چپتر 1344: از تاریکترین روز (بخشِ ۲)
0تاریکترین روز هم برای بچهها و هم برای خلافکاران یک نعمت بود.دوش هر شهر و دهکدهٔ پادشاهی جشنوارهٔ خودش را برگزار میکرد که پولِانداخت زیادی به کسبوکارهای محلی میرساند و دزدهای زیادی را به خیابانها میکشاند.
این یکی از شلوغترین شبهاپسانداز برای مأمورانِ قانون بود، پس کامیلاباور باید بلافاصله بعد از شام میرفت.
اعضای خانوادههای یهوال و فستارو با هم در خانهٔنبود ورهنها شام خوردند، چون دورِ هم جمع کردنِ بچههاشرمنده تنها راهی بود که بزرگترها میتوانستند کمی آرامش داشته باشند.
جشنواره برای بچههایی به آن سنوسال رویدادِ بزرگی بود و همهشان تا جایی کهکرده میتوانستند از پولتوجیبیهایشان برای آن روز پسانداز کرده بودند. همچنین، چون بچه بودند، بههیجانزده خرافات باور داشتند و از فکرِ دیدنِ ارواحی که میانِ زندگان پرسه میزدند، هیجانزده بودند.
البته تا وقتی که ارواحآمد فاصلهشان را حفظ میکردند وحتی پدر و مادرها مراقبشان بودند.
کامیلا در حالی که به وضعیتِ تحلیلرفتهترِ لیثهمچنین — که در راهِ بازگشت برای هستهٔ بنفش تمرینزندگان کرده بود — نگاه میکرد، گفت: «پسر، واقعاً داغونی.»
آنها فقط کمی قبل و بعدحاشیهرفتن از شام برای خودشان وقت داشتند،تند پس تعارف و حاشیهرفتن اصلاً جایز نبود.
لیث میخواست لحنش تند باشد، اما چون خودش مقصرِ این وضعیت بود، صدایشپسانداز شرمنده بیرون آمد: «ممنون. تو هم بعد از یه شیفتِ دوبل و اینکهپرسه حتی وقت نکردی یه دوش بگیری یا یه فنجون چای بخوری، افتضاح شدی.»
کامیلا خودش را سنگین روی تختِ بیشازحد راحتشان انداخت وحتی بهمحضِ اینکه بدنش شل شد، پلکهایش روی هم افتاد: «اگهروی اون کار رو میکردم، نمیتونستم وقتی میرسی خونه بهت خوشامد بگم.»
لیث پشتش نشست و شانههایپسانداز گرفتهاش را ماساژ داد: «میتونستیخرافات بعداً این کار رو بکنی.»
کامیلا برگشت و پیش از آنکه دستِ راستش را ببوسد، در چشمانش نگاه کرد: «ایندوتا یکی نیستن. تو اونقدربیرون کار رو با هم انجام میدی که بعضی وقتا اصلاً یادت میره از اول برای چی شروعشون کردی. منراحتشان میخوام پیشت باشم تا اهدافت رو بهت یادآوری کنم و بگم که قدرت فقط یه وسیلهست، نه خودِ هدف.»
کامیلا حس میکرد بخشی از وجودِبچههایی لیث هنوز در جایی دوردست گمپولتوجیبیهایشان شده است، اما از برگرداندنش دست نمیکشید.
لیث او را محکم در آغوش گرفت؛ از توجهی که کامیلا حتی به قیمتِ آسایشِچای خودش نثارش میکرد، سپاسگزار بود: «میدونی، قبل از اینکه با تو آشنا بشم، بقیه نگرانماون میشدن، ولی در نهایت همیشه این من بودم که باید از اونا مراقبت میکردم، نه برعکس.»
کامیلا با خنده گفت: «و قبل از اینکه با تو آشنا بشم، اصلاً نمیدونستم غذای خونگیمیانِ چه مزهای میده. به نظرم معاملهٔ خوبیه برای هردومون.» بعد ادامه داد: «شوخی به کنار، قوانینتحلیلرفتهترِ یادت نره. امروز دیگه از تمرین خبری نیست، وگرنه بچهها فکر میکنن یه روحِ خبیث تسخیرت کرده.
«یادت باشه در موردِ خوشگذروندن بهت چی گفتم. هروقت به امروزلحنش فکر میکنی، اولین چیزی که میاد تو ذهنت باید اون چیزایشیفتِ کوچیکی باشه که با بقیه شریک شدی، نه یه پیشرفتِ جادویی. روشنه؟»
لیث هم به او و هم بهسنوسال الینا که همان لحظه آنها را برایکرده شام صدا زده بود، جواب داد: «چشم، مامان.»
کامیلا بعد از غذا و پیش از آنکه اوضاع شلوغوپلوغ شود، رفت. بچهها برای رفتن بیتابیبخوری میکردند و زنها هم بیصبرانه منتظر بودند آنها را بیرون بیندازند تا کمی آرامش داشته باشند.میکردم چون پای ارواح و چیزهای ترسناک در میان بود، تاریکترین روز بیشتر یک مراسمِ پدرانه محسوب میشد.
این وظیفهٔ مردهای خانواده بود که از بچهها «محافظت» کنند،خرافات در حالی که الینا و بقیه وقتشان را صرفِ لذت بردنالبته از جشنوارهٔ لوتیا، شکارِ شایعاتِ داغ و شاید کمی خرید میکردند.
