چپتر 1481: وظایفِ مادری (بخشِ ۱)
0کامیلا گفت:داشتند «متأسفم، اما واقعاًتصویرِ دیگه باید برم.»
لیث دستش را باز کرد، اما مقاومتِ ضعیفی از خودمیانِ نشان داد و انتخابِ شکستنِ تماس یا حفظِ آن را بهانگشترم عهدهٔ او گذاشت. «خواهش میکنم، بمون. نمیخوام تنها باشم. الان نه.»
با شکوتردید به انگشترِ سنگیهمدیگه نگاه کرد. ذهنش حالا آشفتهترکویلا از همیشه بود. «تنها؟ چطور؟»
لیث جواب داد: «سولوس شیء نیست. اونم غمِ خودش رو داره و تو لحظههایی مثلِ الان، باید پیوندمون رو قطع کنیم تا نذاریم احساساتِ منفیمون اونقدر تو همدیگهتکان جریان پیدا کنه که غرقمون کنه. کویلا اولین کسی بود که تو آکادمی بدونِ هیچ نیتِ پنهانی بهمون نزدیک شد. سولوس خیلی بهش اهمیت میداد و اینکه نمیتونهزندگی شخصاً تو مراسمِ خاکسپاریش شرکت کنه و مثلِ بقیه برای کویلا مرثیه بخونه، فقط دردش رو بیشتر میکنه. به لطفِ تو، تونستم حداقل یه کم بهش دلداری بدم.»
مدام خاطراتِ شادِ متعددی را که با کویلانحوهٔ داشتند برای سولوس میفرستاد تا به جای تصویرِ جسدِسیاهچال متلاشیشدهاش، نحوهٔ زندگیِ دوستشان را به یادِ سولوس بیاورد.
«ممنون، لیث.» درحالیکه افتضاحِ اولین یورشِ کویلا به سیاهچال را به یادخندید میآورد، میانِ گریه خندید. «از طرفِ من از کامیلا تشکر کن وتکان منو ببر خونه. نمیخوام حتی یه ثانیه بیشتر تو هیئتِ انگشترم بمونم.»
کامیلا بیآنکه دستش را تکان دهد، گفت: «ببین، نمیخوام بیادبی کنم، اما اگه میخوای بمونم، بایدنیتِ بریم یه جایی که خونهٔ تو نباشه و باید اونو هم از دستت دربیاری. حوصله ندارممرثیه با کلِ خانوادهت روبهرو بشم و میخوام مطمئن باشم که دارم فقط با تو حرف میزنم.»
لیث پرسید: «بلیوس؟»
کامیلا سر تکان داد و گفت: «دیگه اونجا زندگی نمیکنم. فقط بینِ شیفتهام میرم آپارتمان،افتضاحِ اونم بهزور هفتهای یه بار. اونجا خیلی بههمریختهست. میتونیم بریم خونهٔ زینیا. بچهها میمیرن واسههیئتِ اینکه دوباره ببیننت و به خونهت هم نزدیکه تا اگه اتفاقِ دیگهای افتاد، زود برسی.»
لیث سعی کرد امضای انرژیِافتضاحِ کاملیا را روی او حس کند،گریه اما نتوانست و قلبش فشرده شد.
اونو پیشِ خودش نداره و دیگه توپیدا بلیوس هم زندگی نمیکنه. فکر کنم گذاشتهبدونِ پژمرده بشه. شاید واقعاً همهچیز بینمون تموم شده.
جیرنی مراسمِ سوگواریای را که برای بعد از خاکسپاری برنامهریزی کرده بودیاد لغو کرد و همه را به خانههایشان فرستاد. حرکتِ دیروس حالش راهیئتِ به هم زده و بقیهٔ خاندانِ ارناس را تا مرزِ جنون کشانده بود.
فرزندان و شوهرش به آرامش نیاز داشتند، نه اینکهزندگیِ همان اندک تمرکزِ باقیماندهشان را صرفِ پذیرایی از مهمانانیاد و صحبت دربارهٔ چیزهایی کنند که زخمهایشان را عمیقتر میکرد.
