چپتر 1159: پاکسازیِ سرزمین (بخشِ ۱)
0لیث عصر را به دنبالِ دکههای غذا و رستورانها گشت، امابالا فهمید هیچکدامشان وجود ندارند. تیستا هم از آن طرف، پس ازتازه دست کشیدن از وظیفهاش بهعنوانِ معلم، نمیدانست باید چه کار کند.
به باغِ دانشِ مجاورگیر رفت و نسخهٔ جیراییِ تخصصِبقیهش جادوگرِ نبرد را مطالعه کرد.
لیث میز را بیشتر با غذاهایبقیهش گارلن که در بُعدِ جیبیاش ذخیرهکردنِ کرده بود چید و گفت: «اینجا مزخرفه.»
«نه نون دارن، نه شیرینی، نه اصلاًتندش غذای فراوریشده. تنها چیزایی که میتونی گیرآخرین بیاری موادِ اولیهٔ پایهست. بقیهش با خودته.»
تیستا شانه بالا انداخت وموادِ گفت: «خب، درست کردنِ نونشانه که آسونه. فقط یکم آرد میخوایم.»
لیث یک مشت گندمِ تازهبیاری به او داد و گفت:خودته «عالیه. پس میسپارمش به تو.»
تیستا ماتومبهوت پرسید:موادِ «یعنی میگی حتیبقیهش آسیابش هم نمیکنن؟»
لیث پاسخ داد: «بدتر. غیر از گوشتتندش و ماهی و میوه، حتی ادویه یا نمکوعدهٔ هم گیرمون نمیاد مگه اینکه خودمون تهیهشون کنیم.»
فلوریا مرغِ سوخاریِ تندش را آهستهتر جوید و پرسید:خودته «چقدر غذا آوردی؟» میترسید این آخرین وعدهٔ غذاییِ درستوحسابیاشآرد باشد و میخواست تا جای ممکن از آن لذت ببرد.
لیث گفت: «بهاندازهای که یک ماه دووم بیاریم. فکر نمیکنم اونقدر تو رگیا بمونیم، ولی بازمآسونه مزخرفه. خوردنِ غذای محلی مثلِ رفتن به یه سفرِ کمپینگ تو طبیعتِ وحشیِ خونهست، مگه اینکهآسیابش بریم به یه شهرِ انسانی. با این حال شک دارم وضعِ اونا هم خیلی بهتر باشه.»
فلوریا گفت: «پس واسه همینه که همه تو منطقهٔبالا انسانی اخلاقشون گنده. اونا خونههاشون، اعضای خانوادهشون و حتی چیزایگندمِ کوچیکی رو که براشون عادی شده بود از دست دادن.»
تیستا سر تکان داد و گفت: «بازم رفتارشون رو توجیه نمیکنه. وقتی کوچیکاین بودم و هنوز مریض بودم، حتی گوشت هم یه چیزِ لوکس بود. مادووم بیشتر آبگوشت و خورش میخوردیم. تا وقتی لیث نرفت آکادمی، من مرتب نون نمیخوردم.»
فلوریا دست از خوردن کشید و طوری به آنها نگاهشانه کرد که انگار بارِ اولش است. هر دو آنقدر قدبلند وگندمِ خوشقیافه بودند که تصورِ اینکه چنین گذشتهٔ سختی داشتهاند، دشوار بود.
لیث پرسید: «فردا میرم پادگان تاموادِ دنبالِ کارِ میدانی بگردم. مطمئنم حتماً چیزیانداخت پیدا میشه که باید بکشمش. شما چی؟»
فلوریا گفت: «سعی میکنم یکم عقل تو کلهٔ اون آدماانداخت فرو کنم. اگه مجبور بشم، با کتک این کار روتازه میکنم.» این اولین گردوی سفتی نبود که فلوریا باید میشکست.
بیشترِ نیروهای تازهکارِ ارتش آدمهای عادی بودند که بهطورِجوید کلی از اشراف خوششان نمیآمد، چه رسد به آنهاییباشد که توانسته بودند کارشان را بهعنوانِ افسر شروع کنند.
تیستا گفت: «من خیلی اهلِ کشتن نیستم،پایهست ولی مطمئنم اگه اینور و اونور روکردنِ بگردم، یه کاری برای انجام دادن پیدا میکنم.»
سولوس گفت: «من با لیث میرم. با یکم شانس، میتونیم یه چشمهٔبالا مانا پیدا کنیم و ببینیم میذاره برگردیم خونه یا نه. علاوه برداد اون، کنجکاوم ببینم موگارِ بدونِ انسانها چه شکلیه. در موردِ نون هم...»
سولوس گندمی را که لیث به خانه آورده بود، روی زمین ریخت. سوراخِ کوچکیفقط آنجا باز شد و به بقیه نشان داد که درست بالای آزمایشگاهِ کیمیاگری هستند؛ جاییآسیابش که یک آسیاب، گندم را به پودرِ نرمی تبدیل کرد که کاملاً الک شده بود.
سولوس قمقمهای پر از سفیدترین و خالصترین آردی که تیستا تا به حالاین دیده بود به او داد و گفت: «من سهمِ خودم رو انجام دادم. منبیاریم نونم رو با یه ذره نمک دوست دارم، وگرنه با مربا خیلی شیرین میشه.»
تیستا که دیگر از پیشنهادش پشیمان شده بود، گفت: «واقعاً ازبالا یه آزمایشگاهِ کیمیاگری فقط برای آسیاب کردنِ گندم استفاده کردی؟ اینتازه هم زیادهرویه هم تقلب! برج این کار رو کرد، نه تو.»
