چپتر 1959: شعلههای آفت (بخشِ ۱)
0لعنتی. واقعاً بینکیلومتر هستهٔ بنفش و بنفشِاینه روشن اینقدر فرق هست؟
لیث در حالی که از بینش حیات،موردِ بینش مرگ و بینش مانای مشترکش بادقیق سولوس استفاده میکرد، این را از ذهن گذراند.
قدرتِ فیزیکیِ فیربولگ از یک جانورِ الهی کمتر بود، امانیروهای اصلاً نمیشد دستکمش گرفت. مرگِ او را به چند شکلِمیبندم مختلف دید، اما در همهٔ آنها بدنش باید تکهتکه میشد.
حتی از آن فاصله هم لیث میتوانست باشرط حسِ مانا ببیند که بدنِ فِی از انرژیِاولین پنهانِ طلسمهایی که آماده نگه داشته بود، جرقه میزند.
همچنین، با توجه به مجموعهٔ کاملِ تجهیزاتیمیتونه که به تن داشت، سنارا آماده آمده بودکمکیِ تا در صورتِ شکستِ مذاکرات واردِ نبرد شود.
فیربولگ هیچ نشانهای از خصومتشاهدی بروز نداد و دو طلسمِاگه ظاهراً بیخطر را رها کرد.
اولی طلسمِ تشخیصِ آرایه بود و دومی آرایهٔ حسِ حیات.نیروهای هیچچیزِ عجیبی در کارهایش به چشم نمیخورد؛ سنارا شاید فقطمیبندم داشت بررسی میکرد که مهمانانش کمین یا تلهای نگذاشته باشند.
جای اون بودم، منم همین کار رو میکردم. بینش حیات بُردِ محدودی داره، اما یهمحافظتهای آرایهٔ حسِ حیات میتونه تا یه کیلومتر رو پوشش بده. سؤال اینه که ازش استفاده کردوارپ تا نیروهای کمکیِ پنهانِ ما رو بررسی کنه یا میخواست مطمئن بشه شاهدی در کار نیست.
در موردِ طلسمِ تشخیصِ آرایه هم، شرط میبندمکیلومتر اگه چیزی پیدا میکرد، یه طلسمِ بینظمیِ دقیقکنه محافظتهای ما رو به اولین شلیکِ درگیری تبدیل میکرد.
لیث اینطور فکرکیلومتر کرد و حقسؤال با او بود.
سنارا از اینکه فرصتِ منفجرکردنشان با کمترین زحمت را از دستتجهیزاتی داده بود، واقعاً ناامید شد. او گامهای وارپ را دور از تپهخصومت پدید آورده بود تا دقیقاً از گرفتارشدن در آتشسوزی در امان بماند.
سنارا تعظیمِ کوچک اما مؤدبانه و باوقاری کرد که آنها هممیتونه پاسخش را دادند و گفت: «به ورندی خوش اومدید. من سنارامطمئن فیربولگ هستم، نمایندهٔ گیاهیِ شورا. شاگردم، تریسا، باید دربارهام بهتون گفته باشه.»
سولوس پرسید:تلهای «دهانِ منادیونباشند رو آوردید؟»
سنارا سر تکان داد:پوشش «نه، اومدم اینجا تاازش یه راهحلِ مسالمتآمیز پیدا کنم.»
«هیچ حرفی برای گفتنداشته نیست. میراثِ مادرم رو پسمجموعهٔ بدید، وگرنه از اینجا میریم.»
سنارا دستانش را به نشانهٔ صلح بالا برد: «بانو منادیون، فکرمیتونه کنم دارید کمی عجله میکنید. هیچ دلیلی نداره با هم دشمنمطمئن باشیم. میتونید خیلی راحت بیاید و اینجا بینِ ما زندگی کنید.»
«ما با کمالِ میل دهان رو بهتون برمیگردونیم و شماکار هم درگیرِ جنگِ بیفایدهای که داره گارلن رو ویران میکنه نمیشید.ازش موندن برای همهٔ شما آزاده.» سپس رو به بقیهٔ گروه کرد.
«دربارهٔ تیاماتِ گارلن خیلی شنیدیم و حاضریم یه کرسی توی شورا بهت پیشنهادمطمئن بدیم. در موردِ باستانیهای شما هم، اگه کمک کنید قارهمون رو توسعه بدیماولین و اجازه بدید وضعیتِ منحصربهفردتون رو مطالعه کنیم، جنایاتِ گذشتهتون میتونه بخشیده بشه.»
«شما همین الانشم به شورای گارلن ملحقهمچنین شدید و میتونم بهتون قول بدم کهآمده شورای ورندی رفتارِ بدتری باهاتون نخواهد داشت.»
لیث پاسخ داد: «همون چیزی روکار بهت میگم که وقتی راگو همینکیلومتر پیشنهاد رو داد بهش گفتم. علاقهای ندارم.»
سولوس چکشِ بازتولدیافته را به سنارا نشان داد و چشمانِ فیربولگ از طمعی مهارنشدنی درخشید. سولوس گفت: «نمیخوامبده بخشی از شورای شما باشم و به یه مشت دزد اعتماد ندارم که سرِ حرفشون بمونن. شرط میبندمبینظمیِ بهمحضِ اینکه باهاتون بیام، رازهای مادرم رو ازم اخاذی میکنید و خشم رو هم به کلکسیونتون اضافه میکنید.»
تسئوس که میدانست سرنوشتش تفاوتِ چندانی بااینه الفین نخواهد داشت، گفت: «حتی اگه دنبالِ رستگاریِشاهدی خودمون هم بودیم، امثالِ شما نمیتونن کمکمون کنن.»