نالروند آهی کشید ووقت گفت: «من چیکار کردمجایز که حقم این باشه؟»
از شلوغی متنفر بود و لوتیا پر از مردمی بود که ازپولتوجیبیهایشان دهکدههای مجاور میآمدند. غرفههای بازرگانان آنقدر زیاد بود که حلقهٔ بیرونیِ موقتیمیانِ تشکیل داده بودند، چون تمامِ فضای داخلِ لوتیا از قبل پر شده بود.
محافظ گفت: «هیچی. رااز باید حواسش به آران و لریاحتی باشه چون سنتون با سهقلوها تو خونه مونده. واستور نتونستروی بیاد، برای همین لیث باید مراقب فری و فیلیا باشه.
«بدونِ تو، نیروی کافی نداریم که بچهها رو کنترلبچه کنیم تا اگه یکیشون گم شد بگردیم پیداشون کنیم.پرسه اگه دوست داری، میتونی جاتو با سنتون عوض کنی.»
نالروند از اینخودشان فکر لرزید وحاشیهرفتن گفت: «نه، ممنون.»
سروکله زدن با یک بچهٔ کوچکبچههایی و پوشکهایش بهاندازهٔ کافی بد بود.پولتوجیبیهایشان سه بچهٔ همزمان دیگر خودِ کابوس بود.
لوتیا با فانوسهایی روشن شده بود که فقط اسمشان جادویی بود. فانوسهایی معمولی بافنجون پایهای چرخان بودند که از تزئیناتِ میانِ خانهها آویزان شده بودند. یک نسیم کافیافتاد بود تا دیوارههای کندهکاریشدهشان را به حرکت درآورد تا نور، سایههای پیچیدهای روی زمین بیندازد.
بیشترشان ارواح، پریهای کوچک و موجوداتی با ترسِ کمتر راخرافات نشان میدادند که طبقِ افسانهها در تاریکترین روز بیرون میآمدند. درالبته عوض، فانوسهای نزدیکِ مغازهها سایههایی میانداختند که کالاهایشان را تبلیغ میکرد.
وقتی بوی نوشیدنیهای معطر و تنقلاتِ شور وجایز تازهپختهای که کنارشان سرو میشد به مشامش رسید، راازصدایش پرسید: «فکر میکنی وقت برای یه آبجو داشته باشیم؟»
محافظ گفت: «بستگی داره.باشند میتونی اونقدر سریع بخوریش کهبزرگی بچههات تو جمعیت غیب نشن؟»
محافظ با وجودِ جثهٔ درشتش، بهسختی حرکت میکرد. کاراینکه به جایی رسیده بود که مجبور شد بچهها راشدی روی شانههایش بگذارد تا جمعیت آنها را با خود نبرد.
«نه.»
«پس اصلاً حرفشم نزن.»
محافظ به مردهایی غبطه میخورد که میتوانستند راحت بنشینندبزرگی و استراحت کنند، نه اینکه دو هیولای کوچک مدامخرافات در گوشش جیغ بزنند که زودتر به مقصد برسند.
لیث چنین مشکلی نداشت. ردای آبیِ تیرهٔ جادوگرِ اعظمش جمعیتحتی را بهتر از هر طلسمی میشکافت. مردم راه را برایش بازتختِ میکردند، تا کمر پیشِ لیث خم میشدند و فراوان تشکر میکردند.
مردی گفت: «بدونِ شما، لوتیاپسانداز هنوز هم دهکدهای بود کهخرافات فقط چند ده خونه داشت.»
از زمانی که لیث جادوگرِ بزرگ شده بود،جایز دهکده از گسترش باز نایستاده بود و حالا کهصدایش خبرِ دروازهٔ شخصیاش هم میپیچید، آدمهای بیشتری هم میآمدند.
نگهبانی و همکارانش لیوانهای آبجویشان را به سلامتیِ لیثبزرگی بالا بردند و او گفت: «اگه بهخاطرِ شهرتِ ترسناکیخرافات که به اینجا دادید نبود، امشب باید حسابی کار میکردم.»
لوتیا به قبرستان معروف بود و رکوردِ همیشگیِ کمترین میزانِ جرم و جنایتبگیری را در شهرستانِ لوستریا داشت. بهجز دزدهای خردهپا و جیببرها، بهمحضِ اینکه خلافکاریبدنش چشمش را به لوتیا میدوخت، دیری نمیپایید که آدرسش به یک تابوت تغییر میکرد.
لیث همانطور که حواسش به بچههای زینیا بود، گفت: «بایدخرافات از کنت لارک هم تشکر کنید. منابعِ زیادی رو بههیجانزده این دهکده سرازیر کرده و حقوقِ شما رو هم اون میده.»
از یک طرف خوشحال بود که آنقدر مؤدبانه رفتار میکردند که بهجز گرفتنِباشد دستهایشان لازم نبود کارِ دیگری بکند. مؤدبانه بازویش را میکشیدند تا توجهش را جلبدوش کنند و با صدایی چنان ضعیف شیرینی یا اسباببازی میخواستند که بهسختی شنیده میشد.
اما از طرفِ دیگر، لیث هربار که حرف میزدند سایهٔهمهشان ترس را در چشمانشان میدید؛ میترسیدند عصبانی شود و کتکشانداشتند بزند. فالماگ دیگر نبود، اما سایهاش هنوز بر زندگیشان سنگینی میکرد.