامیلا غرق در گزارشهایی بود که باید میخواند و همزماناحساساتمون فعالیتهای مشکوک را با همدستانِ شناختهشدهٔ جادوگرِ اعظم دیروس تطبیقچون میداد، به این امید که او را برای همیشه زمین بزند.
افسوس، ظاهراً جیرنی بالاخره حریفی همسنگِ مهارتش پیدا کرده بود. دیروس حیلهگری و نبوغِ او را نداشت،خودشان اما این ضعف را با برنامهریزیهای طولانی و وسواس جبران میکرد. جیرنی در مقامِ آرخون کار میکرد وبخشِ دیروس فقط یکی از پروندههایش بود، در حالی که جادوگرِ اعظم تمامِ تمرکزش را روی او گذاشته بود.
جیرنی در حالی که با گاردهای سلطنتیِ حاضر در اتاق طوری رفتار میکرد که انگار مجسمهاند،بدنِ به کامیلا گفت: «اون عوضی وقتی بهم گفت نمیتونم چیزی علیهش پیدا کنم، فقط لاف نمیزد. کارهاششاید رو تا زمانی که یوریال هنوز زنده بود بررسی کردم و هنوز هیچ مدرکِ جرمی پیدا نکردم.»
«حتی داره از فرمانِ سلطنتی که بهش دستور میده تا اطلاعِ ثانوی روابطش رو باشکلی همدستانش قطع کنه هم اطاعت میکنه، اما همین ممکنه به ضررش تموم بشه. یادت باشه،دیدش وقتی نمیتونی به تنه یا ریشههای یه درخت دست بزنی، هنوز میتونی زمینِ اطرافش رو بسوزونی.»
اشارهاش به تاکتیکِ بازپرسِ سلطنتی بود؛ اینکه هدفِ اصلی را نادیده بگیرندخورده و در عوض شرکای تجاریاش را زیرِ ذرهبین ببرند. آدمهایی مثلِ دیروساتفاق دقیق و موشکاف بودند، اما در موردِ زیردستانش نمیشد چنین حرفی زد.
در بهترین حالت، جیرنی مدرکی از خلافهایشان پیدا میکرد و مجبورشاندیدشان میکرد هر سندی که علیه دیروس داشتند را به او بدهند تابیندازد اگر اوضاع خراب شد، دیروس نتواند آنها را سپر بلای خود کند.
در بدترین حالت، پایههای قدرتِ سیاسیِ او را فرومیریخت وخیره دیروس را از وفادارترین متحدانش محروم میکرد. با وجودِ تمامِگرفت جادویش، حتی یک جادوگرِ اعظم هم فقط یک انسان بود.
نقشهاش این بود که او راتماس در تنگنا قرار دهد و مجبورشزندگیت کند دست به کارِ احمقانهای بزند.
چشمانِ جیرنی با دقت پانویسهای آخرین دسته از اسنادِ مصادرهشده راگره بررسی میکرد و دستانش هر تناقضی را که مییافت علامت میزد،میکنی اما ذهنش فقط لحظهای را تصویر میکرد که دستش به دیروس برسد.
تقریباً میتوانست بو و طعمِارتباطیاش خونِ او را که ازخیره بدنی درهمشکسته فواره میزد، حس کند.
تقریباً.
آویزِ کامیلا هم خیالپردازی و هم تمرکزِتعویق جیرنی را بر هم زد، اما او اهمیتیشکلی نداد چون رونِ چشمکزن روی سطحش را شناخت.
جیرنی گفت: «دیگه وقتش بود. وقتی کارت تموم شد میخوام باهاشگره حرف بزنم.» جیرنی خبر نداشت فلوریا آنسوی اقیانوس است، برای همینمیکنی بیخبریِ چند روزِ اخیر باعث شده بود از بدترین اتفاقات بترسد.
«مشکلی نیست اگه یه استراحتی بکنم؟ ممکنهآورد یکم طول بکشه.» کامیلا همهچیز را دربارهٔ سفرشانکدام میدانست و تا سر حدِ مرگ نگران بود.
جیرنی پاسخ داد: «هرآویزِ چقدر لازمه وقت بذار، چونکامیلا منم همین کار رو میکنم.»
«واقعاً به این ضربالمثلِ "از دل برود هر آنکه از دیده برفت" اعتقاد ندارم،بگی اما اینکه لیث داره با عشقِ سابقش زندگی میکنه و دوروبرش پر از جانورانِفرقی امپراطورِ خوشگله، داره دیوونهم میکنه. تازهش هم، باید بهش بگم تو نبودش چه اتفاقاتی افتاده.»
کامیلا در حالی به این موضوع فکر میکردجواب که یکی از اعضای گاردِ سلطنتی او راتشبیهش به اتاقی امن راهنمایی میکرد تا کمی تنها باشد.
در همین حین، جیرنی با پروفسور واستور تماس گرفت، به این امیدثانیه که سرانجام بتواند با او ارتباط برقرار کند. او نه میدانست کهصبر واستور همان ارباب است و نه از دلیلِ غیبتِ طولانیاش خبر داشت.
جیرنی با خود فکر کرد: «مانوهار در بهترین حالت یه متحدِ بیثباته، اماتار از وقتی دیروس شروع کرد به گند زدن تو زندگیِ فلوریا، زوگار مدافعِنیروی سرسختش بوده. بدونِ اون، گریفونِ سفید هرگز تو دربار طرفِ ما رو نمیگرفت.»
واستور پاسخ داد: «آرخون ارناس، ازتماس دیدنِ دوبارهتون خوشحالم.» و با این حرفبهم چهرهٔ بیحالتِ جیرنی را به چالش کشید.
هولوگرامش دقیقاً همانطور بود که جیرنی به یاد میآورد؛ مردی کوتاهقد در اواسطِ شصتسالگی کهگرم قدش بهزور به ۱٫۵۵ متر میرسید. بالای سرش کاملاً طاس بود، در حالی که موهایجسمی باقیمانده در دو طرفِ سرش و همچنین سبیلهای چخماقی و واکسخوردهاش مثلِ برف سفید بودند.
پس از اینکه رئیسِ موقتِ آکادمی شد، آنقدر لاغر کردهخیره بود که دیگر شبیهِ تخممرغ نباشد، اما هیکلش در کنارِ ردایتماس سفیدِ یکدستش، باعث میشد همچنان شبیهِ یک هامپتی دامپتیِ واقعی باشد.
البته اگر هامپتی دامپتی ناگهانارتباطیاش از شخصیتِ یک شعرِ کودکانه بهدیدشان شخصیتِ یک داستانِ ترسناک تبدیل میشد.
جیرنی میدانست که پشتِ ظاهرِ تپلِ واستور، یکی ازصبر پنهانترین رازهای پادشاهی و تنها استادِ ارشدِ نسلشان پنهانشاید شده است، با این حال بهسختی میتوانست متحدش را بشناسد.
حتی از طریقِ هولوگرام هم از هیکلش چنان قدرتی ساطع میشد که موهایفقط پشتِ گردنِ جیرنی را سیخ میکرد. علاوه بر آن، همهچیز، از طرزِ ایستادنش گرفتهمیکنم تا نورِ پشتِ چشمانش، با آنچه جیرنی از او به یاد داشت همخوانی نداشت.
دیگر هیچ اثری از خشمِ فروخورده یا عقدهٔ حقارتش نسبت به همکارانشثانیه به چشم نمیخورد. واستور دیگر افسرده نبود؛ سرشار از اعتمادبهنفس بود و بااول چنان سرزندگیای حرکت میکرد که حتی جادوی جوانسازی هم نمیتوانست به کسی ببخشد.