چپتر 1883: روزِ نخست (بخشِ ۱)
0نیروی زندگیِ لیث هنوز شبیه کهکشانی بود از ستارگانی کهراستش با نخی سرخ به هم وصل بودند و خلأ احاطهشان کردهگفت بود. اما حالا، خلأ به درونِ کهکشان هم رخنه کرده بود.
ستارگانِ سیاه و جدیدی میانِ ستارگانِ آبی و بنفش ظاهر شده بودند. این ستارگانبخشِ با نخهای سرخی که حالا موزون با انرژیِ تاریک میتپیدند، به بقیهٔ ساختار متصل بودند.بدن حالا در مرکزِ کهکشان، ستارهای بنفش بود که سطحش گهگاه به رنگِ سیاه شعله میکشید.
انرژیهای زندگی و مرگ تعادلِ تازهای یافته بودند، درست مثلِ دوچیزی ستونی که پیشرفتِ لیث را رقم زدند. هماهنگی جای کشمکش راوقتی گرفته بود و خلأ به بخشِ جداییناپذیری از کل تبدیل شده بود.
لیث غریزی میدانست همانطور که بابا یاگا پیشبینی کرده بود، حالا که روحشانگشتانِ در آرامش است، خلأ دیگر دشمنش نیست. بدن و هستهٔ مانایش آنقدر قوی شدهبیش بودند که بتوانند آن را مهار کنند، اما دیگر نیازی به این کار نبود.
ندای خلأ حالا بهجای یک اسبِ وحشی، مثلِکفِ مادیانی رام به ارادهاش پاسخ میداد. با اینپایین حال، اصلاً از بین نرفته یا ضعیف نشده بود.
خلأ با ادغام در دیگر نیروهای زندگی آرام گرفته بود.هماهنگی اما دفعهٔ بعدی که چیزی تحریکش میکرد، هیچچیز جلودارش نمیشد. جنبههاییاگا مختلف حالا هم در آرامش و هم در خشم یکی بودند.
لیث تازه وقتی بررسیِ تمامِ تغییراتِ وجودش را تمام کرد، متوجهچیزی شد کامیلا روی کفِ دستِ راستش ایستاده است. با تمامِ توانوقتی انگشتانِ او را چسبیده بود تا با حرکتِ لیث پایین نیفتد.
وقتی چشمانشان به هم گره خورد، کامیلاروی گفت: «عالی شدی. در ضمن، خیلی داغی. یهحرکتِ کم بیش از حد. میشه منو بذاری پایین؟»
بینِ تنش و گرمایکرد فلسهای لیث، عرق ازکفِ سر و رویش میریخت.
لیث آرام به هیئتِ انسانیاشمثلِ بازگشت و مراقب بود کامیلاهماهنگی نیفتد یا از او دور نشود.
لحظهای که پایین آمدند ونشده خانوادهاش دورشان را گرفتند، پرسید:بعدی «کامیلا یهوال، با من ازدواج میکنی؟»
با این حرف، اتاق از صدای تشویق و شادی منفجر شد.ایستاده رااز برای اولین بار از روزِ شکنجهاش، توانست از تهِ دل لبخندشدی بزند، الینا را در آغوش گرفت و از سرِ خوشحالی گریه کرد.
رااز گفت: «پسرمون بالاخره دارهمتوجه ازدواج میکنه. داریم صاحبِ یه دخترِایستاده جدید و چند تا نوه میشیم.»
دیدنِ خوشحالیِ پسرش و بازگشتِ شوهرش به حالِ سابق، الیناهماهنگی را از شدتِ شادی لبریز کرد. با این حال، جلوی اشکهایشیاگا را گرفت و فقط سر تکان داد تا رااز نگران نشود.
اما سولوس، این خبر دیوارهای دورِ قلبش را لرزانددفعهٔ و برج هم در پاسخ به پریشانیِ اربابش به لرزهخشم درآمد. با نابودیِ تمامِ نقشهها و رؤیاهایش، زانوهایش سست شد.
اگر تیستا متوجهِ رنجشکرد نمیشد و کمکش نمیکردکفِ تا بایستد، روی زمین میافتاد.
سولوس از راهِ پیوندِ ذهنی پرسید تا نگذاردکفِ دردش آن لحظهٔ ارزشمند را خراب کند: «چراپایین اینقدر براش خوشحالم ولی برای خودم اینقدر ناراحتم؟»
تیستا جواب داد: «چون تو انسانی. داری بیشتر از اینکه به خواستهٔ بقیه اهمیت بدی،جداییناپذیری به خواستهٔ خودت اهمیت میدی. این نشونهٔ خیلی خوبیه که دیگه فقط امتدادی از لیثهستهٔ نیستی، ولی معنیش اینم هست که باید این درد رو تحمل کنی و دم نزنی.»
کامیلا با اشاره به بچهها ریزادغام خندید و بعد او را بوسید: «منمیکرد اول ازت پرسیدم، خنگول. معلومه که آره.»
لیث گفت:وجودش «منظورم همینجاکرد و همین الانه.»
کامیلا از تعجب چشمانش را گرد کرد و دردستِ همان حال اتاق دوباره از صدای تشویق منفجر شد:چشمانشان «الان؟ پس لباس چی؟ مهمونا چی میشن؟ بوفهٔ غذا؟»
لیث سر تکان داد: «اصلاً برام مهم نیستن. این اواخر خیلی چیزا رو از دست دادم وغریزی بعد از اون اتفاقی که برای بابا افتاد، حاضر بودم قیدِ خودمم بزنم. حالا که تو نجاتمبتوانند دادی، نمیخوام حتی یه ثانیه رو هم برای شروعِ بقیهٔ عمرم در کنارِ تو از دست بدم.»