شورا فقط برای این میخواست با او دوست شود تا رازِ قدرتش را کهآمده فراتر از محدودیتهای هستهٔ بنفشِ روشن بود، کشف کند. آنها او را به یک نمونهٔرها آزمایشی تبدیل میکردند و بهمحضِ اینکه کارشان با او تمام میشد، بقایایش را دور میانداختند.
سنارا آه کشید و گفت: «واقعاً متأسفم. میتونستیم با هم به چیزهایکیلومتر بزرگی برسیم، اما شما دستِ یاریای رو که به سمتتون دراز شدهشاهدی بود پس زدید، با اینکه تنها چیزی بود که زنده نگهتون میداشت.»
با یک بشکنِ او، دهها آرایهٔ وارپ پدیدار شد. دایرههای جادو چنانبُردِ به هم نزدیک بودند که لبههایشان تقریباً به هم میخورد و تعدادشانکنه آنقدر زیاد بود که تپه از هر طرف کاملاً محاصره شده بود.
وقتی سپاهِ نخبهٔ بیدارشدگانِ شورا از آرایههای وارپ بیروننیروهای آمدند، لیث از تعدادشان شگفتزده شد. انتظارِ یک ارتشِشرط کوچک را داشت، اما آنها بهزور یک دستهٔ بزرگ میشدند.
«این دیگه چه گوهیه؟ چرا اینقدر کمان و چرا تو تیمهای هفتنفره آرایش گرفتن؟آمده این هدر دادنِ نیروی انسانیه. پنج بهترین عدد برای هر واحده، همونطور که توبیخطر دستِ سرنوشت برای مبارزه با اورپال انجام دادیم.» لیث اصلاً نمیدانست چه خبر است.
دلیلِ کم بودنِ افراد بهسادگی این بود که شورا نمیتوانست خطرِ فاش شدنِ وجودِبده دهان را برای افرادِ دیگر به جان بخرد. فقط کسانی احضار شده بودند که ازاگه پیش میدانستند دهان در اختیارِ شوراست و از آرتیفکتهای ساختهشده با آن بهرهمند شده بودند.
هرچه بزرگانِ بیدارشدهٔ بیشتری را درگیر میکردند، باید چیزهای بیشتری را توضیحبُردِ میدادند و نوبتِ استفادهٔ هرکدامشان از دهان کمتر طول میکشید. همانطور کهکنه فالوئل همیشه میگفت، فقط یک احمق هرگز چیزی را به اشتراک نمیگذاشت.
شورای ورندی با بهرهگیری از ماهیتِ این آرتیفکت بهعنوانِ یککمکیِ ابزارِ آموزشی که اجازه میداد چند نفر از دهان استفادهاگه کنند، از درگیریِ داخلی بر سرِ آن جلوگیری کرده بود.
با این حال، اگر جادوگرانِجرقه بیش از حدی درگیر میشدند،کاملِ زمانِ کافی برای همه وجود نداشت.
زورت به لیثبودم علامت داد: «الان.» ومیکردم لیث خلأ را فراخواند.
گنبدی از سیاهی از بدنشجای فوران کرد، تمامِ تپهٔ پناکا رامیکردم پوشاند و به واحدهای بیدارشدگان رسید.
سنارا که ناگهان حتی دستِبده جلوی بینیاش را هم نمیدید،کمکیِ گفت: «این دیگه چه کوفتیه؟»
مهم نبود از چه نوع حسِ عرفانیای استفاده میکرد. بینشِ حیات و بینشِ آتش مسدود شدهشکستِ بودند، در حالی که دشمنانش برای مؤثر بودنِ بینشِ زمین بیش از حد دور بودند. واحدهایتشخیصِ نخبه خونسردیِ خود را حفظ کردند، اما وقتی همرزمانشان آنها را لمس کردند، چندین درگیری رخ داد.
آنها دستهایی را که در تاریکی کورمالکورمال میگشتند، با دشمنشان اشتباهمیتونه گرفتند و گمان کردند از موقعیت سوءاستفاده کرده تا پشتسرشان بلینکمطمئن کنند. بدترین بخشِ ماجرا این بود که حق با آنها بود.
لیث تنها کسی بود که هنوز روی تپه قرار داشت، چونمیکردم ندای خلأ همیشه حولِ محورِ او متمرکز بود. در عوض، بقیهنیروهای به پشتِ آرایشِ دشمن وارپ کرده و از محاصره گریخته بودند.
با اینمیتونه حال، هیچ قصدیبده برای فرار نداشتند.
سیاهیِ خلأ با چشمها و آروارههای سفیدِ بیشماری روشن شد که از هرسنارا طرف به بیدارشدگان حمله کردند و آرایششان را به هم ریختند. هر دیوطلسمِ در مقایسه با یک بیدارشده هیچ بود، اما صدها تن از آنها وجود داشت.
صدها دستِ سیاه و نامرئیهمین در تاریکی که لمسشان، سرزندگیداره و مانای قربانیانشان را میربود.
«این همون بخشِ نقشهست که کمتر از همه دوستش دارم، اما باید قبل از اینکه این هیولاهای پیربده راهِ مقابلهای برای خلأ پیدا کنن، تا جایی که میتونم بهشون آسیب بزنم.» لیث این را در فکربینظمیِ گذراند و با دگردیسی به اندازهٔ کاملش درآمد؛ با ۲۵ متر قد، بالاتر از گنبدِ سیاه نمایان شد.
لو دادنِ موقعیتش بسیار خطرناک بود و هدفی روی سینهاش میکشید، اما این خطری بودشاهدی که باید به جان میخرید. او در کنارِ سولوس تنها کسی بود که میتوانست از میانِفکر ندای خلأ ببیند و تنها کسی بود که میتوانست از این موقعیت نهایتِ استفاده را ببرد.