فلوریا گفت: «برج بخشی از بدنشه و آزمایشگاهپایهست هم همینطور. نمیتونی به نتیجه گیر بدی، تیستایآسونه عزیز. من نونم رو بدونِ نمک دوست دارم.»
تیستا پس از گرفتن سفارشهایشان و لعنت فرستادن به دهانلقیِ خودش، مجبور شد بقیهٔ عصریکم را به تلاش برای یادآوریِ دستورپختِ خمیرِ نانِ الینا بگذراند. در عوض، بقیه گپ زدندنمیکنن و ورقبازی کردند و از اولین اوقاتِ فراغتِ واقعیشان در چند ماهِ گذشته لذت بردند.
صبحِ روزِ بعد، لیث به دروازههای شهر برگشت. آنجا شبیهترینچقدر چیز به شعبهٔ محلیِ ارتش بود، پس انتظار داشت آرنجای یورمونگراندر، یا دستکم مسئولِ دفاعِ رگیا را آنجا پیدا کند.
نوئهٔ غولآسایی با صداییبیاری خسته گفت: «آرن دولمبقیهش شهردارِ رگیا نیست، پسرم. منم.»
نوئهها کایمراهایی بودند که در عناصرِ نور و هوا تخصص داشتند. قدش تا شانه به ۲ متر میرسید، پس دفترِمیخوایم کارش از خانهٔ لیث در لوتیا بزرگتر بود. نه میزی در کار بود و نه صندلیای؛ فقط قفسههای کتاب کنارِادویه دیوارها چیده شده بودند و کریستالهای مانای گردی در کفِ اتاق جاسازی شده بود که هر کدام کاربردِ متفاوتی داشت.
این کریستالها به شهردارِ رگیا اجازه میدادند تنهاشانه با لمسِ پنجههای غولآسایش، به ارتباطات، نظارتِ زندهٔآرد داخلی و خارجی، و موجودیِ انبار رسیدگی کند.
نوئه سرِ یک میمون، بدنِ یکسوخاریِ ببر، بالهای یک عقاب و نیمهٔ جلوییِاین یک مار را به جای دم داشت.
نوئه گفت: «سرورم آرن و همتای فِیِ او، آنیس، بهخاطرِ نمایندگیِبالا شورا، فرمانروایانِ کلِ قارهٔ جیرا هستن. اگه سرورم آرن شخصاً بهتازه پیشوازت اومده، حتماً آدمِ مهمی هستی. من زوث هستم، از آشناییت خوشحالم.»
این حرفها لیث را به فکر فرو برد که چراخودته هم نگهبانان و هم شوراهای دو قاره فقط بهخاطرِ شاگردیِمیخوایم او اینقدر مایه گذاشتهاند، و حسِ پارانویایش را قلقلک داد.
بعد از اینکه زوث دو بار گلویش راشانه صاف کرد، سولوس او را از خیالاتش بیرونآرد کشید و گفت: «کمتر فکر کن، بیشتر حرف بزن.»
لیث برای اینکه خیلی شبیهبه انسانها به نظر نرسد، از همان ابتدا حرفیاین از آدامانت و کریستالهای مانا نزد و گفت: «ممنون، جناب. دنبالِ کاری میگردم کهبیاریم بتونه برای شهر مفید باشه و دسترسی به منابعِ اولیهاش رو برام فراهم کنه.»
«از بوی تنت مشخصه که میتونی از شعلههای مبدأ استفاده کنی. علاقهایانداخت به پالایشِ چند دسته اوریکالکوم داری؟ جادوآهنگرهای ما با نقره فقط تا یهمیسپارمش حدی میتونن کار کنن و بیشترِ استخراجهای معدن بهخاطرِ حملاتِ هیولاها متوقف شده.»
نوئه میتوانست بوی گوگرد و انرژیِموادِ جهان را که با هر نفسبالا از دهانِ لیث بیرون میآمد، تشخیص دهد.
«میتونم امتحان کنم، اما باید بهتون هشدار بدم که اونقدرها هم ماهر نیستم. هنوز دارم مهارِ شعلههای مبدأ رو یادتازه میگیرم و هنوز هم نقرهٔ زیادی رو همراه با ناخالصیها میسوزونم. گفتید حملاتِ هیولاها؟» این دو کلمه لیث را بهنمیاد یاد تزکا، دورگهٔ وارگ-مسخشده انداخت و به این فکر افتاد که آیا چنگالهای ارباب حتی به جیرا هم رسیده است.
نوئه آهی کشید و گفت: «حیف شد. معمولاً یه استاد برات تعیینمیترسید میکردم، اما ذخایرِ ما محدوده و نمیتونم فلزِ گرانبها رو هدر بدم. درماه مورد حملاتِ هیولاها، اونا مشکلِ بزرگی هستن که کمکت میتونه به دردمون بخوره.
«از وقتی طاعون انسانها رو از بین برده، هیولاها آزادانهشانه و بدونِ کنترل زادولد میکنن، فقط به این دلیل که جانورانگندمِ و مردمِ گیاهیِ کافی برای گشتزنی تو کلِ قاره وجود ندارن.
«هیولاها به لطفِ تمامِ اجسادِ انسانی که اینطرف و اونطرف افتاده بودن و تمامِ دامهاییکردنِ که یهو بیصاحب و بیدفاع شدن، غذای فراوونی برای خوردن داشتن. ما تو جاهایی مثل رگیاحتی دورِ هم جمع شدیم چون موندن تو فضای باز حتی برای جانورانِ امپراطور هم امن نیست.
«موجِ هیولاها کلِ جنگلها رو از بینخودته بردن و با اینکه همیشه موفق شدیم همهشونیکم رو بکشیم، تلفاتِ خیلی زیادی تو صفوفمون دادیم.»