وقتی به دروازهٔ داخلِ انبار رسیدند، لیثسیاهچال سولوس را به الینا سپرد. الینا پیشتشکر از رفتن، کامیلا را لحظهای در آغوش گرفت.
الینا به محلِ چشمهٔ مانا در جنگلِ تراون رفت وکویلا اجازه داد برج شکل بگیرد تا سولوس سرانجام بتواند درحالیکه ازبهش گرمای لطیفِ آغوشِ یک مادر لذت میبرد، تمامِ اشکهایش را بریزد.
کالبدِ انرژیاش لرزید و سولوس در دل دوباره از کامیلایورشِ تشکر کرد که لیث را با خود برده بود. سولوس نمیخواستخونه لیث او را تا این حد ضعیف ببیند یا نگرانش شود.
سولوس درحالیکه الینا را محکم در آغوش گرفته بودزندگیِ و مراقب بود به او آسیبی نرساند، هقهقکنان گفت:یاد «چرا من اینقدر ضعیفم ولی تو اینقدر قوی هستی؟»
الینا درحالیکه موهای بلند و طلاییِ سولوس را نوازش میکرد، پیشانیاش را بوسید و گفت:منو «چون به من نیاز داری که قوی باشم. طفلکی، تو خیلی چیزا رو از دست دادی،بریم اما همیشه اونقدر نگرانِ لیث بودی که هیچوقت به خودت اجازه ندادی چیزی رو حس کنی.»
سولوس فینفینکنان پرسید: «منظورت چیه؟»
الینا گفت: «اینکه شاید، تا وقتی که خودت رو فقط یه برج میدونستی، به جایگریه زندگیِ خودت، زندگیِ لیث رو زندگی میکردی. تو هیچوقت این فرصت رو نداشتی که کسی روبیادبی دوست داشته باشی که اون دوست نداره، یا با کسی بگردی که اون ازش خوشش نمیاد.»
«حتی سعی نکردی بفهمی چه بلایی سر مادرت اومده یا چه اتفاقیبیاورد برای وسایل و فامیلهاش افتاده. مرگِ کویلا اتفاقِ وحشتناکیه، ولی میتونه اولینتشکر فرصتت باشه تا دیگه نگرانِ اون نباشی و روی خودت تمرکز کنی.»
«اینجا هیچ نیمهٔ مسخشدهای نیستافتضاحِ که مهارش کنی، هیچ نبردی برایگریه جنگیدن نیست، فقط من و توایم.»
الینا سولوس را محکمتر در آغوشمیآورد گرفت و او را به نزدیکترینمنو مبل برد و رویش پتو کشید.
خدا رو شکر کهتشکر لیث اصلاً تخیل نداره.حتی آشپزخونه دقیقاً مثل خونهٔ خودمونه.
الینا در حینِ آمادهدوستشان کردنِ چایِ گرم با شیر،افتضاحِ این را از ذهن گذراند.
«کارِ درستی کردی که از پیشِ لیث رفتی. تا وقتی یاد نگیریبیاورد چطور از خودت مراقبت کنی و احساساتت رو از احساساتِ اون جدا کنی،منو هرگز شخصیتِ مستقلی برای خودت نمیشی. همه حق دارن بعضی وقتها خودخواه باشن.
«این همون چیزیه که ما رو انسان ویاد خوشحال میکنه. اگه چیزی برای خودت نداشته باشی،ببر نمیتونی یاد بگیری چطور با بقیه شریک بشی.»
الینا کلوچهای رایورشِ گاز زد و چیزیمیانِ نمانده بود دندانش بشکند.
«اینا رو تو درست کردی؟»
سولوس پرسید: «آره. یهمنو کم زیادی ترد شدن،ثانیه ولی خوشمزهن، مگه نه؟»
«بیشتر مثلِ سنگ سفتن، عزیزم.ببر همه که آروارهٔ یه تیاماتانگشترم یا یه برج رو ندارن.»