لیث او را محکم در آغوشادغام گرفت. چهار بالش دوباره خودبهخود بیرون زدندمیکرد و آغوششان را محکمتر و لطیفتر کردند.
کامیلا که حس میکرد بالها بهآرامی پشتش راکفِ نوازش میکنند، گفت: «من هم همینطور.» لمسشان ظریفپایین بود، با این حال به او احساسِ امنیت میداد.
الینا گفت: «این دیگهکرد جدیده. از کِی تاکفِ حالا همچین کاری میکنی؟»
سالارک در عوض با لبخندی گرم بهپیشرفتِ دومین بالِ پردار خیره شد و گفت: «واقعاًجداییناپذیری جدیده. پسرِ من داره خیلی زود بزرگ میشه.»
«پسرِ تو؟» غضبِ نگاهِضعیف الینا نزدیک بود سرِآرام ارباب را سوراخ کند.
«منظورم پسرِ ماست.»
لیث بیتوجه به این دعوای قلمرویی، نقشهاشروی را پیش برد: «مادربزرگ، میدونم یهویی شد،چسبیده ولی میشه لطفاً مراسمِ عروسیمون رو اجرا کنی؟»
«باعثِ افتخارمه.» بالهای سالارکدرست هم بیرون زدند ورقم از روی هیجان بالبال زدند.
کامیلا سعیبین کرد بگوید:ضعیف «راستی، اعلیحضرت...»
ارباب با خندهای تهدیدآمیزکرد جواب داد: «بهم بگو مادربزرگ،دستِ وگرنه غضبم دامنت رو میگیره.»
کامیلا گفت: «مادربزرگ، من الانمتوجه فراریِ پادشاهیام. درخواستِ پناهندگیِ سیاسیراستش و تابعیتِ کویرِ خون رو دارم.»
سالارک چند برگه از بُعدِ جیبیاش بیرون کشید وزدند آنها را امضا کرد: «موافقت شد. مگه میذارم اونمیدانست وحشیها دستشون به زنِ پسرِ من... یعنی پسرِ ما برسه.»
غضبِ نگاهِبین الینا ثانیهبهثانیهضعیف بیشتر میشد.
«تبریک میگیم!» والدینِ لیث،کرد هر سهتایشان، زوجِ جوانکفِ را در آغوش گرفتند.
وقتی کامیلا لمسش را پاسخ داد، راازروی هیچ نشانی از پریشانی بروز نداد وچسبیده حتی توانست بدونِ لرزیدن گونههایش را ببوسد.
رااز پیش از آنکه او را به الینارقم بسپارد، گفت: «نمیدونی چقدر منتظرِ این لحظه بودم.تبدیل الان دیگه مطمئنم که بدونِ دیدنِ نوههام نمیمیرم.»
رنا غرید: «بهمنرفته برخورد! پس بچههایادغام من چیان؟ اخبارِ دیروز؟»
الینا در حالی که صورتِ کامیلا راروی میانِ دستانش گرفته بود، گفت: «نمیدونم اینجاچسبیده چه اتفاقی افتاده، ولی خوشحالم که برگشتی.»
«ممنون، الینا. یاتمام شایدم از الانکامیلا باید بهت بگم مادرشوهر؟»
الینا جواب داد: «خلاصهاش کن و بگوپیشرفتِ مامان. هر چی باشه دارم یه دخترِ جدیدجداییناپذیری میگیرم. هر کلمهای بعد از اون دیگه بیاهمیته.»
سالارک در گوشِ لیث زمزمه کرد تا کسی نشنود: «تبریکبعدی میگم. نه برای ازدواج، راستش به نظرم ازدواج یه کمیکی زیادی قطعیه. برای اینکه سرت رو از تو ماتحتت آوردی بیرون.»
لیث خندید: «ازدواجتمام قراره قطعی باشه. منظورتروی از این حرف چیه؟»
«برای یک بار هم که شده گذاشتی نیمهٔ ققنوست فرمون رو بهتوان دست بگیره. ما فقط موجوداتی از جنسِ کینه نیستیم، از جنسِ عشق همخیلی هستیم. تا وقتی تمامِ طیفِ احساسات رو تجربه نکنی، همیشه احساسِ نقص میکنی.
اما الان، نیمهٔ ققنوس رو باستونی اژدها و مسخشده ترکیب کردی. فقطکشمکش یک قدم با کمال فاصله داری!»
لیث ناگهان سالارک را عقب راند تا به چشمانش خیره شود: «صبرتحریکش کن. از کجا با این جزئیات میدونی داره چه اتفاقی برام میافته؟تمامِ و اینکه آیا باید منتظرِ یه تنگنای دیگه برای بنفشِ روشن باشم؟»
مادرِ تمامِ ققنوسها لبخندی مصلحتی به لب آورد و به گوشهای نگاه کرد،انگشتانِ و کاری کرد که «شاید»ِ موگار در سرِ لیث طنینانداز شود: «امروز هواداغی برای عروسی عالیه. حیف که نمیشه همین حرف رو دربارهٔ عروسِ دوستداشتنیمون زد.»
ارباب قدمی به جلو برداشت و مقابلِروی کامیلا ایستاد، و در حالی که اوچسبیده را بو میکشید، صورتش را بررسی کرد.
«بیش از حد کار کرده، بیش از حد استرس کشیده، و ده، نه،گرفته سیزده روزه که یه خوابِ راحت نداشته. کامیلا تو یک ساعتِ گذشته بیشتردیگر از اکثرِ سربازها تو یه نبردِ یکروزه عرق کرده. این دختر اوضاعش داغونه.»
کامیلا با خودش فکر کرد.
خدا رو شکر نگفت احمقم یاکامیلا یه چیزی تو این مایهها. تا اینجایانگشتانِ کار که سالارک همهچیز رو درست گفت.