الینا کلوچه را پرت کرد؛ کلوچهیورشِ روی زمین کمانه کرد و با اینطرفِ حال از این برخورد کاملاً سالم ماند.
«اوه، خدایان،احساساتِ خیلی متأسفماونقدر الینا. چیزیت شد—»
الینا موهایش را به هم ریخت و گفت: «هیس، بچه.یورشِ نیازی به عذرخواهی نیست. حالا چاییت رو بخور و یهببر دلِ سیر گریه کن. بعداً میتونیم نگرانِ مهارتِ آشپزیت باشیم.»
«میشه بهم یاد بدی؟»
خستگی بالاخره بر سولوس غلبهببر کرد و چشمانش را خمار کرد؛بمونم سرش را روی شکمِ الینا گذاشت.
الینا گفت: «البته. پسسیاهچال مادر برای چیه؟» و درخندید جواب، صدای خروپفِ بلندی شنید.
برای اولین بار از روزیمنو که کویلا مرده بود، ذهنِهیئتِ سولوس بالاخره در آرامش بود.
کامیلا در حالی کهمنو از در وارد میشد گفت:هیئتِ «من برگشتم زین. مهمون داریم.»
فری و فیلیا در حالی که با خوشحالیگریه او را بغل میکردند گفتند: «خوش اومدی عموثانیه لیث. خیلی دلمون برات تنگ شده بود. کجا بودی؟»
لیث غمش را فرو برد و تمام تلاشش را کرد تا لبخندی رویبیآنکه لب بیاورد. موهایشان را به هم ریخت و گفت: «واقعاً متأسفم بچهها. من ودربیاری خاله کامی یه کم بحثمون شد، برای همین باید بهش یه کم فضا میدادم.»
زینیا از سمتِ اجاق برگشت تا بهحتی او چشمغره برود؛ چشمانش به شکافهایی پردهد از شک و سوءظن تبدیل شده بود.
لیلیا، فرزندِ بزرگتر، پرسید: «ولی اون بیشترِ روزثانیه رو سرِ کاره در حالی که تو هنوزبیادبی بیکاری. چرا تو ساعتِ کاری بهمون سر نزدی؟»
لیث صادقانه جواب داد: «چونیاد از مادرتون میترسیدم.» و باعثطرفِ شد دو بچه ریزریز بخندند.
سر زدن به بچهها یعنی سرببر زدن به زینیا، و اون سؤالاتیبمونم ازم میپرسید که نمیتونم جواب بدم.
او ایننحوهٔ را ازدوستشان ذهن گذراند.
فری با احترامی تازه به مادرش نگاه کرد و گفت: «یهیادِ جادوگرِ اعظم از مامان میترسه؟ نگران نباش عمو لیث، اون بیخطره. بدترینطرفِ کاری که میتونه بکنه اینه که مثل ولگون و بریوناک چاقت کنه.»
او به دو جانورِ جادویی اشاره کرد که با شکمهای بیرونافتاده زیرِ پایطرفِ زینیا دراز کشیده بودند، به این امید که یا از روی دلسوزی غذاییببین گیرشان بیاید یا دستکم هر مادهای را که از دستش میافتاد روی هوا بقاپند.
فیلیا با چهرهای متفکر که برای یک دخترِ دَهساله بسیار بانمک بود،کسی گفت: «ولی حرفش منطقیه. حتی عمو زوگار هم یه جادوگرِ اعظمه و ازنمیتونه مامان میترسه. اون اکثراً بیدلیل فرار میکنه. مامان حتماً یه مهارتِ مخفی داره.»
در حالتِ عادی، زینیا از اینکه دخترش اشاره میکرد چطور واستور بهمحضِیاد اینکه اوضاع برای سلیقهاش زیادی رمانتیک میشد فرار میکرد، سرخ میشد؛ اما آشوبِانگشترم درونِ ذهنش مانع از آن میشد که احساسی جز سرزنشِ خاموش نشان دهد.